دوشنبه دوازدهم دی 1390
من، یک جایِ دنیا خیلی خوشبختم...
با دشمنانِ چشم چران، صلحِ من بس است
وقتی که چشمهایِ تو بیتالمقدس است!
یاسر قنبرلو
قلبم،
شاید
بازماندهي قلبِ
دخترکِ زنده به گوری باشد،
که یک بهار،
در سینهی من روییده!
چشمم،
شاید
ادامهی
چشمانتظاریِ یعقوب
که اتفاقی
روحم را
در خاکِ مزارش
دمیده باشند!
دستهایم،
شاید
امتدادِ ریشههای غربتِ
تک درختی در امامزادهای متروک!
و داغِ دلم
میراثِ
داغِ انکیدو
بر سینهی گیل گَمیش!
و گرنه هیچ زنی،
نمیتواند،
یک تنه،
اینهمه عاشق باشد!
نسترن وثوقی
بعد نوشت 2: «هشتاد ضربه» حکمِ حقیریْست محتسب/ دارم بزن که مستیام از حد گذشته است!/ یاسر قنبرلو
بعد نوشت 3: چنان زِ رویِ تو در نور، غوطه خورده شبم/ که صبح گر بدمد، گویم این سیاهی چیست؟/ طالب آملی
بعد نوشت 4: دهانِ کدام لبخند خواهی شد/ تو که چشمِ تمامِ گریهها بودی؟/ حسین منزوی
بعد نوشت 5: گر غیر گفت، بهر تو مُردم دروغ گفت/ من راست گفتهام که برای تو زندهام!./ محمود فرخ
بعد نوشت 6: آن که از چشمِ تو افکند مرا بیتقصیر/ چشم دارم به همین درد گرفتار شود/ صائب
بعد نوشت 7: من به تو اسلام آوردم ولی/ گریه در میآورد کُفرِ مرا/ یاسر قنبرلو
بعد نوشت 8: نیست ظالم را پس از مظلوم، چندان فرصتی/ شمع با پروانه در یک شب ز محفل میرود!/دهقان سامانی
بعد نوشت 9: بختم اگر تلافیِ شبهای غم کند/ یک روزِ خوش به مردم عالم نمیرسد!/ صائب
بعد نوشت 10: من، یک جایِ دنیا/ خیلی خوشبختم/ در چارچوبِ قابِ عکسِ دونفرهمان!/ نسترن وثوقی
شنبه دهم دی 1390
این صبر که من می کنم، اَفشُردَنِ جان است...
نه در برابرِ چشمی، نه غائب از نظری
نه یاد میکنی از من، نه میروی از یاد!
حافظ
(1)
هزار بهانه
برای رفتن دارم،
تنها یک بهانه
برای ماندن:
«دوستت دارم»!
(2)
هربار
که تنهاییام را
گم میکنم،
با شکلِ تازهتری
پیدایش میشود،
کاش
ترا زودتر
از تنهایی پیدا میکردم!
(3)
ریههایَم
از هوایَت پُر شده،
آنقدر که ترا نفس کشیدم!
(4)
بگذار مردم
«هرچه» دلشان
میخواهد، بگویند!
من فقط، از «تو»
میگویم!
نسترن وثوقی
توضیح 1: عنوان پست، بیتی از غزلی از هوشنگ ابتهاج: خون میچکد از دیده در این کنجِ صبوری/ این صبر که من میکنم، افّشُردَنِ جان است!
توضیح 2: پیمان شکستهای و ندانی که ما هنوز/ با یادِ چشمِ مستِ تو پیمانه میزنیم!/؟
توضیح 3: تنها نمان که پشتِ سَرت حرف میزنند/ یک دوست با هزار مصیبت، غنیمت است!/ امیر تیموری
توضیح 4: تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتیست/ از فکرِ دیدنِ تو ترک میخورد سرم!/ نجمه زارع
توضیح 5: حالا دیدار ما به نمیدانم، کجایِ فراموشی؟
چهارشنبه هفتم دی 1390
خبرت هست که بی رویِ تو آرامَم نیست...
کجا رسد به تو مکتوبِ گریهآلودم
که باد هم نَبَرَد کاغذی که نم دارد!
صائب
صبحِ همین امروز بود! بالا پوش تازهای تنم بود، روز قبل خریده بودمش، میخواستم لباسِ نو، تَنم باشد! میخواستم همه چیز نو باشد، روزگارم، احساسم، لباسم! غافل از اینکه هوا خیلی سرد بود ، من همینجوری هم در هوا معمولی سردم میشود! چه برسد به هوایِ سردِ زمستان! مجبور شدم پلیورِ ترا بپوشم!
همه چیز مو به مو یادم مانده است! نشستیم توی یکی از آن آلاچیقهایی که دورش را با نایلون پوشانده بودند، نشستیم و یک عالمه از عکسهایی که تویِ لپ تاپت بود، نشانم دادی و من چه ذوقی میکردم.
آنقدر همه چیز خوب یادم مانده است! که میتوانم مو به مویَش را برایت تعریف کنم، منی که از بعداز ظهر امروز تا صبحِ فردا یادم نمیماند؛ ماشین را کجا پارک کردهام، و یک دور، محوطه را میچرخم، تا پیدایش کنم!
من هیچ وقت، دلم نخاسته به هیچ دورهای از زندگیم بر گردم، با اینکه لحظاتِ خیلی خوبی هم داشتهام! ولی خیلی دلم میخواست یکبار هم شده، آن سه روز تکرار شود! پیادهرویهای طولانی! راستی چرا من خسته نمیشدم؟ کتابخانه دانشگاه، چه ذوقی کرده بودم نشسته بودی و عنوانین پایاننامههای مرتبط را برایم مینوشتی! همکلاسیِ فضولم یادت هست؟ بدو بدو آمد و احوالپرسی کرد و من مجبور شدم، معرفیات کنم!
بعد از آن چند بار قبل از دفاع دیدمَش و هر بار حالِ تو را میپرسید! چطور شد که همه چی آنقدر خوب بود؟ خوب و فراموشنشدنی...
میدانی که هیچوقت، تویِ عمرم از هیچ قطار، هواپیما یا اتوبوسی جا نماندهام، - با اینکه از خودِ زندگی جا ماندهام- ولی آنروز بخاطر دیر آمدنت داشتیم از قطار جا میماندیم، فکر کنم کمی هم دعوایَت کردم! الان که فکر میکنم، میبینم که وقتی هستی، ارزشش را دارد که آدم از دنیا جا بماند!
دوستت دارم/ و اینیکی دیگر شعر نیست! باور کن...
(1)
سپیده
دارد از موهایَم
سَر میزند،
میبینی؟
گیسوانم از
پسِ تاریکی
بر آمدند!
(2)
میگویند:
نگاهم، جهانی را
روشن میکند،
چه فایده؟
وقتی نتوانست،
ترا روشن کند!
(3)
سَر به راهَت
گذاشتم!
حالا اگر میتوانی،
از من بگذر!
(4)
تو فکر میکنی
که رفتهای!
همینجایی
باور نمیکنی؟
با هواپیما،
با قطار،
با اتوبوس،
شده با پایِ پیاده
خودت را به قلبم برسان!
توضیح: عنوان پست، مصرعی از بزرگِ مرد غزل، سعدیست:
خبرت هست که بیرویِ تو آرامَم نیست/ طاقتِ بارِ فراق، اینهمه ایامَم نیست/.../ به خدا و به سَراپایِ تو کز دوستیت/خبر از دشمن و اندیشه زِ دشنامَم نیست/دوستت دارم اگر لطف کنی، ور نکنی/ به دو چشمِ تو که چشم از تو به انعامم نیست/ سعدیا نا متناسب حَیَوانی باشد/ آن که گوید که دلم هست و دلآرامم نیست!
دوشنبه پنجم دی 1390
زنم/ و نبودنت پیرهنم شده است...
رفت حاجی به طوافِ حرم و باز آمد
ما به قربانِ تو رفتیم و همانجا ماندیم!
نجات اصفهانی
مرد
اگر
بودم،
نبودنت را غروبهایِ زمستان
در قهوهخانههایِ دوری
سیگار میکشیدم
نبودنت
دود میشد
و مینشست رویِ بخارِ شیشههایِ قهوهخانه
بعد تکیه میدادم
به صندلی
چشمهایم را میبستم
و انگشتانم را دورِ استکانِ کمر باریکِ چایِ داغ حلقه میکردم
تا بیشتر از یادم بروی
نامرد اگر بودم
نبودنت را
تا حالا باید
فراموش کرده باشم
مرد نیستم اما
نامرد هم نیستم
زنم
و نبودنت
پیرهنم شده است!
رویا شاهحسینزاده
بعد نوشت 1: وبلاگ رویا شاه حسین زاده را از این جا بخوانید.
بعد نوشت 2: خمیازه کشیدیم به جایِ قدحِ می/ ویران شود آن شهر که میخانه ندارد!/ فاضل همدانی
بعد نوشت 3: از مهتابی به کوچهی تاریک خم میشوم/ و به جایِ همهی نومیدان میگریم/ من حرام شدهام!/ احمد شاملو
جمعه دوم دی 1390
روزی که برفِ سرخ ببارد از آسمان/ بختِ سیاهِ اهلِ هنر سبز میشود!

چهارشنبه بود، در را که به رویَت باز کردم، پا به تنهاییام که گذاشتی، هنوز به اتاق نرسیده، پاک، عاشقت شده بودم، تو یک روز دیرتر عاشق شدی، بعدِ آن روز، چند بار پالتویِ آبیام را پوشیدم و رفتم رویِ همان صندلی نشستم، همانِ ساکِ سفید و مشکی را هم با خودم بردم، ولی هیچ کس، مثلِ تو عاشقم نشد که نشد!
همین امروز بود، نه فردایِ امروز بود! هوا خیلی سرد بود، میشد دلت را به عاشقی گرم کنی. مثل حالا که نبود! هر کس که نگاهم میکند، دل سردتر میشوم!
و من چقدر میترسم یک روز صبح بیدار شوم و دیگر هر چه فکر کنم ترا به یاد نیاورم، میترسم از خاطرم هم رفته باشی! میترسم به قابِ عکست که نگاه میکنم، لبخندت را نشناسم.
من از دورِ زندگی خارج شدهام، تا میتوانی دورم بزن، قول میدهم باور کنم که ایمان داری، دورت زدهام! اصلن قول میدهم همهی حرفهایت را باور کنم.
دیر که برگردی دیگر باید سراغِ همهی شعرهایم را از قرآنخوانهای غمگین شهرت بگیری!
غیر از تو،
فقط «خودت» را دوست دارم،
باور کن...
چهارشنبه سی ام آذر 1390
گردشِ سال اگر یک شبِ یلدا دارد/ من بدونِ تو هزاران شبِ یلدا دارم!
با سنگدلانِ سنگ در دست بگو/ آیینه اگر شکست، باز آینه است!
ایرج زبردست
(1)
دوستت دارم
و این حرفِ کمی نیست!
اگرچه «حرفهای» کمی دارد!
(2)
برایَت «سر» آوردهام،
اگرچه «کلاه» خواسته بودی!
کلاهَم را باد بُرده است،
میتوانی
کلاهِ تازهای سَرم بگذاری!
(3)
میگوید: خیر ببینی، دختر
نمیداند که از خیرِ زندگی گذشتهام!
از خیرِ تو هم گذشتهام،
من مُردهام
و اگر هم آتشی از گورم بلند شود،
نمیتواند دلَت را به زندگی
گرم کند!
گورم را گَم کردهام
هیچ مُردهای نمیتواند
گورِ خودش را بِکَنَد.
لطفن گور تازهای برایَم بِکَن،
آنقدر عمیق،
که هیچ چیز جز مرگ نتواند،
حجمش را پُر کند
اینجا، جهنمیست
که امیدی به گلستان شدنش نیست!
از خیرِِ اعجاز هم گذشتم،
میتوانی پیامبری بفرستی
که گلستانهای باقیمانده را
هم به آتش بکشد!
هیچ مُردهای
از سوختن نمیترسد!
نسترن وثوقی
یلدا نوشت 1: هنوز با همه دردم، امید درمان است/ که آخری بُوَد آخر، شبانِ یلدا را!/ سعدی
یلدا نوشت 2: بیدار شو که در شبِ یلدایِ نیستی/ در پرده است چشم تو را طُرفه خوابها/ صائب تبریزی
یلدا نوشت 3: نظر به رویِ تو هر بامداد نوروزیست/ شبِ فراقِ تو هر شب که هست، یلداییست!/ سعدی
یلدا نوشت 4: و چه انتظارِ بزرگیست/ اینکه بدانی/ پشتِ هر « دوستت دارم » چقدر دوستت دارم! / لیلا کردبچه
یلدا نوشت 5: غمگین نیام که خلق شمارند، بد، مرا / نزدیک میکند به خدا، دستِ رد مرا!/ صائب تبریزی
یلدا نوشت 6: دنیایِ دَنیِ پُر هوس را چه کنی؟ / آلودهی هر ناکس و کس را چه کنی؟ / آن یار طلب کن که ترا باشد و بس/ معشوقهی صد هزار کس را چه کنی؟ / ابوالسعید ابوالخیر
یلدانوشت 7: لعنت به سادهلوحیات و این دلِ خَرَت/ بهتت زده، شکسته در این شهر باورت/ به دستِ دوست یا که به آغوشِ امنِ عشق/ این بار اعتماد کنی، خاک بر سرت!/ سید مهدی موسوی
یلدا نوشت 8 : مردی که هیچ، جامه ندارد به اتفاق/ بهتر ز جامهای که در آن هیچ، مرد نیست!!!/ سعدی
یلدا نوشت 9: ندیدم روزِ خوش تا رفت دامانِ دل از دستم/ که در غربت بُوَد، هر کس عزیزی در سفر دارد!/ صائب تبریزی
یلدا نوشت 10: وقتی که تنهایی درونَت رخنه کرده/ دیگر چه فرقی میکند در جمع باشی؟ / پروانه بودن نقشِ سخت و بیخودی بود/ تمرین بکن اجرایِ بعدی، شمع باشی.../ اعظم داوریان
یلدانوشت 11: شرحِ جفایِ دوست نه بهرِ شکایت است/ مقصود ذکرِ اوست، دگرها حکایت است!/ فیضی تربیتی
یلدا نوشت 12: عشق پیش از اجلم کشت و به مُردن نگذاشت/ شاد از اینم که مرا دوست به دشمن نگذاشت!/ شوشتری
یلدا نوشت 13: گاهی فکر میکنم، اگر در شبی غیر از یلدا، به دنبالم میآمدی، روزگارم اینقدر تاریک نبود! تو چراغ دادی، من روشن نشدم!
یلدا نوشت14: وقتی نه «خودی» مانده برایم نه «خدایی»/ ای دوست مرا یاد کن امشب به دعایی!/ فاضل نظری
یلدا نوشت 15: سخت است وقتی چند تا مرضِ سخت دنیا را با هم داشته باشی، بیماری، دلشکستگی، دلتنگی و امتحان! ولی خیلی خوب است دو تا از بزرگترین نعمتهایِ دنیا را هم، با هم داشته باشی، پدر و مادر! همانهایی که حتا اگر در حقشان بدی کني، ترکت نمیکنند، مثل جماعت نیستند که هزار بار خوبی میکنی و تا یک اشتباه سهوی از تو سر میزند. میگویند، خدا رحم کرد! شناختمت!
یلدا نوشت 16 : این غزل سعدی را خیلی این روزها زمزمه میکنم، اینهم هدیهای برای تمام کسانی که امشب میآیند تا اینجا را بخوانند، حتا آنهایی که دوست ندارم اینجا را بخوانند!
زحد گذشت جداییِ بینِ ما ای دوست/ بیا بیا که غلامِ توام بیا ای دوست
اگر جهان همه دشمن شود زِ دامنِ تو / به تیغِِ مرگ شود دستِ من رها ای دوست
سرم فدایِ قفایِ ملامتست چه باک؟/ گرم بود سخنِ دشمن از قفا ای دوست
به ناز گر بخرامی، جهان خراب کنی/ به خونِ خسته اگر تشنهای هلا ای دوست
چنان به داغِ تو باشم که گر اجل برسد / به شرعم از تو ستانند خونبها ای دوست
وفایِ عهد نگه دار و از جفا بگذر / به حق آنکه نیام یارِ بیوفا ای دوست
هزار سال پس از مرگ من چو باز آیی/ ز خاک نعره برآرم که مرحبا ای دوست
غمِ تو دست برآورد و خونِ چشمم ریخت/ مکن که دست برآرم به ربنا ای دوست
اگر به خوردنِ خون آمدی هَلا بر خیز / وگر به بُردن دل آمدی بیا ای دوست
بساز با من رنجورِ ناتوان ای یار/ ببخش بر من مسکینِ بینوا ای دوست
حدیث سعدی اگر نشنوی چه چاره کند؟ / به دشمنان نتوان گفت ماجرا ای دوست!/ سعدی
یلدا نوشت 17: مجنون و پریشانِ توام دستم گیر/ سرگشته و حیرانِ توام، دستم گیر/ هر بی سر و پا چو دستگیری دارد/ من بی سر و سامانِ توام، دستم گیر!/ ابوالسعید ابوالخیر
یلدا نوشت 18: گفتند نیست از شبِ یلدا درازتر/ پیداست که شامِ غریبان ندیدهاند!/؟
یلدا نوشت 19: ایندفعه برایِ من خود آرایی کن/ با بوسه، مرا خوب شناسایی کن/ در حقِ من و زندگیِ نامَردم/ ای مرگ بیا، بیا و آقایی کن!/ پویا صداقت
یلدا نوشت 20: حس مي كنم ميلهها دهانم را گرفتهاند و صدايم از چشمانم ميزند بيرون / نكند هر اتفاقي از چشمانِ من بيفتد /دلم گرفته است و دستهايِ خستهی تو چه ميدانند با هرخنجري كه از َتنم بيرون ميكشي رد چه خيانتها كه درونم نميافتد /دلم گرفته است و دردم را پيش كدام دوست بگويم كه دشمنم نشود!/ منیره حسینی خیلی عزیز که وقتی شعر می گوید انگار واقعن همان حرف هایی است که توی دهانم قفل شده است!
یلدا نوشت 21: خیام را بریز به رگهایِ من، شراب/ در کوزههایِ مست بخوابان سَرِ مرا/ طوری که شکل تازهای از زندگی شوم/ جغرافیایِ مرگ بکن، بستر مرا/ درکت نمیکنند، کسانی که نیستند/ حتا همین دو چشم که با تو گریستند/ شبها و روزهایِ خیابان و کوچه را/ هی گریه، گریه، اشک؟ عزیزم بگو چرا؟/ وحید نجفی
يلدا نوشت 22: برایِ خاطر دشمن ز ما بُریدی مهر/ طریقِ دوستی این است؟ مرحبا ای دوست!/ وصال شیرازی
یلدا نوشت ۲۳: و آخر اینکه: من آن نیام که دل از مهرِ دوست بردارم/ و گر ز کینهی دشمن به جان رسد کارم... تا زندهام، اینجا به روز میشود، برایتان مینویسم، هر چند با تعجیل، هر چند با تاخیر! اگر به روز نشد بدانید که...
چهارشنبه شانزدهم آذر 1390
مرگ دوست نداشتن توست/ درست آن موقع که باید دوستم بداری...
نگرانِ برفِ سنگینِ موهایَم
نباش،
شاید بتواند،
مرگ را فریب دهد!
هر چند که میدانم
همینروزها میآید
و چنان از گردنم
میآویزد
که انگار
سالهاست مرا ندیده است!
و انگار او نیست
که هر روز
در بستریِ سرد و تاریک
تنهایی ام را تجربه میکند.
با تو میرود
و بیتو میآید
گورِ تنهایی مرا میکَند.
آنوقت من،
پرندهای میشوم
که هر روز
از فرازِ آسمان،
ترا تماشا میکند...
نسترن وثوقی
مرگنوشت: عنوان پست از رسول یونان
سه شنبه پانزدهم آذر 1390
نمی دانم اگر مرگ بیاید، اول گلویَم را میفشارد یا دلم را...
غلام رضا بروسان و همسرش الهام اسلامی و دختر خردسالشان در یک سانحهی رانندگی، پرنده شدند... عزیزان شاعر، رهاییتان مبارک!
از غلامرضا بروسان، سه مجموعهی شعر به نامهای: «احتمال، پرنده را گیج میکند»، « یک بسته سیگار در تبعید» و «مرثیه برایِ درختی که به پهلو افتاده است» منتشر شده است.
الهام اسلامی هم، صاحب مجموعهی شعر به نام « دنیا، چشم از ما بر نمیدارد.» است. پرواز این دو شاعرِ خوب را به جامعهی ادبی ایران تسلیت میگویم...
چند شعر از این عزیزان را به یادِشان میخوانیم:
(1)
دستم را زیرِ سرم میگذارم
و به خواب میروم،
من و دستم
هر شب، خوابِ تو را میبینیم،
عزیزم
ما حتمن عاشق هَمیم که اینهمه از هم دوریم.
(2)
ساده زندگی كردم
اما مرگم مشكوك به نظر خواهد رسید
پیدایم میكنید
با ناخنهایم، با موهایم و استخوان دلم
كه گودالی تاریك را روشن كرده است.
(3)
اگر مُردم،
برایم با دست و دلی باز گریه کنید
داروهایِ شفابخش را بیاورید،
بچینید رویِ رف آن طرفِ اتاق،
خواهرانَم با صدایِ بلند در عصر گریه کنند
و همسرم صورتم را از باد برگرداند،
و به سمتی بِبَرَد که دلم را برد.
اگر مُردم
بر میگردم و ترا چون رودخانهای از نمک مینوشم.
غلامرضا بروسان
(1)
نمیخواهم پارچهی ابریشمی باشم
اشرافی و غمگین
میخواهم کتان باشم
بر اندامِ زنی تنومند
که لبهایش
وقتِ بوسیدن ضربه می زنند
و نگاهش
وقت دیدن احاطه میکند
تمامی این روزها دلگیرند
من جغد پیری هستم
که شیشهای نیافتهام برای تاریکی
میترسم رویایم به شاخهها گیر کند
میترسم بیدار شوم و ببینم
زنی هستم در ایران
افسردگیام طبیعی است
اما کاری کن رضا جان پاییز تمام شود
نمیدانم اگر مرگ بیاید
اول گلویم را میفشارد
یا دلم را
آن روز کجای خانه نشسته بودم
که می توانستم آن همه شعر بگویم؟
کدام لامپ روشن بود؟
میخواهم آنقدر شعر بگویم
که اگر فردا مُردم
نتوانی انکارم کنی
می خواهم شعرم چون شایعهای در شهر بپیچد
و زنان
هربار چیزی به آن اضافه کنند
امشب تمام نمیشود
امشب باید یکی از ما شعر بگوید
یکی گریه کند
در دلم جایی برای پنهان شدن نیست
من همهی زاویه ها را فرسوده ام
دیگر وقت آن است که مرگ بیاید
و شاخ هایش را در دلم فرو کند...!
(۲)
از ارتفاع نمیترسم
آفتاب، صورتم را نمیسوزاند
سرطان، مرا نمیکشد
من مُردهام
و دیگر هیچ چیز در من کارگر نیست!
الهام اسلامی
مرگ نوشت 2 : موسیقی عجیبیست مرگ/ بلند میشوی/ و چنان آرام و نرم میرقصی/ که دیگر هیچکس ترا نمیبیند!/ گروس عبدالملکیان
مرگنوشت 3 : نامَت/ از ساقهایم شروع میشود/ از دلم عبور میکند/ و دهانم را به آتش میکشد/ چطور میتواند مرگ/ از تو تنها گودالی پُر کند!/ غلامرضا بروسان
مرگنوشت 4: از ساعت شش صبحِ امروز پُر از حسِ مرگم! مرگ فیزیکی را نمیگویم! ایست قلبی را نمیگویم! مرگِ رویاهایی را میگویم که سالها برایِشان زیستم، گریستم ... ساعت شش صبح بیدار شدم، وسطِ تختخوابم نشستم، کتابهایم را دورم چیدم و های های، گریه سر دادم!
مرگنوشت 5 : بچه که بودم، خیلی از شبهای محرم، با مادرم به جلساتِ روضهخوانی میرفتم! و همیشه بهتزده و با دهانِ باز مانده از تعجب، به زنانی زل میزدم که چادرشان را رویِ سَرشان میکشیدند و هق هقِ گریه را سر میدادند! و فکر میکردم چطور میشود اینچنین تلخ گریست! حالا میفهم چطور میشود به تلخیِ آن زنها- حتا تلختر از آنها -گریست!
مرگ نوشت 4: نمیدانم چرا اینقدر مرگ را خوب میفهم؟ خوبتر از زندگی حتا، شاید بخاطر اینکه «زندگی کردنِ من مُردنِ تدریجی بود.»
مرگ نوشت 5: گاهی به آخرین پیراهَنم فکر میکنم که مرگ در آن رخ میدهد!/ غلامرضا بروسان
مرگنوشت 6: نمیدانم تو زودتر میآیی یا مرگ؟/ آغوشَم بهرویِ هر دویِتان باز میشود/ ولی قول بده که تو پیش از مرگ میآیی!/ نسترن وثوقی
مرگ نوشت 7: مرگ با خوشهی انگو ر میآید به دهان؟؟!!/ سهراب سپهری
مرگ نوشت 8: من هجرِ یار دیدهام و باز زندهام/ این شرطِ عاشقی نَبُوَد، خاک بر سرم!/ مهدی بقایی
مرگ نوشت 9: وقتی فکر میکنم/ چقدر عاشقت هستم/ دلم میخواهد از ذوق، بمیرم...
مرگنوشت10 : نقاب از چهرهام بردار، به آیینه نشانم ده/ سکوتم بدتر از مرگ است، بمیرانم، زبانم ده!/ اردلان سرفراز
مرگنوشت 11: در مُردگانِ خویش نظر میبندیم با طرحِ خندهایی/ و نوبتِ خود را انتظار میکشیم/ بیهیچ خندهای/ احمد شاملو
مرگنوشت 12: آنقدر دوستت دارم/ که دنیا چشم از ما بر نمیدارد!/ الهام اسلامی
یکشنبه سیزدهم آذر 1390
هر چه می دوم به خود نمی رسم/ کربلا به اصلِ خود رسیدن است...
خوش به حالتون که میرین روضه، جاتون وسطِ بهشته! ما که دنیامون شده آخرتِ یزید! ما رو کی ببره روضه؟ اصلن منو چه به روضه؟... گریهکن ندارم، و گرنه خودم مصیبتم!... دلم کربلاس...
قسمتی از دیالوگ بهروز وثوقی در فیلم سوتهدلان
دروغهایَت خیلی راستَند،
آنقدر که به راستهایَت مشکوک میشوم!
به هر دوربینی که میرسم،
لبخند میزنم،
میدانم عکسهایم را میبینی!
این لبخندها ساختگی نیستند،
خودم ساختگیام...
قبول میکنم
دروغی بیش نیستم،
ولی نه آنقدر بزرگ
که تو هم باورم نکنی!
از روشنایِ ذهنم
به تو فکر میکنم
و باز تاریک میشوم!
نگاهم را دنبال نکن،
به جایی نمیرسی
به هر کس نگاه کنم،
باز به تو فکر میکنم،
به تو فکر میکنم
به تو فکر میکنم...
نسترن وثوقی
پینوشت 1: عنوان پست از مرتضی امیری اسفندقه
پینوشت 2: مشکل از سبکِ عراقی و خراسانی نیست/ همه با قافیهی عشق مصیبت دارند!/؟
پینوشت ۳ : این زخمِ سجده نیست به پیشانیام رفیق/ جای ِدریست بسته به معنایِ واقعی.../حسین جنتی
پینوشت ۴: مردِ مصاف در همه جا یافت میشود/ در هیچ عرصه مردِ تحمل ندیدهام/ صائب تبریزی
پینوشت۵ : آه ای بیابانِ بی پایان/وقتی که دست در گردنِ این تنهایی غریب میاندازم/ دلم حتا برایِ دشمنانم تنگ میشود!/ گروس عبدالملکیان
شنبه دوازدهم آذر 1390
عالم، کفنی به وسعت بیخبریست...
الهي، روزگاری تو را میجستم، خود را مییافتم اکنون خود را میجویم و تو را مییابم!
الهی با بهشت چه سازم و با حور چه بازم؟ مرا دیدهای ده که از هر نظر بهشتی بسازم.
الهی تو ما را جاهل خواندی از جاهل جُز خطا چه آید؟ تو ما را ضعیف خواندی، از ضعیف جُز خطا چه آید؟
الهی، یک دلِ پُر درد دارم و یک جانِ پُر زَجر، خداوندا این بیچاره را چه تدبیر؟ بار خدایا در ماندم از تو، لیکن در ماندم در تو! اگر غائب باشم گویی کجایی و چون به درگاه آیم در نگشایی!
الهی هر کسی را آتش در دل است و این بیچاره را آتش بر جان! از آن است که هر کس را سر و سامانیست و درویش را نه سر و نه سامان!
الهی دانایی ده که در راه نیفتیم و بینایی ده که در چاه نیفتیم!
الهی بر هر که داغِ محبتِ خود نهادی. خرمن وجودش را به بادِ نیستی در دادی!
الهی مرا دل بهرِ تو در کار است و گرنه مرا با دل چه کار است؟آخر چراغِ مُرده را چه مقدار است؟
الهی اگر خامَم، پُختهام کن و اگر پُختهام، سوختهام کن!
الهی از کُشتهی تو خون نیاید و از سوختهی تو درد! کشتهی تو به کُشتن شاد است و سوختهی تو به سوختن خشنود!
الهی چون آتشِ فراق داشتی، آتشِ دوزخ از چه افراشتی؟
الهی فراق، کوه را هامون کند، هامون را جیحون کند، جیحون را پُر خون کند! دانی که با این دلِ ضعیف چُون کند!
الهی نظر بر ما مُدام کن و شادیِ خود بر ما تمام کن!
از مناجاتنامهی خواجه عبدالله انصاری
و دو شعر کوتاه
(1)
تویِ خونم رفتهای
دکتر میگوید: باید خونم را عوض کنم،
حاضرم بمیرم،
ولی یک قطره از خونم را
هدر ندهم!
(2)
هوایِ پَریدن از تو
به سَرم نمیزند،
حتا اگر
بال در بیاورم!
نسترن وثوقی
پینوشت 1:غربت آن نیست که مردم نشناسند تو را/ غربت آن است که «یاران» ببرند از یادت!/ فاضل نظری
پینوشت 2 : سَرِ زلف تو نباشد، سر زلفِ دیگر/ از برایِ دلِ ما قحطِ پریشانی نیست!/ صائب
پینوشت 3: ما خلوتِ رخوتزدهی مُردابیم/ تصویرِِِ سرابِ تشنگی در خوابیم/ عالم کفنی به وسعت بیخبریست/ ای خواب، تو بیداری و ما در خوابیم!/ ایرج زبر دست
پینوشت 4: دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست/ کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست/در حَشر چو بینند بدانند که وحشیست/ آن را که تنی غرقه به خون هست و کفن نیست!/ وحشی بافقی
پینوشت 5: آخرِ این قصه را من جورِ دیگر دیدهام/ گرگها را هم برادرهای یوسف میخورند!/ علیرضا قزوه
پینوشت 6: ما هر چه دویدیم به جایی نرسیدیم/ ای باد سرانجام تو هم گوشهنشینیست/ از خاک مرا بُرد و به افلاک رسانید/ این است که من معتقدم عشق زمینیست!/ فاضل نظری
پینوشت 7: مستی بهانه کردم و چندان گریستم/ تا کس نداند که گرفتار کیستم!/ واقف هندی
پینوشت 8 : حالا که رفتهای/ پرندهای آمده است/در حوالی همین باغِ روبرو/هیچ نمیخواهد/فقط میگوید: کوکو./ محمدرضا عبدالملکیان
پینوشت 9: عشوه دادستی که من در بیوفایی نیستم/ بس کن آخر، بس کن آخر روستایی نیستم/ چون جدا کردی به خنجر، عاشقان را بند بند/ چون مرا گویی که در بندِ جدایی نیستم!/ من یکی کوهم ز آهن در میانِ عاشقان/ من ز هر بادی نگردم، من هوایی نیستم!!!/ مولوی
پینوشت 10: زمین گندید، آیا بر فرازِ آسمان کس نیست؟/ مهدی اخوان ثالث
پینوشت 11: عشق داغیست که تا مرگ نیاید، نرود/ هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد!/ سعدی
سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390
جانان من سفر کرد، با او برفت جانم...
سخنم مست و دلم مست و خیالاتِ تو مست
همه بر همدگر افتاده و در هم نگران!
مولوی
سبک سَر شدهام
آنقدر
که فکر میکنم
از سّرم افتادهای!
حتا تویِ دلَم هم
خالی شده!
پس من
با کدام حواس،
هنوز به تو فکر میکنم؟
شب رویِ بالشِ من
بهخواب میرود
گریههایم
روز را بیدار میکند!
فراموشی گرفتهام
ولی نه آنقدری که
نامِ تو را فراموش کنم.
و به یاد نیاورم که
هیچ آغوشی بویِ مهربانیِ تو را نمیدهد!
نسترن وثوقی
پینوشت 1 : عنوان پست شعری از محمد انوری ابیوردی : « ای مردمان بگویید آرامِ جانِ من کو/ راحتفزایِ هر کس، محنت رسانِ من کو؟/ جانانِ من سفر کرد با او برفت جانم/ باز آمدم از ایشان پیداست آنِ من کو؟/ هر کس به خانمانی دارند مهربانی/ من مهربان ندارم، نا مهربانِ من کو...
پینوشت 2: اسم مرا که میبری، نفست باز میشود.../ پل الوار
پینوشت 3 : کفارهی شرابخوریهایِ بی حساب/ هشیار درمیانهی مستان نشستن است!/ صائب
پینوشت 4 : صدایم کن، من از معاشرتِ دو قفس میآیم. / یداله رویایی
پینوشت 5 : در تداومِ یک ترسِ موروثی و مبهوت از تمامِ این معادلاتِ ناممکن، سکوت کردهام. میدانم سکوت، یک اشتباهِ تاریخیست، میدانم سکوت، انزوایِ زندگیام است، میدانم، و ساکتتر از همیشه، با نگاهی تهی، فقط نگاه میکنم. آنسوتر نمیشناسندم. شاید مُرده باشم./ ولادیمیر مایا کوفسکی
پینوشت 6 : شُکر که ما سوختیم، سوختن آموختیم/ وز جگر آموختیم، شیوهی سامندری...!/ مولوی
پینوشت 7 : کجایِ جهان بگذارمَت که زیباتر شود آنجا؟ / منوچهر آتشی
پینوشت 8 : من رشتهی محبتِ تو پاره میکنم/ شاید گِره خورد به تو نزدیکتر شوم.../ طالب آملی
پینوشت 9 : با عرض معذرت از دوستان، از این پست بهبعد دیگر کامنتدانی برای همیشه بسته میشود! حوصلهام از کامنتهای برخی دوستانِ بیکار سر رفته است! اگر دوستان نظری و صحبتی راجع کارهای ارائه شده در این وبلاگ داشتند، میتوانند به آدرس ایمیلی که در این صفحه ذکر شده است، ایمیل بزنند.
پینوشت 10 :جانم از جمعههای دلتنگی به لب آمده بود! از صبح جمعه تا آخر شب، ابری بودم! جمعهها را هم کلاس گرفتم، از 8 صبح تا 5 عصر... بعضی شاگردهایَم خیلی مهربانند، بیشتر از حدِ تصور! آنقدر که گاهی به گریه میافتم! دلم برایشان میسوزد وقتی فکر میکنم که قرار است تمامِ راههایی که من طیکردهام را طی کنند و به جایی هم نرسند!
پینوشت 11: اگر با «انتظار» کشیدن، کسی نقاش میشد، من الان «کمال الملک» بودم! / احمدرضا احمدی
پینوشت 12 " و آخر اینکه: جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا/ ور قصدِ آزارم کنی، هرگز نیازارم ترا.../ محمد انوری ابیوردی
پنجشنبه نوزدهم آبان 1390
دنبالِ هیچ جاذبهی دیگری نباش/ در من به جز خودت، به کسی بر نمی خوری!
هر چيزي را زكاتي است . و زکاتِ عقل، اندوهِ طویل است.
تذکرهالاولیا، عطار نیشابوری
(1)
چگونه «نزدیکی»ات را باور کنم؟
وقتی آبستنِ «دردِ» دوری هستم،
که تویِ دلم بزرگ میشود!

(2)
من قافیه را باختهام
شعر را باختهام
ترا باختهام
خودم را باختهام!
لطفن،
برگِ برندهات را به من بده!
نسترن وثوقی
پینوشت 1: عنوان پست از «علی بهمنی»: دنبالِ هیچ جاذبهی دیگری نباش/ در من به جز خودت به کسی بر نمیخوری!/ عالیجناب خوک کثیفیست فتنهگر/ خنجر جز از جنابِ برادر نمیخوری!
پینوشت 2: زمین از دلبران خالیست یا من چشم و دل سیرم/ که میگردم ولی زلفِ پریشانی نمیبینم/ خدایا عشق، درمانی بهغیر از مرگ میخواهد/ که من میمیرم از این درد و درمانی نمیبینم!/ فاضل نظری
پینوشت 3: گر ز حالِ دل خبر داری، بگو/ ور نشانی مختصر داری، بگو/ مرگ را دانم ولی تا کویِ دوست/ راه اگر نزدیکتر داری، بگو!/ مولوی
پینوشت 4: مرا به هیچ بدادی و من هنوز برِ آنم / که از وجودِ تو مویی به عالمی نفروشم!/ سعدی
پینوشت 5: سخت است وقتی زهر میخواهی بنوشی/ عکسِ کسی در استکان افتاده باشد! / سعید شاد
پینوشت 6: آمد نشست/ گرم شد/ آرام شد/ پرید/ فردا تمامِ مزرعه را سر زدم، نبود!/ لیلا کردبچه
پینوشت 7: اسرارِ خرابات به جز مست نداند/ هشیار چه داند که در آن کوچه چه راز است؟/ فخرالدین عراقی
پینوشت 8: ما که در آمارِ موجودات عالم نیستیم/ زخمها داریم اما فکرِ مرهم نیستیم/ گفتی آدم با همین عشق آسمانی میشود/ گفتی آدمها! فقط !ماها که آدم نیستیم! / علیاکبر یاغیتبار
پینوشت 9: اِزَل را خیلی دوست دارم! دیشب «چنگیز» حرف خوبی زد! میگفت: هر غلطی هم که بکنی، آخر سر بر میگردی پیشِ کسی که دوستش داری! مُردهها را نمیتوان شکست داد.
پینوشت 10 : لطمهی روحی، تاوانیست که هر شخص باید بابتِ استقلال خود بپردازد! / موراکامی/ و من دارم میپردازم، میپردازم، میپردازم... نمیدانستم چنین سرمایهی هنگفتی دارم...
شنبه چهاردهم آبان 1390
بیا، بیا که مرا با تو ماجرایی هست....
امروز
تو، تنها مسافری هستی
که گذرنامهاش توی قلبِ من
مُهر میخورد!
14- آبان-1390
پینوشت 1: تو از هر فرودگاهی که پرواز کنی/ باز در قلبِ من فرود میآیی!/ نسترن وثوقی
پینوشت 1: عنوان پست از سعدی: بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست/بگوی اگر گنهی هست و گر خطایی هست/ روا بُوَد که چنین بیحساب دل ببری؟ / مکن که مظلمهی خلق را جزایی هست!
پینوشت 2 : خبرم رسید امشب که نگار خواهی آمد/ سر و جان فدایِ راهی که سوار خواهی آمد! / امیر خسرو دهلوی
پینوشت3 : سلام آینهی آفتابزادهی من!/ حسین منزوی
پنجشنبه پنجم آبان 1390
می رقصی و در چشمِ خوشبختَت، رفتار ناموزون آدمهاست...
این وبلاگ به عشقِ ادبیات و به احترام تمام کسانی که هنوز اینجا را میخوانند، بعد از یک ماه بهروز میشود!
گيرم كه اصلن
نباشي،
فکر میکنی
مُویی از سَرِِ عشق
کم میشود؟
گیرم که هیچوقت
نیایی
گمان میکنی
تمامِ انتظارِ عشق
به تو ختم میشود؟
میتوانم
قرنها، عاشقت باشم
حتا اگر هیچ وقت نبینمت!
دلگیر نباش
قسم میخورم
که زیر تمامِ شعرهایم بزنم
و انکار کنم
که پشتِ تمام این شعرها تو هستی!
و هنوز پشت پردهی اشکهایم
تصویر توست!
ولی کیست که نداند
پشتِ تمامِ این حرفها
چشمهایِ تو خوابیده است.
و پشتِ تمام خوابهای من، مرگ!
ولی قول بده
که تو پیش از مرگ میآیی!
نسترن وثوقی
پینوشت1: حیف نیست/ پاییز بیاد/ باد بیاد/ باران بیاد/ تو نیایی؟/ نسترن وثوقی
پینوشت 2: نمیدانم چرا دوست دارم غیرممکنها را باور کنم؟ مثلن اینکه یک روز دوباره کودک میشوم، یا اینکه یک روز تو میآیی!
پینوشت 3: شمشیر کشیدی و به خاکم ننشاندی/ افسوس که آغازِ تو انجام ندارد!/ صائب تبریزی
پینوشت 4: زیر شمشیر غمَش رقصکنان باید رفت!/ حافظ
پینوشت 5: اینجا خیلی پاییز شده! از آن پاییزهایی که وقتی باران میزند فقط دلت میخواهد تو هم با ابرها بباری و تمام شوی!
پینوشت 6: تو نیستی/ اما من برایت چای می ریزم.../ رسول یونان
پینوشت 7: بر انگشتِ عصا، هر دم اشارت میکند پیری/ که مرگ اینجاست یا اینجاست یا اینجاست!/ بیدل دهلوی
پینوشت 8 : جهان جایِ عجیبی است/ اینجا هر کس شلیک میکند/ خودش کشته میشود!/ رسول یونان
پینوشت ۹: عنوان پست مصرعی از غزل مریم رزاقی: میرقصی و در چشم خوشبختت رفتار ناموزونِ آدمهاست/ از پشت این خوشحالیِ مفرط، غمگینترین حال و هوا پیداست/ این روزها غمهایِ خویشاوند سر میرسند از راههای دور/ این روزها چشمِ شلوغِ تو، تنهاتر از هر نقطهی دنیاست...
پینوشت۱۰ : سلام!
چهارشنبه ششم مهر 1390
ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم/ امید ز هر کس که بریدیم، بریدیم...
ميدانی
میدانی چرا بند نمیآید
این باران؟
خدا از خجالت آب شده!
عباس معروفی
دنیا کوچکتر از آن است
که گمشدهای را در آن یافته باشی
هیچکس اینجا گم نمیشود.
آدمها به همان خونسردی که آمدهاند،
چمدانشان را میبندند
و ناپدید میشوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بیرحمترینشان در برف
آنچه به جا میماند رد پائی است
و خاطرهای که هر از گاه پس میزند
مثل نسیمِ سحر
پردههایِ اتاقت را!
عباس صفاری
پینوشت 1: میخواهم کمی به درسهایَم بپردازم. دیگر حرفِ خاصی هم برای گفتن ندارم. حداقل برای مدتی... بر میگردم، نمیدانم کی؟ چطور؟ ولی حال و هوای نوشتن ندارم... تا بعد!
پینوشت 2 : ای دل ریشِ مرا با لبِ تو حقِ نمک/ حق نگه دار که من میروم الله معک!/ حافظ
پي نوشت 3 : عنوان پست از وحشي بافقي: ما چون ز دري پاي كشيديم، كشيديم/ اميد ز هر كس كه بريديم، بريديم/ دل نيست كبوتر كه چو برخاست نشيند/ از گوشهي بامي كه پريديم، پريديم...
پینوشت 4: دلم، خشت به خشت شکسته است..../ رویا شاه حسین زاده
پینوشت 5 : باید ببخشی من بدم خیلی غلط دارم/ با هر که هستی باش، خیلی دوستت دارم.../سید مهدی موسوی
پینوشت 6 : به خدا ميسپرم تان!
پینوشت 7 : حالا دیگر بگذار باد بیاید.../ سید علی صالحی
سه شنبه پنجم مهر 1390
خواهی بیا ببخشا،خواهی برو جفا کن!
انگورم و در زیر لگد میگردم
هر سوی که عشق میکشد، میگردم
گفتی که چرا به گردِ من میگردی؟
گِردِ تو نِیَم، به گِردِ خود میگردم
مولوی

فكر نكن
كه به پايَت مي نشينم،
بلند ميشوم
آرام چرخی میزنم
و مطمئن میشوم که نیستی
بعد برمیگردم سَرِِ جایم
سرم را میگذارم و میمیرم!
نسترن وثوقی
پي نوشت 1 : من زخمهایِ بینظیری به تن دارم/ اما تو مهربانترینشان بودی/ عمیقترینشان/ عزیزترینشان/ بعد از تو آدمها/ تنها خراشهای کوچکی بودند بر پوستم/ که هیچکدامشان به پایِ تو نرسیدند/ به قلبم نرسیدند/ رویا شاه حسینزاده
پینوشت 2 : ناگهان چه زود، دیر میشود! / قیصر امینپور
پینوشت 3: آن شراب مگر چند ساله بود؟/ فروغ فرخزاد
پینوشت 4 : عنوان پست از مولوی: ماییم و موجِ سودا شب تا به روز تنها/ خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن!/.../ دردیست غیرِ مردن آن را دوا نباشد/ پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
پینوشت ۵ : نجات دهنده در گور خفته است! / فروغ فرخزاد
پینوشت ۶: ما نباشيم، کِه باشد که جفاي تو کشد؟/ وحشی بافقی
پینوشت 7 : دعایی گر نمیگویی به دشنامی عزیزم کن/ که گر تلخست، شیرین است از آن لب هر چه فرمایی/ سعدی
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390
حالا دیگر فراقی نیست، بگذار باد بیاید...
روشنتر از خاموشی چراغی ندیدم و سخنی به از بیسخنی نشنیدم. ساکنِ سرایِ سکوت شدم و صدرهی صابری پوشیدم. مرغی گشتم چشم او از یگانگی، پَر او از همیشگی. در هوایِ بی چگونگی میپریدم، کاسهای بیاشامیدم که هرگز تا ابد از تشنگی آن سیراب نشدم.
بایزید بسطامی
سَرم را به باد دادم،
تا برایَت بیاورد،
حالا دیگر نه سَر دارم و نه سودایَت...
نسترن وثوقی
پینوشت 1 : عنوان پست، قسمتی از شعر سید علی صالحی:
دیگر فراقی نیست
حالا بگذار با بیاد
بگذار از قرائتِ محرمانهی نامهها و رویاهامان شاعر شویم
دیدار ما و دیدار کسانی که ما را ندیدهاند
دیدارِ ما به همان ساعتِ معلوم دلنشین
تا دیگر آدمی از یک وداعِ ساده نگرید
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست!
پینوشت 2: یک اتفاقِ ساده و یک دوستِ خیلی سادهتر میتواند یک صبحِ دلگیرت را بخیر کند! وقتی که یک شبِ بینهایت گُهی را پشت سر گذاشته باشی و دلت خواسته باشد که دست کم کاش یکی بود که بیبهانه به او گیر میدادی تا دلت خُنک میشد. از همان «یکهایی» که حتا وقتی سگ میشوی باز هم با تو مهربانند و پاچهشان را جلو میآورند تا گازشان بگیری.
بعد میبینی یک دوستِ خوب که هیچ انتظاری از او نداری، کلهی سحر میآید سرِ راه اداره و هی به زور میخواهد از تو سبقت بگیرد و تو پیرو همان حالِ سگی دیشب میخواهی
حالش را بگیری به قیمت تصادف هم که شده پایت را میگذاری روی گاز و راه نمیدهی و حتا به خودت زحمت نمیدهی یک نیم نگاه به راننده بیندازی که هِر هِر به عصبانیتت میخندد.
و بعد میبینی که چقدر یک دوستِ ساده میتواند خوشحالت کند! خوشحالی که گاهی بهترین کَست از تو دریغ میکند! به قول نمیدانم که، همین آدمها هستند که دنیا را برای زیستن قابل تحمل میکنند!
پینوشت 3 : نمیدانم چه اصراری است که گاهی آدم خیلی چیزها دارد و فقط یک چیز ندارد و گیر میدهد به همان یک خلاء! و هی فرو میرود تویِ آن حفرهي خالی و بیرون هم نمیآید! اینها یعنی اینکه من هم آدمَم و گاهی میتواند حالم خیلی بد شود خیلی بد!
پینوشت : باز هم بگویم؟
سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390
شانه ات را دیر آوردی، سَرم را باد بُرد...
سَرم را به باد دادم،
دیگر سَری هم ندارم
که سَر به راهَت باشد،
سَر به سَرِِ هر که میخواهی،
بگذار!
نسترن وثوقی
پینوشت 1 : عنوان پست غزلی از مجموعه شعر حامد عسکری به نام « خانمی که شما باشید»
شانهات را دیر آوردی، سرم را باد برد/ خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد/.../ با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز/ دیر کردی، نیمهی عاشق ترم را باد برد...
پینوشت 2 : من مِی خورم و تو میکنی بدمستی؟ /خیام
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390
ما را به تازیانه، نوازش نکن عزیز....

پشتِ این نقاب،
زنی نفس میکشد،
که هنوز بیپرده
دوستت دارد!
نسترن وثوقی
پینوشت 1 : عنوان پست، غزلی از حامد عسکری: یک سینه حرف هست، ولی نقطه چین بس است/ خاتون دل و دماغ ندارم، همین بس است/.../ ما را به تازیانه نوازش نکن عزیز/ که سوزِ کهنهی افسار و زین بس است/.../ از این به بعد، عزیز، شما باش و شانههات/ما را برای گریه سرِِ آستین بس است!
پی نوشت ۲: یا دوا کن یا بکش یک بارگی! / سعدی
پینوشت ۳ : ندارد!
شنبه بیست و ششم شهریور 1390
من که مُفتم اگرچه ارزانتر/ راستی قیمتِ شما چند است؟
یک نفر باید باشد که به من بگوید: «دیگر مضطرب نباش، تو پیش از این او را از دست داده ای»
رولان بارت
دارم به تمامِ آدمهایی فکر میکنم، که گاهی گمان میکردم، هیچ چیز از هیچ چیز نمیفهمند! دارم از خودم خجالت میکشم. راستش فکر کنم دارم از بیراهه بیرون میزنم! نمیدانم اینروزها هر کس که به من میرسد، ظاهرِ غرقِ در شادی مرا میبیند! انگار کلی انرژی نهفتهی درونم میریزد بیرون و اطرافم را غرقِ در شادی میکند! حس میکنم آدمهای اطرافم را بیش از هر دورهای از زندگیم دوست دارم. حتا آنهایی که خواسته و ناخواسته در این سالها باعث آزارم شدند و درکِ این واقعیت که هر لحظه ممکن است هر کدام از اینها دیگر نباشند.
خیلی از همکارانَم میگویند: حتمن اتفاق خوبی افتاده است،هیچوقت در این سالها اینقدر مرا سرحال ندیده بودند! ولی واقعن اتفاقی نیفتاده و همه چیز مثل همیشه است. خجالت نمیکشم از اینکه بگویم من با وجود اینهمه انرِژی و شادی، باز خیلی شبها در خودم گریه میکنم! (شبِ قرص از وسطِ تیغ، شبِ دار زدن/ شبِ تا صبح، کنار تلفن زار زدن/ شبِ سنگینی یک خواب... کنارِ تختم/ لمسِ لبخندِ تو در طولِ شبِ بدبختم..../ سید مهدی موسوی)
اینجا را دیگر خیلیها میخوانند! زمانی اینجا خلوتِ خوبی بود برای گفتن خیلی حرفها! آدمهایِ خاصی میآمدند و اینجا را میخواندند و میرفتند! ولی الان دیگر نه. خیلیها میآیند و میروند. بعضیها بخاطر شعر، بعضیها بخاطر اینکه اثری از گذشتهشان ببینند، بعضیها بخاطر فضولی( ببخشید از سَرِ کنجکاوی)، بعضیها بخاطر عشق – واقعن خود ِ عشق- بعضیها بخاطر برداشتن مطلب و پر کردن وبلاگ یا سایتشان و...
من آمار بازدیدکنندگانِ وبلاگم را هر روز مرور میکنم و بعضیهایشان را واقعن میشناسم! دوستی که از آن سرِ دنیا هنوز هم که هنوز است به من لطف دارد و ميآید و اینجار ا میخواند! یا حتا دوستی که نمیتواند آدرس وبلاگ مرا به لیستش اضافه کند و روزی چند بار اسمم را سرچ میکند و به اینجا میرسد!
اینها یعنی اینکه من هنوز هستم، برای خیلیها! حتا برای آنهایی که با تفکراتِ عجیب و غریب و ترسها و توهماتِ کودکانه، مرا از بعضی دوستیها خط زدند و فکر کردند که اینهمه خوشبختیِ یکجا برای یک آدم دیگر خیلی زیادی است! من در مقابلِ خیلی چیزها سکوت میکنم و خودم را میزنم به کوچهی علی چپ! ( آخر کوچهی علیچپ به کوچهی ما راه دارد! ) یعنی که تو دوستِ خوب و دلسوزِِ من هستی! یعنی اینکه هر چه دوست داری از مهربانیها و خیرخواهیهایت برایَم سخنرانی کن! وای که تو چقدر خوبی! ولی لطفن گمان نکن آن یکنفری که نفهمید، من بودم!
من پوستم کلفت شده است حتا کلفتتر از پوست کرگدن! من خوشم! با تمام دیوانه بازیهایم خوشم و به گمانم کمی هم خوشبخت! - البته اگر به قولِ نمیدانم که، خوشبختی را عبارت از مجموعهی بدبختیهایی بدانیم که هنوز سَرمان نیامده است!- در اینصورت میشود اسم مرا هم به لیست اضافه کرد.
بهقول نیچه: « آنچه که آدمی را والا میکند، مدت احساسهای والا در اوست و نه شدت آنها!» و من همیشه به این اصل اعتقاد داشتهام و تا توانستهام برای روابط و علاقهام تا جایی که برایم مقدور بوده، هزینه کردهام. حالا هر کس میتواند اسمش را هر چه که میخواهد بگذارد! میتواند بگذارد به حسابِ احساسی بودن و بهقول دوستی « ساده بودن» من! و اینکه این ویژگیِ من، باعث سوء استفاده خیلیها بشود! که بهنظر من کسی که میخواهد از محبت دیگران سوءاستفاده کند در حقیقت دارد از خودش سوء استفاده میکند! من به این آدمها میخندم آنهم از نوعِ تلخند!
خیلی از علفهای هرز زیرِ پایم، درخت شدهاند و سایهشان را دریغ کردهاند! و خیلیها هم به پایم نشستند تا سبز شوم، من از هیچ چیز و هیچ کس گلهای ندارم. یعنی دیگر ندارم. و از همه ممنونم، چه از کسانی که باعث شدند که خیلی روزهایِ زندگیم غرق شادی شود و احساسِ فوقالعادهای نسبت به خودم داشته باشم، و چه از کسانی که بعضیوقتها لحظاتِ وحشتناکی برایم ساختند و موجب شدند حسِ انزجارِ از خود را تجربه کنم.
من دیگر آنقدرها تحت تاثیر غمها و شادیهایِ بزرگ نیستم. چون هر دویِ این حسها موقتیاند و در حالِ رفت و آمد! من بینِ این آدمها و این حسها زندگی کردهام، بارها مُردهام و دوباره زنده شدهام تا خودم را جمع و جور کنم و از نو شروع کنم و خیلی زجر کشیدهام تا بتوانم خودِ خودم باشم. تا خود واقعیام باشم. من خیلی چیزها و خیلی کسها را برای این «خود» بودن از دست دادهام!
فحش دادم به تو از عقل... نه از بدمستی/ مست کردم به فراموشیِ «بارِ هستی»/ از گذشتِ شبِ تو تا به هنوزم آمد/ مست کردم که نفهمم چه به روزم آمد/ سید مهدی موسوی
پینوشت1 : من از مهرماه دوباره دانشجو میشوم! ادبیات انگلیسی، رشتهای که سالها آرزویش را داشتم و نمیدانم چرا همهاش معطل میکردم! سرم پُر از حسهایِ خوب سالیان دوری است که تازه دانشگاه قبول شده بودم، دلم بویِ کاغذ میخواهد بویِ دفتر و کتاب! فکر کنم تجربهی جالبی باشد تویِ یک دانشگاه، هم دانشجو باشی و هم مدرس! دو تا نقش متفاوت در یک محیط.
پینوشت 3 : هنوز مرا میشناسی؟ « به زنی سَرد شده در دلِ تابستانت/ به زنی رقص کنان در وسطِ بارانت/ به زنی خسته از این آمدن و رفتنها/به زنی بیشتر از... بیشتر از تو تنها!/ سید مهدی موسوی
پینوشت 4: از ماه بعد، دیگر تمام بعدازظهرهایم هم پُر است، درست مثلِ دلم! ولی من مثل خیلیها نیستم که مشغلههایم مرا از دوست داشتن باز دارد، هستم؟ باور کن نسل آدمهایی شبیه من دارد منقرض میشود!
پینوشت 4 : فقط کارهایِ جسورانه به حساب میایند/ اسکاول شین
پینوشت 5 : دارم فکر میکنم، که فقط یک لبخند، چقدر میتواند، حالِ آدم را خوب کند. / مثل دیوانه زل زدم به خودم/ گریههایم شبیه لبخند است/ چقدر شب رسیده تا مغزم/ چقدر روزهای ما گَند است/ من که مُفتم اگرچه ارزانتر/ راستی قیمتِ شما چند است؟ / سید مهدی موسوی
پینوشت6 : در شگفتم از آدمهایی که بیش از نیمی از عمر طبیعیشان را سپری کردهاند و هنوز تصور ميکنند که دوستداشتن یعنی اینکه طرفِ مقابل بخاطر تو از تمام عقایدش دست بکشد و تمام و کمال با فکرِ تو زندگی کند! درست فهمیدی با تو هستم! به خودت بیا، داری پیر میشوی تویِ این توهم! اینهمه که باختی بَسَت نبود؟
پینوشت 7 : روزتان خوش
سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390
لطفن،تیغ را از گلویَم بردار!
روزي ابوبکر واسطی به تیمارستانی رفت و دیوانهای را دید که های و هوی میکرد و نعره میزد. گفت: با این بندهایِ گران که بر پایِ تو نهادهاند، چه جایِ نشاط است؟ گفت: ای غافل، بند بر پایِ من است نه بر دلِ من!
لطفن،
تیغ را از گلویَم بردار،
من، پیشتر از تمامِ چاقوها
بریدهام!
نسترن وثوقی
پینوشت 1 : گر تو خواهی که بجویی دلم، امروز بجوی/ ورنه بسیار بجویی و نیابی بازم! / سعدی
پینوشت 2 : این غزلِ فرخی یزدی را خیلی دوست دارم:
شب چو در بستم و مست از میِ نابش کردم/ ماه اگر حلقه به در کوفت، جوابش کردم
دیدی آن تَرکِ ختا دشمنِ جان بود مرا/ اگر چه عمری به خطا، دوست خطابَش کردم
منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهی چشم/ آنقدر گریه نمودم که خرابَش کردم
شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع/ آتشی در دلش افکندم و آبَش کردم
غرقِ خون بود و نمیخفت زِ حسرت، فرهاد/ خواندم افسانهی شیرین و به خوابَش کردم
دل که خونابهی غم بود و جگر گوشهی دهر/ بر سَرِ آتشِ جور تو کبابَش کردم
زندگی کردنِ من مَردنِ تدریجی بود/ آنچه جان کَند تنم، عمر حسابَش کردم.
پینوشت 4 : اینروزها... اینروزها بدجور بیرحَمَند/ این «هیچکس»هایی که دردت را نمیفهند! / سید مهدی موسوی
پینوشت 3 : حرفی بزن!
شنبه نوزدهم شهریور 1390
سَرِ من گرمِ سر به داریهاست/ خاک من غیرتِ علف دارد/سگِ باغِ درختِ مردهی من/ به بهار شما شرف دارد..
بر ما درِ وصل بسته میدارد دوست
دل را به فراق خسته میدارد دوست
من بعد من و شکستگی در دوست
چون دوست، دلِ شکسته میدارد دوست
ابوالسعید ابوالخیر
قلبم، وصله ي ناجوريست
كه به سينه ام سنجاق كرده ام!
هيچ كس وصله هاي زير پيراهنَم را نمیبیند!
پیراهنی که جز برایِ عشق
از تَنم کَنده نمیشود!
من زودتر از تو
از خودم بُریده بودم
از خودی که
هیچ وقت زیرِ قولش نمیزد
و سر قرارهایَش میایستاد،
تا علفهایِ زیر پایَش
درخت میشدند
و سایهشان را دریغ میکردند.
.
.
.
دیگر سَرِ هیچ قراری نمیایستم،
هر چه دوست دارید، بوق بزنید!
نسترن وثوقی
پینوشت 1 :شاید فراموشت شدم، شاید دلت تنگه برام/ شاید بیداری مثلِ من به فکر اون خاطرهها/ شاید تو هم شب که می شه میری به سمت جاده ها/ بگو تو هم خسته شدی مثل من از فاصلهها/ با هر قدم برداشتَنت فاصله بین مون نشست/ لحظهای که بستی درو، شنیدی قلبِ من شکست/ یادت مییاد که من کیام؟ همون که میمیره برات/ همونی که دل نداره برگی بیفته سر رات... از اینجا دانلود کنید.
پینوشت 2: عنوانِ پست از علیاکبر یاغی تبار
پینوشت 3: دارد دیر میشود!
جمعه هجدهم شهریور 1390
مگر مرگ، دهانم را بگیرد که نگویم دوستت دارم!
غرض از هجر، گرت شادی دشمن بودهست
دشمنم، شاد شد و سخت بیاسود، بیا...
کلیات شمس
به روزگار «تَن» دادم،
به تقدیر «تَن» دادم،
به تو «دل» دادم ولی!
نسترن وثوقی
پینوشت 1 : تا شب نشده/ خورشید را لای موهایت میگذارم و /عاشق میشوم/ فردا/ برای گفتن دوستت دارم/ دیر است! /جلیل صفربیگی
پینوشت ۲: به سلامتیات! لاجرعه به سلامتیات، که امروز هم نیامدی! / فردا روز هم نمیآیی!
پینوشت 4 : عنوان پست از جلیل صفربیگی
پینوشت ۵ : منیره حسینی با مجموعه شعر « بیحواسترین زن دنیا» از آن دسته شاعرانی است که فقط در «کلمه» شاعر نیستند. تا آخر شعرهايِ شان شاعر میمانند. با هم شعری از این مجموعه میخوانیم:
به بهانهی کتابهایَت با من تماس بگیر
به بهانهی فیلمهایی که از خانهات برداشتهام
به بهانهی شعرهایی که برایَم نخواندهای
با من تماس بگیر
به بهانهی بهانههایی که نداری
باید دلِ پُرم را بالا بیاورم
تا بعد از آن کمی بخوابم
بخندم
قدم بزنم
اصلن در این آفتابِ داغ دلم خنک بشود
با من تماس بگیر
که باورش سخت است
آن مرد
پیش از آنکه
جملههای دهانم را با فحشهایی آبدار
سد راهَش کنم
میدانست
خداحافظی
تنها قایقیست که آرام برش میگرداند
-میدانست
باید برای ابد خداحافظی کند-
لعنت به من
که به خاطرِ تو
دست و بالِ دهانم را محکم بستهام.
لعنتی با من تماس بگیر
درست لحظهای
که پنجره را با دستمالی جیغ میکشم
کثیف
کثیف
کثیف!
منیره حسینی
دوشنبه چهاردهم شهریور 1390
مرا از قیدِ مذهبها برون آوَرْد عشقِ او/ که چون خورشید طالع شد نهان گردند کوکبها!
نسترن وثوقی
پینوشت 1 :دل گیرِ دلگیرم، مرا مگذار و مگذر / از غصه میمیرم مرا مگذار و مگذر! تصنیف را از این جا دانلود کنید.
پینوشت 2 : تمنایِ وصالم نیست عشقِ من مگیر از من/ به دردت خو گرفتم نیستم دربندِ درمانت!/ شهریار
پینوشت 3 : عاشق شهریورم! دوست داشتنیترین وقتِ سال است. هوا دارد سرد میشود، دارم میخزم تویِ خودم. یادش بخیر پارسال اینموقع چقدر امید داشتم. تازه دفاع کرده بودم و فکر میکردم قرار است کلی کار انجام دهم. پاییزش از تمامِ سالها رنگیتر بود. ولی حالا؟ یک رنگ بیشتر نمیبینم. ولی باز هم شکر! اوضاع میتوانست بدتر از اینها هم باشد.
پینوشت 4 : عشق، یک سینه و هفتاد و دو سر میخواهد/ بچه بازیست مگر؟ عشق جگر میخواهد!
پینوشت 5: عنوانِ پست از صائب تبریزی
پینوشت 6 : دیشب یک جملهای توی فیس بوک خواندم که هر چه سرچ کردم؛ نتوانستم نویسندهاش را بیابم، نوشته بود: وقتی زنی دیوانهوار با تو بحث میکند، خوشحال باش؛ وقتی زن سکوت میکند، نشانهی پایان توست! واقعن؟
جمعه یازدهم شهریور 1390
درد است که آدمی را رهبر است!
درد است که آدمی را رهبر است، در هر کاری که هست. تا او را دردِ آن کار و هوس و عشقِ آن کار در درون نخیزد او قصدِ آن کار نکند و آن کار؛ بی درد، او را میسر نشود... تن همچون مریم است و هر یکی عیسی داریم. اگر ما را درد پیدا شود، عیسایِ ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که آمد به اصلِ خود بپیوندد، الا ما محروم مانیم و از وی بی بهره!
فیه مافیه،مولوی
مرا زیاد ببخش
ترا خیلی بخشیدم،
آنقدر
که چیزی از تو برایم باقی نماند!
پینوشت 1: وقتی به اسقبالت نمیآیند، معنیاش آن نیست که تو نیامدهای!/ نائیرا هامبار سومیان/ نتیجهی اخلاقی: هیچ وقت کله شقی نکنید! حداقل به یک نفر خبر دهید که دارید بر میگردید مخصوصن وقتی گروهی سفر میروید و به دلیل مشکلات کاری تنها برمیگردید! اینقدر بد است پشتِ آن شیشههای فرودگاه کسی منتظرِ آدم نباشد! از فرودگاه امام خمینی خیلی بدم می آید.
پینوشت 2: اینقدر خوب است 9 روزِ تمام تلفن نداشته باشی! خیالَت راحت است منتظرِ هیچ تلفنی و پیغامی نیستی! لازم نیست وقتی پیغامی به تو میرسد با امید بازش کنی و بعد بر پدر مخابرات لعنت بفرستی که اینهمه اس ام اس تبلیغاتی به درد نخور میفرستد! فقط بَدیَش این است که وقتی میرسی، می بینی همه رفتهاند مسافرت و کسی خانه نیست! ولی دروغ چرا دلم خیلی برای مامان تنگ شده بود وقتی داشتم گوشی را روشن می کردم که زنگ بزنم، دستم میلرزید و بلافاصله از آن طرف گوشی توپید که از این به بعد مسافرت بدونِ تلفنِ همراه ممنوع است!
پینوشت 3: یه چیزی بگم؟ تو رو با دنیا عوض نمیکنم! از اینجا دانلود کنید
پینوشت 4 : چند شعر کوتاه مرا در نشریه لیچار بخوانید.
پینوشت 5: عجب غروبِ جمعهای است! کل لذتِ مسافرت را از سرت میپَراند! یادت میافتد که باز باید این غروبِ جمعههای بی امید را تحمل کنی!
پینوشت 6: راست گفتهاند! یک ذره امید هم آدم را زنده نگه میدارد!
پینوشت 7 : تنهایی شعری از دریتا کمو ترجمه محسن آزرم: درست مثلِ تنهایی من است! شاید شبیه تنهایی شما هم باشد پس بخوانید.
تنهایی، تلفنیست که زنگ میزند مدام
صدای غریبهایست که سراغِ دیگری را میگیرد از من
یکشنبهی سوت و کوریست که آسمانِ ابریاش ذرهای آفتاب ندارد
حرفهای بیربطیست که سر میبرد حوصلهام را
تنهایی زُل زدن از پشتِ شیشهایست که به شب میرسد
فکر کردن به خیابانیست که آدمهایَش، قدمزدن را دوست میدارند
آدمهایی که به خانه میروند و رویِ تخت میخوابند و چشمهایشان را میبندند ولی خواب نمیبینند
آدمهایی که گرمایِ اتاق را تاب نمیآورند و نیمه شب از خانه بیرون میزنند.
تنهایی دل سپردن به کسیست که دوستَت نمیدارد
کسی که برایِ تو گل نمیخَرَد هیچ وقت
کسی که برایَش مهم نیست روز را از پشتِ شیشههای اتاقت میبینی هر روز
تنهایی اضافه بودن است در خانهای که تلفن هیچوقت با تو کار ندارد
خانهای که هیچ وقت ترا نمیشناسد انگار
خانهای که برایِ تو در اتاقِ کوچکی خلاصه شده است.
تنهایی، خاطرهاست که عذابَت میدهد هر روز
خاطرهای که هجوم میآوَرَد، وقتی چشمها را میبندی
تنهایی عقربههایِ ساعتیست که تکان نخوردهاند وقتی چشم باز میکنی
تنهایی انتظار کشیدن توست وقتی تو نیستی
وقتی تو رفتهای از این خانه
وقتی تلفن زنگ میزند اما غریبهای سراغِ دیگری را میگیرد
وقتی در این شیشهای که به شب میرسد، خودت را میبینی هر شب!
شعر ازدریتا کُمو ترجمه محسن آزرم
چهارشنبه دوم شهریور 1390
این سوتِ آخر است و غریبانه می رور/ تنهاترین مسافرِ تو از دیارِ تو!
هوایَت را تویِ چمدانم جا دادم،
حالا در هر هوایی که میخواهی نفس بکش...
پینوشت 1 : فائزه اس ام اس زده بود، غمهایَت را همین جا بگذار و برو. قول میدهم تا برگردی مواظبشان باشم. ولی غم تنها چیزی است که هیچ وقت جا نمیماند و همیشه چند قدم جلوتر از آدم پیش میرود.
پینوشت 2 : آه از سَر من پوست بِکَندی ای عشق/ اندر عجبم مگر که سَلاخی تو؟
پینوشت 3 : هر کس که میرود آدم را به خدا میسپارد. دلم به حالِ خدا میسوزد! هیچ کس تا حالا خدا را به کسی نسپرده است.
پینوشت 4: عنوان پست از محمد علی بهمنی... یادش بخیر چقدر دههی هفتاد این غزل را زمزمه میکردیم.
پینوشت 5 :نمیگویم
سه شنبه یکم شهریور 1390
ای که شمشیرِ جفا بر سر ما آختهای/ دشمن از دوست ندانسته و نشناختهای!
اينروزها
با هر که دوست میشوم
احساس میکنم
آنقدر دوست بودهایم
که دیگر وقتِ خیانت است!
نصرت رحمانی
و دو شعر کوتاه
(1)
به من «راه» بده،
میخواهم
از تو بگذرم!
(2)
«دست» بدهی
«پا» بدهی
حتا اگر « سَر» بدهی
دیگر سر به راه نمیشوم!
راست میگویی، « دل» بده!
پینوشت 1 : راهی سفرم! هیچ وقت نتوانستم سبک سفر کنم! یک چمدانِ سنگین که اینبار خوشبختانه قبل از من رفته است! میدانم که روزهایِ خوبی پیش رو دارم ولی این غمِ لعنتی دست از سرم بر نمیدارد، میدانی که از کدام غم حرف میزنم؟
پینوشت 2 : من در اوجِ شادی باز هم دلتنگم! انشالله که معنی این یک کلمه را فهمیده باشی!
پینوشت 3: عنوان پست، غزلی از سعدیست که دوستش دارم:
ای که شمشیرِ جفا بر سر ما آختهای
دشمن از دوست ندانسته و نشناختهای!
من زِِ فکرِ تو به خود نیز نمیپردازم
نازنینا تو دل از من به که پرداختهای
چند شبها به غمِ رویِ تو روز آوردم
که تو یک روز نپرسیده و ننواختهای!
گفته بودم که دل از دستِ تو بیرون آرم
باز دیدم که قوی پنجه در انداختهای
تا شکاری ز کمندِ سرِ زلفت نجهد
ز برُوان و مژهها تیر و کمان ساختهای
لاجرم صیدِ دلی در همه شیراز نماند
که نه با تیر و کمان در پیِ او تاختهای
ماه و خورشید و پَری و آدمی اندر نظرت
همه هیچند که سر بر همه افراختهای
با همه جلوهی طاووس و خرامیدنِ کبک
عیب آناست که بیمهرتر از فاختهای!
هر که میبیندم از جورِ غَمت میگوید
سعدیا بر تو چه رنجست که بگداختهای؟
بیمِ ماتست در این بازیِ بیهوده مرا
چه کنم دست تو بردی که دغل باختهای!
شیخ سعدی
پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390
در تلاشِ سوختن چون کاغذِ آتشزده/ داغهای سینهام با هم به جنگ افتادهاند!
من، گورم را گم کردم،
لطفن گورِ دیگری برایَم بِکَن!
نسترن وثوقی
پینوشت1 : از دشمنان برند شکایت به دوستان / چون دوست، دشمن است شکایت کجا بریم؟ / سعدی
پینوشت 2 : عنوانِ پست از سلیم تهرانی
پینوشت 3 : در گِل بمانده پایِ دل، جان میدهم چه جایِ دل/ از آتشِ سودایِ دل، ای وایِ دل ای وایِ ما! از اینجا دانلود کنید.
پینوشت 4 : گفتم ای عشق، من از چیزِ دگر میترسم/ گفت آن چیزِ دگر نیست، دگر هیچ مگو! / مولوی
چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390
چه بی تابانه می خواهَمت ای دوریَت آزمون تلخ زنده بگوری!
گفتند: چرا محبت را به بلا مقرون کردند؟
گفت: تا هر سفلهای دعوی محبت نکند!
تذکرة اولیاء، عطار نیشابوری
(1)
از چَشمت افتادم،
درست زیر پایِ عابری که داشت،
از خودش میگذشت!
(2)
دستت را رو کن،
نترس
پوچ هم که باشد،
توی دستِ تو، گُل میشود!
نسترن وثوقی
پینوشت 1: عنوانِ پست، احمد شاملو
پینوشت 2: خوبرویانِ جفا پیشه، وفا نیز کنند؟/ به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند؟/ سعدی
پینوشت 3: دوریَت را به چله نشستم، گیرم که پیراهنِ عزا از تن بیرون کنم، با دلِ عزادارم چه کنم؟
پینوشت 4: همین!
دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390
شبهایِ هجر را گذراندیم و زندهایم/ ما را به سخت جانیِ خود این گمان نبود!
نقل است که درویشی آواز میداد که « اگر مرا دو گرده نان بدهند، کارم راست میشود» شبلی گفت: خوشا به حالِ تو که با دو گرده نان کارت راست میشود. مرا هر شبانگاه دو جهان در کنار هم میگذارند و کارم بر نمیآید!
تذکرهالاولیا
داری کلمه میشوی
داری شعر میشوی
داری از دست میروی،
لطفن خودت را نجات بده!
هیچ شعری را به اندازهی تو دوست نخواهم داشت!
پینوشت 1: عنوان پست، تک بیتی از شکیبی اصفهانی است.
پینوشت 2:اینروزها گاهی از آدمهایی خوشم میآید که زمانی به شدت از آنها دوری میکردم. اینها علائم خوبیست! من دارم آدم میشوم؟! زمانی اصلن خیالِ آدم شدن نداشتم! نه اینکه الان خیالَش را دارم! مجبورم میفهمی؟ مجبورم!
پی نوشت 3: من خوب نیستم ولی تو خوب باش!

