چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391
دیدار یار غائب دانی چه ذوق دارد؟/ ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد...
برای اولین بار خوابت را دیدم، توی همان دو ساعتی که دمصبح خوابیدم. دیشب حالم بد بود، دلم میخواست مصائب مسیح نیکوس کازانتزاکیس را بخوانم با اینکه چند سال است این کتاب را خریدهام ( آنهم فقط به دلیلاینکه دیوانهوار زوربایِ یونانی اثر همین نویسنده را دوست دارم) ولی دیشب دلم ميخواست تا صبح این کتاب را بخوانم، ولی نمیتوانستم باید کلی اسلاید تهیه ميکردم! دمصبح با خستگی و پریشانیِ غیر قابل وصفی خوابیدم. خوابت را دیدم، آمدی با همان چشمهای روشن! با یک فرقِ بزرگ! دیگر تویِ نگاهت پربشانی و سردرگمیِ همیشه نبود، تردید نبود. پر از یقین بودی انگار. داشتم تویِ یک پارک بزرگ قدم میزدم اصلن نمیدانم کجا میرفتم. فقط یادم میآید میرفتم، که از پشت سرم آمدی، کت مخملی کبریتی کرمرنگی را به دستم دادی بیهیچ حرفی! نگاهت کردم، خندیدی و یک آن همهچیز روشن شد! بهگمانم آمده بودی که بمانی.
رفتی طرف شیر آب، باز هم برگشتی، تویِ چشمانم خیره شدی و خندیدی و من فکر کردم که هیچوقت آنهمه مهربانی را یکجا در چشمهایِ تو ندیده بودم. آنقدر حس خوبی بود که از شوق به گریه افتادم! از خواب پریدم، رفته بودی و همهچیز مثل همیشه بود! آنقدر در حال و هوایِ چشمهایت بودم که کلاسِ صبح را نرفتم! کلاسی که همیشه مرخصی میگرفتم و ميرفتم و هیچوقت از آن نمیگذشتم، ترسیدم حواسم پرت شود. میترسیدم حال و هوایِ چشمهایت از سرم بپرد!
پینوشت: شبِ فراق که داند که تا سحر چند است؟
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391
جز غم عشق تو صد حیف از عمری که گذشت/ پیش از این کاش گرفتار غمَت میبودم!
این وبلاگ را همیشه میخوانم. با ابنکه صاحب ِ وبلاگ را نمیشناسم! همیشه، نابترینِ شعرها را انتخاب میکنند. هر چند بنده هم چند باری مورد لطف واقع شدهام و چند تایی از کارهایم را در زمرهی انتخابهایِ شان قرار دادهاند! بعد از درج پستِ سحرگاه امروز من، کامنتی دریافت کردم که ترانه و یادداشتِ زیر را بهعنوان مطلب مرتبط با پستِ من؛ پیشنهاد کرده بودند. این ترانهی روزبه بمانی را قبلن شنیده بودم. ولی دیدم خالی از لطف نیست که در ادامهی پستِ قبلیِ من شما هم این ترانه و یادداشت را بخوانید.
برای دسترسی به منبع این پست، این جا را کلیک کنید.
برو هر جایِ این دنیا که میخوای
تو اینجایی، تویِ قلبم تو خونم
کنارت رو زمین جایی ندارم
هوادارت که میتونم بمونم
من این دیوونگی رو دوست دارم
همین که عشقِ تو عینِ عذابه
جنون بالاتر از اینکه یکی هست
که هر شب با لباسِ تو بخوابه؟
جنون بالاتر از اینکه یکی هست
که هر جایی که میبازی، ببازه؟
تورو یک روز دیده که یه جایی
ازت یک عمراسطوره بسازه
برو هر جایِ این دنیا که میخوای
تو اینجایی، تویِ قلبم تو خونم
کنارت رو زمین جایی ندارم
هوادارت که میتونم بمونم
چه حالی میشی از اینکه دنیا
تمام سال پایِ تو بشینن
از اینکه لحظهی گل کردنت رو
شبی صدبار آهسته ببینن
چه حال میشی از اینکه یه روزی
یه دنیا در کنارت زیر و رو شن
از اینکه مردم یک شهر هر روز
همون رنگی که میپوشی، بپوشن
برو هر جایِ این دنیا که میخوای
تو اینجایی، تویِ قلبم تو خونم
کنارت رو زمین جایی ندارم
هوادارت که میتونم بمونم
روزبه بمانی
آدمهایِ این شکلی برایِ من قدیساند. آدمهایِ تویِ شعر را میگویم. آدمی که خود خواسته، گند میزند به تمامِ وجههایِ دیگر زندگیاش تا از پا بیفتد برایِ آن یارِ توو « دلی»اش. برای خودش «لجند» میسازد از آن آدم. متهم به تحمیق میشود، کلفتها بارش میشود، زمختها میشنود اما باز آگاهانه از باختاش میماند و میسازد. میبازد و باز میبازد و باز میبازد و میبازد...
آدمی که در زلفِ یار استپ کرده، دستیِ زندگیاش را بالا کشیده و فقط رویا میپروراند، افسانهها میسازد، خیالها میگرداند و با دستِ خودش، خود را خفه میکند در آنهمه جنون. قانلِ جانش میشود و خود را میمیراند و میبازد و میبازد و...
در اینروزگار دوستیهایِ یک بار مصرفِ فست فودی، «روز»هایِ عشقِ بی خاصیت و دستمالی شدهی بیمعنی، هنوز هم آدمهایی پیدا میشوند که با دیدن و چشیدنِ آنهمه زهر از جامِ همراهی و رفاقت، باز حاضرند تمامِ دار و ندارشان را بگذارند رویِ سینی و بریزند پایِ کسی که قرار بود روزی نفسِ زندگیشان شود اما قاتلِ جانِشان شده است.
آن پیشمرگانِ عاشق، آن عاشقانِ دل خسته، آن عاشقانِ بریدهی باخته... آن آدمهایی که تمامِ روز و شبشان را در راهِ عشق به مرادشان سخاوتمندانه و کریمانه غمآلود کردهاند. زهرمار کردهاند باید بیحد ستایش شوند. حل شده در دیگری و زندگی را جز با آن دیگری باور ندارند و نمیخواهند و مدام میبازند و میبازند و... این زیباترین و قشنگترین انهدامیست که من سراغ دارم.ذره ذره، آرام آرام، جِز بزنی، بسوزی و جزغاله شوی...
منبع: وبلاگٍ مستی با جرعه ای شعر
پینوشت 1: همیشه روزهایی هست، که انسان در آن کسانی را که دوست میداشته، بیگانه مییابد./ آلبر کامو
پینوشت 2: قطعن روزی صدایم را خواهی شنید/ روزی که نه صدا اهمیت دارد / نه روز! / حسین پناهی
پینوشت 2: آپرا راهِ نجات است، مذهب راهِ نجات است، کمونیسم راهِ نجات است و به این اعتقاد داشتن. آنوقت زندگی سامانی پیدا میکرد و دیگر خود را تهی فرض نمیکردی!/ماریو بارگاس یوسا
پینوشت 4: شعر میگویم و گُه رویِ ورق میآید/ از همه زندگیم بویِ عرق میآید!/ سید مهدی موسوی
پینوشت 5: حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد/ و بوسیدنت موکول شده/ به تمامیِ روزهایِ نیامده/ حالا که هرچه دریا و اقیانوس را/ از نقشهی جهان پاک کردی/ مبادا غرق شوم در رویایت/ باید اسمم را / در کتابِ گینس ثبت کنم/ تا همه بدانند/ زنی/ با سنگینترین بارِ دلتنگی/ رویِ شانههایش/ تو را دوست میداشت/ میبینی؟/ عشق همیشه/ جاودانگی میآورد!/ گیلدا ایازی
پینوشت 6: با من مدارا کن/ بعدها/ دلت برایم تنگ خواهد شد.../ سید علی صالحی
پینوشت 7: هیچ چیز دیگر/ مثلِ سابق نیست/ هیچ کس دیگر/ به اصلش بر نمیگردد/ درست مثلِ تو / که دیگر به من بر نگشتی!/ نسترن وثوقی
پینوشت 8: غروبِ جمعه به جانم افتاده است!
پینوشت 9: با هیچکس به کشتنِ من مشورت نکن/ ترسم خدا نکرده پشیمان کند ترا!/ فروغی بسطامی
پینوشت 10: مردِ این بارِ گران نیست، دلِ مسکینم...
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391
آن چه در غیبتت ای دوست به من می گذرد/ نتوانم که حکایت کنم الا به حضور....
نه تو گفتهای که سعدی نبرد زِ دستِ من جان
سر و جانِ من فدایت چو تو میکُشی نمیرم!
سعدی
نمیخوام بهت دلداری بدم
میدونم رنجی که ازش میگی، چیزی نیست
که با حرف بتونم شعلهای از آتیشش کم کنم.
اما فقط یه چیز بگم
این رنج اصیله
این رنج روحِ تو رو بالا میکشه
تو رو بزرگ میکنه
روحِ تو وسیع میکنه
قدرِ این رنج رو بدون
حتا اگه مخاطبی که براش رنج میکشی ارزشش رو نداشته باشه
با تمامي وجود عاشقی کن
سعی نکن خودِ تو محدود کنی و الکی سعی کنی فراموشش کنی یا خودت رو به اون راه بزنی
با تمامِ وجود در فراقش درد بکش
فکر کن خیلی هم آدم خوبی بوده و ارزشِ رنج کشیدن در فراقش رو داره
تو باید تمامِ مناسکِ عاشقی رو رعایت کنی
تو باید سنگِ تموم بذاری
مهم نیست که این وسط کی کم میذاره
مهم اینه که اون کس تو نباشی
از تو باید خاطرهی یه عاشقِ کامل و صادق به جا بمونه
خوش به حالت که عاشقی
کلی بهت حسودیم میشه
یه زمانی تجربهاش کردم
حسِ دیوانهوارِ ستودنیایه
بهنظرِ من غیر از کسانی که عاشقی میکنن این بقیه هستند که دارن عمرشون رو تلف میکنن
کسانی که دارن زندگی عادی و مسخره و تکراریشونو با جدیت دنبال میکنن
کسانی که بلد نیستند دیوونه بشن
کسانی که اگه شعری میگن شعرِ مناسبتیه نه شعرِ از سَرِ جنون
کسانی که اگه کادو میخرن باید براش مناسبت داشته باشن
کسانی که اگه لبخندی میزنن، صد تا براش برنامه دارن
کسانی که بیخودی گریه نمیکنن
کسانی که درد نمیکشن
کسانی که احساسات رقیق ندارن
دیر یا زود تو هم به این آدما خواهی پیوست و از موهبتِ عشق فاصله خواهی گرفت
اما تا وقتی عاشق هستی از لحظه به لحظهاش استفاده کن
نسترن
عشق ریاضی نیست
عشق دقیقن ضد ریاضی و ضدِ عقله
عشق، لامصب خودش معجزهآفرینه
تو عاشقی رو رعایت کن
به معجزه ایمان داشته باش
بذاز عشق تورو به خدا نزدیکتر کنه
از خدا معجزه بخواه...
اینا حرفهایِ یه شاعر خوبه، اولین کسی بود که به من نگفت مازوخیست! روانی! مگه تو زندگیت چی کم داری؟ ازش ممنونم نه بخاطر اینکه تاییدم کرد! فقط بخاطر اینکه تاکید کرد عشق با عدد و رقم سر کار نداره! معامله نیست!
میدونم خیلی تو بهروز کردن اینجا کوتاهی میکنم، ولی واقعن گرفتارم... گاهی اوقات آرزو میکنم که یک شبانهروز، بیشتر از 24 ساعت باشه که من بتونم یه ذره بیشتر بخوابم یا اینکه کارام ناتموم نمونه!
(1)
بهار میآید که گلی به سرِ طبیعت بزند
اما تو فقط بیا!
(2)
نه از سرم میفتی
نه از چشمم میافتی
کجایِ دلم نشستهای
که جایَت اینقدر امن است؟
(3)
از سردی نگاهت نمیلرزم
من همیشه از زیرِ صفر شروع کردهام!
نسترن وثوقی
پینوشت: هَلْ جَزَاء الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ؟ / قرآن- سوره نحل ـ آیه 60
جمعه یکم اردیبهشت 1391
هر که به من می رسد بویِ قفس می دهد/ جز تو که پَر میدهی تا بِپرانی مرا...
چون در دریا افتادی و شنا نمیدانی، مُرده شو تا آبَت یر سر نهند!
از مقالا ت شمس تبریزی
به رسالتِ پیامبر گونهی
واِژهها ایمان میآورم
وقتی که از تو میگویند!
نسترن وثوقی
پینوشت: نام شاعر عنوان پست را فراموش کردهام... اصلن همهچیز را فراموش کردهام، جز نامِ تو! چرا اصلن این کلمهی ساده لابلایِ اینهمه واژه گم نمیشود؟ خستهام، خسته و چیزی فراتر از یاد تو مرا به نوشتنِ این سطرها وادار میکند!
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391
زن بود و صدایِ هق هقی تکراری...
(1)
مجنون شدن،
سزایِ زنیست
که نتوانست لیلایِ تو باشد!
(2)
مرا در آغوش بگیر
حتا شده با دستهایِ سردِ آدمکهایِ یاهو
میخواهم به آغوشت برگردم!
نسترن وثوقی
پینوشت : عنوان پست از سید مهدی موسوی: زن بود و صدایِ هق هقی تکراری/ مَردی وسطِ هزار شب بیداری/ پایانِ شبِ سیاه تاریکی بود/ در پشتِ دری که باز شد دیواری...
جمعه بیست و پنجم فروردین 1391
حکایت بارانی بی امان است/ این گونه که من/ دوستت می دارم...
سراسرِ امروز
باران بارید
اگر از سنگ ها آهی بر نمی خاست
جز من چه کس
غیابِ تو را میدانست؟
شمس لنگرودی
زیبا،
زهرا،
به هر نامِ زنانهای که صدایم بزنی
به سویَت بَر میگردم
و فراموش میکنم
زمانی را که دهانت را با همین نامها پُر میکردی!
فراموش میکنم
غروبهایی را که سعی میکردی
به دیدنم بیایی!
و هیچ کس جز گوشیِ تلفنِ همراهم
شاهدِ تلاشهایِ بینتیجهی تو برایِ آمدن نبود...
تو نمیآمدی
و من همیشه گمان میکنم
دلیل تمامِ دلشورههای غروبهایِ این شهرِ لعنتی
تو هستی!
نسترن وثوقی
پینوشت 1: تو سکوت میکنی/ فریادِ زمانم را نمیفهمی/ یک روز من سکوت خواهم کرد/ تو آن روز/ برای اولین بار/ مفهوم دیر شدن را خواهی فهمید/ حسین پناهی
پینوشت 2: قرارمان / فصلِ انگور/ شراب که شدم بیا / تو جام بیاور/ من جان!/ رحمان عباسی
پینوشت 3: وقتی تلفن زنگ میزند/ یعنی از یاد نرفتهای/ حتا اگر به اشتباه، شمارهات را گرفته باشند/ ببین دوستِ من/ در این دنیا/ خیلی از آدمها هستند که/ شمارهشان حتا به اشتباه گرفته نمیشود!/ رسول یونان
پینوشت 4: سراسر دیشب را باران بارید تا عصر همین امروز... زلالتر از اشکهایی که میریختم! چقدر دلم خالیست!
پینوشت 5: امروز چنان امتحانی دادم که کلن روح خودم و تمامی امواتم شاد شدند!
پینوشت 6: کل امشب را کلاه قرمزی تماشا خواهم کرد! بیخیال همهچیز...
پینوشت 7: پرده بر انداختی،چهره برافروختی/ میکده را ساختی، صومعه را سوختی.../ فروغی بسطامی
پینوشت 8: رو نوشتِ روزها را رویِ هم سنجاق کردم/ شنبههای بی پناهی، جمعههای بیقراری.../ قیصر امینپور
پینوشت 9: عنوان پست از شمس لنگرودی است.
پینوشت ۱۰: خواب در چشمِ ترم میشکند...
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391
نمازِ مست، شریعت روا نمیدارد/ نمازِ من که پذیرد که روز و شب مستم؟
زخمَم بزن که زخم مرا مَرد میکند
اصلن برایِ عشق سَرم درد میکند
زخمم بزن که لااقل این کارِ ساده را
هر یارِ بیوفایِ جوانمرد میکند
آنجا که رفتهای خودمانیم هیچکس
آنچه دلم برایِ تو میکرد، میکند؟؟؟
مرحوم نجمه زارع
(1)
من، بارها و بارها ترا بوسیدهام،
درست به همین دلیل است،
هر کلمهای که از دهانم بیرون میآید
عطرِ تو را
لابلایِ شعرهایم پخش میکند!
(2)
اشتباهی پَسَم زدی
دریا!
من هنوز غرقَت نشده بودم!
(3)
هوا دونفره است
ما هم میرویم، قدم بزنیم
من و خیالِ تو!
نسترن وثوقی
پینوشت: من با بغُض نوشتم، تو با خنده بخوان... حیف نیست، بخند... اخم که میکنی، دو تا چین عمیق که بین ابروهایت میافتد، قلبم درد میکند!
یکشنبه بیستم فروردین 1391
بهارِ توبهشکن میرسد چه چاره کنم؟
و گفت: اگر دوزخ مرا بخشند، هرگز هیچ عاشقی را نسوزم، بهر آنکه عشق، خود، او را صد بار سوخته است!
تذکرةالاولیا، ذکر یحیی بن معاد رازی
من به خودم پیله میکنم،
آنوقت
تو پروانه میشوی؟
نسترن وثوقی
پینوشت 1: پیش از همهچیز، عذرخواهی از بابت بد قولی روز جمعه، که بهروز نشدم! برنامهی روزهای جمعهی من تا حدود دو ماه دیگر فشرده است . ساعت هفت صبح از خانه میزنم بیرون و هشت و نیم شب بر میگردم! از این به بعد سعی میکنم از روز قبل پستها را آماده کنم، تا شرمندهی دوستان خوبی از جمله « مهتا» یِ عزیز نشوم که شاکی بود قرار جمعهها را فراموش کردهام. ولی دستکم با این برنامه، جمعههایم به خیر و خوشی میگذرد، با اینکه وقتی به خانه میرسم دیگر نه صدایی از حنجرهام در میآید و نه میتوانم روی پاهایم بایستم و از ساعت نه شب افقی میشوم! دیروز شصت و یکمین سالمرگ صادق هدایت بود. دلم میخاست دیروز به روز کنم، ولی باز نرسیدم.
پینوشت 2: همه از مرگ میترسند، من از زندگیِ سمج خودم!/ صادق هدایت
پینوشت 3: من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی میکنم، اُنس نگرفته بودم، دنیایِ دیگر به چه دردم میخورد!/ صادق هدایت، بوف کور
پینوشت 4: یار خوش چیزیست!/ مولوی
پینوشت 5: به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را/ که تا هستیم بشناسیم از کافر، مسلمان را!/ فروغی بسطامی
پینوشت 6: زمان، آدمها را دگرگون میکند، اما تصویری که از ایشان داریم، را ثابت نگه میدارد، هیچچیز دردناکتر ازاین تضادِ میانِ دگرگونی آدمها و ثبتِ خاطرهها نیست!/ مارسل پروست
پینوشت 7: موریانهای که به خوردنِ خانهاش مشغول است، نامَش انزواست!/ شمس لنگرودی
پینوشت 8: در این عالَم، جهتِ نِظاره آمده بودم!/ شمس تبریزی
پینوشت 9: هر چه میگویم بهقدر فُُهمِ توست/ مُردم اندر حسرتِ فهمِ درست!/ مولوی
پینوشت 10: فراق، بالایِ وصال است به درجهای/ زیرا تا وصال نَبُوَد، فراق نَبُوَد/ وصال، به تحقیق؛ فراقِ خود اوست/ چُنانکه فراق به تحقیق، وصالِ خود/ الا در عشقِ معلول که هنوز عاشق، تمام پُخته نگشته باشد!/ احمد غزالی، سوانح
پینوشت 11: شاید تو وصلهی تَن من نیستی چقدر/ جایِ تو رویِ پیکرِ من درد میکند!/ نجمه زارع
پینوشت 12: آسان نیست که معنیِ مرگ را بدانم/ وقتی تو به زندگی آری گفتهای!/ شمس لنگرودی
پینوشت 13: کجاست مکانی که خویشتن را می شود به دست فراموشی سپرد ؟/ میلان کوندرا
پینوشت 14: میگویند فراموشی، دفاعِ طبیعی بدن است در برابرِ رنج. میگویند دردی که نوزاد، هنگامِ عبور از آن دریچهی تنگ متحمل میشود، چُنان شدید است که کودک ترجیح میدهد، رنجِ زاده شدن را برایِ همیشه از یاد ببرد!/ رضا قاسمی، همنوایی شبانهی ارکستر چوبها
پینوشت 14: گر دردی از او بردی، صد خنده به درمان کن/ ور زخمی از او خوردی، صد طعنه به مرهم زن!/ فروغی بسطامی
پینوشت 15: روزی خواهد آمد که زندگیات، در یک لحظه از برابرِ چشمانت خواهد گذشت، کاری کن که به زحمتِ تماشایش بیارزد!/ جرارد وی
پینوشت 16: به یک آرامشِ قلبی عمیق رسیدهام، حاضر نیستم با بهترینهایِ دنیا عوضش کنم... دیگر هیچچیز برایم حسرت نیست، فقط نوعی از دلتنگی است که نمیتوانم بیانش کنم! بعد از عملِ جراحی پدرم، همهی اندوههایِ دنیا برایم یکطوری پوچ و بیمعنی شدهاند! حتا چشمهی اشکهایم هم خشکیده است! گاهی اگر قطره اشکی به چشمم بیاید همراه با دلتنگی و حتا یک لبخند است! از فراموشی خوشم نمیآید، همیشه در برابرش مقاومت کردهام ولی دارد اتفاق میافتاد. این حس را دوست ندارم. فراموش کردنِ آدمهایی که گاهی فکر میکردم از خودم هم به من نزدیکتر هستند، اصلن به گروه خونیِ من نمیخورد. این کمرنگ شدنها را دوست ندارم، دلم میگیرد.
پینوشت 17: با این رشتهی جدیدم و درسهایش، عاَلمی دارم. کاش زودتر به فکرش افتاده بودم!
پینوشت 18: هر درد را که بینی، درمان و چارهای هست/ درمانِ دردِ سعدیست با دوست سازگاری!/ سعدی
پینوشت 19: عاشق که شد که یار به حالَش نظر نکرد/ ای خواجه درد نیست و گرنه طبیب هست.../ خواجه شیراز
پینوشت 20: امروز یک ایمیل بدستم رسید که از دو تا جملهاش خوشم آمد ولی منبع نداشت و نمیدانم این جملات از که هستند، اگر دوست داشتید، خودتان پیدا کنید:
1- آدمها عوض میشوند و فراموش میکنند، اینرا بههم بگویید.
2- آدمها آن چیزی نیستند که در آخرین مکالمهشان با شما بهنظر میآیند،بلکه همانی هستند که در طولِ مدتِ رابطهتان شناختید!
پینوشت ۲۱: کز جان شکیب هست و زِ جانان شکیب نیست...
یکشنبه سیزدهم فروردین 1391
بعد از تو الکل خورد من را، مست خوابیدم...

چیز مهمی نیست
به نبودنَت عادت میکنم،
اصلن وقتی نیستی
خلاقیتم گل می کند
نمی گویم راضیم
اما بارها بعد رفتنت
سر از کشفِ الکل در آوردم!
سجاد گودرزی
پینوشت 1: عنوان پست از سید مهدی موسوی
پینوشت 2: دوبار به روز کردن من توی یک روز، مثلِ همانِ چهل و سه بار تماشایِ غروبِ شازده کوچولو است! ببینید آدم باید چقدر دلش گرفته باشد! من که از خانه بیرون نرفتم، حالا این سیزدهمان بدر بشود یا نشود!
پینوشت 3: تا تو مرادِ من دهی کشته مرا فراقِ تو/ تا تو به دادِ من رسی، من به خدا رسیدهام!/ رهی معیری
پینوشت 4: فردا سر کار رفتن بعد پانزده روز، واقعن ستمه! و بدتر از آن شروع درس و کلاس و دانشگاه، برنامهام تا هجده تیرماه فقط سگ دو زدنه!
پینوشت 5: خراب حالی ما، لشگری نمیخواهد... / بیدل دهلوی
پینوشت 6: به کمالِ عجز گفتم که به لب رسید جانم/ به غرور و ناز گفتی: تو مگر هنوز هستی؟!/ فروغی بسطامی
پینوشت 7: پاکان ستم ز جورِ فلک بیشتر کشند/ گندم چو پاک گشت خورد سنگ آسیاب/ صائب تبریزی
پینوشت 8: چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی/ تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد.../ سعدیِ بزرگ
پینوشت 9: گاه گویم که بنالم زِ پریشانی حالم/ باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم.../ سعدی
پینوشت 10: ...
یکشنبه سیزدهم فروردین 1391
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی/ ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی...
سبزهها را گره زدم به غمت
غمِ از صبر بیشتر شدهام
سال تحویلِ زندگیت به هیچ
سیزدههایِ در به در شدهام!
سید مهدی موسوی
دوستت دارم
و این راستترین دروغیست که گفتهام!
نسترن وثوقی
پینوشت 1: ایام میآیند تا بر شما مبارک شوند، مبارک شمایید!/ از مقالات شمس تبریزی
پینوشت 2: دو سه روز است برگشتهام، با کلی خاطره از لحظاتِ خوب! ولی « عیش بییار میسر نشود...» چپیدهام توی خانه و مدام شعر میخوانم و وبگردی میکنم! حسِ نوشتن ندارم، به وبگذر که سر میزنم و ردِ پای کسانی را میبینم که میآیند تا ببینند اینجا چه خبر است؛ دلم میگیرد و میخواهم بنویسم!
پینوشت 3: پیدا بکن یک آدمِ آدمتری را/ و شانههایِ محکم و محکمتری را/ آقایِ خوبی که دلش سنگی نباشد/ معشوقهایِ دوستت دارمتری را/ من را رها کن، هر چه میخواهی تو داری/ از دست خواهی داد چیز کمتری را/ .../ تو آخرِ این داستان باید بخندی/ پس امتحان کن عاشقِ بیغمتری را.../ سید مهدی موسوی
پینو.شت 4: بر که خواهی باز کرد این در که بر من بستهای؟/ بر که خواهی بست دل را، چون زِ من برداشتی؟/ حسین منزوی
پینوشت 5: پا بر سرت گذاشت نگارم به سیزده/ خوش باش ای طبیعتِ شیدا که روزِ توست!/ بوالفضول
پینوشت 6: آنگونه مست بودم/ در ملتقایِ الکل و دود/ که از تمامِ دنیا/ تنها/ دلم/ هوایِ ترا کرده بود!/ حسین منزوی
پینوشت 7: نشستی روبروم گرمِ نظاره/ تو چشمام، چشمِ مستت خونه داره/ مگه آغا محمد خان بیاد و / چشاتو از تو چشمام در بیاره.../ علیرضا دهرویه
پینوشت 8: سبزهها را گره زدم اما/ با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟/مثلِ من ذره ذره میمیرند/ همهی سالهایِ بیتحویل.../ سید مهدی موسوی
پینوشت 9: « دلم گرفته برایت» زبانِ سادهی عشق است/ سلیس و ساده بگویم دلم گرفته برایت!/ حسین منزوی
پینوشت 10: نیست قبولِ دستِ تو، باده زِ غیرِ دستِ تو.../ مولوی
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390
ای مثلِ من غریب در این روزها، بهار...
دلم گرفته و کم مانده تکه تکه شود
شبیه منطقهای که هنوز مین دارد
دوباره سفرهی عید از نبودنِ تو پُر است
قبول نیست، مگر انتظار سین دارد؟
ناشناس

نامِ «بهار»
بر سرِ زبانها افتاده است
ولی هنوزهم
وردِ زبانِ من
نام* توست!
نسترن وثوقی
احمد شاملو
پینوشت 1: هیچوقت دوستت رو محک نزن، دوست دخترت رو هم همینطور، هیچکس رو...گاهی کسی یه عمر مراقب یه خورجین چرمیه که توش فقط پر از سنگهای رنگارنگه، ولی اون تمام مدت خیال می کنه اون تو پر از جواهره. چنین کسی آدم ثروتمندیه، حتی اگه تو خورجینش فقط سنگهای شیشه ای باشه. این آدم فقط حق نداره در خورجین رو باز کنه.خدایا این دوستی رو از ما نگیر، آدم تقریباً باورش میشه تنها نیست./ کورت توخولسکی، بعضیها هیچوقت، هیچچیز نمیفهمند!
پینوشت 2: اندر دلِ من مَها دلافروز تویی/ هستند یاران و لیک دلسوز تویی/ شادند جهانیان به نوروز و به عید/ عید منو نورزوِ من امروز تویی!/ مولوی
پینوشت 3: برف هم مثلِ من از خداحافظی بدش میآید!
پینوشت 4: مرا هر گه بهار آید، بهخاطر یادِ یار آید/ به خاطر یادِ یار آید، مرا هر گه بهار آید!/ شهریار
پینوشت 5: آن لئیم است که چیزی دهد و باز ستاند/ جان اگر باز ستانی، زِ تو من دل نستانم!/ عماد خراسانی
پینوشت 7: هر چه مینویسم، پنداری دلم خوش نیست!/ عینالقضات همدانی
پینوشت 8: همه با یار خوش و من به غمِ یار خوشم/سخت کاریست ولی من به همین کار خوشم!/ عماد خراسانی
پینوشت 9: حتا تو را زِ حافظهی گل گرفتهاند/ ای مثل من، غریب در این روزها، بهار!/ محمدعلی بهمنی
پینوشت 10: این ترانه را دوست دارم! از این جا دانلود کنید، متنِ ترانه را هم از این جا بخوانید.
پینوشت 11: کی گفته جانِ آدمی خیلی عزیز است؟ امروز صبح که زلزله شد، سریع دویدم اتاق بابا اینا! پیش خودم گفتم هر اتفاقی که بیفتد با این وضعیت کمرِ بابا که نمیتونیم تکوش بدیم، برم پیششون که دست کم اگه اتفاقی افتاد هر سه تا مون کنار هم باشیم! حتا لحظهای به ذهنم خطور نکرد که باید جونِ خودمو نجات بدم!
پینوشت ۱۲: الغیاث از جورِ خوبان الغیاث...
جمعه بیست و ششم اسفند 1390
شکفتن از درِ این خانه تو نمیآید/ بهار، منتظرِ من همیشه پشتِ در است!
زندانیِ اندوهِ تعلق نتوان زیست،
بیدل، دلت از هر چه شده تنگ برون آی!
بیدل دهلوی
آخرین جمعهی سال است! و قاعدتن آخرین پست امسال من نیز هم. سالِ سختی را پشت سر گذاشتم. (پستي و بلندي در زندگيِ همه آدمها وجود دارد به جز آدمِهایِ ترسو...چون آدمهای ترسو هميشه زندگيِ يكنواختي دارند./ دوشیزه و پریم، پائولو کوئیلو) حالا گیرم که خیلیهایِ تان را ناراحت کند و خوشبینانهترین حالتِ ممکن نیز این است، که اندکی از شما را خوشحال! ولی بههر حال تمام شد، مثلِ تمامِ سالهایِ دیگر. مثلِ تمامِ اتفاقاتِ خوب و بد زندگی. مثلِ تمام سالهایی که دیگر فقط خاطراتِشان در گوشه و کنارِ ذهنِ آدم خاک میخورند.
به برخی از چیزهاییِ که مدتها بود به آن فکر میکردم، رسیدم، مثلن تحصیل در رشتهی مورد علاقهام ادبیاتِ انگلیسی ! و برخی چیزها و کسهایی که خیلی دوستِشان داشتم؛ را هم از دست دادم! البته این از دست دادن فیزیکی است. هر کسی میتواند، دیگران را از دیدارِ خود از شنیدن صدایش و لمس مهربانیاش، محروم کند ولی حسِ عمیقِ دوست داشتن را قادر نیست از کسی بگیرد. « آیا کسی که مهربانیِ یک جسمِ زنده را به تو میبخشد/ جز درکِ حسِ زنده بودن از تو چه میخواهد؟» فروغ فرخزاد
ابرازِ شادی و خرسندیِ الکی نمیکنم. نه تنها خوشحال نیستم بلکه غمگینَم خیلی هم! فشارِ روحیِ غیرِ قابل وصفی را تحمل کردم! مثلِ تمامِ آدهایِ اطرافم! ولی باز نمیتوانم منکرِ موهبتهاییِ که در کنارِ اینسختیها از آنها برخوردار بودم، بشوم.
با اینکه «ایمان داشتن، کار مشکلی است، مثل این است که کسی را در تاریکی دوست داشته باشی»/ Seal of seventh ولی باز هم ایمان دارم که تمامِ اتفاقاتِ اطرافِ من در جهت رشدِ روحی و فکری من هستند و این خوشبینانهترینِ باورِ ممکن است از دنیایی که گاهی تمامِ توانَش را برای از پا درآوردنِ تو بهکار میگیرد.
ولی به قولِ فروغ:« ذهنم مغشوش است و دلم گرفته و از تماشاچی بودن دیگر خسته شدهام... میدانی؟ خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانیم خط افتاده و میان دو ابرویم دو چین بزرگ نشسته. خوشحالم که دیگر خیالباف و رویایی نیستم. بدیهایِ من، به خاطر بدی کردن نیست. به خاطر احساسِ شدید خوبیهایِ بیحاصل است. میخواهم به اعماق برسم. در آنجایی که دانهها سبز میشوند و ریشهها به هم میرسند و آفرینش، در میان پوسیدگی خود را ادامه میدهد. گویی همیشه وجود داشته، پیش از تولد و بعد از مرگ، گویی بدن من یک شکل موقتی و زودگذر است. میخواهم به اصلَش برسم. میخواهم قلبم را مثل یک میوه رسیده به همهی شاخههای درختان آویزان کنم.» / فروغ فرخزاد، بخشی از یکی از نامههای فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان
مدتهاست که از زندگی کنار کشیدهام، ولی دریافتم که هیچوقت نمیشود زل زد به چشمهایِ مرگ و زندگی کرد. تمامِ این مدت رو در رویام ایستاده بود. وقتی روزها میگذشت و من بی هیچ امیدی، لحظه به لحظه بیشتر در حسَش فرو میرفتم. اما «زندگی، حتا وقتی انکارَش میکنی، حتا وقتی نادیدهاش میگیری، حتا وقتی نمیخواهیاش، از تو قویتر است. از هر چیزِ دیگری قویتر است. آدمهایی که از بازداشتگاههایِ اجباری برگشتند، دوباره زاد و ولد کردند، مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند؛ که مرگِ نزدیکانِ شان و سوخته شدنِ خانههایِشان را دیده بودند، دوباره دنبالِ اتوبوسها دویدند، به پیشبینیهایِ هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترانِشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست، اما همینگونه است. زندگی از هر چیز دیگری قویتر است. » آنا گاوالدا/ من او را دوست داشتم.
دوستی به من میگفت: تو چرا هیچوقت از تهِ دل نمیخندی؟ چرا همیشه تهِ نگاهَت یه غمی هست که شبیه هیچ غمی نیست! و من فکر میکنم، که آدمهایِ دل شکسته همیشه یکِ بغض تهِ گلویِشان است. که با کوچکترین تلنگری، میشکند.
رویایِ خاصی برای سالِ آینده ندارم. آرزویِ سلامتی و رنجِ کمتر برایِ همهی مردم دنیا دارم و سالی پر از عشق برایِ همه آرزو میکنم.
از دوستانِ خوبم که در بدترینِ شرایط، در کنارم بودند، ممنونم. زندگیِ بیدوست باید زندگیِ غمگین و سختی باشد. مخصوصن از یکی از عزیزترینشان، که با دلگرمی و همدلی خواهرانهاش، خیلی از لحظاتِ تلخ امسال را برایم قابل تحملتر کرد و لحظهای از من غافل نبود و پا به پایِ لحظهها را با بغضهایِ من گریست.
قصد جمعآوری و نشر شعرهایم را دارم.( حالا نمیدانم این فکر در سال بعد محقق شود یا نه) فکر میکنم که دیگر وقتَش رسیده باشد و پس از این، کمتر کارِ جدی شعر از من در این وبلاگ خواهید دید. متاسفانه اینترنت، گاهی اوقات محیطِ مناسبی برای نشر اثر قبل از چاپِ رسمی نیست و من متاسفانه در گوشه و کنار، در این مدت، کارهایی را دیدم که الگو برداریِ فکری زیادی صورت گرفته بود. منکرِ خیلی از همسوییهایِ فکری نیستم ولی گاه از دوستِ شاعری که به قولِ خودش دل و رودهی این وبلاگ را بیرون ریخته است، چند اثرِ پی در پی ( نه موردی که در آن صورت میگفتم اتفاقی است) مشاهده کردم که نه تنها از اشعارِ من بلکه از سایر اشعار مندرج شده از دوستانِ دیگرم، به صورت خیلی علنی، تاثیر پذیری غیر قابلِ انکاری داشتند و این حالم را بد میکند. خیلی بد! غیر از آن، برخی از کارهایم را در برخی از سایتهایِ غیر ادبی دیدم، که گاهی حتا بدون ذکر و منبع درج شده بودند که اعمالی از این دست به روحِ اثر لطمه میزند.
از هیچکس کدورتی به دل ندارم، امیدوارم شما هم کینهای از من به دل نداشته باشید ( و اگر دارید، ببخشید و بگذرید.) راهی شمالم و تحویلِ سال را میهمانِ مهربانیِ دوستانی خواهم بود که غمگینترین لحظات امسال را هم در کنارم بودند. برایِ سالِ جدیدتان، عشقِ زیاد آرزو میکنم به محضِ اینکه برگردم، اینجا به روز میشود.
حالا دیگر
یک خط در میان گریه میکنم،
حالا دیگر
شانههایم صبورتر شدهاند
و با هر تلنگری که گریه میزند
بیجهت نمیلرزند!
انگار دیگر هیچ اتفاقِ عاشقانهای
از چشمهایم نمیافتد
و پاییزِ من
اتفاق زردیست
که میتواند
ناگهان در آغوشِ هر فصلی بیفتد!
حالا تو هی به من بگو
بهار میآید...
نسترن وثوقی
پینوشت 1: عنوانِ پست از حسین منزوی
پینوشت 2: بهر راحت نزدم، بخیه به زخمِ دل خویش/ دوختم سینه که بار دگرش چاک کنم!/نصیری همدانی
پینوشت 3: باغبان خارِ ملامت به جگر میشکند/ برو ای گل که سزاوارِ همان گلچینی!/ شهریار
پینوشت 4: « گذشت آنکه تو سرخیلِ دلبَران بودی/ خدایِ عشق من و یار دیگران بودی!»/؟
پینوشت 5: در کویِ تو معروفم و از رویِ تو محروم/ گرگِ دهن آلودهی یوسف ندریده!/ سعدی
پینوشت 6: « گر گنه میکنی اندر شبِ آدینه بکن/ تا که از صدر نشینانِ جهنم باشی!» / ؟
پینوشت 7: یوسف از تعبیرِ خوابِ مصریان دلسرد شد/ هفتصد سال است میبارد، فراوانی بس است!/ فاضل نظری
پینوشت 8: شادند جهانیان به نوروز و به عید/ عید من و نوروزِ من امروز تویی!/ مولوی
پینوشت 9: بس که بد میگذرد زندگیِ اهلِ جهان/ مردم از عمر چو سالی گذرد، عید کنند!/ صائب
پینوشت 10: من به باغی، باغبانی میکنم با چشمِ تر/ کز درختش دیگران، گلهایِ رنگین میبرند!/ بسطامی
پینوشت: نصیبِ ماست بهشت ای خدا شناس برو/ که مستحقِ کرامت گناهکارانند!/ حافظ
پینوشت 11: دورنِ توست اگر مجلسی و انجمنیست/ برون ز خویش کجا میروی جهان خالیست!/ بیدل دهلوی
پینوشت 12: به اطلاعِ تعدادی از دوستان که مجبور شدم بلاکِشان کنم، میرسانم که هیچ خصومتی با هیچکس ندارم. گاهی برخی رفتارهای دوستان باعث میشود آدم مجبور شود، تعدادی را حذف کند. افرادی که بلاک شدهاند، خودشان خبر دارند، چه کردهاند! نه حوصلهی توضیح دارم و نه حوصلهی بحث با کسی را! خستهام. در صدد توضیح و توجیه نیستم! بروید به اعمالتان فکر کنید!
پینوشت13: یکی از راههای تحملِ زندگی، غرق شدن در ادبیات است؛ انگار در جشنی جاودانه شرکت داشتن! / فلوبر
پینوشت 14: یک تبریکِ مخصوص برای دوستانِ خوبِ فیس بوکیام علیرضا خدایی و نوشین نظریانِ عزیز، که دیشب در آخرین پنچشنبهی سال، زندگیِ مشترکِ شان را آغاز کردند و به نبردِ جانانهی زندگی رفتند؛ دارم. برایِشان عشق و محبت ِ ماندگار آرزو دارم.
پینوشت 15: «دنیا وفا ندارد ای نورِ هر دو دیده...»
پینوشت 16:« بگذاشتیم، غمِ تو نگذاشت مرا...»
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390
این همه بی قراری ات در طلبِ قرارِ توست/ طالبِ بی قرار شو تا که قرار آیدت!
مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد!
چقدر ميترسیدم دیگر برنگردی، و من دیگر صدایِ پر مهرت را نشنوم، میترسیدم وقتی از سرکار بر میگردم دیگر کسی نباشد بگوید: روزنامهی منو آوردی؟ میترسیدم دیگر کسی نباشد وقتی گریه میکنم با بغض بگوید: که من اگر خندههایِ تو را نبینم میمیرم! اگر میخواهی زنده بمانم، دیگر هیچوقت گریه نکن! این را یک ماه پیش به من گفتی! نمیخاستم باور کن نمیخاستم اشکهایم را ببینی ولی تو همیشه حسِشان میکردی.
همهی دخترها، پدرشان را خیلی دوست دارند، ولی من بیشتر از بقیهی دخترهایِ دنیا دوستت دارم! خیلی بچه بودم که این موضوع را فهمیدم. زمانی که نسیم بهدنیا آمد بعضی از فامیلهایِ بدجنس اطرافم، برایِ اذیتکردن به من میگفتند که تو دیگر من را دوست نداری! چون پدر بزرگ شدهای و پدر بزرگها نوه را بیشتر از بچهشان دوست دارند. ( با اینکه خودم هم خیلی نسیم را دوست داشتم و خدایی با اینوجود هیچ وقت به او حسودی نکردم.) شبها از زورِ غصه خوابم نمیبرد. خیلی کوچکتر از آن بودم که به عقلم برسد، بزرگتر هایِ عقلِ کل! سر به سرم میگذارند!
خیلی خوب است که این دو هفتهی جهنمی بالاخره تمام شد و تو به خانه بر میگردی! میدانم، نیک میدانم که کمری که از غصه تا شده باشد با عمل خوب نمیشود! ولی تو خودت گفتی که عمل کنی خوب میشوی، بهخاطرِ من خوب میشوی!
نمیدانی آن هشت ساعتی که تویِ اتاقِ عمل بودی چه بر من گذشت! دکترت قول داده بود که بیهوشت نکند و روزِ آخر زد زیرِ قولش! گفت عملت سنگین است و طاقت نمیآوری! وقتی داشتی میرفتی اتاقِ عمل میخاستم پشتِ تلفن التماسَت کنم که برگردی و نروی! گلویم داشت از بغض پاره میشد ولی وقتی یادِ دردهایِ طاقتفرسایَت افتادم، منصرف شدم.
به همه گفته بودی که هیچ خواستهای نداری جز اینکه مواظبِ دلِ من باشند! ولی خودت خوب میدانی که هیچکس نمیتواند مثلِ تو مواظبِ من باشد و من خوشحالم که باز هم خودت میتوانی.
میدانی که جدا از جایگاه پدرانهات، بهعنوان یک مردِ بزرگ دوستت دارم. مردی که تمامِ چیزهایِ خوبِ دنیا را به من یاد داد و به من آموخت که حتا از دشمنم هم کینه به دل نگیرم، دوست که دیگر جایِ خود دارد. تنها چیزی که تویِ زندگی به آن افتخار میکنم، این است که دخترِ تو هستم.
وخوشحالم که خیلی واژههایِ آشنا در خیلی از خانوادهها را نمیفهمم! یعنی تو اجازه ندادی که حسشان کنم! از قبیل«فشارِ خانواده» ! ممنونم که آرزوهایَت را به من تحمیل نکردی. خیلیها را میشناسم که بهخاطر آرزوهایِ پدر و مادرشان نابود شدند نه تنها خودشان بلکه اطرافیانِشان هم!
حکایتِ احساسِ عمیقِ مرا به تو همه میدانند. هیچ اشکالی ندارد بگذار به من بگویند:« احساساتی!» اصلن هر چه که دلشان میخواهند بگویند! کی گوشش به این حرفها بدهکار است؟ مهم این است که تمامِ تلاشم این بوده که هیچوقت، هیچ آسیبی به کسی نرسانم حتا اگر خودم آسیب ببینم!
ببخش که همیشه باعثِ نگرانیِ تو هستم ولی خودت به من گفتی که مدیونِ تو هستم اگر بخواهم به خاطرِ دلِ تو و رفعِ نگرانیهایَت، کاری را که دوست ندارم، انجام دهم و تصمیمی برخلافِ میلم بگیرم.
قرار است تا مدتِ زمانِ طولانی رانندگی نکنی، تا خوبِ خوب شوی! آقا رانندهی شخصی نمیخواهی؟
خاکِ پایَت را میبوسم!
بیست و جهارم اسفند ماهِ یکهزار و سیصد و نود
اینقدر بیهوا نباش
من، هنوز در هوایِ تو نفس میکشم،
به هوایِ تو میخندم،
هوایَم را داشته باش!
نسترن وثوقی
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390
نترس ابراهیمِ من!
اين زن، برهنه است برهنه
در کوچهاش پلیس ندارد
ابروش را مداد کشیده
چشمِ خمار و گیس ندارد
پیغمبریست خسته و تنها
که آیه و حدیث ندارد
که سالهاست گریهی محض است
با اینکه چشم خیس ندارد.
سید مهدی موسوی
دلا بسوز که سوِزِ تو کارها بکند...
حافظ

(1)
آتشی است
در دلم
که هیچکس را
جرات گذشتنِ از آن نیست.
نترس ابراهیمِ من!
بگذر،
آتشی که تو از آن بگذری
سرد میشود!
(2)
دلم به حالِ شاخههایِ نورس میسوزد،
آتشی که در دلم افروختی،
تر و خشک را با هم میسوزاند!
حالا چهارشنبهی کدامِمان
مبارک باشد؟
تویی که دلِ مرا سوزاندی
یا منی که دلِ جهانی را میسوزانم؟
نسترن وثوقی
پینوشت 1: به جز حضور تو/ هیچچیزِ این جهانِ بیکرانه را جدی نگرفتم/ حتا عشق را/ حسین پناهی
پینوشت 2: بیگَهی و دوریِ ره باک نیست/ نیم قدم شد زِ تو دیدار من!/ مولوی
پینوشت 3: عشق بعضی وقتها از دردِ دوری بهتر است/ عاشقم کرده ولی گفته صبوری بهتر است/ تویِ قرآن خواندم... یعقوب یادم داده است/ دلبرت وقتی کنارت نیست، کوری بهتر است/ نامههایم چشمهایت را اذیت میکند/ دردِ دل کردن برایِ تو حضوری بهتر است/ چای دم کن، خستهام از تلخیِ نسکافهها/ چایِ با عطر هل و گلهایِ قوری بهتر است/ من سرم بر شانهات؟ یا تو سرت بر شانهام؟/ فکر کن خانوم اگر باشم چه جوری بهتر است؟/ حامد عسگری
پینوشت 4: بس در طلبت سعی نمودیم و نگفتی/ این هیچکسان در طلبِ ما چه کسانند؟/ سعدی
پینوشت 5: تمام روزها با عشق مبارک است و بیعشق نامبارک! روزِ گارتان بی عشق مباد.
پینوشت 6: گفتی شتابِ رفتنِ من از برایِتوست/ آهستهتر برو که دلم زیرِ پایِ توست/ با قهر میگریزی و گویا که غافلی/ آرام سایهای همهجا درقفایِ توست/ سر در هوایِ مهر تو رفت و هنوز هم/ در این سری که از کفِ ما شد هوایِ توست/ چشمت رهم نمیدهد به گذرگاه عافیت/ بیمارم و خوشم که دلم مبتلایِ توست/ خوش میروی به خشم و به ما رو نمیکنی/ این دیده از قفا به امیدِ وفایِ توست/ای دل نگفتمت حذر از راهِ عاشقی؟/رفتی بسوز، اینهمه اتش سزایِ توست/ما را مگو حکایتِ شادی که تا به حشر/ ماییم و سینهای که در آن ماجرایِ توست/ بیگانهام زِ عالم و بیگانهای زِ ما/ بیچاره آن کسی که دلش آشنایِ توست/ بگذشت و گفت این به قفس افتاده کیست؟/ این مرغِ پر شکستهی محزون، همایِ توست!/ هما گرامی
پینوشت 7: این مدعیان در طلبش بیخبرانند/ کان را که خبر شد، خبری باز نیامد!/ سعدی
پینوشت 8: چرا من هیچ وقت برایت شعر نخواندم؟
پی نوشت ۹ : گر زِ آزردنِ من هست غرض، مُردنِ من/ مُردم آزار مَکِش از پیِ آزردنِ من !/ وحشی بافقی
پینوشت ۱۰: که دل به دردِ تو خو کرد و ترکِ درمان گفت...
جمعه نوزدهم اسفند 1390
فراقِ چهل و دو ساله، عصر دیروز پایان یافت!
یا ترا من وفا بیاموزم
یا زِ تو من جفا بیاموزم
یا وفا یا جفا، از ین دو یکی
یا بیاموز یا بیاموزم
با تو چندان وفا کنم صنما
کاین جهان را وفا بیاموزم
به کدامین دعات، خواهم یافت
تا روم آن دعا بیاموزم؟
از خیالت وفا طلب کردم
گفت: کو؟ از کجا بیاموزم؟
جمالالدین اصفهانی
دکتر سیمین دانشور بزرگ بانویِ ادبیات ایران و اسطورهی عشق و وفاداری بعد از چهل و دو سال هجران عصر دیروز به دیدارِ جلال آل احمد رفت! به او هیچ نمیتوان گفت: جز آنکه : « شادیت مبارک باد ای عاشقِ شیدایی»
شرحِ زندگیِ ادبی او را در اینجابخوانید. معروفترین اثرِ وی رمانِ ماندگار « سووشون» است که در نوجوانی آنرا خواندم و هنوز تصاویری از آن در ذهنم مانده است. یادم است این قسمت از سووشون را که خواندم قند تویِ دلم آب شد!
« زری مشربهها را زمین گذاشت، عرقگیر گفت: «میروم در باغِ، بچهها را فرستادم دنبالِ بار... ببینم پیدایِشان میشود. میدانم که گلها پلاسیده میشوند. شهر شده کافرستان. حالا لازم است دختره سوار بر اسب شود که اسب برش دارد. آخه لامذهبها، گل که طاقتِ آدمیزاد را ندارد. آنهم گلِ نسترن. باید سحر چیدشان و صبحِ زود ریختشان به خزانه... تو این آفتاب، مگر میشود گل را معطل کرد؟» سووشون/ سیمین دانشور
سیمین دانشور و جلال آل احمد بهمدت یکسال در سالهایِ32 -1331 شمسی به دلیلِ تحصیلِ سیمین در دانشگاه استنفرد از هم دور بودند، که مجموعهی نامههایی که بینِ آندو رد و بدل شده در 4 جلد توسط مسعود احمدی جمعآوری و توسط نشر نیلوفر چاپ شده است.
برخی از این نامهها را خیلی دوست دارم. بعضیهایِشان قلبم را آتش میزنند! یاس و حسرتی که پشتِ کلمه به کلمهی این نامهها، جا خوش کردهاند را میفهمم!
22 سپتامبر 1952/31 شهریور 1331 پالوآلتو
«جلالِ عزیزم، از تو تا کی میتوان نامهای دریافت نداشت؟ از بس به پستخانه و جعبههایِ اعلانات مدرسه مراجعه کردهام و جوابِ یاس شنیدهام، خسته شدهام. آیا به همین زودی سیمینِ سیاهَت را از یاد بردهای؟ من که باور نمیکنم زیرا تو را خوب شناختهام. اینجا یک دخترِ ترکی که او هم شوهرش را مثلِ منِ احمق ول کرده است؛ هست که دَم به دَم مرا دست میاندازد و میگوید اوه الان ژلالِ تو با یک بلوند سرگرم است و به همین دلیل است که برایِ تو نامه نمینویسد... نمیخواهم بنویسم ولی باور کن حتا رغبتِ حرف زدن با پسرهایِ اینجا این پسرهایِ بیش از حدِ لازم دراز و احمق، با آن صورتهایِ دراز و دندانهایِ کل و ول را ندارم. نمیدانی چقدر احمقَند. چقدر ظاهر بین و چقدر بیسوادند...»
چشمهایَت را ببند،
دلِ آدم که میسوزد،
دودش میرود
مستقیم،
تویِ چشم کسی که
دوستَش دارد!
نسترن وثوقی
پینوشت 1: او که از جان دوستتر میدارمش/ او مرا بگذاشت، من نگذارمَش/ او مرا بگذاشت، من نگذارمَش/ او مرا بگذاشت، من نگذارمَش.../ دل بدو دادم، زِ من رنجید و رفت/ میدهم جان تا مگر باز آرمَش! / سلمان ساوجی
پینوشت 2: امروز خیلی جمعه بود! جمعهتر از تمام جمعههایِ تاریخ! هر چند که از ساعت پنج بیدار شدم! هر چند که کلِ روز را مشغولِ کار بودم! ولی امان از این غروبهایِ لعنتی مخصوصن اگر جمعه هم باشد.
پینوشت 3: خواهد اگر روزگار، یار نخواهد/ خواهد اگر یار، روزگار نخواهد!/ سید حامد احمدی/ خلاصه نتیجه یکیست!
پینوشت 4: کشتیِ عقل فکندیم به دریایِ شراب/ تا ببینیم چه از آب برون میآید؟/ صائب
پینوشت 5: عشق، کمالَش ملامت است/ احمد غزالی
پینوشت 6: فکر میکنم، بهشت جایی شبیه کتابخانه است!/ بورخس
پینوشت 7: امروز سر کلاس ( همان جریان حسنی و مکتب رفتنِ جمعههاست!) به بچهها گفتم سر کلاسِ من اس ام اس بازی نکنید! تمرکزم را از دست میدهم! بچهها گفتند حتمن خودتان از آن دانشجوهایی بودید که مدام سر کلاس اس ام اس بازی میکردید! خاستم بگویم: بندهی خدا ما زمان کارشناسیمان موبایل کجا بود؟ موبایل وسیلهای بود کاملن لوکس که فقط نزدِ کارخانهدارها و مرفهین بیدرد، پیدا میشد! ما آنقدر پشتِ باجههایِ تلفنِ کارتی میایستادیم که علف که چه عرض کنم، درخت زیرِ پایِمان سبز میشد! کارتِ تلفنهایِ هشتصد تومنی یادتان میآید؟ تازه کلی هم برای گرفتنشان باید تویِ صفِ مخابرات میایستادیم! یادش بخیر هر چه پول داشتم یا میدادم به کتاب یا کارتِ تلفن!
پینوشت 8: آنکه بیباده کند، جانِ مرا مست، کجاست؟ / مولوی
پینوشت 9: تو مثلِ منی برف/ راه میروی و آب میشوی.../ شمس لنگرودی
پینوشت 10: غلط است اینکه گویند به دل ره است دل را/ دلِ من زِ غصه خون شد، دل او خبر ندارد/ دلِ او خبر ندارد/ دلِ او خبر ندارد.../ عرفی شیرازی
پنجشنبه هجدهم اسفند 1390
من یک زنم حتا به تنهایی!
در کشتنِ ما چه میزنی تیرِ جفا ؟
ما را سر تازیانهای بس باشد!
مولوی
در جوابِ دخترم که پرسید: چرا مرا به دنیا آوردی؟
زیرا سالهایِ جنگ بود
و من نیازمندِ عشق بودم
برایِ چشیدنِ طعمِ آرامش
زیرا بالایِ سی سال داشتم
و میترسیذم از پژمُردن
پیش از شکفتن و غنچه دادن
زیرا طلاق واژهایاست
تنها برای مرد و زن
نه برایِ مادر و فرزند
زیرا تو هرگز نمیتوانی بگویی
مادرِ سابقِ من
حتا وقتی جنازهام را تشییع میکنی
و هیچچیز، هیچچیز در این دنیا نمیتواند
میانِ مادر و فرزند جدایی افکند
نفرت یا حتا مرگ
و تو بیزاری از من
زیرا تو را به دنیا آوردهام
تنها بهخاطرِ ترسم از تنها ماندن
و هرگز مرا نخواهی بخشید
تا زمانی که خود فرزندی بهدنیا آوری
ناتوانِ از تابِ آوردنِ خاکسترِ سوزانِ
رویاها و آرزوهایِ دور و درازت!
فریده حسنزاده (نامزدِ دریافت جایزهی ادبی پوشکارت)
پینوشت 1: عنوان پست از لادن خدابنده
پینوشت 2: غمگین نباش فرزندم، من هیچگاه ترا به دنیا نخواهم آورد/ حتا اگر از تنهایی بمیرم./حاضر نیستم رنجِ زنده ماندن را تحمل کنی!/ میبینی چقدر دوستت دارم؟/ نسترن وثوقی
پینوشت 3: این پست به مناسبت هشتم مارس روز جهانی زن بهروز میشود با تبریک به زنانِ رنجکشیدهی عالم و همچنین مردانی که در مقابلِ دنیایی زنانگی، فقط اندکی مردانگی نشان میدهند. ما به همان اندک هم قانعایم!
پینوشت 4: طرحِ استخدامِ دو زن به جایِ یک زن! این جا کلیک کنید! خانمهایِ محترم بروید به تحکیمِ بنیانِ خانوادههایِ تان بپردازید!
پینوشت 5: خودکشی راهِ حلِ ترسوهاست/ میروم درد تا ابد بکشم/ میروم رنجِ زندهماندن را/ مثلِ یک مرد تا ابد بکشم!/ رویا ابراهیمی
پینوشت6: فردا اینجا به رسم جمعهها به روز میشود! این بهروز شدنهایِ خارج از برنامه، فقط در مناسبتهایِ خاص صورت میگیرد.
پینوشت 7: نسبتِ عاشق به غفلت میکنند/ هر که معشوقی ندارد، غافل است!/ حضرت سعدی
پینوشت 8: بیش از هر چیز از مرگ میهراسند و نمیفهمند چیزی هولناکتر از مرگ وجود دارد: زندگی تهی از عشق!/ کریستین بوبن
دوشنبه پانزدهم اسفند 1390
تو به دنيا مي آيي؟ يا دنيا به تو؟ من به هيچ كدام تان!
همه را بیازمودم زِ تو خوشترم نیامد
چو فرو شدم به دریا، چو تو گوهرم نیامد
خردم بگفت بَر پَر زِ مسافرانِ گردون
چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد؟
چو پرید سویِ بامَت زِ تَنم کبوترِ دل
به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد
برو ای تنِ پریشان، تو و آن دلِ پشیمان
که ز هر دو تا نَرستم، دلِ دیگرم نیامد!
مولوی
(۱)
دلتنگیات هرشب
دیرتر از من
به خواب میرود،
و هر صبح
پیش از خورشید
در من طلوع میکند!
(۲)
نیمهی خالیِ این تخت،
هر شب
خوابِ ترا میبیند،
دیر فهمیدم
که تمامِ اتفاقهای عاشقانهی جهان
فقط رویِ تختخوابهایِ
تک نفره میافتند!
(۳)
تمامِ بادهایِ این حوالی را
بوییدهام،
هیچ کدام بویِ پیراهن تورا
نمیدهند،
تو در مسیرِ کدامشان
ایستادهای؟
(۴)
تو در من تمام نمیشوی
هی کِشَت میدهم
تا جایی
رهایَت کنم،
شاید به خودم برگردی!
نسترن وثوقی
جمعه دوازدهم اسفند 1390
دل بریده از این همه آنها، دل بریده از آن همه اینها/ آتشم می زند کسی انگار در میانِ پمپِ بنزینها!
آه اگر يك روز از غريزهی خرگوشیات رها شوی
و بفهمی
شکارچیات نیستم
عاشق توام!
نزار قبانی
(1)
آغوشِ دختران
گور خوبیاست،
برایِ فراموش کردن،
زنی که گوری
به جز تنهاییاش ندارد!
(2)
« دوستت دارم»
پیشِ پا افتادهترین
عاشقانهی جهان است،
وقتی برایت میمیرم!
(3)
دل به دریاهایِ زیادی زدهام
ولی در هیچکدامشان غرق نشدهام،
الا چشمهایِ تو!
(3)
بعضی واژهها
تویِ سرم گیر کردهاند،
بعضیها
تویِ دلم،
بعضیها
تویِ نگاهم!
ولی تو،
تویِ گلویم گیر کردهای!
نسترن وثوقی
پینوشت1: دلم گرفته است از خدایی که گاهی فکر میکنم بعضیوقتها نیست و بعضی وقتها زیادی هست! گاهی اوقات دلم میخواهد از مخفیگاهَش بیرون بیاد تا هر چه عقده از این دنیایِ مزخرفش دارم، سرش خالی کنم.
هیچوقت راضی نشدم از سرِ ترس یا منفعتطلبی به خداییاش اقرار کنم جز زمانی که خیلی بچه بودم(الان هم خیلی ادعایِ بزرگیام نمیشود.) و خیلی چیزها را نمیفهمیدم و تمام انتظارم از جهان فقط در درس و نمرهی خوب و دانشگاه رفتن خلاصه میشد!
اقرار میکنم که آدم مزخرفی میشوم وقتی نمیتوانم حتا به خاطر خوشبختیِ ظاهری خودم هم که شده به چیزی که نیستم، تظاهر کنم! هر چه و هر که را که برایم عزیز بود بخاطر همین اخلاقِ گُهی از دست دادم. چون بازیگر نیستم! شاید هم تا حالا کارگردانِ قابلی پیدا نشده که بازیِ قابل قبولی برای اکران عمومی از من بگیرد.
زمانی خیلی مراعات آدمها را میکردم، اینکه هیچ سوء برداشتی از حرفها و اعمالِ من نکنند! چقدر انرِِژی صرف میکردم تامتقاعدشان کنم که بعضی برداشتهایِشان دور از واقعیت است! حداقل در مورد کسانی که به نوعی دوستشان داشتم، قبولشان داشتم. خیلی وقتم هدر شد تا بفهمم که آدمها آنطوری که دوست دارند دربارهی پدیدهها فکر میکنند! نه آنطوری که باید فکر کنند. امان از روزی که بخواهند شخصی یا عقیدهای را دز ذهنشان تخریب کنند! آنوقت است که به جایِ سر با دیگر اعضایِ بدنشان فکر میکنند!
اعتراف میکنم که بعضی چیزها خیلی درد دارد، آنقدر که حتا گاهی فکر میکنی تمامِ اعضایِ بدنت حتا موهایت از شدت درد تیر میکشند! ولی وقتی فکر میکنی این دردها میارزد به اینکه حداقل خودت حسِ حقارت نکنی؛ آرام میشوی.
طرد شدن، بخاطر صداقتِ وحشتناکت در جایی که همه شیفتهی دروغند، موضوع تازهای نیست! و من اولین نفری نیستم که مزهی تلخ توهین و تهمت را بخاطر صداقتِ وحشتناکش میچشد؛ قاعدتن آخرینشان هم نخواهم بود!
تا امروز به دیدگاه و نوعِ نگرش خیلیها( خیلیهایی که عاقلتر و منطقیتر و روشنفکر تر از دیگران تصورشان میکردم) بها میدادم! از امروز به بعد من مسوول تفکرات هیچکدامتان نخواهم بود. راحت باشید! برداشت شما از من به خودتان ربط دارد. دیگر اصلن برایم مهم نخواهد بود توئی که حتا زخمهایِ مرا خوب میشناسی، حتا دست به جایِ زخمهایم زدهای و میدانی که « همهی زخمهایِ من از عشق است» با نهایت خونسردی درباهی من قضاوت میکنی؟ فقط به صرف اینکه شبیه اطرافیانَت نیستم و در چارچوبِ مقررات مغزِ کوچکِ تو فکر نمیکنم، رفتار نمیکنم، لباس نمیپوشم؟ حرف نمیزنم؟ « تو را چنان که توئی هر نظر کجا بیند/ به قدرِ دانشِ خود هر کسی کند ادراک!»
دیگر برایم مهم نخواهد بود که تو( تویِ نوعی) با ادعایِ روشنفکری آنچنانی هنوز در افکارِ پوسیده و مسموم نیاکانت گرفتار باشی! دستکم با خودت صادق باش. اینهمه تظاهر به چیزی که نیستی؛ فاجعه است میفهمی؟ فاجعه! هم برایِ خودت و هم برایِ کسانی که دوستت دارند.
من مثل خیلی ادبیاتیهایِ دیگر خیلی ادعایِ فهم و شعورم نمیشود! ولی با کمالِ افتخار اعلام میکنم، که آمال و اهدافَم هم در جفتگیری و تولید مثل و پس انداختن بچهای که فردا بشود مثل خودم( از کس دیگر مایه نمیگذارم) و آینهی دق تو و امثالِ تو؛ خلاصه نمیشود!
راستش را بخواهید بعضی تجربهها به قیمتِ عمر و جوانی آدم بدست میآیند، به قیمت از دست دادن حسهایی که زمانی دیوانهوار دوستشان میداشتی، و دیگر به مرحلهای میرسی که میبینی قسمت عمدهی احساساتت را از دست دادهای و دیگر تا آخر عمر نمیتوانی کسی را با تمامِ وجودت دوست بداری... از قبیل اینکه هر آدمی قیمتی دارد، و اگر بیشتر از قیمتش بپردازی، در حقِ آن آدم بدی کردهای، چون میپندارد که خیلی میارزد و خودش را چنان با این تفکر، بیارزش میکند که دیگر مُفتش هم گران میشود!
خیلی چیزهایی که من دارم راجعشان مینویسم، خیلیها میدانند و میفهمند و درک میکنند؛ فرقِ من و امثال من در بیانِ این دردهاست! ادعا هم نمیکنم که قلمِ خوبی هم دارم! خیلیها را میشناسم که خیلی بهتر از من بلدند بنویسند، دردها را خیلی هم بهتر از من حس میکنند، ولی سکوت میکنند چون میدانند در جایی که صدا به هیچ جایی نمیرسد یا دستکم همه خود را به کری زدهاند، لال شدن، بهترین انتخابِ ممکن است.
ولی من مینویسم، چون معتقدم که اگر حتا یک نفر با نوشتههایِ من، احساس کند که در تحمل خیلی چیزها تنها نیست، به هدفم رسیدهام، چون خودم با خواندن خیلی چیزها، کمتر احساسِ بدبختی میکنم.
نمی دانم کی بود؟ احتمالن نوجوان بودم که از رویِ خامی داشتم دربارهی مسالهای اظهار فضل میکردم، که طرفِ مورد بحث، برگشت به من گفت: من به اندازهی وزنِ تو کتاب خواندهام، الان حالِ آن بدبخت را از مزخرفگوییهایِ خودم میفهمم! نه اینکه فکر کنی که من هم الان به اندازهی وزنِ تو کتاب خواندهام ولی دستکم ارزش آدمها را به افتخارات شجرهنامهی خانوادگی یا رقمهای حساب بانکی و یا تعداد بنچاق هایِ شان، نمیدانم! و سر بودن آدمها را در اینها خلاصه نمیکنم!
دارم سعی میکنم، دلم را بزرگتر کنم، البته نه به اندازهی دریا که آنوقت تو وامثالِ تو ساده در آن غرق میشوید! حالِ نعشکشی تویِ دلم را ندارم!
حالا هر چقدر که دلتان میخواهد، قضاوت کنید، اگر درست که دمتان گرم، اگر که غلط که باز هم گوارایِ وجود! من همینم که میبینید با تمام بدیها و نقطهضعفها و خوبیهایَش... خودم را رها کردهام از تمامِ تعلقاتی که قبل از اینکه مرا یک انسان ببیند، یک زن میبیند ولو اینکه هیچوقت از زنانگی هم برایِ کسی که دوست میداشتم، کم نگذاشتم! خیلی سخت نیست فهمیدن اینکه وقتی یک نفر از هفت میلیارد جمعیتِ رویِ زمین خیلی دوستت دارد، در قبالش شش میلیارد و نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه نفر دیگر حتا زنده بودن و نبودنت عین خیالشان نیست... به قولِ شازده کوچولو، ولی من خامتر از اونی بودم که راهِ دوست داشتن رو بلد باشم...
پینوشت 2: حسِ حماقتِ به من دست داده است، مدت طولانی با فکرِ کسی زندگی کردن، نفس کشیدن، خوابیدن، بیدار شدن، غذا خوردن، خندیدن، گریه کردن حتا ریدن، از تو یک احمقِ واقعی میسازد، سعی میکنم باور کنم که احمق نیستم ولی از تصور خیلی سادهلوحیها، گُه گیجه میگیرم.
پینوشت 3: در دنیا دو چیز از همه زیباتر است؛ آسمان پرستاره و وجدان آسوده./ ایمانوئل كانت/ دومی اش را دارم.
پینوشت 4: من نشستم ز طلب، این دلِ پیچان ننشست/ همه رفتند و نشستند و دمی جان ننشست..../ مولوی
پینوشت ۵: شما اصلن متوجه شدید، من اسمِ وبلاگم رو عوض کردم؟
پینوشت ۶ : یک شعر از مرا در دومین شمارهی نشریهادبی مایا بخوانید، پی دی اف آن را از این لینک میتوانید، دانلود کنید. یا از خود سایت مایا. این جا کلیک کنید.
پینوشت ۷: یادم مییاد بابام میگفت، اگه میخوای به روحِ کسی دست پیدا کنی، باید به رویاهاش دست پیدا کنی، بعد دلت به حالِ کسایی خواهد سوخت، که در گُهی گندهتر از تو دارن دست و پا میزنن!/ رویایِ آریزونا
پینوشت ۸: آیینه را کژ می دارند، و اگر نه صدهزار آینه را چون راست داری، یک سخن گویند./ از مقالات شمس تبریزی
پینوشت ۹: مردی آن باشد که دیگران را خوش کند. چه مردی باشد که خویشتن خوش باشد؟/ از مقالات شمس تبریزی
پینوشت ۱۰: طبق قولم، جمعه به روز کردم، هفتهی پیش بدقولی کردم، گرفتار دوا و دکتر بودم.
پینوشت ۱۱: هر کس بَدِ ما به خلق گوید/ ما صورتِ خود نمیخراشیم/ ما خوبی او به خلق گوییم/ تا هر دو دروغ گفته باشیم.../؟
پینوشت 1۲: منی که نامِ شراب از کتاب میشستم/ زمانه کاتبِ دکانِ میفروشم کرد./؟
پینوشت 1۳: عنوان پُست از سید مهدی موسوی
پی نوشت ۱۴: فراموش کردنِ بعضی آدمها فقط به اندازهی پاک کردن یک شماره از گوشی زمان میبرد، ولی بعضیها را حتا با از بین بردنِ کل آثارشان از زندگیت نمیتوانی فراموش کنی!
پینوشت ۱۵: چون اندوه به دل در آید، غنیمت داریت که مردمان به برکتِ اندوه به جایی رسند!/ بایزید بسطامی
یکشنبه سی ام بهمن 1390
من از تمامِ خلقِ جهان بی وفاترم...
این رخِ رنگ رنگِ من هر نفسی چه میشود
بیهوسی مکن، ببین کز هوسی چه میشود؟
هیچ دلی نشان دهد، هیچ کسی گمان بََرَد
کاین دلِ من زِ آتشِ عشقِ کسی چه میشود؟
عشق، تو صاف و سادهای، بحر صفت گشادهای
چونکه در آن همی فتد خار و خسی چه میشود؟
مولوی
حتا پیشپا افتادهترین لهجههایِ جهان
را هم نمیفهمی،
وقتی به زبانِ مادریات
عاشق شده باشی
و «دوستت دارم» هایَت را
به زبانِ بیگانه بگویی!
.
.
.
با زبانِ بیزبانی
عاشقت شدم
و با لهجهی سکوت
برایَت مُردم!
نسترن وثوقی
پینوشت 1: رضا به داده بده از جبین گِرِه بگشا.../ من نمیگویم، حافظ میگوید!
پینوشت 2: عنوان پُست از مهدی بقایی: ای عاشقان، صدایِ دلِ زار بشنوید/ من از تمامِ خلقِ جهان بیوفا ترم/ من هجرِ یار دیدهام و زندهام هنوز/ این شرطِ عاشقی نَبُوَد، خاک بر سرم!/
پینوشت 3: مصیبت در لحظاتِ اول کُشنده نیست!ضربه آنچنان شدید است که نمیتوانی درست درک کنی،چه بر تو گذشته است. اما زمان، زمان که میگذرد تازه میفهمی که چه بر سَرت آمده است. زخم به جایِ التیام گسترش مییابد و همهی رو ح و قلبت را تسخیر میکند!/جوروج اورول/ روزهایِ برمه
پینوشت 4: ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست/ خصمِ آنم که میانِ من و تیغت سپر است!/ سعدی
پینوشت 5: از اینبه بعد، اینجا جمعهی هر هفته به روز میشود! هر چند که تقویمِ من هفت جمعه دارد! مدتهاست که تعطیلم! چه اشکالی دارد شما هم سهم دلتنگیِ غروب جمعههایِ تان را به من بدهید! به کجایِ جهان بر میخورد؟
پینوشت 6: خداحافظ پردهنشینِ محفوظِ گریهها...
سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390
فلک را جور بی اندازه گشته ست...
دل تنگي
خوشه ي انگورِ سیاه است،
لگدکوبَش کن
لگدکوبَش کن
بگذار ساعتی سر بسته بماند
مستت میکند اندوه.
شمس لنگرودی
(۱)
یک فاتحه،
برایِ انبوه کسانی که در من
مُردهاند، کفایت میکند!
تو تنها کسی هستی
که هنوز در سینهام
نفس میکشی!
تو بیتقصیری!
روزگارِ من
آنقدر سیاه است
که هر کسی
به سادگی
خودش را در آن
گم میکند.
نسترن وثوقی
پی نوشت ۱: جایِ خالی بعضی آدمها را هیچ چیز و هیچکس پْر نمیکند، همیشه تویِ دلت خالی میماند! جایی که هیچکس و هیچ چیز را در آنجا راهی نیست. اصلن دلتنگی برایِ این آدمها جنسَش با بقیه فرق دارد! هر چند که آنها هیچوقت نفهمند و ندانند. امروز صبح با همین دلتنگی بیدار شدم، دوستی هم اس ام اس زد که نشر چشمه لغو امتیاز شد! گوشهایَم به خبرهای بد عادت کردهاند.
پینوشت۲: جهانِ من خالی است، نه صدایی نه تصویری! همهچیز محو و بیرنگند.
پینوشت ۳: دیشب یکی تویِ فیس بوک نوشته بود، «به سلامتی تمام آنهایی که روزِ ولنتاین تنها هستند، نه بهدلیل اینکه نتوانستند با کسی باشند بلکه نخواستند با هر کسی باشند» میشود این جمله را یک جور دیگر ادامه داد: به سلامتی آنها یی که تنها هستند آنهم فقط به امیدِ اینکه با کسِ بهتری باشند!!! البته باز هم به سلامتیشان حتا اگر تنها هم نباشند!
پینوشت ۴: خدا پدر و مادرِ مخترع دوربینِ عکاسی را بیامرزد- آخر خوبی و بدی همهی آدمها به پدر و مادرشان بر میگردد! بخاطر همین است که همیشه مردم یا پدر و مادر را فحش میدهند و یا برایِشان دعایِ خیر میکنند!- نمیگذارد که خیلی چیزها فراموش شوند! نمیگذارد بخدا.
پینوشت ۵: عنوان پست شعری از میرزا نصیر اصفهانی: فللک را جور بی اندازه گشته ست/ جهان را رسم و آیین تازه گشته ست!/.../ فلک را عادتِ دیرینه این است/ که با آزادگان دائم به کین است...
پینوشت ۶: حواسم به هیچچیز نیست. بیتو، چه فرق میکند؟ بهار باشد یا زمستان؟ اول ماه باشد یا آخرِ ماه؟
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390
بنشینم و صبر پیش گیرم...
كافران را دوست میدارم، از این وجه که دعویِ دوستی نمیکنند. میگویند: آری کافریم، دشمنیم. اکنون دوستیش تعلیم دهیم، یگانگیش بیاموزیم، اما اینکه دعوی میکند دوستم و نیست، پُر خطر است!
از مقالات شمس تبریزی
(1)
نمیبخشَمت!
قبول کن
هیچکس
جانَش را
به این راحتی نمیبخشد!
(2)
راهَت را بگیر و برو
به «هیچ» جا نمیرسی،
وقتی بی«هیچ» بهانهای رفته باشی!
(3)
نازنَم!
اگر از نامُرادیِ روزگار
به نامردیِ شانههایَت
پناه آورده باشم!
(4)
کاش بهجایِ دستم،
چشمم را میخواندی
عاشقتر بود!
ادامهنوشت 1: عنوانِ پست از سعدی: بیچارگیاست چارهی عشق/ دانی چه کنم؟ چو یار برگشت؟/ بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهی کارِ خویش گیرم!
ادامهنوشت 2: ساده باختی، تمامِ مهرهها را برایِ بُردت چیده بودم!/؟
ادامهنوشت ۳: هزار لطف، طمع داشتم ز سادهدلی/ نکرد چشمِ تو ممنون به یک نگاه مرا/ صائب
ادامهنوشت ۴: بایزیدی باید تا گوید « هفتاد سال میپنداشتم، که من او را دوست میدارم؛ چون به حقیقتِ کار بینا شدم، اوست که مرا دوست میدارد!» / تمهیدات/ عینالقضات همدانی
ادامهنوشت 5: به احساسِ این شاعرِِ نا امید/ که از زندگی هیچ خیری ندید/که خونِ تنِ دفترش میچکید/ مگر میشود که خیانت نکرد؟!/ علیاکبر یاغیتبار
ادامهنوشت 6: برای زنده ماندن، باید خودت را از درون بَُکُشی، از اینرو بیشتر آدمها همهچیز را رها کردهاند، چون میدانند که هر اندازه هم تلاش کنند، سرانجام میبازند و زمانی که به این نقطه رسیدی، هر گونه مبارزهای بیفایده است!/ ژان پُل سارتر
ادامهنوشت 7: فراموشی در عینِ حال، بیعدالتیِ مطلق و آسایشِ مطلق است!/ میلان کوندرا
ادامهنوشت 8: ای خداوند یکی یارِ جفاکارش ده/دلبریِ عشوه دهِ سرکشِ خونخوارش ده/ تا بداند که شبِ ما به چه سان میگذرد/ غمِ عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده!/ مولوی
ادامهنوشت 9: پذیرفتنِ حقیقت از بیانِ حقیقت، سختتر است./ آلفرد هیچکاک
ادامهنوشت 10: ای دلِ ریشِ مرا با لبِ تو حقِ نمک/ حق نگه دار که من میروم الله معک!/ حافظ
ادامهنوشت 11: خستهام مثلِ در آغوشِ کسی جا نشدن/ خستهام مثلِ همآغوشی و ارضا نشدن!/ سید مهدی موسوی
ادامهنوشت 12: خاصیتِ عشق آن است که عیب را هنر نماید!/ از مقالاتِ شمس تبریزی
ادامهنوشت 13: تنها راهِ شناخت یک نفر، دوست داشتنِ او بدونِ هیچ امیدی است/ والتر بنیامین
ادامهنوشت 14: تو از اول سَلامت پاسخِ بدرود با خود داشت..../ محمدعلی بهمنی
ادامهنوشت 16: میگویند که کسی را خواب است میتوان بیدار کرد، ولی کسی را که خودش را به خواب زده هرگز! راحت باش!
ادامهنوشت 17: آزادی قیمت ندارد!
ادامهنوشت 18: از قدیم گفتهاند: هیچوقت همهی پُلهایِ پشتِ سرت را خراب نکن، شاید روزی دوباره گذرت به همان رودخانه افتاد! زمین به طرزِ احمقانهای گِرد است.
ادامهنوشت 19:این روزها شازده کوچولویِ آنتوان دوسنت اگزوپری را با برگردان و صدایِ احمد شاملو بعدِ سالها بارها و بارها گوش میدهم و هربار از اینهمه نکته سنجی و ظرافت شگفت زده میشوم! وقتی که امیر کوچولو رو به گلها میکنه و میگه:« شماها خوشگلید ولی براتون نمیشه مُرد!»
ادامهنوشت 20: هنوز تمامِ راههایِ دوست داشتنِ من به تو ختم میشوند! از هر خیالی که گذر میکنم به خیالِ تو میرسم! امیدوارم که روزی دیگر چنین نباشد و من با چشمی بازتر انسانها را دوست بدارم. آنگونه که لایقند نه آنگونه که من لایقشان میپندارم.
ادامهنوشت 21: از این به بعد، اگر کمی همت کنم، این وبلاگ با ترجمههایی قدیمی و جدید به روز خواهند شد و این تازهترین قدمِ من برایِ تولدی دوباره است!
ادامهنوشت 22: برایِ من دعا کنید...
جمعه بیست و یکم بهمن 1390
تو زخم تازه ای به من نزدی!
(1)
بندِ کفشهایَت را
محکم بستی
و آرام و خونسرد
از زندگیم بیرون رفتی!
(2)
تو زخمِ تازهای
به من نزدی!
فقط خنجریِ را از پشتم بیرون کشیدی
و در سینهام فرو کردی!
نسترن وثوقی
سه شنبه هجدهم بهمن 1390
جز روزگارِ من، همه چیز را سفید کرده برف!
خوشبخت کسانی، که عقلِ شان پاره سنگ میبرد؛ چون ملکوتِ آسمانها مالِ آنهاست!
انجیل، ماتئوس 5-3
آسمان که معلوم نیست، ولی رویِ زمینَش حتمن مالِ آنهاست!
صادق هدایت
(1)
خشکسالیست،
ولی تو
محال ممکن است،
فراموش کرده باشی
زنی را که چشمهایش
خاستگاه ابرهاییست
که جز درحوالیِ نگاهِ تو نباریدهاند!
(2)
لابلایِ همین چند سطر شعر،
چند سطر گریسته باشم، خوب است؟
نسترن وثوقی
پینوشت 1: صلاحِ کار کجا، خانهی خراب کجا؟/ کسی نبود بفهمد که من خرابترم/ که استخوانِ کسی لایِ زخمهایِ من است/ که از جهنمِ موعود در عذابترم!/ فاطمه اختصاری
پینوشت 2: چقدر باید بگذرد تا آدمی، بویِ تنِ کسی را که دوست داشته، از یاد ببرد؟ و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟/ آنا گاوالدو، من او را دوست داشتم.
پینوشت 3: وقتی رفتی، نفهمیدم کی داره میره، حالا که اومدی، میفهم کی اومده!/ گوزنها
پینوشت 4: بدونِ بخشش، ما آدمها وحشی هستیم!/ کلوزِر
پینوشت 5: به رنگِ زرد قناعت کن از ریاضِ جهان/ که رنگِ سرخ زِ خونِ جگر شود پیدا!/ صائب
پینوشت 6: من، ترا برایِ عشقِ معمولی، آن طوریکه تصور میکنی، نمیخواهم، روحَم نمیتواند از تو جدا بشود./ سایه و روشن، صادق هدایت
پینوشت 7: سخت است فهماندنِ چیزی به کسی که برایِ نفهمیدنِ آن پول میگیرد!/ احمد شاملو
پینوشت8: و این جهان به لانهی ماران مانند است./ فروغ فرخزاد
پینوشت 9: یک بغضِ وحشی تویِ گلویم هست که وقت و بیوقت گلویَم را میدَرَد! تعجب میکنم از آدمهایی که میگویند گریه کن، آرام میشوی! و من نمیدانم چقدرِ دیگر باید گریه کنم تا به آرامشی که مردم از آن حرف میزنند، برسم! شاید منظورشان همان آرامشِ مرگ باشد! در اینصورت با آنها موافقم!
پینوشت 10: یک حرفهایی هست که جز تو به هیچکس نمیتوان گفت! کلی از این حرفها تویِ دلم تلمبار شده است.
پینوشت 11: ای گنجِ نوشدارو، بر خستگان نظر کن/ مرهم به دست ما را مجروح میگذاری؟/ سعدی
پینوشت 12: هیچکس، هیچوقت دربارهی تنها بودنش، دروغ نمیگه!/ از اینجا تا ابدیت
پینوشت 13: چند وقت پیش یکی از دوستانِ فیس بوک، پایِ یکی از شعرهایم کامنت گذاشته بود: آخه این «تو» تویِ شعرهایِ تو کیه؟ بهش گفتم که جانِ منه! ولی نه این جانِ بیرمقَم، همان جانِ پر شوری که با «تو» داشتم!
پینوشت 14: چون نزدیک رسیدند، عشق- که سپه سالار بود-نیابت به حُزن داد- زیرا که طاقتي نزدیکی نداشتند!/ شهابالدین سهرودی
پینوشت 15: تمام این پینوشتها، گزیدهی کتابهایِ کتابخانهی کوچکِ من هستند، همانهایی که همیشه میگفتی دلت میخواهد، روزی آنقدر وقت داشته باشی، که همهشان را بخوانی و همیشه از من میپرسیدی تمامِ این کتابها را خواندهام؟ یادم است دوستی به نقل از استادش میگفت: هیچ وقت از هیچکس این سوال را نپرسید! دارم سعی میکنم همهشان را بخوانم! و از هر شعر و متنی که بیشتر خوشم میآید، برایَت مینویسم! بگذار بقیه هم بخوانند، چه عیبی دارد؟ ولی قول میدهم اگر روزی بیایی تمام اینها را از سَر برایَت بخوانم!
پینوشت 16: دوستِ خوبِ شاعرم دادیار حامدی، فکر کنم دیگر فلسفهی این پینوشتها برایتان روشن شد؟ نه؟ من متاسفم که فضایِ اینجا اینقدر یاسآلود است، ولی بلد نیستم وقتی غمگینم، شاد بنویسم! شاید خدا خواست و روزی اینجا هم فضایَش عوض شد!
پینوشت 17: نمیدانی، نمیدانی این شهر چه غروبهاینفسگیری دارد! گاهی فکر میکنم بعدِ رفتنت آسم گرفتهام!
پینوشت 18: عنون پست از شمس لنگرودی!
پینوشت 19:« تا حالا به این فکر کردی، با اینکه «سگ» به وفاداری معروف است، اما چرا میگویند: مثل سگ پشیمان میشوی؟ چون ته وفاداری پشیمانی است!»؟ با اینحال وفادار باش!
پینوشت 20: ولی شهر ، بویِ ترا میدهد! « تو آمدهای یا رفتهای؟»
شنبه پانزدهم بهمن 1390
از زندگی که در نگاهم مُردگی دارد/ معشوقهی بدبختِ تو افسردگی دارد!
گر تو را دانش و گر نادانی است
آخرِ کارِ تو سرگردانی است!
عطار نیشابوری
(۱)
هر کسی را که صدا میزنم
دهانم به شکلِ نامِ تو
در میآید.
هر کسی را که میبوسم،
داغِ بوسههایِ تو را
بر گونههایش میگذارم.
برایِ هر کسی که زنده باشم،
تنها،
برایِ تو میمیرم!
(2)
باد دارد،
آرام آرام
بویِ پیراهَنت را میآورد،
دعا میکنم تند باد بِوَزَد!
نسترن وثوقی
پینوشت 1: فکر میکنم، این گناهکاران هستند که راحت میخوابند، چون چیزی حالیشان نیست و برعکس بیگناهان نمیتوانند، بخوابند؛ حتا یک لحظه چشم رویِ هم بگذارند چون نگرانِ همهچیز هستند، اگر غیر از این بود، بیگناه نمیشدند./رومن گاری، زندگی پیش رو
پینوشت 2: عنوانِ پست از سید مهدی موسوی
پینوشت 3: تو مرد بزرگی هستی ژنرال، بزرگ تر از همه، اما عشق هنوز برای تو خیلی بزرگ است./ گابریل گارسیا مارکز، ژنرال در هزار تویَش
پینوشت 4: عمری دگر بباید بعد از وفات، ما را/ کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری..../ سعدی
پینوشت ۵: ایخدا، چقدر دشمن داری! دوستاتم که ماییم، یه مُشت عاجزِ علیلِ ناقصِ العقل که در حقمون دشمنی کردی!/ سوتهدلان
پینوشت 6: چقدر خوب است، وقتی هیچ دلیلِ قانع کنندهای برایِ دلبستگی به این دنیایِ نکبتی نداری!به همین سادگی!
پینوشت 7: به قول صادق هدایت، اگر فحش نبود، آدم دق میکرد! نظر خواهیِ این پُست را فعال کردم! تا دوستی که چپ و راست، فحش و نفرین نثارم میکند، مجبور نشود، بگردد از پستهای صد سال قبل پیدا کند، تا نظرخواهیاش فعال باشد! دوستِ عزیرتر از این جانِ بی رمقم، فقط فراموش نکن، هر کسی بر سر آتشی مینشیند که هیزمَش را خودش آورده باشد! دنبالِ مقصر نباش! و گرنه گردنِ من از مو هم باریکتر است! میتوانی گناهِ تازهای بر گردنم بیندازی! من هم بر سرِ همین آتش نشستهام! همهی ما نشستهایم!
دوشنبه دوازدهم دی 1390
من، یک جایِ دنیا خیلی خوشبختم...
با دشمنانِ چشم چران، صلحِ من بس است
وقتی که چشمهایِ تو بیتالمقدس است!
یاسر قنبرلو
قلبم،
شاید
بازماندهي قلبِ
دخترکِ زنده به گوری باشد،
که یک بهار،
در سینهی من روییده!
چشمم،
شاید
ادامهی
چشمانتظاریِ یعقوب
که اتفاقی
روحم را
در خاکِ مزارش
دمیده باشند!
دستهایم،
شاید
امتدادِ ریشههای غربتِ
تک درختی در امامزادهای متروک!
و داغِ دلم
میراثِ
داغِ انکیدو
بر سینهی گیل گَمیش!
و گرنه هیچ زنی،
نمیتواند،
یک تنه،
اینهمه عاشق باشد!
نسترن وثوقی
بعد نوشت 2: «هشتاد ضربه» حکمِ حقیریْست محتسب/ دارم بزن که مستیام از حد گذشته است!/ یاسر قنبرلو
بعد نوشت 3: چنان زِ رویِ تو در نور، غوطه خورده شبم/ که صبح گر بدمد، گویم این سیاهی چیست؟/ طالب آملی
بعد نوشت 4: دهانِ کدام لبخند خواهی شد/ تو که چشمِ تمامِ گریهها بودی؟/ حسین منزوی
بعد نوشت 5: گر غیر گفت، بهر تو مُردم دروغ گفت/ من راست گفتهام که برای تو زندهام!./ محمود فرخ
بعد نوشت 6: آن که از چشمِ تو افکند مرا بیتقصیر/ چشم دارم به همین درد گرفتار شود/ صائب
بعد نوشت 7: من به تو اسلام آوردم ولی/ گریه در میآورد کُفرِ مرا/ یاسر قنبرلو
بعد نوشت 8: نیست ظالم را پس از مظلوم، چندان فرصتی/ شمع با پروانه در یک شب ز محفل میرود!/دهقان سامانی
بعد نوشت 9: بختم اگر تلافیِ شبهای غم کند/ یک روزِ خوش به مردم عالم نمیرسد!/ صائب
بعد نوشت 10: من، یک جایِ دنیا/ خیلی خوشبختم/ در چارچوبِ قابِ عکسِ دونفرهمان!/ نسترن وثوقی
شنبه دهم دی 1390
این صبر که من می کنم، اَفشُردَنِ جان است...
نه در برابرِ چشمی، نه غائب از نظری
نه یاد میکنی از من، نه میروی از یاد!
حافظ
(1)
هزار بهانه
برای رفتن دارم،
تنها یک بهانه
برای ماندن:
«دوستت دارم»!
(2)
هربار
که تنهاییام را
گم میکنم،
با شکلِ تازهتری
پیدایش میشود،
کاش
ترا زودتر
از تنهایی پیدا میکردم!
(3)
ریههایَم
از هوایَت پُر شده،
آنقدر که ترا نفس کشیدم!
(4)
بگذار مردم
«هرچه» دلشان
میخواهد، بگویند!
من فقط، از «تو»
میگویم!
نسترن وثوقی
توضیح 1: عنوان پست، بیتی از غزلی از هوشنگ ابتهاج: خون میچکد از دیده در این کنجِ صبوری/ این صبر که من میکنم، افّشُردَنِ جان است!
توضیح 2: پیمان شکستهای و ندانی که ما هنوز/ با یادِ چشمِ مستِ تو پیمانه میزنیم!/؟
توضیح 3: تنها نمان که پشتِ سَرت حرف میزنند/ یک دوست با هزار مصیبت، غنیمت است!/ امیر تیموری
توضیح 4: تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتیست/ از فکرِ دیدنِ تو ترک میخورد سرم!/ نجمه زارع
توضیح 5: حالا دیدار ما به نمیدانم، کجایِ فراموشی؟
چهارشنبه هفتم دی 1390
خبرت هست که بی رویِ تو آرامَم نیست...
کجا رسد به تو مکتوبِ گریهآلودم
که باد هم نَبَرَد کاغذی که نم دارد!
صائب
صبحِ همین امروز بود! بالا پوش تازهای تنم بود، روز قبل خریده بودمش، میخواستم لباسِ نو، تَنم باشد! میخواستم همه چیز نو باشد، روزگارم، احساسم، لباسم! غافل از اینکه هوا خیلی سرد بود ، من همینجوری هم در هوا معمولی سردم میشود! چه برسد به هوایِ سردِ زمستان! مجبور شدم پلیورِ ترا بپوشم!
همه چیز مو به مو یادم مانده است! نشستیم توی یکی از آن آلاچیقهایی که دورش را با نایلون پوشانده بودند، نشستیم و یک عالمه از عکسهایی که تویِ لپ تاپت بود، نشانم دادی و من چه ذوقی میکردم.
آنقدر همه چیز خوب یادم مانده است! که میتوانم مو به مویَش را برایت تعریف کنم، منی که از بعداز ظهر امروز تا صبحِ فردا یادم نمیماند؛ ماشین را کجا پارک کردهام، و یک دور، محوطه را میچرخم، تا پیدایش کنم!
من هیچ وقت، دلم نخاسته به هیچ دورهای از زندگیم بر گردم، با اینکه لحظاتِ خیلی خوبی هم داشتهام! ولی خیلی دلم میخواست یکبار هم شده، آن سه روز تکرار شود! پیادهرویهای طولانی! راستی چرا من خسته نمیشدم؟ کتابخانه دانشگاه، چه ذوقی کرده بودم نشسته بودی و عنوانین پایاننامههای مرتبط را برایم مینوشتی! همکلاسیِ فضولم یادت هست؟ بدو بدو آمد و احوالپرسی کرد و من مجبور شدم، معرفیات کنم!
بعد از آن چند بار قبل از دفاع دیدمَش و هر بار حالِ تو را میپرسید! چطور شد که همه چی آنقدر خوب بود؟ خوب و فراموشنشدنی...
میدانی که هیچوقت، تویِ عمرم از هیچ قطار، هواپیما یا اتوبوسی جا نماندهام، - با اینکه از خودِ زندگی جا ماندهام- ولی آنروز بخاطر دیر آمدنت داشتیم از قطار جا میماندیم، فکر کنم کمی هم دعوایَت کردم! الان که فکر میکنم، میبینم که وقتی هستی، ارزشش را دارد که آدم از دنیا جا بماند!
دوستت دارم/ و اینیکی دیگر شعر نیست! باور کن...
(1)
سپیده
دارد از موهایَم
سَر میزند،
میبینی؟
گیسوانم از
پسِ تاریکی
بر آمدند!
(2)
میگویند:
نگاهم، جهانی را
روشن میکند،
چه فایده؟
وقتی نتوانست،
ترا روشن کند!
(3)
سَر به راهَت
گذاشتم!
حالا اگر میتوانی،
از من بگذر!
(4)
تو فکر میکنی
که رفتهای!
همینجایی
باور نمیکنی؟
با هواپیما،
با قطار،
با اتوبوس،
شده با پایِ پیاده
خودت را به قلبم برسان!
توضیح: عنوان پست، مصرعی از بزرگِ مرد غزل، سعدیست:
خبرت هست که بیرویِ تو آرامَم نیست/ طاقتِ بارِ فراق، اینهمه ایامَم نیست/.../ به خدا و به سَراپایِ تو کز دوستیت/خبر از دشمن و اندیشه زِ دشنامَم نیست/دوستت دارم اگر لطف کنی، ور نکنی/ به دو چشمِ تو که چشم از تو به انعامم نیست/ سعدیا نا متناسب حَیَوانی باشد/ آن که گوید که دلم هست و دلآرامم نیست!
دوشنبه پنجم دی 1390
زنم/ و نبودنت پیرهنم شده است...
رفت حاجی به طوافِ حرم و باز آمد
ما به قربانِ تو رفتیم و همانجا ماندیم!
نجات اصفهانی
مرد
اگر
بودم،
نبودنت را غروبهایِ زمستان
در قهوهخانههایِ دوری
سیگار میکشیدم
نبودنت
دود میشد
و مینشست رویِ بخارِ شیشههایِ قهوهخانه
بعد تکیه میدادم
به صندلی
چشمهایم را میبستم
و انگشتانم را دورِ استکانِ کمر باریکِ چایِ داغ حلقه میکردم
تا بیشتر از یادم بروی
نامرد اگر بودم
نبودنت را
تا حالا باید
فراموش کرده باشم
مرد نیستم اما
نامرد هم نیستم
زنم
و نبودنت
پیرهنم شده است!
رویا شاهحسینزاده
بعد نوشت 1: وبلاگ رویا شاه حسین زاده را از این جا بخوانید.
بعد نوشت 2: خمیازه کشیدیم به جایِ قدحِ می/ ویران شود آن شهر که میخانه ندارد!/ فاضل همدانی
بعد نوشت 3: از مهتابی به کوچهی تاریک خم میشوم/ و به جایِ همهی نومیدان میگریم/ من حرام شدهام!/ احمد شاملو
جمعه دوم دی 1390
روزی که برفِ سرخ ببارد از آسمان/ بختِ سیاهِ اهلِ هنر سبز میشود!

چهارشنبه بود، در را که به رویَت باز کردم، پا به تنهاییام که گذاشتی، هنوز به اتاق نرسیده، پاک، عاشقت شده بودم، تو یک روز دیرتر عاشق شدی، بعدِ آن روز، چند بار پالتویِ آبیام را پوشیدم و رفتم رویِ همان صندلی نشستم، همانِ ساکِ سفید و مشکی را هم با خودم بردم، ولی هیچ کس، مثلِ تو عاشقم نشد که نشد!
همین امروز بود، نه فردایِ امروز بود! هوا خیلی سرد بود، میشد دلت را به عاشقی گرم کنی. مثل حالا که نبود! هر کس که نگاهم میکند، دل سردتر میشوم!
و من چقدر میترسم یک روز صبح بیدار شوم و دیگر هر چه فکر کنم ترا به یاد نیاورم، میترسم از خاطرم هم رفته باشی! میترسم به قابِ عکست که نگاه میکنم، لبخندت را نشناسم.
من از دورِ زندگی خارج شدهام، تا میتوانی دورم بزن، قول میدهم باور کنم که ایمان داری، دورت زدهام! اصلن قول میدهم همهی حرفهایت را باور کنم.
دیر که برگردی دیگر باید سراغِ همهی شعرهایم را از قرآنخوانهای غمگین شهرت بگیری!
غیر از تو،
فقط «خودت» را دوست دارم،
باور کن...
چهارشنبه سی ام آذر 1390
گردشِ سال اگر یک شبِ یلدا دارد/ من بدونِ تو هزاران شبِ یلدا دارم!
با سنگدلانِ سنگ در دست بگو/ آیینه اگر شکست، باز آینه است!
ایرج زبردست
(1)
دوستت دارم
و این حرفِ کمی نیست!
اگرچه «حرفهای» کمی دارد!
(2)
برایَت «سر» آوردهام،
اگرچه «کلاه» خواسته بودی!
کلاهَم را باد بُرده است،
میتوانی
کلاهِ تازهای سَرم بگذاری!
(3)
میگوید: خیر ببینی، دختر
نمیداند که از خیرِ زندگی گذشتهام!
از خیرِ تو هم گذشتهام،
من مُردهام
و اگر هم آتشی از گورم بلند شود،
نمیتواند دلَت را به زندگی
گرم کند!
گورم را گَم کردهام
هیچ مُردهای نمیتواند
گورِ خودش را بِکَنَد.
لطفن گور تازهای برایَم بِکَن،
آنقدر عمیق،
که هیچ چیز جز مرگ نتواند،
حجمش را پُر کند
اینجا، جهنمیست
که امیدی به گلستان شدنش نیست!
از خیرِِ اعجاز هم گذشتم،
میتوانی پیامبری بفرستی
که گلستانهای باقیمانده را
هم به آتش بکشد!
هیچ مُردهای
از سوختن نمیترسد!
نسترن وثوقی
یلدا نوشت 1: هنوز با همه دردم، امید درمان است/ که آخری بُوَد آخر، شبانِ یلدا را!/ سعدی
یلدا نوشت 2: بیدار شو که در شبِ یلدایِ نیستی/ در پرده است چشم تو را طُرفه خوابها/ صائب تبریزی
یلدا نوشت 3: نظر به رویِ تو هر بامداد نوروزیست/ شبِ فراقِ تو هر شب که هست، یلداییست!/ سعدی
یلدا نوشت 4: و چه انتظارِ بزرگیست/ اینکه بدانی/ پشتِ هر « دوستت دارم » چقدر دوستت دارم! / لیلا کردبچه
یلدا نوشت 5: غمگین نیام که خلق شمارند، بد، مرا / نزدیک میکند به خدا، دستِ رد مرا!/ صائب تبریزی
یلدا نوشت 6: دنیایِ دَنیِ پُر هوس را چه کنی؟ / آلودهی هر ناکس و کس را چه کنی؟ / آن یار طلب کن که ترا باشد و بس/ معشوقهی صد هزار کس را چه کنی؟ / ابوالسعید ابوالخیر
یلدانوشت 7: لعنت به سادهلوحیات و این دلِ خَرَت/ بهتت زده، شکسته در این شهر باورت/ به دستِ دوست یا که به آغوشِ امنِ عشق/ این بار اعتماد کنی، خاک بر سرت!/ سید مهدی موسوی
یلدا نوشت 8 : مردی که هیچ، جامه ندارد به اتفاق/ بهتر ز جامهای که در آن هیچ، مرد نیست!!!/ سعدی
یلدا نوشت 9: ندیدم روزِ خوش تا رفت دامانِ دل از دستم/ که در غربت بُوَد، هر کس عزیزی در سفر دارد!/ صائب تبریزی
یلدا نوشت 10: وقتی که تنهایی درونَت رخنه کرده/ دیگر چه فرقی میکند در جمع باشی؟ / پروانه بودن نقشِ سخت و بیخودی بود/ تمرین بکن اجرایِ بعدی، شمع باشی.../ اعظم داوریان
یلدانوشت 11: شرحِ جفایِ دوست نه بهرِ شکایت است/ مقصود ذکرِ اوست، دگرها حکایت است!/ فیضی تربیتی
یلدا نوشت 12: عشق پیش از اجلم کشت و به مُردن نگذاشت/ شاد از اینم که مرا دوست به دشمن نگذاشت!/ شوشتری
یلدا نوشت 13: گاهی فکر میکنم، اگر در شبی غیر از یلدا، به دنبالم میآمدی، روزگارم اینقدر تاریک نبود! تو چراغ دادی، من روشن نشدم!
یلدا نوشت14: وقتی نه «خودی» مانده برایم نه «خدایی»/ ای دوست مرا یاد کن امشب به دعایی!/ فاضل نظری
یلدا نوشت 15: سخت است وقتی چند تا مرضِ سخت دنیا را با هم داشته باشی، بیماری، دلشکستگی، دلتنگی و امتحان! ولی خیلی خوب است دو تا از بزرگترین نعمتهایِ دنیا را هم، با هم داشته باشی، پدر و مادر! همانهایی که حتا اگر در حقشان بدی کني، ترکت نمیکنند، مثل جماعت نیستند که هزار بار خوبی میکنی و تا یک اشتباه سهوی از تو سر میزند. میگویند، خدا رحم کرد! شناختمت!
یلدا نوشت 16 : این غزل سعدی را خیلی این روزها زمزمه میکنم، اینهم هدیهای برای تمام کسانی که امشب میآیند تا اینجا را بخوانند، حتا آنهایی که دوست ندارم اینجا را بخوانند!
زحد گذشت جداییِ بینِ ما ای دوست/ بیا بیا که غلامِ توام بیا ای دوست
اگر جهان همه دشمن شود زِ دامنِ تو / به تیغِِ مرگ شود دستِ من رها ای دوست
سرم فدایِ قفایِ ملامتست چه باک؟/ گرم بود سخنِ دشمن از قفا ای دوست
به ناز گر بخرامی، جهان خراب کنی/ به خونِ خسته اگر تشنهای هلا ای دوست
چنان به داغِ تو باشم که گر اجل برسد / به شرعم از تو ستانند خونبها ای دوست
وفایِ عهد نگه دار و از جفا بگذر / به حق آنکه نیام یارِ بیوفا ای دوست
هزار سال پس از مرگ من چو باز آیی/ ز خاک نعره برآرم که مرحبا ای دوست
غمِ تو دست برآورد و خونِ چشمم ریخت/ مکن که دست برآرم به ربنا ای دوست
اگر به خوردنِ خون آمدی هَلا بر خیز / وگر به بُردن دل آمدی بیا ای دوست
بساز با من رنجورِ ناتوان ای یار/ ببخش بر من مسکینِ بینوا ای دوست
حدیث سعدی اگر نشنوی چه چاره کند؟ / به دشمنان نتوان گفت ماجرا ای دوست!/ سعدی
یلدا نوشت 17: مجنون و پریشانِ توام دستم گیر/ سرگشته و حیرانِ توام، دستم گیر/ هر بی سر و پا چو دستگیری دارد/ من بی سر و سامانِ توام، دستم گیر!/ ابوالسعید ابوالخیر
یلدا نوشت 18: گفتند نیست از شبِ یلدا درازتر/ پیداست که شامِ غریبان ندیدهاند!/؟
یلدا نوشت 19: ایندفعه برایِ من خود آرایی کن/ با بوسه، مرا خوب شناسایی کن/ در حقِ من و زندگیِ نامَردم/ ای مرگ بیا، بیا و آقایی کن!/ پویا صداقت
یلدا نوشت 20: حس مي كنم ميلهها دهانم را گرفتهاند و صدايم از چشمانم ميزند بيرون / نكند هر اتفاقي از چشمانِ من بيفتد /دلم گرفته است و دستهايِ خستهی تو چه ميدانند با هرخنجري كه از َتنم بيرون ميكشي رد چه خيانتها كه درونم نميافتد /دلم گرفته است و دردم را پيش كدام دوست بگويم كه دشمنم نشود!/ منیره حسینی خیلی عزیز که وقتی شعر می گوید انگار واقعن همان حرف هایی است که توی دهانم قفل شده است!
یلدا نوشت 21: خیام را بریز به رگهایِ من، شراب/ در کوزههایِ مست بخوابان سَرِ مرا/ طوری که شکل تازهای از زندگی شوم/ جغرافیایِ مرگ بکن، بستر مرا/ درکت نمیکنند، کسانی که نیستند/ حتا همین دو چشم که با تو گریستند/ شبها و روزهایِ خیابان و کوچه را/ هی گریه، گریه، اشک؟ عزیزم بگو چرا؟/ وحید نجفی
يلدا نوشت 22: برایِ خاطر دشمن ز ما بُریدی مهر/ طریقِ دوستی این است؟ مرحبا ای دوست!/ وصال شیرازی
یلدا نوشت ۲۳: و آخر اینکه: من آن نیام که دل از مهرِ دوست بردارم/ و گر ز کینهی دشمن به جان رسد کارم... تا زندهام، اینجا به روز میشود، برایتان مینویسم، هر چند با تعجیل، هر چند با تاخیر! اگر به روز نشد بدانید که...
