
با دلِ خونین، لبِ خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش...
چشم جناب حافظ! امر دیگه ای باشه؟ یه وقت تعارف نکنیدا! ناراحت می شم به خدا!
ادامه میدهم، به خاطر خودم و دوستانم. ممنونم از مینو نصرتِ عزیز که متقاعدم کرد که نباید "خانهام" را رها کنم... من رنج میکشم، پس هستم...
خودت را به خواب نزن،
مرا به بیداری!
بیدار شدهام دیگر،
آنقدر که
بیداریات را
خواب میبینم!
میگریزی
از حافظهی خوابهایم،
ته میکشی
توی رویاهایم،
دستت تمام میشود
تویِ دستم.
از خواب میپرم
دنبالِ دستهایت میگردم
زیرِپتو
زیر ملحفهی مرگی
که "من"
خودِ مرگ میشود، آنجا
نه تصویرش
نه تصورش!
بالای سرم،
خرو پف می کنی
خوابیدهای مگر؟
خودت را به خواب نزن
مرا به بیداری!
خیلی وقت است،
مرگ، مرا خوابیده است!
"نسترن وثوقی"
"در کویِ نیکِ نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی، تغییر ده قضا را !"
روزگارِ سخت، آدم را سخت میکند، سخت که نه، سخت جان البته! بچهتر که بودم( چون همیشه فکر میکنم، بهاندازهی کافی بزرگ شدهام و در نهایت، متوجه میشوم که نه! نشدهام) همیشه کنجکاو بودم، بدانم که آدم بزرگها چطور میتوانند اینهمه راحت و خونسرد با مسائل برخورد کنند؟ مگر آنها احساس ندارند؟ ولی حالا میفهمم چطور! وقتی هر آنچه را که هستی رو میکنی و بعد میبینی، که دیگران غیر از آنی که هستند، نشان میدهند. وقتی بر اساسِ شرایطِ، تغییرِ رنگ میدهند و حتا احساساتشان را هم بر اساسِ موقعیت و مصلحت تنظیم میکنند! آنوقت میبینی که چه کلاهِ گشادی سرت رفتهاست.پی در پی که زخم بخوری، دیگر اعصابِ مخصوص درد بیحس میشوند و باز اگر زخم خوردی، اگر کاری باشد حتا، دیگر خیلی دردت نمیآید! یا شاید هم زیادی پوست کلفت میشوی. از این قسمت زیاد سر در نمیآورم، زبادی تخصصی است!
میخواهم یک مدت اینجا را تعطیل کنم، یا به عبارت دیگر، یک مدت دهانم را ببندم که شاید حماقتم کمتر آشکار شود! چند وقتِ پیش یکی از دوستان یک جملهای از " مارک تواین" در فیسبوک پست کرده بود که خیلی خوشم آمد." بهتر است دهانت را ببندی و احمق بهنظر برسی تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که احمقی!" و من دقیقن به همین دلیل است که میخواهم، سکوت کنم!
بعضیوقتها باید هزینهی سنگینی پرداخت کنی، تا فقط و فقط یک نکتهی کوچک را بفهمی و من حس میکنم بیش از حد لازم برای تجربههایم پرداختهام! شاید این حس، مخصوصِ من نباشد( حتمن نیست) چرا که هر کدام از ما بهتنهایی فکر میکنیم که بیش از آنچه لایقش بودهایم، دچار سختی شدهایم.
روزگار همین است. حالِ منهم خوب میشود. همهچیز بهروال عادی بر میگردد و زندگی جریان دارد. فقط گاهی آدم بیخودی برای چیزهای خیلی خیلی طبیعی، شوکه میشود. نمیدانید که چقدر آدم احساسِ بیچارگی میکند وقتی میفهمد که " کسی را با کسِ دیگری مهمتر از او اشتباه گرفته بود" و اصلن بیخودی یک آدم غیرِ مهم را مهم فرض کرده است.
البته تا بوده، همین بوده، به قول نمیدانم کی" همیشه سختترین سیلی را از کسی میخوری که روزی بهترین نوازشگرت بوده" به نظرم منهم در حال حاضر یکی از اینها خوردهام، البته فقط نه اینکه فکر کنید که زنندهی سیلی خدای ناکرده قصد بدی داشته و یا حتا میخواسته که تنبیهام کند! ( چون اصولن بچه که زدن ندارد) بلکه میخواسته که من تا ابد صورتم را با سیلی سرخ نگه دارم!
میخواهم یک مدت هر کاری که دلم میخواهد، بکنم. هر جایی که دلم میخواهد، بروم، هر چیزی که دلم میخواهد بخوانم، هر غلطی که دلم میخواهد، بکنم. بدون اینکه کسی نگرانم باشد. بدون اینکه نگرانِ کسی باشم.
گویا قسمت این نیست که ما هم آدم شویم! یا کسی آدممان کندبهظن خود! ( چون اصولن از بچگی با این مساله مشکل داشتهایم) و تازه " هرکسی از ظنِ خود شد یارِ من"
لطفن پشتِ سرم حرف در نیاورید! حالا اگر جلوی رویام حرف در آوردید، مشکلی نیست! با هم کنار میآییم!
دوست دارم یک مدتی را بیشتر کتاب بخوانم ( بهروشِ سنتی) تا آن لاین مطالعه کنم. تازه پایاننامهام هم هست که باید تا اواسطِ سال بعد دفاع کنم!
حالم که خوبِ خوب شد، دوباره بر میگردم. نمیدانم کی؟ نمیدانم چطور؟ ولی خوب میشوم. شک ندارم که خوب میشوم و دوباره دیوانگیها را از سر میگیرم البته اینبار با دیوانگانِ واقعی! نه با عاقلانِ دیوانهنمایِ حسابگر!
پینوشت1: لطفن به آدرس ایمیل یاهویی که قبلن در همین وبلاگ بود، ایمیل نزنید. یکی از دوستان لطف کردهاند و هک فرمودهاند در یک هفتهی اخیر ویندوز 5 سیستم بهخاطر عمل شرافتمندانهی ایشان، از کار افتاده است! کامنتها را میخوانم. حوصلهی ایمیل ندارم تا مدتی. حوصلهی تلفن و اس ام اس را هم!
پینوشت2: جملات داخل گیومه، نقل قول از دیگران و یا اشاره به شعر یا جملهای از دیگران است"
اينجا بويِ غم ميدهد، ميدانم. هر كس كه اينجا ميآيد، دلش ميگيرد. چند وقتيست كه دوستانِ خوبم زنگ ميزنند، اس ام اس ميزنند كه نگرانت هستيم، تو چرا اينجوري شده اي؟ چرا اين جوري مينويسي؟ نميدانم، چه مرگم شده است. فقط دلم گرفته است، آنهم از عالم و آدم! اينروزها همهاش اين شعر را زمزمه ميكنم. دوستاني كه تركي بلد نيستند، مرا خواهند بخشيد...
بير گويه رچين كيمي دَنسيزلهميشم 
بولبولم، يازدا چمن سيزلهميشم
اسكيدَن شنلي- شرفلي ائل ايديم
ظاليمه قارشي امانسيز سئل ايديم
زيروه سي چنلي- دومانلي بئل ايديم
ايندي مدّتدي كي، چنسيزلهميشم
منده اردملي ارنلر ياشاميش
"ستّارا"، "بابكه" تنلر ياشاميش
او قده ر ائلجه بيلن لر ياشاميش
ايندي، من ارسيز، ارنسيزلهميشم
درديمين يوخ آدي، عنواني دئسم
حيرته دالدايرار انساني، دئسم
باشقا بير سوزله بو معناني دئسم
اوز دياريمدا وطن سيزلهميشم
درد مني يانديرير، آمما اودي يوخ
اودور، آغزيمدا حياتين دادي يوخ
دئميرم دردلر ايچينده آدي يوخ
دئييرم: من بئله، من سيزلهميشم
اي منيم منليگيم، امداديما يئت!
بيرجه گل، منله قووُش، داديما يئت!
مني باس باغرينا، فرياديما، يئت
بيلميسن كه، نجه سنسيزلهميشم!
" كريم مشروطهچي"

It is better to be hated for who you are than to be loved for what you are not!""
Andre Gide""
مورد تنفر واقع شدن، بخاطر آنچه هستی؛ از مورد مهر واقع شدن بهخاطر آنچه که نیستی، بهتر است!
خداییش معرکهاس!
عنوانِ پست، مصرعی از محمدعلی بهنمیست: " یک عمر دور و تنها، تنها به جرمِ اینکه / او سر سپرده میخواست، من دل سپرده بودم!"
اين غزلِ سعدي را خيلي دوست دارم. شايد هم خيليتر از خيلي! چند روزيست كه مدام زيرِ لب، همين را زمزمه ميكنم. ديشب بعد از دو روز جان كندن از دلتنگي، يك پستِ مفصل نوشتم؛ ولي آخرين لحظه منصرف شدم! تو خود حديث ِ مفصل بخوان از اين مجمل!
خبرت خرابتر كرد جراحتِ جدايي
چو خيالِ ابِ روشن كه به تشنگان نمايي
تو چه ارمغاني آري كه به دوستان فرستي
چه از اين به، ارمغاني كه تو خويشتن بيايي
بشدي و دل ببردي و به دستِ غم سپردي
شب و روز در خيالي و ندانمت كجايي
دلِ خويش را بگفتم چو تو دوست ميگرفتم
نه عجب كه خوبرويان بكنند بيوفايي
تو جفايِ خود بكردي و نه من نميتوانم
كه جفا كنم و ليكن نه تو لايقِ جفايي
چه كنند اگر تحمل نكنند زير دستان
تو هر آن ستم كه خواهي، بكني كه پادشاهي
سخني كه با تو دارم به نسيم صبح گفتم
دگري نميشناسم، تو ببر كه آشنايي
من از آن گذشتم اي يار كه بشنوم نصيحت
برو اي فقيه و با ما مفروش پارسايي
تو كه گفتهاي تامل نكنم جمالِ خوبان
بكني اگر چو سعدي نظري بيازمايي
در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطيف باشد كه به دوست برگشايي!
"سعدی"
خودت را هم،
كه در من،
هَم بزني،
باز طعمِ تلخي
ميدهد روزهايَم!
ديگر
حرفهايَم
به گفتن نميآيند،
و ناگفتنيهايم
به نوشتن!
و ناسرودنيهايَم
به سرودن!
فقط چشمهايت
منتشر ميشود
در خوابهايم،
و تا آخرين نسخهاش
به فروش ميرسد!
يادم باشد،
تيراژِ تماشايم را بالا ببرم!
با دهانِ بسته،
آواز ميخوانم!
با چشمِ بسته
تماشا ميكنم!
ديوانگي هم ميكنم!
هر چقدر كه بخواهي!
نسترن وثوقي
بگير فطرهام، اما مخور، برادر جان
كه من در اين رمضان، قوتِ غالبم غم بود!
"مهدي اخوان ثالث"
پينوشت: خواندن ِسفرنامهي اروپاي آرش نور آقايي را به شما توصيه ميكنم.
"بانويی كه زير بارانِ بلند مانده ست 
و بارها به مردي كه نامَش را نميدانست، گفته ست:
چرا چتر ؟
چرا فرار؟
تنها آدمهاي آهني زير باران زنگ ميزنند!"*
امروز براي اولين بار، رسيدن پاييز را حس كردم! دو تا برگ خوشرنگ روي شيشه ماشين جا خوش كرده بودند! از ديشب، هوا هم طور خاصي سرد شده. شيشه ميزم توي اداره هم سرد شده و مجبور شدم طبق عادت هر سال يكي دو تا پوشه زير دستم بگذارم، تا كمتر سرمايش را حس كنم.
ديروز عصر بارانِ قشنگي باريد. هر چند كه باران هميشه قشنگ است! بچه كه بودم هر وقت باران ميگرفت، مي گفتند فرشتهها در حالِ گريه كردن هستند و توي پاييز و بهار؛ همهاش به اين فكر ميكردم كه چقدر اين فرشتهها زر زر ميكنند! يعني خدا حوصلهاش سر نميرود؟
خودم هم باور نميكنم چقدر باران متحولم ميكند! از همان بچگي وقتي باران ميباريد، حسِ عجيبي داشتم. آنقدر زير باران ميماندم كه از سر و رويام آب چكه ميكرد و چقدر مامان عصباني ميشد و غرغر ميكرد و من چقدر از حرص خوردنش كيف ميكردم و قند توي دلم آب ميشد كه بالاخره كار خودم را كردم!
سالهاي دانشجويي، اوجِ سرخوشيام بود. ساري كه بودم، واي خدا! باران كه ميگرفت، تمامي نداشت! سه، چهار روز و گاهي يك هفته هم تمامي نداشت! ديگر مامان هم نبود كه غر بزند! بي هيچ دلهرهاي ساعتها زير باران قدم ميزدم! بچهها ميگفتند تو رسمن ديوانهاي! مخت تعطيله بهخدا!
يكبار هم، بعدِ يك پيادهروي طولاني زير گريهي فرشتهها! چنان سينهپهلويي كردم، كه تا يكهفته نتوانستم از رختخواب بيرون بيايم! و اولين پنيسيلين عمرم را همان موقع تجربه كردم! هنوز هم وقتي يادش ميافتم، دردم ميگيرد. و يادش بهخير چقدر سولماز حرص خورد و مواظبم بود!
وقتي يادِ منظرهي مردابِ پشتِ دانشكده زير باران ميافتم، راستي راستي از فرط دلتنگي به گريه ميافتم.
چتر هم كه خداييش، بلا استفادهترين وسيلهي زندگيام بوده! بچه كه بودم يك چتر سبز كارتوني داشتم كه خيلي هم از رنگ و طرحش خوشم ميآمد ولي دريغ از يكبار استفاده ! بزرگتر كه شدم،ديگر اصلن چتر نخريدم! هنوز هم چتر ندارم! اعتقاد داشتم " تنها آدمهاي آهني زير باران، زنگ ميزنند" اين جمله، عنوان يك مجموعهي شعر بود كه آن سالها چاپ شده بود از " علي عبدالرضايي" و وردِ زبانم شده بود. هر كس كه ميپرسيد: چرا بدون چتر ميروي؟ ميگفتم: چرا چتر؟ چرا فرار؟ تنها آدمهاي آهني زير باران زنگ ميزنند!
اينجا نشستهام، يك ساعتِ تمام است، اينجا نشستهام و دستم بهكار نميرود! ديشب را هم خوب نخوابيدم، طبق معمول.
كلافهام. كارهايم آنطور كه ميخواهم، پيش نميرود. خودم سردر گمم. يك خط هم، محضِ رضاي ِ خدا كتاب نميخوانم. فقط كتابها را ورق ميزنم تا چند بيتي، چند خطي براي پست كردن توي فيسبوك، پيدا كنم. كفِ اتاقم پر ميشود از كتاب و از ليوانهاي نشستهي چاي! مدام لابلايِ اينها دنبال كنترل تلويزيون و اسپيكر ميگردم! استاد مشاورم را پيدا نميكنم. معطل يك امضا هستم. پروپوزالم رو هواست، هنوز به شورا نداده ام. با اينكه يك ماه است، استاد راهنما، تاييدش كرده است.
درس نميخوانم! فيلم نمي بينم! زبان انگليسيِ بدبخت را هم گذاشتهام كنار، و هر روز فكر ميكنم كه از فردا حتمن شروع ميكنم به خواندن! و نميدانم چرا فردا اصلن نميرسد! ول معطلم. تكليفم با خودم مشخص نيست! با دلم مشخص نيست. با اطرافيانم مشخص نيست. فقط بعد از ظهرها خوب ميخوابم. عين ِ خرس! ولي با اين حالِ نكبتي، باز هم دست از لباس خريدن بر نميدارم. و به احمقانهترين شكلِ ممكن لباس ميخرم و باز هم حالم خوب نميشود!
به زمين و زمان، شك ميكنم. هي دلهره ميگيرم، الكي. هي بغض ميكنم، الكي. لجم ميگيرد از دستِ خودم، الكي! گريهام ميگيرد، ولي گريه نميكنم الكي!
بيخودي همهي حرفها را به خودم ميگيرم و يواشكي بغض ميكنم! ( مثلن يواشكي) بعضي وقتها هم بيخودي گير ميدهم به اطرافيانم!
اين را هم تازه ياد گرفتهام، كه هي بيام اينجا و غُر بزنم! اينهمه گرفتاري، آن وقت يك ساعتِ تمام است؛ اينجا نشستهام و هنوز به ديشب فكر ميكنم.
* شعر از علي عبدالرضايي
به نام آنكه نديدم، بهنام آنكه نخواست
هدايتم بُكُند زوركي به راهِ راست!
تمام ميكنم اين ناتمام را امروز
كه كرمِ كوچكِ ابريشمم پر از فرداست!*
کشته ی غمزه ی تو شد حافظ نا شنیده پند تیغ سزاست هر که را درکِ سخن نمی کند!
من هنوز یك انسانم! من زنم!
اگر به خانهی من آمدی برایم مداد بیاور، مداد سیاه؛ میخواهم روی چهرهام خط بكشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم، یك ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم! 
یك مدادپاككن بده برای محو لبها؛ نمیخواهم كسی به هوای سرخیشان، سیاهم كند!
یك بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم؛ شخم بزنم وجودم را، بدون اینها راحتتر به بهشت میروم گویا!
یك تیغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد و بیواسطهی روسری كمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم میخواهم بدوزمش به سق... اینگونه فریادم بیصداتر است!
قیچی یادت نرود، میخواهم هر روز اندیشههایم را سانسور كنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم. برای شستوشوی مغزی؛ مغزم را كه شستم، پهن كنم روی بند، تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی كه عرب نی انداخت؛ میدانی كه؟ باید واقعبین بود!
صدا خفه كن هم اگر گیر آوردی بگیر، میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب، برچسب فاحشه میزنندم، بغضم را در گلو خفه كنم!
یك كپی از هویتم را هم میخواهم برای وقتی كه خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم میكنند!
تو را به خدا اگر جایی دیدی "حقی" میفروختند برایم بخر تا در غذا بریزم. ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم!
و سر آخر اگر پولی برایت ماند برایم یك پلاكارد بخر به شكل گردنبند بیاویزم به گردنم و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یك انسانم
من هنوز یك انسانم
من هر روز یك انسانم...
* ياسر قنبرلو
دستي كه به دست من بپيوندد، نيست
صبحي كه به روي ظلمتم خندد، نيست
زنجير، فراوانِ فراوان، اما
چيزي كه مرا به زندگي بندد، نيست
"حسين منزوي"
پشتم به تو گرم است،
كي آفتابي ميشوي؟
رو به آفتاب پهن ميكنم خودم را،
از جاي ديگر سر ميزني.
دلواپسِ تمام سپيدههايي هستم
كه قرار است،
بي تو سر نزنند!
دلنگران اتوبانهايي
كه بازنگردانندت.
به هيچ روزي پس ات نميدهم!
به هيچ ساعتي،
به هيچ دقيقهاي
به هيچ، هيچي!
سخت چسبيدهام
تمامت را.
طلوع ميكني؟
حتا شده از مغرب!
ابرهايت را
پس زدهام.
نسترن وثوقي
شعر (10)
دستم را كه رها ميكني، 
سـُر ميخورم توي بغل شب،
دو دستي ميچسبدم.
بوسهات را بغض ميكنم،
نوازشت را ميگريم،
و همآغوشيات را
عق ميزنم
توي صورت شهر!
لبخند ميپاشي
روي بالشم.
چشمت را نميفهمم،
زبانت را هم،
با اينحال
بهتمامِ لهجههاي دنيا،
دوستت دارم!
حتا به لهجهي سكوت
وقتي به نام ميخوانيم!
خودم را برايت كنار ميگذارم
از خودم كنار ميكشم،
تا كنارِ تو باشم،
تا تو در كنارِ خودت باشي.
چقدر ميپرسي: آدم شدي؟
خيالت راحت
من خيالِ آدم شدن ندارم!
***
هشتمين شمع را كه فوت كني،
من، خاموش ميشوم!
نسترن وثوقي
عنوانِ پست شعري از لادن خدابنده است:
"كنار ميكشم كه رد شوي، نايستي!
برايم از تمام عابران عزيزتر،
كنار ميكشم،
چرا كه دوست دارمت،
گمانِ بد مبر!"
يگانه پناهِ روزهايِ وحشت و ناامیدی!
اين را براي تو مينويسم. براي تو كه هيچوقت اينجا را نميخواني. تمام خواندنيها ي تو خلاصه شده توي كتابهاي تاريخي و سياسي و روزنامهها و تمام شنيدنيهايت در اخبار – كه هر نيم ساعت يكبار دنبال ميكني- و من نميفهمم كه در عرض نيم ساعت چه اتفاقات مهمي بايد در دنيا رخ داده باشد! اصلن مهم نيست كه تو اينجا را نميخواني؛ كه تو هميشه، همهچيز را از نگاه خستهي من ميخواني!
خيلي وقت است كه ديگر غر نميزني كه چرا اينقدر اخبار براي من كماهميت است. خيلي وقت است كه ديگر نميگويي كه خواندن اين كتابها و سايتها براي من كافي نيستند. فكر ميكنم صداي دائمي گويندهي اخبار را از اتاقم ميشنوي!
ميخواهم اعتراف كنم كه گوشهايت شنواترين گوشهاي دنيا هستند-حتا اگر بهواسطهي كهولت سن سنگين شده باشند- تو بي صداترين فريادها را هم ميشنوي، زماني كه توي گلويم خفه ميشوند.
از همان روزهاي كودكي- از همان روزهايي كه بزرگترينِ دنياي كوچكم بودي- هميشه وحشت اينكه روزي برسد كه بيشتر از همه دوستم نداشته باشي، آزارم ميداد. مخصوصن زمانيكه بهاصرار تو زودتر از زمان مقرر يادگيري عربي و انگليسي را شروع كردم و من اصلن دلم نميخواست، عربي ياد بگيرم. و تازه بعد كلي كلنجار رفتن با اعصاب تو، باز هم كلمات سخت عربي را غلط ميخواندم و تو عصباني ميشدي. حتا كار بهجايي رسيد كه براي يادگيري من، پاداش نقدي تعيين كردي! و من از تو خواستم كه براي از بر كردن شعر هم، جايزه تعيين كني! و بقيهاش را هم كه خودت حتمن يادت ميآيد. بهسرعت برق و باد شعر حفظ ميكردم و كلي كاسب ميشدم.
ولي همچنان عربي را دوست نداشتم! يادت ميآيد وقتي ميخواستي كلمهي " لينبذن" را توي مغز من فرو كني؟ كتاب را پرت كردي و من چقدر ترسيدم كه نكند ديگر دوستم نداشتهباشي.
بعدها توي مدرسه عربي را خوب ياد گرفتم. ولي همچنان دوست نداشتم. هنوز هم دوست ندارم. اين را خودت خوب ميداني. چرا كه هنوز هم وقتي معني برخي آيات قرآن را كه ميپرسي و من دست و پا شكسته معني ميكنم، متوجه ميشوي كه در اين مورد_دستكم_ به تو نرفتهام. حتا تحمل موسيقي عربي را هم ندارم! اما در يادگيري انگليسي خداييش اذيتت نكردم.
بزرگتركه شدم. فهميدم كه نه! تو هميشه دوستم داري، حتا اگر دختر سركشي باشم، حتا اگر خودم را بزنم به نفهمي! و هي حرفت را گوش ندهم و براي تو _ خلاصهي هر چه خوبي و مهرباني_ دردسر درست كنم.
اين سرآغاز سوء استفاده ي من از دوستداشتگي تو بود! بهقول رومن رولان" اگر ميخواهي دوستت داشته باشند، محبتت را پر نشان نده!" ولي مگر ميشد؟ مگر ميتوانستي؟
تو كارت درست بود. همهچيز عالي و بينقص بود. من شاگرد خوبي نبودم! نخواستم كه باشم. ميخواستم خودم بروم، خودم ببينم، خودم بفهمم، خودم بجنگم، خودم بميرم! امان از دست اين " خودم"!
راستش را بخواهي توي اينهمهسال دوبار بدجوري از تو خجالت كشيدم و شرمندهات شدم. يكياش همين چند وقت پيش بود، كه شرمندگيام دو چندان بود. زماني كه اعتراف كردم كه من اشتباه كردهام. آنهم براي بار دوم از همان نوع بار اولياش! و تو اصلن سرزنشم نكردي! سركوفت نزدي! باز هم دلداريام دادي و گفتي همينكه بهموقع متوجه شدهام، خودش كلي ارزش دارد. ولي من آدم موقعشناسي نيستم پدرجان! من خيلي چيزها را خيلي دير متوجه ميشوم. درست وقتي كه خيلي دير ميشود. وقتشناسي يا به قول ديگر "آن تايم بودن" اين نيست، كه هميشه سر وقت، سر قرارهايت حاضر بشوي و هيچ كس را هيچوقت خدا معطل نكني(عادت هميشگي خانوادگيمان را ميگويم) موقعشناسي براي خيلي از فرصتهاي زندگي مهم است! گفتي كه خدا بزرگ است، بزرگتر از تصور من و تو. و من همهاش فكر ميكردم، خدا مثلن چقدر بزرگ است؟ آنقدر بزرگ هست كه اندوههاي من توي بزرگياش گم شود؟ براي اولين بار ولي با تحكم با من حرف زدي و گفتي حتا اگر تغيير عقيده بدهم. اينبار ديگر اجازهي اشتباه به من نخواهي داد. اولين بار بود كه جملهي امري از تو ميشنيدم پدر! پيش خودم فكر كردم، كاش اين تحكم را خيلي سال پيش بكار ميبردي!
ولي نه! ميدانستم به عقيده و انديشههايم هر چند نادرست احترام ميگذاشتي و هيچوقت به هيچ كاري مجبورم نكردي! كاري كه خيليها با فرزندانشان كردند؛ ديدهام و تو هم ديدهاي. ولي بگذريم از اين كهنه دردها!
مدت زيادي نيست كه فهميدهام كه چرا مردم اينقدر دوستت دارند و هيچكس از تو كدورتي به دل ندارد! اعتراف ميكنم، خيلي وقتها از مهربانيهاي بي حد و اندازهات به مردم حرصم ميگرفت و لجم در ميآيد. هميشه گمانم اين بود كه بخشش و بزرگواري غير ضروري تو باعث ميشود كه مردم ما را خانواده ساده لوحي حساب كنند!خيلي طول نكشيد، فهميدم كه احترام خيليها به من بهخاطر اين است كه دختر تو هستم!
اينروزها بدجوري پرمان بههم گير كرده! مدام بحث و جدل! تو ميگويي من حق ندارم، كه به صرف اينكه عدهي معدودي با نقاب مذهبي بودن، گند زدهاند به ايمان من، تمام انسانهايي از اين دست را محكوم كنم و بي اعتماد و بيايمان شوم به همهي آنها. ولي پدر جان من خيلي از آنها را ديدهام ( معدود نيستند بهخدا) كه با ظواهر مذهب، (نه خود مذهب) مجوز تمام خطاها و كجروييها را براي خودشان صادر كردهاند و تمام اعتقادات و تفكرات معصومانهي افرادي چون مرا به تمسخر گرفتهاند.
ميدانم كه دقيق نميداني كه در چند سال گذشته، بر من چه گذشته ( نميخواهم كه بداني و دلشكسته شوي) و گرنه شايد از دست من دلخور نميشدي!
مهربانِ من، سزاوار هر چه نيكويي و خوبي
ميدانم كه دختر خوبي برايت نبودم. ( تو هميشه تعارف ميكني و بهخاطر دلم ميگويي كه بودم) ولي باور كن، كه ميخواستم، باشم." من بد بودم ولي بدي نبودم"
من اگر اندك آبرو و آگاهي دارم، بهواسطهي افكار بلند بزرگواري چون تو است. تو به من آموختي عزت نفس و آزادي گرانبهاترين گنج هاي انسان هستند و هزينهي گزافي هم دارند! تو تنها مردي هستي كه در كنارت حتا يك لحظه هم ضعف رايج زن بودن جامعه ي امروز را حس نكردم. و اين خود بزرگترين نعمت زندگي من است. ( ميداني كه خيلي برايم مهم است)
دوستت دارم بيشتر از هركس و هر چيز! حتا اگر بگويي" هنوز هم درست نميفهمم"حتا اگر بيشتر از همه دوستم نداشته باشي ( ميدانم كه چنين اتفاقي نخواهد افتاد.)
دستت را ميبوسم.
* عنوان پست شعری از احمد شاملو است.
خبرم رسيد امشب كه نگار خواهي آمد
سر من فداي راهي كه سوار خواهي آمد 
به لبم رسيده جانم، تو بيا كه زنده مانم
پس از آنكه من نمانم، بهچه كار خواهي آمد
غم و قصه فراقت بكشد چنان كه دائم
اگرم چو بخت روزي بهكنار خواهي آمد
منم و دلي و آهي، ره تو درون اين دل
مرو ايمن اندر اين ره كه فگار خواهي آمد
همه آهوان صحرا سر خود گرفته بر كف
بهاميد آنكه روزي به شكار خواهي آمد
كششي كه عشق دارد، نگذاردت بدينسان
بهجنازه گر نيايي، به مزار خواهي آمد!
بهيك آمدن ربودي، دل و دين و جان خسرو
چه شود اگر بدينسان دو سه بار خواهي آمد
"امير خسرو دهلوي"