جمعه سیزدهم دی 1392

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت/ بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست...

 

 

اعتقاد و عشق

دلیر کند

و همه ترس ها بِبَرد!

آری!

زهی کافرانِ مسلمان!

 

از مقالات شمس تبریزی

 

 

 

تویِ دلِ امتحانات، حتا نوشتن -وقتی حتا عاشقِ نوشتن باشی – سخت است! دلم می خواهد هر کاری بکنم ولی درس نخوانم.  حتا مطالبی که دوست ِ شان دارم! سه جمعه ی متوالی است که  تویِ خانه مانده ام و کوه نرفته ام! احساس می کنم چند قرن متوالی است  که تویِ این چهار دیوراری حبس شده ام. نفسم بالا نمی آید!  قولِ الکی می دهم و سر وقت این جا را به روز نمی کنم. خودم دلم می گیرد از این همه بد قولی و بی حوصلگی. روزهایِ آسودگی و عافیت هم مشکلاتِ خاص خودش را دارد. همه چیز روبراه است همان طوری که آرزویش را داشتی! ولی باز هم الکی پیله می کنی به خودت!  ترس! ترس! ترس! این وحشتِ لعنتی دست از سر آدم بر نمی دارد!  گاه و بی گاه نگران می شوی! بی خودی! آن قدر با خودت حرف می زنی تا سر خودت را بخوری! آن قدر سر خودت را می خوری  تا سرخوردگی به سراغت بیاید! بعد هی خودت را دل داری می دهی که طوری نیست! همه چیز روبراه است!  در اوج ثانیه های خوشی، آن قدر غرقِ دل واپسی هستی که دم صبح اس ام اس می  زنی:  هر چی لازم داری فقط به من بگو!  صبح که چشمت را باز می کنی می بینی بی چاره گیج و بهت زده جواب داده: « کی؟ چی؟ کِی؟»  بعد می بینی ای دل غاقل! تویِ خواب پیغام فرستاده ای گویا خواب دیده ای که دارد، می رود جایی! و خجالت زده جواب می فرستی که تویِ خواب اس ام اس داده ای و طبق معمول لبخندهای مهربانش را نثارت می کند. مثلِ همیشه ساکت و صبور ... مثل همیشه می گوید: « ان قدر فکر نکن، بی خیالی طی کن» 

روزهایت را دوست داری. تمام پیمانه هایت لبریز است. آدم هایت را می پرستی. آدم هایی که علی رغم تمام سختی ها مانده اند! آنهایی که امتحانِ شان را پس داده اند! روزهایی که اجر صبرند! و بیشتر از همه ی این ها، خدایت را! همانی که با صابرین است! می بینی که هست، واقعن هست. نگرانی موردی ندارد!

هر وقت دیگر که حالِ نوشتن همین چند خط را هم داشته باشم، می آیم این جا و می نویسم! برایِ شماهایی که لطفِ بی اندازه تان، شرمنده ام می کند! همین که می آیید و می نویسید که منتظرِ به روز شدنِ این جا هستید، کافی است که احساس کنم گاهی هم اکسیژن را حرام نمی کنم!

 

 

 

دوستت دارم
همیشه این نیست
که در هجوم وحشیِ این دردِ بی امان
به پایت بنشینم
گاهی دوستت دارم
یعنی این که شبانه
در خانه ات را آرام ببندم
بدون این که بیدارت کرده باشم
و فردا صبح که چشمت را باز می کنی
با خودت فکر کنی
تمامِ این زن را خواب دیده بودی!
عزیزم
قرار نیست
تعبیر تمام خواب هایی که می بینیم،
عاشقی باشد!

نسترن وثوقی

 

 

پی نوشت 1:   می نویسم تا ماندگار شود! سیزده دی ماه یک هزار و سیصد و نود و یک، تاریخ تولدی دوباره است.

پی نوشت 2: دل هر که صید کردی، نکشد سر از کمندت/ نه دگر امید دارد که رها شود زِ بندت.../ سعدی

پی نوشت 3: یار را دو دست است، اما چندان که بجویی چپ نیابی، هر دو دستش راست است!/ از مقالات شمس تبریزی

پی نوشت 4:  عنوان پست از محمد علی بهمنی

 

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 16:55 |  لینک ثابت  

جمعه پانزدهم آذر 1392

عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی...

 

 

همه غم‌هایِ جهان هیچ اثر می ‌نکند

در من از بس که به دیدارِ عزیزت شادم...

 

سعدی

 

بین من و سرما، بین من و زمستان  قرابتی است که نمی‌توان انکارش کرد! حتا اگر به آن فکر هم نکنم، باز هم  انکار آن به لجاجتی بچه‌گانه می‌ماند!  با احساسِ این روزها و لحظه‌ها غریبم! چیزی مابین شادی و غم! چیزی بین مستی و هوشیاری! تکلیف روزهایت روشن نیست!  ولی به آرامش قانعی!  آرامشی که ماحصل، تحمل عذابی است که تنها خودت می‌دانی چگونه از پس‌شان برآمده‌ای!  و یاد گرفته‌ای که چگونه قدر آرامش را بدانی این‌روزها لحظه‌ای خیالِ تو از من دور نمی‌شود! پا به پای تمام ثانیه‌ها می‌آید. تو دیگر جزئی از من شده‌ای!  و من نمی‌دانم چگونه  دلم این‌قدر  برای کسی که «خودِ» من است، تنگ می‌‌شود؟  اعتراف می‌کنم از همان کودکی، خود آزار بوده‌ام! حتا در اوج ثانیه‌های خوشی، نتوانستم ترس را از خودم دور کنم! هراسِ از دست رفتنِ دوست‌داشتگی‌هایم! و حالا که دیگر بعد از گذر از ماه‌ها و سال‌ها فهمیده‌ام که هر چیز و هر کسی، یک روز از دست رفتنی است، تن دادن به این واقعیتِ تلخ، آسان‌تر جلوه می‌‌کند! ، حداکثر کاری که می‌توانم درباره‌ی دوست‌داشتگي‌هایم بکنم، این است که زمانی که دارم‌شان با تمام ظرفیتم دوست‌شان بدارم و از آنها مراقبت کنم! می‌دانم که به دیوانگی‌هایم نمی‌خندی! از تو چیزی در من ریشه کرده که تمام ِ هستی را بی‌حضورت انکار می‌کند! در من حسی است که هیچ واژه‌ای نمی‌تواند آن را به تصویر بکشد و من همیشه از این روز می‌ترسیدم! روزی که زبانم بند بیاد و دیگر نتوانم کلمه‌ها را برای از تو گفتن رام کنم! و از آن‌جایی که آدمی از هر چه بترسد، بر سرش می‌آید؛ درست یک ماه است لال شده‌ام و تمام کلماتم  تویِ حنجره‌ام دق کرده‌اند!  غصه‌دار نیستم ، فقط دلم برای لحظه‌های شعر گفتن تنگ می‌شود! ولی حاضرم دیگر شاعر نباشم ولی تو باشی! باشی و شعر مسلم ِ گلویِ دریده از بغض‌‌هایم باشی! می‌دانم این وضعیت موقتی‌است! گیرم که نباشد! شعر بی‌تو چه دردی از من دوا می‌کند؟ اصلن صدایم که می‌کنی، تمامِ اصوات زیبایِ جهان از حنجره‌ی تو، شعر می‌شوند و مرا به نام می‌خوانند. شاعرانگی بیشتر از این،  که حتا نامِ کوچکم یا صدایِ تو  ترانه می‌شود؟ دوستت دارم به گمانم بی‌معنی‌ترین جمله برایِ حسِ من است! گمان نمی‌‌کنم هنوز کلمه‌ای یا جمله‌ای برای حسی که من به تو دارم، اختراع شده باشد!  می‌دانی این‌ها را که می‌نویسم تلخ‌خند بر لب‌هایم می‌نشیند! این‌روزها  گاهی کسانی این‌جا را می‌خوانند که به‌قدر درنگ ثانیه‌ای، درد این کلمه‌ها را نمی‌فهمند!  ولی مهم نیست، بگذار آنها هم خوش باشند! سوژه‌ای برایِ وقت‌گذرانی داشته باشند! بگذار حتا دل‌مشغولی عده‌ای باشیم که خودِ حتا شهامتِ یک روز زندگی را نداشته‌اند! به قول خواجه: هر آن کسی که در این حلقه نیست، زنده به عشق/ بر او نمرده به فتوایِ من نماز کنید...

 

 

پی‌نوشت 1:  من به هیچ وجه چیزی را مسخره نمی‌کنم، این قدرت را دارم که به چیزی که نمی‌توانم، درک کنم، احترام بگذارم!/  هاینریش بل/ عقاید یک دلقک

پی‌نوشت 2:   ‌تمامِ وحشتِ من آهوانه از این است/ که گرگِ وحشیِ من سر به راه برگردد!/ حدیث لرز غلامی

پی‌نوشت 3: بهترین نعمت، سکوت است و منِ بی‌هم‌زبان/ با زبان وا کردنم، کفرانِ نعمت می‌کنم!/ ؟

پی‌نوشت 4: زمستان بود/ بوسه آتش زدیم/ گرم شدیم!/ غلام‌رضا بروسان

پی‌نوشت 5: میانِ ما و شما عهد در ازل رفته است/ هزار سال برآید، همان نخستینی!/ سعدی

پی‌نوشت 6:  خدا تو را به همان صورتی که می‌خواهم/  قلم به دست گرفت و کشید همراهم/ کسی به نامِ من از ساعتِ جهان گم شد/  همان دقیقه‌ای  که پیدا شدی سر راهم.../ مهدی فرجی

پی‌نوشت 7: دیر آمدی/ دستِ کم  زمانی برو / که زود نباشد!/ مژگان عباس‌لو

پی‌نوشت 8: نیازِ عاشقان، معشوق را بر ناز می‌دارد/ تو سر تا پا وفا بودی، ترا من بی‌وفا کردم!/ میر اصلی قمی

پی‌نوشت 9: دردهايي در اين دنيا هست به آن عظمت كه ديگر در برابر آنها از اشك كاری ساخته نیست/قطار به موقع رسيد/ هاينريش بل 

پی‌نوشت 10: عشـق آتـش است، هرجا که باشد جز او رخت دیگری ننهند هرجا که رسد سوزد و به رنگ خود گرداند./عین القضات‌همدانی

پی‌نوشت 11: همی گویی، غمش در دل نگه دار/ نصیحت گو، نمی‌گویی: دلت کو؟ / یاری خراسانی

پی نوشت ۱۲: جایی باید باشد/ غیر از این کنج تنهایی/ تا آدم گاهی آن‌جا جان بدهد/ مثلن آغوشِ تو/ جان می‌دهد برایِ جان دادن!/ بهمن عطایی

پی‌نوشت ۱۳:  عنوان پست از حافظ

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم آذر 1392

راه گم کرده و با رویِ چو ماه آمده‌ای/ مگر ای شاهد گم‌راه، به راه آمده‌ای؟

 

از دلِ خون‌گرمِ ما، پیکان کشیدن مشکل است

چون توان کردن، دو  یک‌دل را زِ یک‌دیگر جدا؟

 

صائب

 

آبان هم تمام شد ولی غربتش نه!  هر  سال که آبان از راه می رسد، ناخود آگاه این بیت فرشته رجبی را زیر لب زمزمه می کنم: « ای تنگ دستِ تلخ، پاییزِ بی باران/ خورشید های شرم در غربتِ آبان/ فصلِ عقیمِ سرد، پیشانی ات تب دار/ شرمنده‌ی تقویم، آکنده از هذیان...» فرشته ای که امسال قریب  چهار سال است که دیگر غربتِ آبان را حس نمی کند... کسی چه می‌داند؟

پناه برده‌ام به خلوتِ  پر هیاهویِ تنهایی‌ام! حریصانه می‌خوانم! فکر می‌کنم چه زمانِ بی‌هوده‌ای را  برایِ هر چیزی غیر از ادبیات صرف کرده‌ام!  چند روز پیش رفیقی، نقل قولی از گوستا فلوبر فرستاد! که « یکی از راه‌هایِ تحمل هستی، غرق شدن در ادبیات است، انگار در جشنی جاودانه شرکت کردن» یا به قولِ  ماریو بارگاس یوسا: «ادبیات برای آنان که به آن‌چه دارند خرسندند٬ برای آنان‌که از زندگی بدان گونه که هست راضی هستند٬ چیزی ندارد که بگوید. ادبیات خوراکِ جان‌های ناخرسند و عاصی است٬ زبان رسای ناسازگاران و پناه‌گاه کسانی است که به آن‌چه دارند خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه می‌آورد تا ناشادمان٬ ناکامل نباشد.»

بالاخره شهامت شروع «در جستجویِ زمانِ از دست‌رفته»  مارسل پروست را پیدا کردم! ماه‌ها بود که با خودم کلنجار می‌رفتم! برش‌هایی از این کتاب را در جاهایِ مختلف خوانده بودم و می‌دانستم  از ان دسته کتاب‌هایی است که تمام افکارم را مشغول می‌کند. با « طرف خانه سوان» شروع کرده‌ام و امیدوارم بتوانم به جلد هفتم یعنی « زمان باز یافته» برسم!

این‌روزها با مثلن رو‌ به راه بودن اوضاع، هیچ چیز برجسته‌ای جز دل‌تنگی ندارد! دل‌تنگی برای « زمان از دست‌ رفته» !

 

 

(1)

چقدر قافیه پردازی کنم؟

وقتی عاشقانه‌ترین واژه‌هایِ جهان

برایِ از تو گفتن

ردیف می‌شوند!

 

(2)

همه چیز در پاییز،

رنگ می‌بازد

جز دل‌تنگی برایِ تو

که پر رنگ‌تر می‌شود!

 

(3)

زنده‌ام

و این از غیرتِ عشق توست

که حتا مرگ هم

نتوانسته است

با من هم‌آغوش شود!

 

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت: بیت عنوان پست از شهریار

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 |  لینک ثابت  

جمعه هجدهم اسفند 1391

من جان بازی از ناحیه ی قلبم!

 

الهی! بر هر که داغِ محبت خود نهادی، خرمنِ وجودش را به بادِ نیستی در دادی!

الهی! با بهشت چه سازم و با حور چه بازم؟ مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی بسازم!

الهی! هر کس را آتش در دل است و این بی‌چاره را آتش بر جان، از آن است که هر کس را سر و سامانی است و این درویش را نه سر و نه سامان!

الهی! چون آتش فراق داشتی، دوزخِ پر آتش از چه افراشتی؟

الهی! فراق کوه را هامون کند، هامون را جیحون کند، جیحون را پر خون کند. دانی که با این دلِ ضعیف چون کند؟

الهی! من کیستم که تو را خواهم، چون از قیمتِ خود آگاهم، از هر چه می‌پندارم کمترم، و از هر دمی که می‌شمارم، بدترم!

الهی! اگر مستم و اگر دیوانه‌ام، از مقیمانِ این آستانه‌ام، آشنایی با خود ده که از کائنات بیگانه‌ام!

الهی! اگرچه بسی طاعت ندارم،  اما جز تو کسی را ندارم، ای دیر خشمِ زود آشتی!

الهی! هر روز که می‌آید ناکس‌ترم، و چنان که پیش می‌روم واپس‌ترم!

الهی! اگر خامم، پخته‌ام کن و اگر پخته‌ام  سوخته‌ام کن!

الهی! تو مشتریان بابضاعت داری با مشتریانِ بی بضاعت چونی؟

الهی! اگر یک بار گویی بنده‌‌ی من، از عرش بگذرد خنده‌ی من...

 

از مناجات نامه‌ی خواجه عبداله انصاری

تنها مناجاتی است که دوستش دارم... شاید بندهایی از این مناجات‌نامه را در پست‌های سال‌های پیش نوشته باشم، ولی مهم نیست! این مناجات آن‌قدر قشنگ هست که ارزش چند بار خواندن را داشته باشد!

 

 

 

(1)

من دیگر نمی‌توانم بگویم:

 در زندگی خیر ندیده‌ام

حالا که تو را دیده‌ام!

 

 

(2)

دیر فهمیدم

نیازی به دویدن نبود!

من زودنر از همه

به خطِ پایان رسیده بودم!

 

 

(3)

دوستت دارم

و این جمله هیچ قیدی ندارد.

در بندِ زمان و مکانِ آن نباش!

 

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1:  هر روز مرا گریستی تنهایی/ با خاطره‌هام زیستی تنهایی/ شش دانگِ تو را سند به نامم زده‌اند/ ارثِ پدرم که نیستی تنهایی!/ جلیل صفر بیگی

پی‌نوشت 2:  هر گز نبود  جسم بدین حُسن و لطافت/ گویی همه روح است که در پیرهن است آن! / سعدی

پی‌نوشت 3: کوه با نخستین سنگ آغاز می‌شود/ انسان با نخستین درد/ در من زندانیِ ستم‌‌گری بود/ که با آواز زنجیرش خو نمی‌کرد/ و من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم/ احمد شاملو

پی‌نوشت 4: این  پی‌نوشت به اندازه‌ی چند پی‌نوشت ارزش دارد. چند شعر از وحید پورزارع که هر چقدر خاستم یکی از این شعرها را حذف کنم تا پی‌نوشت طولانی نشد، دلم نیامد! از وحید پورزارع  کتابی به نامِ « اقیانوس در حمام» توسط نشر زیر زمینی و در فرودین‌ماه 91 چاپ شده است و کتابِ دیگر او با نام  « اسکلتی با دست‌های باز» توسط نشر نیماژ در دست انشار است. وحید بعد از کتاب «اقیانوسی در حمام»  دست به کارهای متفاوت زده است که قابل تحسین است. توصیه‌ی من به دوستانِ شعر دوستم پی‌گیری شعرهای پورزارع است. پشیمان نمی‌شوید! با هم چند کاز از این دوستِ خوب می‌خوانیم!

 

 

(1)

جمعیت جهان
در جابجایی خانه ات تغییر می کند.

ما که دو نفر بودیم
اما چرا قاره ها آمار دقیقی از تو ندارند
و این همه کشور

حتا با پیراهن ات
به رسمیت شناخته نمی شوند

جهان جایی ست
که من خسته می رسم به تو
که در گوشه ای
به پرورش ابر مشغولی

باران
بهانه ست
این بغض شبیه هیچ ابری نیست

چتر یعنی سنگر به وقت این همه سیل
که چشم هات
آمار دقیقی از کُشته ها نمی دهد!

 

 

(2)

سر ِگوزنی که بر دیوار اتاق ات کوبیده ای
و پوست پلنگی که
روی آن نشسته ای
حیات وحش را به وجد می آورد

وقتی در زدند
از چشمی نگاه کن
شاید شیری باشد که بو کشیده
یا کفتاری آمده به میهمانی


همیشه آن را که انتظار می کشیم
به موقع نمی آید
و عشق یعنی جنگلی که گرسنه شود
خودش را خواهد خورد 

وقتی دوستت ندارند
مجبوری کارهای عجیب و غریبی بکنی
مثل تفنگ پدربزرگ که از صندوق قدیمی بیرون آمد
و اولین نفری را که دید کُشت 
.
.
.
حالا در را باز کن
برای شام امشب
به خرگوشی قانع باش
این شعبده باز
همه چیز را غیب کرد
جز احساسی که تنها تو درکش می کنی !

 

 

(3)

از این همه کوچه
چطور شهیدی بگذرد
با هزار پلاکی که اگر به اشتباه دری را بکوبم
تو باز می کنی

دست هات سنگر بود به وقت خمپاره
و بوی عطرت
شیمیایی ام می کرد 
من موجی ترین موجود این کشورم

که پرچم ندارد و
اتاق، مرزها را به هم نزدیک می کند

نشانم بده کدام قرص را بخورم
که ماه کامل شود
و خشم ِ شب
در چشم هات آنقدر دوست داشتنی شود
که بی ترس ِ بی آبرو شدن
بزنم به لشکر دشمن و
خورشید را
به غنیمت بگیرم

تو تندیسی از زنانگی و باروتی
و خاک این سرزمین
در دست های تو
شبیه گربه می شود
که هر شب
به جفت گیری ی عاقلانه ای قانع است
.
.
.
به اسارت راضی ام
وقتی رفتارهای متناقضی از تو
از تلویزیون پخش می شود
و بیانیه های مشترکمان از رادیو

صدا را زیاد کن
ما همسایه ای جز سایه هامان نداریم
و قرص ماه را امشب در لیوانی از آب حل کن
من جانبازی از ناحیه ی قلبم . 

 

 

وحید پورزارع

 

پی‌نوشت 5: عنوان پست  قسمتی از شعر وحید پورزارع است.

پی‌نوشت 6: یاران همه رفتند ولی باکی نیست/ از دست نداده ایم تنهایی را.../ میلاد عرفان پور

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 11:36 |  لینک ثابت  

جمعه یازدهم اسفند 1391

بهار توبه شکن می رسد چه چاره کنم؟

 

پس عشق،اگر جان را به عالَم ِ بقا می رساند ؛ تن را به عالَم ِ فنا می بَرَد!

چون نزدیک رسیدند ؛ عشق که سپه‌سالار بود ؛ نیابَت به حُزن داد!

زیرا که طاقتِ نزدیکی نداشتند!

 

 

رساله ی مونس العشاق / شهاب الدین سهروردی

 

 

 

(1)

تا جایی که من یادم می‌آید

تو ترکم  کرده ای!

پس چرا

استخوان‌هایِ من

از درد تیر می‌کشند!

 

(2)

نام‌هایِ خانوادگی

اندوه هزار نسل را در تو زنده می‌کنند!

کسی که ترا به نام کوچک صدا می‌زند

آن‌قدر دوستت دارد

که فقط تو را یاد درد‌هایِ شخصی‌ات می‌اندازد!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1:  دستی زِ غمت بر دل، پایی زِ پی‌ات  درگل/ با این‌همه صبرم هست وز رویِ تو نتوانم! / سعدی

پی‌نوشت 2: دلِ خود  تنگ می‌خواهم که در آن/ نمی‌خواهم بجز جایِ تو باشد!/ نقی کمره‌ای

پی‌نوشت 3: مرا ز یادِ تو برد و تو را زِ خاطرِ من/ ستم زمانه از این بیشتر چه خواهد کرد! / صائب

پی‌نوشت 4: دل به نگاهِ اولین گشت شکار چشمِ‌تو/ زخم دگر چه می‌زنی صید به خون تپیده را؟ / فروغی بسطامی

پی‌نوشت 5:  خوب کردی وفتِ رفتن آمدی دیدی مرا/ گر نمی‌دیدی  مرا دیگر نمی‌دیدی مرا/ هلالی جغتایی

پی‌نوشت 6: با داغِ تو رنجوری به  کز نظرت دوری/ پیشِ قدمت مردن بهتر  که به هجرانت! / سعدی

پی‌نوشت 7:  بهر صیدم چند تازی خسته شد پایِ سمندت/ صبر کن تا من به پایِ خویشتن آیم به بندت! / فرصت شیرازی

پی‌نوشت 8:  هر نفس زیر لب چه می‌خانیم/ چون به دست آورد کسی ما  را/ ما گهی گنج گاه ویرانیم.../  مولوی

پی‌نوشت 9:  حالا که آمده ای/ چترت را ببند/ در ایوانِ این خانه/ جز مهربانی نمی‌بارد!/ محمدرضا عبدالملکیان

پی‌نوشت 10:  سال‌ها بگذرد که یکی را ناگاه،  دوستی افتد که بیاساید! /  از مقالات شمس تبریزی

پی‌نوشت 11:  بعدها تاریخ می‌گوید که چشمانت چه کرد؟ / با منِ تنهاتر از ستار خانِ بی سپاه! / حامد عسگری

پی‌نوشت 12:  با سُمباده هايى كه تویِ صورتم كشيدى/تمام شدم./سلام پدر! /آمدم / تا پينوكيوىِ دروغ گوىِ تو باشم..../ قلبم را دُرُست كار گذاشته بودى؛/ مثلِ ساعت كار مى كرد/ زود به زود عاشق مى شد/ حتا عاشق فرشته ى مهربانى/ كه هميشه مواظبم بود..../ مثل  فانتزي هايى كه توىِ هاليوود هم /مخاطب نداشت / قصه ى من شروع شده بود،پدر!/  خيال هاى شيرينم را فروختم / تا براى تو قند رژيمى بخرم/ تا ديابت دست از سَرَت بردارد/ وشماره ى عينكت/ هِى بالا نرود..../  غصه نخور پدر!/ دُرُست است كه من هيچ وقت آدم نمي شوم/ و دَماغم / هر روز بزرگ تر مي شود/اما قول مي دهم/ وقتى كه سردت شد/ خودم/ خودم را / توى شومينه بيندازم!/ بهاره رضایی

پی‌نوشت 13:  مرا گرفتند به خردکی: - چرا دلتنگی؟/  مگر جامه‌ات می‌بايد يا سيم؟/ - گفتمی: ای کاشکی اين جامه نيز که دارم، بستندی!/  شمس تبریزی

پی‌نوشت 14:  شاعر انتخابی این هفته صابر ساده است. از این شاعر کتابی به نام آژیر توسط انتشارات فصل پنجم چاپ شده است. کتاب دیگر او به نام نازی آباد توسط انشارات نصیرا در دست چاپ است! یک شعر از مجموعه زیر چاپ ایشان با هم می‌خانیم:

گر جاده ها به تو ختم نشوند
اگر صندلی های دو نفره
به خالی بودنشان عادت کنند
اگر سنگ فرش های نازی_آباد
تو را بر دوش‌ِشان نگیرند
و یک دنیا اگر دیگر
که حوصله ی گفتنشان را ندارم
کنار هم جمع شوند
همگی می شوند
مشخصات مردی که هر روز
ترس های زیادی را با خود حمل می کند

بی شک این آدم
به درد زندگی نخواهد خورد...

 

صابر ساده

 

پی‌نوشت 15:  عنوان پست از حافظ

پی‌نوشت 16: گفتی که رفته رفته چو عمر آیمت به سر/ عمرم ز دیر آمدنت رفته رفته رفت.../ محتشم کاشانی


 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 23:57 |  لینک ثابت  

جمعه چهارم اسفند 1391

من آنِ توأم! مرا به من باز مَده !

 

 

هر دلی کو به عشق مایل نیست

حجره‌ی دیو خوان! که آن دل نیست!

 

فخرالدین عراقی

 

 

(1)

تمامِ زنانِ دنیا

برایِ مردی که دوست دارند،

شال گردن می‌بافند

جز من

که نشسته ام این جا

و برایِ تو شعر می‌بافم!

 

 

 (2)

هیچ مردی شبیه تو نمی‌خندد

همه‌ی آنها دندان‌هایِ شان را نشانم می‌دهند

تو قلبت را!

 

 

(3)

خیلی زود می‌فهمی

همه‌چیز را در آغوشِ من جا گذاشتی

مثلِ مسافری

که تمامِ زندگی‌اش را

در یک ایستگاهِ بینِ راهی جا می‌گذارد!

 

(4)

برایِ دود کردن این‌همه دل‌تنگی

بهمن یا مالبرو؟

چه فرقی دارد؟

وقتی قرار است

 فقط خودت را آتش بزنی؟

 

نسترن وثوقی

 

 

  پی نوشت 1: بالاخره طلسم شکست. ماه ها بودم که این جا را به روز نکرده ام! می دانم نا امیدتان کردم! خیلی هایِ تان را! که با وجود تاخیر چهار ماهه ای که در به روز کردم این جا داشتم، آن قدر به من لطف داشتید و به این جا سرزدید که آمار بازدید کنندگان حتا با وجود کوتاهی من خیلی پایین نیامده! سعی می کنم که از این به بعد طبق روال قبلی، جمعه ها وبلاگ را به روز کنم آن هم با اندکی تغییرات! این که چرا این جا به روز نشد، هیچ دلیلی جز تنبلی ندارد! قصدِ توجیه ندارم! با این که روال زندگیم دچار تغییرات زیادی شده است،دلیل نمی شود که در سر و سامان دادن به اوضاع این جا کوتاهی کنم! پس هیچ حرفی جز معذرت خواهی ندارم! مرا ببخشید!

پی نوشت 2: از وقتی که این وبلاگ را می‌نویسم، همیشه عادت داشتم  که هر وقت  چیزی آزارم می‌داد؛ می‌آمدم  این‌جا و یک‌ریز غر می‌زدم به جانِ تان! اعتراف  می‌کنم علی‌رغم این‌که مدام تویِ فیس بوک می‌نویسم، ولی این‌جا را دوست دارم! این‌جا را و به‌ قول یکی از دوستان، خوانندگانِ خاموشِ این‌جا را! بگذریم از این‌که خیلی از آنهایی که دوست ندارم، هم این‌جا را می‌خوانند! گاهی فکر می‌کنم  کاش این‌جا هم مثل فیس‌بوک، امکان این را داشت که کسانی را که دوست نداری، مطالبت را بخوانند؛ بتوانی بلاکِ‌شان کنی و اجازه ندهی که زرافه‌هایِ فضول به خلوتت سر بکشند!

ولی با این‌حال نادیده می‌گیرمِ‌شان و می‌نویسم! که همیشه تا انگشتانم رویِ صفحه‌ی کی‌بورد برای نوشتن در این صفحه حرکت می‌کنند، ذره ذره اندوهم آب می‌شود! اندوهی که گاهی حتا خوش‌گذرانی‌هایِ بی‌وقفه، فیلم‌دیدن، کتاب خواندن، کوه رفتن و حتا شعر خواندن هم آب‌شان نمی‌کند! درست است که این سطرها حتا به اندازه‌ی ذره‌ای مرا به آدم‌ها نزدیک نمی‌کند! آدم‌هایی که هر چقدر خاستم به آنها نزدیک‌تر شدم، سریع جایِ‌شان را با تنهایی عوض کردند و  من عوض آنها به تنهایی نزدیک شدم! به قولِ دوستِ خیلی شاعرم «رویا باقری» : « این زندگی با ما نمی‌سازد؟ نسازد!/ اصلن بگو تا می‌تواند غم ببارد/ دیگر پذیرفتم که تنهایی بدیهی‌ست/ حتا اگر از آسمان آدم ببارد!» خاموشی همیشه هم فراموشی نمی‌آورد! گاهی آدم‌ها سکوت می‌کنند چون اصلن نمی‌دانند از این‌همه حرفی که رویِ دلِ‌شان تلنبار شده، از کدامِ‌شان بگویند! دروغ است اگر بگویم به اندازه‌ی سال‌هایِ گذشته غمگینم! چون نیستم یا دست‌کم جنسِ غصه‌هایم خیلی عوض شده! معنی و مفهوم خیلی از چیزها در این سال‌ها برایم عوض شده جز شعر و ادبیات که روز به روز مرا به مفهومِ مرگ و زندگی نزدیک‌تر می‌کند! تنها  چیزی که به دوست‌داشتگی‌هایم اضافه شده، کوه‌پیمایی است!

ولی هنوز هم یادم نرفته است که مواظبِ کلماتی باشم که از دستم که نه از زبانم در می‌روند و آدم‌ها را دچار سوء تفاهم  درباره‌ی توانایی‌هایِ خودشان می‌کند! خیلی‌ها هستند که علی‌رغم دوری فیزیکی و متافیزیکی، می‌آیند و این‌جا را می‌خوانند تا از دیوانگی‌هایِ دختری سر در بیاورند که دیگر کم کم  دارد با وجود ظاهرِ جوانش، با میان‌سالیش  دوست می‌شود! هماني که کم کم به خودش اجازه می‌دهد که کمی خودش را شاعر بداند! چرا که هنوز با وجودِ نامهربانی‌هایی که دیده با آدم‌ها و واژه‌ها مهربان است!  این‌هایی که گفتم از خصوصیاتِ آدمی است که از تمامِ واژه هایِ مهربانی که برای صدا زدنش بکار رفته، فقط و فقط از شنیدنِ نام خودش لذت می برد!

پی‌نوشت 4: این پی‌نوشت مختصِ دوستی به نامِ «مهتا» ست که حتا نامِ اصلیش را نمی‌دانم! ولی از همان‌هایی است که مدت‌هاست جمعه‌ها به امید به روز شدن وبلاگ می‌آید و می‌رود و گاهی هم اعتراض می‌کند که من قرارِ جمعه‌ها یادم رفته است! حق دارد من آدم بدقولی شده‌ام مثلِ خیلی‌ها! ولی نه از آنهایی که دل‌ِ آدم‌ها اصلن برایِ‌شان مهم نیست! مهتايِ گرامی بگذار به حسابِ آشفتگی‌هایِ ذهنی بی‌حد و حصر یک آدم ِ دیوانه!  چند روز پیش با یکی از دوستانِ شاعر راجعِ دوستی صحبت می‌کردیم از او سوال کردم که شخصی که  درباره‌اش صحبت می‌کنیم شاعر است ؟ با خونسردی جواب داد: نه آدمه! شاعر نیست! این را گفتم که حسابِ کار دستت بیاد و مرا ببخشی!

پی‌نوشت 5: از این جمعه، یک شماره از پی‌نوشت‌ها اختصاص به معرفی یکِ شاعر خوب و آثار دارد! و یک کتابِ پیشنهادی از شاعر معرفی‌ شده! از «حامد ابراهیم پور» شروع می‌کنم که این روزها  بیشتر از او می خوانم و می‌شنوم.  آثار مکتوبِ حامد ابراهیم پور  عبارتند از :

1-       یک مردِ بی‌ستاره‌ی آبانی- مجموعه شعر- 1378-نشرتهران صدا

2-       اعترافات یک پیامبر- مجموعه شعر سپید- 1379- نشر تهران صدا

3-       دروغ‌هایِ مقدس- مجموعه شعر فرافرم- 1387- نشر پرنده

4-       مرده‌‌ها خواب نمی‌بینند- مجموعه شعر سپید - 2012- نشر گردون برلین ( آلمان)

5-       نگذار نقشه‌ها وطنم را عوض کنند- مجموعه رباعی – 1390- فصل پنجم

6-       با دستِ من گلویِ کسی را بریده‌اند- مجموعه شعر فرافرم- 1390- نشر شانی

7-       به هزار دلیل دوستت دارم- مجموعه شعر سپید- 1391 – فصل پنجم

8-       آلن دلون لاغر می‌شد و کتک می‌خورد- 1391- فصل پنجم

9-       برآندویی که عرق گیرِ خیس پوشیده – مجموعه شعر فرافرم – آماده چاپ

10-    همین جایِ فیلم چاقو خوردی- مجموعه شعر سپید- آماده چاپ

یک شعر از ابراهیم‌پور از مجموعه سپید « به هزار دلیل دوستت دارم»  را با هم می‌خوانیم! شعری که من خیلی دوستش دارم ! این شعر را می‌توانید با صدایِ عباس معروفی از این‌جا دانلود کنید. وبلاگ ایشان را هم می‌توانید در  این‌جا بخوانید و اطلاعاتِ بیشتری از ایشان ( هر چند ناقص) را هم می‌توانید در این‌جا ( ویکی پدیا) ببینید!

 

به هزار دلیل دوستت دارم

آخرینش می‌تواند

کیفِ کوچکت باشد

باز شده در جویِ آب

یا وقتی که

گرفته بودی پیشانی‌ات را

 لبخند می‌زدی...

آخرینش می‌تواند

اولین بوسه‌ی مان باشد

در آسانسور دانشگاه

یا همین تخمه شکستنِ یواشکی

تویِ سینما.

به هزار دلیل دوستت دارم

آخرینش می‌تواند دست‌هایت باشد

رویِ صورتِ من

تا خدا و ابلیس

اشک‌هایم را نبینند!

یا روزی که

در میدانِ ولی‌عصر

زمزمه کردی در گوشم:

قرار نیست هیچ‌کس بیاید...

به هزار دلیل دوستت دارم

آخرینش می‌تواند

سرفه نکردنت باشد رویِ سیگارهایِ من

می‌تواند

ناشیانه آشپزی کردنت باشد

ناشیانه عشق بازی کردنت

به هزار دلیل دوستت دارم

آخرینش می‌تواند

لنگه کفشِ خونی‌ات باشد

رویِ پیاده رو

وقتی تن‌ات را

رویِ  دست می‌بردند.

می‌تواند حسرتِ گیسوانت باشد

برایِ بوسیدنِ آفتاب

وقتی با روسری خاکت کردند!

 

حامد ابراهیم پور

 

پی‌نوشت 6: تا تو از در نیایی/ از دلم غم کی شود؟ / عطار نیشابوری

پی‌نوشت 7: فکر می‌کنم خدا زن است/دست‌پاچه می‌شود وقتی دیر به خانه بر می‌گردی/به زیر سیگاری‌ات خیره می‌شود/راه می‌رود تویِ پذیرایی/ گیر می‌دهد به گلدان‌ها/ به قاب‌ها/ به کتاب‌ها/ دلش هزار راه می‌رود!/ ناهید عرجونی

پی‌نوشت 8: ای چون زمانه بد! نظری کن به حالِ ما!/ انوری ابیوردی

پی‌نوشت9 : بشتاب که جان به لب رسیده است!/ فخرالدین عراقی

پی نوشت 10:  صحنه ی احسانِ لیلی کاسه ی مجنون شکست/ چون کند؟ کز کاسه گردانی عاشق عار داشت! / شهریار

پی نوشت 11: اخلاص به چاکِ پیرهن نیست/ این جا دلِ پاره می پسندند! / نظام وفا

پی نوشت 12:  کجایی ای ز جان خوش تر؟ / فخرالدین عراقی

پی‌نوشت 13: دوستی‌هایِ این روزگار چون بازرگانی شده است/ آن‌وقت، بَر دوستی شوند که حاجتی پدید آید/ و مراعاتِ این دوست فرو گذارند، چون بی‌نیازی پدید آید!/  شهاب‌الدین سهرودی

پی‌نوشت 14: عمرکه بی‌عشق رفت هیچ حسابش نگیر! / مولوی

پی‌نوشت 15:  دیگر تمامِ دل‌تنگی‌هایِ جمعه را با خود به کوه می‌‌برم! اغلب هم‌نوردانم آدم‌هایی هستند متفاوت از بقیه! هر کدام به نوعی) آن‌جا همه‌ی قوانین با قوانین روزمره‌ی زندگی فرق دارد!  در شرایط سخت همه در کنار هم هستند و همدیگر را تنها رها نمی‌کنند!  کمتر کسی را در بین‌ِ‌شان می‌‌یابی که فقط به فکر خودش باشد!  آن‌جا همه‌چیز خوب است! کوه‌نوردی را به‌طور جدی از نیمه‌ی دوم سال شروع کردم و اولین برنامه‌ها را در شرایطِ سختِ جوی تجربه کردم! همیشه اعتقادم بر این بوده که مهم‌ترین اتفاقاتِ زندگی من در نیمه‌ی دوم سال اتفاق می‌افتند! حسِ آدم‌ها هیچ وقت دروغ نمی‌گوید! و این‌هم یکی از اتفاقاتِ مهم  بود که نقطه‌ی عطفی در زندگی من شد!راستش را بخواهید خیلی وقت است که دیگر دل‌تنگیِ غروبِ جمعه برایم مفهومی ندارد!  شاید دل‌تنگی‌هایی فراتر از آن وجودم را گرفته باشند ولی از جنسِ دیگری است!

پی‌نوشت 16: آن‌روز، گِل بودم؛ می‌گریختم/ امروز همه دل شدم؛ در می‌آویزم! / مرصاد العباد/ نجم‌الدین رازی

پی‌نوشت 17: هزار آتش و دود است و نامش عشق/ هزار درد و دریغ و بلا و نامش یار! / مولوی/ دیوان شمس

پی‌نوشت 18: دنیا معشوقه‌ای فتان است و رعنایی بی‌سرو سامان/ دوستی بی وفا، دایه‌ای بی‌مهر، دشمنی پْر گزند!/ بْلعجبی پر بند، هر که را بامداد بنوازد، شبان‌گاهان بگْدازد!/ هر که را یک روز به شادی بیفروزد، دیگر روزش به آتشِ هلاک بسوزد!/ کشف‌الاسرار/ ابوالفضل میبدی

پی‌نوشت 19: عنوان پست از مولوی

پی‌نوشت 20: پیشِ آفتاب، ذره کجا بر آید؟/ چون تو در میانی، من به چه کار می‌آیم! /تاریخ بیهقی

پی‌نوشت 21: ما را به جز خیالت، فکری دگر نباشد.../ سلمان ساوجی

پی‌نوشت 22: بعد مدت‌ها قسمت نظرها فعال است! می‌توانید هر چه دل‌تان خواست بنویسید! حتا فحش! / در بندِ آن نی‌ایم که دشنام یا دعاست/ یادش بخیر هر که زِ ما یاد می‌کند! / اسم شاعرش را فراموش کرده‌ام؛ هر که می‌داند بنویسد!

 

  Top of Form

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 23:29 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفدهم شهریور 1391

سفر هر که را دیده ام، برده است/ سفر هیچ کس را نیاورده است...

 

 

یار دل برد و پیِ بردنِ جان وعده نمود

شادمانیم که یک‌بارِ دگر می‌آید!

 

هلاکی همدانی

 

 

مثل همیشه، چشم‌هایَت را ببند!
تمامِ کسانی
که راحت فراموش می‌کنند،
همه‌چیز را با چشمِ بسته تماشا کرده‌اند!
عکاس‌ها
فقط لبخند می‌خواهند
و برایِ‌شان مهم نیست
که پشتِ این لبخندهایِ مصنوعی
چه دردی پنهان شده است!
حتا فکر نمی‌کنند،
کیفیتِ لبخند هیچ کسی
به لنز بستگی ندارد!
گاهی فقط یک لحظه
با یک فلاش
تکلیفِ تمام رابطه‌ها روشن می‌شود!
آن‌قدر سریع
که هیچ کس آن را نمی‌بیند!

عکس‌هایت را بگیر
چشم‌هایت را ببند
و دیگر به هیچ لبخندی فکر نکن!
آدم‌ها
همیشه جلویِ دوربین
لبخند می‌زنند!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1: انسان ممکن است با یک نفر بیست سال زندگی کند و آن شخص برایش یک غریبه بماند، می‌تواند با یک نفر بیست دقیقه وقت بگذاراند و تا آخر عمر فراموشش نکند!/ اگر شب بمیرد/ اوریانا فالاچی

پی‌نوشت 2: وفا مجوی زِ خوبان که در شکستنِ عهد/ چو در شکستنِ سرِ زلفِ خود سبک دستند!/ سنجر کاشی

پی‌نوشت 3: گفتم خبرت از دلِ من هست که چون شد/ گفتا که چرا نیست؟ جفا کردم و خون شد!/  واقف نورالعین

پی‌نوشت 4: کرد آن‌که خو به  هجرِ تو جان داد عاقبت/ بیچاره آن کسی که به وصلِ تو خو کند!/  شایق اصفهانی

پی‌نوشت 5: فرق است میان آن‌که یارش در بر/ با آن‌که دو چشمِ انتظارش بر در! / سعدی

پی‌نوشت 6: وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی/ و گرنه هر که تو بینی، ستم‌گری داند!/ حافظ

پی‌نوشت 7:  ما را به میزبانیِ صیاد الفتی‌ست/ ورنه به نیم ناله، قفس می‌توان شکست!/ ملا درکی قمی

پی‌نوشت 8: در عهد وفا کردن و پیمان نشکستن/ در مذهبِ خوبانِ جهان وهم و گمان است!/ حامد تبریزی

پی‌نوشت 8: تکلیفِ سرد و گرم بودنِ جنگ‌ها را/ سرب‌های داغ روشن نمی‌کنند/ ماشه‌ها بی‌گناهند/ وقتی عاشق به جایِ نشانی/ نشانه می‌گیرد/ رویا شاه حسین زاده

پی‌نوشت 9:  کلمانم همه مجروحِ تو هستند ای عشق/ زخم خوردن به غزل‌واره شدن می‌ارزد!/ مرتضا پارسا

پی‌نوشت 10: حالا که بینِ ما دو تا دیوارِِ چین خفته است/ من دوست دارم برده‌ای مغضوب بودن را/ من دوست دارم زنده زنده لایِ این دیوار/ آسایش مرموز یک مرگِ عمودی را / دکتر زینب چوقادی

پی‌نوشت 11: تمامِ روزها یک روزند/ تکه تکه میانِ شبی بی پایان!/ شمس لنگرودی

پی‌نوشت 12:  خانم جسارت است ببخشید یک سوال؟ / با اخم‌تان کجایِ جهان را گرفته‌اید! / سید مهدی موسوی

پی‌نوشت 13: در رویِ زمین  چشم و دلِ باز که راست؟ / مکن آزار، مکن جانبِ اغیار مرو!/ مولوی

پی‌نوشت 14:  عنوان پست از مژگان عباس‌لو

پی‌نوشت 15: زیبایی او به یک غزل می‌ماند/ چشمش همه جا دستِ مرا می‌خواند/ من هر چه  که می‌نویسم این‌جا با عشق/ تقدیم به آن کس که خودش می‌داند! / سعید ربیعی

پی‌نوشت 16: تا مرغِ دلم، پر نکشیده، برگرد/ تا ریشه‌ی من زخم ندیده، برگرد/ گیرم که من اشتباه کردم باشد/ دنیا که به آخر نرسیده، برگرد!/ یکتا امین کاشانی

پی‌نوشت 17:  گویند دل به آن بتِ نا مهربان نده/ دل آن زمان ربود که نامهربان نبود!/ اصلی قمی

پی‌نوشت 18:  نه کلمات، نه سکوت/ هیچ‌کدام یاری نمی‌کنند/ تا تو را/ به زندگی باز گردانم!/ خوزه آنخل بالنته

پی‌نوشت 19: می‌خواهت و نمی‌خواهمت/ هم‌چون مادری/ چشم انتظارِ فرزندی نا خواسته! / نسترن وثوقی

پی‌نوشت ۲۰: یک‌شنبه بک امتحانِ سخت دارم! از همون اول از فونتیک و فنولوژی بیزار بودم! ترم پیش وقت امتحانات حذفش کردم! دوباره مجبور شدم ترم تابستان بگیرم که سر فرصت بخوانم و باز هم نخودندم! دارم جون می‌کنم! فقط می‌خام هر جوریه از شرش خلاص شم!

پی‌نوشت ۲۱:  حوصله‌ی به روز کردن این‌جا را نداشتم ، کارِ راحتی نیست، در بهترین حالت دو ساعت وقتِ آدم را می‌گیرد!دلم نیامد که امروز هم وقتی صفحه را باز می‌کنی، نا امید برگردی! شهریور و مهر را خیلی دوست دارم! پاییز را باد و باران‌هایش را... بیشتر آدم را یادِ در به دری‌هایش می‌اندازد!  امسال حسِ عجیبی دارم! انگار اتفاقِ جدیدی دارد در درونم می‌افتد! می‌بینی ؟ من این‌ها را فقط به تو می‌گویم، ولی کلی آدم دارند می‌شنوند!

پی‌نوشت ۲۲: دیوانه! به تماشایِ من بیا.../ احمد شاملو

پی‌نوشت ۲۳: تو/ دیگر نیازی به شناسنامه نداری/ شعرهایم/ هویتِ ترا / برایِ همه آشکار کرده‌اند.../ نسترن وثوقی

 

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 9:53 |  لینک ثابت  

یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391

سینه ام این روزها بویِ شقایق می‌دهد/ داغ از نوعی که من دیدم، ترا دق می‌دهد...

 

 

زِ گریه مردمِ چشمم نشسته درخون است

ببین که در طلبت حالِ مردمان چون است!

 

حافظ

 

بساطِ رنگارنگی

برایم پهن کرده دنیا

اما من فقط

چشم‌هایِ ترا می‌خرم!

 

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1:  دیگر چه فرق می‌کند/ باشی یا نباشی؟/ من با تو زندگی می‌کنم!/ رسول یونان

پی‌نوشت 2: منم بدونِ تو تنها « نِجه دوزم کِجه‌لر؟»/ ولی چه فایده مرگ آذری نمی‌داند!/ ناصر حامدی

پی‌نوشت 3: دیر آمدی ری‌ را/ باد  آمد و / همه‌ی رویاها را با خود برد!/ سید علی صالحی

پی‌نوشت 4:  غم‌خوارِ من به خانه‌ی غم‌ها خوش آمدی/ با من به جمعِ مردمِ تنها خوش آمدی/ بینِ جماعتی که مرا سنگ می‌زنند/ می‌بینمت برایِ تماشا خوش آمدی/  راهِ نجات از  شبِ گیسویِ دوست نیست/ ای من، به آخرین شبِ دنیا خوش آمدی/ پایانِ ماجرایِ من و عشق روشن است/ ای قایقِ شکسته به دریا خوش آمدی/  با برفِ پیری‌ام سخنی بیش از این نبود/ منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی/  ای عشق ای عزیزترین میهمانِ عمر/ دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی!/ فاضل نظری

پی‌نوشت 5:  تمامِ شهر به دنبالِ نامِ عطر منند/ گرفته بویِ ترا تار و پود پیرهنم!/  محمد رفیعی

پی‌نوشت 6:  کاش می‌شد شبی از پشتِ همین در برسد/  ناامیدانه بخواهم بروم سر برسد!/ .../ دوری‌ات خنجرِ تیزی است به قلبم ای‌کاش/  نوش دارویِ تو در لحظه‌ی اخر برسد!/ رویا باقری

پی‌نوشت 7: باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد!/ احمد شاملو

پی‌نوشت 8: دوستت دارم پریشان شانه می‌خواهی چه‌کار؟/ دام بگذاری اسیرم، دانه می‌خواهی چه‌کار؟/ تا ابد دور تو می‌گردم، بسوزان، عشق کن/ ای که شاعر سوختی، پروانه می‌خواهی چه‌کار؟/ مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود/ راستی تو این‌همه دیوانه می‌خواهی چه‌کار؟ / مهدی فرجی

پی‌نوشت 9: بعضی‌ها را نوشتم/ شعر شدند/ بعضی‌ها را نتوانستم بنویسم/ اشک شدند/ بعضی‌ها را اما/ نه / می‌شد نوشت / و نه / ننوشت/ آن‌ها را فقط  زیستم!/ رویا شاه حسین‌زاده/ این شعر را که داشتم می‌خواندم یاد تو افتادم، نوشتمت، شعرم شدی، گریستمت، اشکم شدی، ننوشتمت، فکر و خیالم شدی!/ لاجرم زیستمت! چشم باز کردم دیدم همه‌چیزم شدی! مگر تو چند نفر بودی؟

پی‌نوشت 10: و گفت هر که جانِ خود را جاروب درِ معشوق نمی‌کند/ او عاشق نیست!/ تذکره‌الاولیا، ذکر  ابو علی دقاق

پی‌نوشت 11:  بس که خوردم غمِ تو روزه‌ی من باطل شد/ نرخ ِ کفاره‌ی این خوردنِ عمدی چند است؟ /نرگس افری

پی‌نوشت 12: هرگز وجودِ حاضرِِ غائب شنیده‌ای/ من در میانِ جمع و دلم جایِ دیگر است!/ سعدی

پی‌نوشت 13: بیلمزدیم دونگه‌لر وار دونوم وار/ ایتگین لیک وار، آیرلیق وار اولوم وار!/ شهریار

پی‌نوشت 14:  به غیر دلِ که عزیز و نگهداشتنی است/  جهان و هر چه در و هست، واگذاشتنی است!/ صائب

پی‌نوشت 15: زمین سرایِ مصیبت بُوَد تو می‌خواهی / که مشت خاکی از این خاک‌دان به سر نکنی؟ / صائب

پی‌نوشت 16: الهی چون توانستم، ندانستم و چون دانستم، نتوانستم!/ خواجه عبداله انصاری

پی‌نوشت 17: مهر از همه خلق برگرفتم/  جز یادِ تو در تصورم نیست!/ سعدی

پی‌نوشت 18: دل خون شد از امید و نشد یار، یارِ من/ ای وای بر من و دلِ امیدوارِ من!/ هلالی جغتایی

پی‌نوشت 19: تنها عذرِ موجه خدا این است که وجود نداشته باشد!/ مارک تواین

پی‌نوشت 20: گویند وفایِ او چه لذت دارد/  زآنم خبرم نیست، جفاهاش خوش است!/ مولانا

پی‌نوشت 21:  تو مبین که خاکم از خستگی و شکستگی‌ها/ تو بخواه تا به سویت زِ هوا سبک‌تر آیم! / حسین منزوی

پی‌نوشت 22: من امروز یک رویایِ قشنگ دیدم، طوری که هنوز اشکِ شوقم بند نیامده! نکند رویایِ آمدنِ تو بود؟!

پی‌نوشت 23: دلِ دیوانه چه جایی‌ست که باشد جایت/ بر سر و چشمم اگر جای کنی، جاست تور ا.../ خواجو

پی‌نوشت 24: از این‌جا دانلود کنید!  ببین عشقِ من تویِ سینه‌ام نفس نیست، نفسِ من باش، نفسم نیاز من/ صدا کن منو  باز بی بهونه...

پی‌نوشت 25 :عنوانِ پست مطلعِ غزلی از کاظم بهمنی

پی‌نوشت 26 : صدا کن مرا...

پی‌نوشت 27 : جانم بگیر و صحبتِ جانانه‌ام ببخش...

 

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 23:59 |  لینک ثابت  

جمعه بیستم مرداد 1391

کمی هم از دل واپسی هایم را بگیر...

 

الهی اگر قصه‌ی اندوهگینان بر تو خوانم، زمین و آسمان خون گریند!

 

ابوالحسن خرقانی

 

 (۱)

نمی‌شود که

 چپ و راست عکس بگیری

کمی هم از دل‌‌واپسی‌هایم را بگیر!

 

 (۲)

بهار

تابستان

پاییز

زمستان!

نه!

 در فصلِ دیگری

دوستت دارم!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت ۱: ای فراموشی کجایی تا به فریادم رسی/ باز احوالِ دلِ غم‌پرورم آمد به یاد!/ بی‌دل دهلوی

پی‌نوشت ۲: تا نقشِ تو هست در ضمیرم/ نقشِ دگری کجا پذیرم؟ /  محمد فرغانی

پی‌نوشت ۳:  من را تو بکش ولی نه عشقم هرگز/ من معتقدم که عشق حق‌الناس است!/  محمد فرسنگی

پی‌نوشت ۴:  تو مرد می‌باش و میندیش از گرانیِ درد/ همیشه درد به سر وقتِ مرد می‌آید!/ هوشنگ ابتهاج

پی‌نوشت ۵:  ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در/ دیده را حلقه صفت دوخته بر در کردم!/ شهریار

پی‌نوشت ۶:  احمق مردا که دل در این جهان بندد!/ حسنک وزیر/ تاریخ بیهقی

پی‌نوشت ۷:  به تیغ می‌زد و می‌رفت و باز می‌نگریست/  که ترکِ عشق نگفتی سزایِ خود دیدی؟/ سعدی/ حکایت توست این بیتِ سعدی

پی‌نوشت ۸: دست بردم که کشم تیغِ غمش را از دل/  تیر دیگر زد و بر دوخت دل و دست به‌هم!/ وصال شیرازی

پی‌نوشت ۹: گر به بالینم نیامد بر مزار آمد مرا/ جان سپردن در رهش، آخر به کار آمد مرا!/ یغمای جندقی

پی‌نوشت ۱۰: درکِ کهکشان‌ها آن‌‌قدر دشوار نیست که فهمِ انگیزه‌ی واقعیِ رفتار و کردارِ آدم‌ها، بویژه آنهایی که دوستِ‌شان می‌داریم!/ مارسل پروست

پی‌نوشت ۱۱: نِیم به هجرِ تو تنها دو هم‌نشین دارم/ دلِ شکسته یکی، جانِ بی‌قرار یکی!/ حزین لاهیجی

 پي‌نوشت ۱۲: ديشب كابوس مي‌ديدم! نمي‌دانم كابوسِ ديشبم سزايِ چه بود؟ من كه به همين بي‌خبري هم قانعم! چرا  كابوس‌ها دست از سرم بر نمي‌دارند؟  چرا خيالت مثلِ خودت نمي رود و رهايم نمي‌كند؟ يك خواب، يك كابوس مي‌تواند تمامِ دردهايت را برگرداند سرجايِ اولش! حالا ديگر مطمئنم كه هيچ دردي خوب نمي‌شود! فقط موقتن مي‌رود زير پوستت  و جا خوش می‌‌كند و تو فكر مي‌كني خوب شد‌ه‌ای  ولي به وقتش پوست مي‌تركاني و تمامِ‌شان ظاهر مي‌شوند!

پي‌نوشت ۱۳: در ديده به جايِ خواب، آب است مرا/ زيرا كه به ديدنت شتاب است مرا/  گويند بخواب تا به خوابش بيني/ اي بي‌خبران چه جايِ خواب است مرا / !بوالسعيد ابوالخير

پی‌‌نوشت ۱۴: گر عمرِ من وفا كند اي تُركِ تندخوي/ چندان وفا كنم كه تو تركِ جفا كني!/ فروغي بسطامي

پي‌نوشت۱۵ : من پيوسته از تو گريخته‌ام و به اتاقم، دوستانِ ديوانه‌ام و افكار ماليخوليائيم پناه برد‌ه‌ام. قبول دارم كه كله شق بوده‌ام اما تو همواره در پي اثباتِ سه چيز بودي: اول آن‌كه در اين ارتباط بی‌‌تقصيري، دوم آن‌كه من مقصرم و سوم، با بزرگواريِ تمام حاضري مرا ببخشي.../ فرانتس كافكا

پي‌نوشت ۱۶:  در قلبِ آدمي جاهايي هست كه هنوز به وجود نيامده‌اند و رنج به درونِ آنها می‌رود تا بدان‌ها هستي بخشد!/ لئون بلوآ

پي‌نوشت ۱۷:  كجايِ اين جهان اتفاق افتاده‌اي / كه پس لرزه ات / دلم را زير و رو كرده است!/ شبيه خرابيِ هيچ تاريخي نيست قلبم!/ وحيد پورزارع

پي‌نوشت ۱۸: چرا هميشه لبخند مي‌زني؟ وقتي هيچ راهِ فراري نداري و دقيقن به همه احتياج داري؛ ياد مي‌گيري كه چطور با لبخند زدن گريه كني!/ از ديالوگ هاي دريايِ دورن

پي‌نوشت ۱۹: بازا كه توبه كردیم از گفته و شنيده! / حافظ

پي‌نوشت ۲۰:  معدود اشخاصی قادرند، عاشق شوند، زیرا معدود اشخاصی قادرند همه چیز را از دست دهند!/ کریستن بوبن

پی‌نوشت ۲۱: دیگر جایی برایِ فرار نمانده/ سرت را دو دستی بچسب/ به دیوار بکوب/ و به ادامه ی زندگی/ با نیم تنه/ ادامه بده/ بارها دید‌ه‌ام/ سر که نباشد/ می‌توان آسوده زندگی کرد/ به هیچ چیز فکر نکرد/ ما به تنهاییِ مدرنی مبتلا هستیم/ حتا این شهر/ با همه ی شلوغی‌اش/ خیلی شب‌ها/ در کوچه‌ای تاریک/ آرام/ گریه می کند!/ وحید پورزارع

پی‌نوشت ۲۲: حق با تو بود...

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 14:7 |  لینک ثابت  

جمعه ششم مرداد 1391

ما مُرده ایم ! گولِ نفَس را نخور رفیق..

 

بی‌چاره آدمی! بیدار آن گه شود که ببود آن‌چه بودنی است! پند آن‌گه پذیرد که به او رسد هر چه رسیدنی است! نمی‌داند که هر کشت رْستنی است، و هر چه رْست درودنی است!

 

کشف‌الاسرار

 

 

 

 

اصرار می‌کنی
قلب داری!
و من چگونه به تو بفهمانم
که قلب هیچ‌کس
را نمی‌توانی تویِ قفسه‌ی سینه‌اش پیدا کنی!
باید ته چشم‌هایش را بگردی
یا دست‌هایش را لمس کنی
بعضی‌ها
قلب‌شان تویِ دست‌هایِ‌شان می‌تپد!
بعضی‌ها
تویِ چشم‌هایِ‌شان
و عده‌ای
انگار
قلبِ‌شان را به لب‌هایِ‌شان دوخته‌اند
که در هر بوسه‌ای
می‌توانی ضربانِ زندگی را
حس کنی!
ولی قلبِ تو
در هیچ‌کدامِ این‌ها نبود
نه در دست‌هایت
نه در چشم‌هایت
نه در لب‌هایت!

اصرار می‌کنی
قلب داری
و من چگونه به تو بفهمانم
آن‌چیزی که دکترها
از آن عکس می‌گیرند
قلب نیست!
و درست به همین دلیل است
هیچ ناراحتی قلبی
با عمل جراحی خوب نمی‌شود!

اصرار می‌کنی
قلب داری
و نمی‌دانی
هنوز آن قدر دیوانه هستم
که همین‌گونه دوستت داشته باشم...

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1: مست شد خواست که ساغر شکند، عهد شکست/ فرقِ پیمانه و پیمان زِ کجا داند مست؟/ ابوالحسن ورزی

پی‌نوشت 2: به بوسیدنِ هم مشغولند پروانه‌ها/ به بوسیدنِ هم مورچه‌ها/ به بوسیدن/ مگس‌ها/ما بوسه‌ها را کنار گذاشتیم/ و با لب‌ها/ شعرهایِ عاشقانه گفتیم/ کاری که/ به کارِ حشرات هم نمی‌آید!/ امیررضا سید حسینی

پی‌نوشت 3: هر چه بسیار شود، خار شود!/ کلیات شمس

پی‌نوشت 4: همه چیز را سیاه کرده‌ام/ جرموی/ که سپید!/ سید رضا علوی

پی‌نوشت 5: وقتِ برگشتن از سفر/ شب بود/ چراغ‌های شهر از دور/ روشن و خاموش می‌شدند/ یادِ عشقِ تو افتادم!/ شهین منصوری

پی‌نوشت 6: در قلبِ منی تو/ اکنون که رفته‌ای/ و از گدازه‌ی آتش/ مثلِ صخره‌ی چاک خورده‌ای/ سینه‌ام/ از خون/ لرزان است!/ شمس لنگرودی

پی‌نوشت 7: نامت را در پرانتزی می‌نویسم/ که ان را برایِ همیشه خواهم بست!/ گروس عبدالملکیان

پی‌نوشت 8: در فکرِ مرورِ منی؟/ تکرار نمی‌شوم!/ نسترن وثوقی

پی‌نوشت 9: از باد هم سبقت می‌گیرم/ این پدالِ لعنتی/ عجیب فراموشی می‌آورد/ هر چه دورتر می‌روم/ نزدیک‌تر می‌شوی/ حالا 160 کیلومتر در ساعت دوستت دارم!/ سینا علی‌محمدی/ از جهانی‌ترین تیتر دنیا

پی‌نوشت 10: مرگم باد / اگر دمی کوتاه آیم/ ازتکرارِ این پیش پا افتاده‌ترین سخن که/ دوستت دارم!/ احمد شاملو

پی‌نوشت 11: جفا از سر گرفتی، یاد می‌دار/ نکردی آن‌چه گفتی، یاد می‌دار/ نگفتی تا قیامت با تو جفتم/ کنون با جور جفتی یاد می‌دار/ مرا بیدار در شب‌هایِ تاریک/ رها کردی و خفتی، یاد می‌دار/ فتادی بارها دستت گرفتم/ دگر باره بیفتی، یاد می‌دار!/ از کلیات شمس

پی‌نوشت 12:  صد وعده‌ی امید به دل داده‌ام دروغ/  چون من مباد هیچ‌کسی، شرم‌سارِ خویش!/ صائب تبریزی

پی‌نوشت 13: حیف بُوَد مردنِ بی‌عاشقی/ گر نفسی داری  نفسی بکوش!/ شیخ اجل سعدی

پی‌نوشت 13: تا نسوزد بر نیاید بویِ دود/ پخته داند  این سخن با خام نیست!/ایضا سعدی

پی‌نوشت 14: دوست‌داشتنی‌ترین/ پرنده‌ی دنیا بود هواپیما/ وقتی مرا/ زودتر به تو می‌رساند!.../ مهدی اشرفی

پی‌نوشت 15:  تو در تمامِ عکس‌های دسته جمعیِ ما حضور داری!/ چرا عکاس می‌گوید: حاضر!!/  وقتی غائبی در کار نیست!/  تعجب می‌کنم/  چرا همه فکر می‌کنند  تو نیستی!/ نسترن وثوقی

پی‌نوشت 15: من خوابِ یک ستاره‌ی روشن دیده‌ام/ فروغ فرخ‌زاد

پی‌نوشت 16: مگو که پیر شدی، عاشقی نمی‌زیبد/ شراب چون  کهنه شود نشئه‌ای دگر دارد!/ حسن اعتمادی

پی‌نوشت 17:  پیاله گیر که انجامِ کار معلوم است.../ نوذر پرنگ

پی‌نوشت 18: عنوانِ پست از حسین جنتی

پی‌نوشت 19: اندوهِ این شب‌های بی‌اندازه با من/ کودک ولی در قالبِ اجبارِ یک زن!/ لیدا تبیانی

پی‌نوشت 20: به تیغم گر زند، دستش نگیرم...

 

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 18:59 |  لینک ثابت  

جمعه سی ام تیر 1391

پوشیده چون جان می روی اندر میانِ جانِ من...

 

رفتند رفیقان دلِ صد پاره ببردند

کردند رها دامنِ صد پاره‌ی ما را!

امیر خسرو دهلوی

 

 

(1)

هربار که شعر تازه‌ای می‌گویم

واژه‌ها را بو می‌کشم

نکند عطرِ تنت

از کلمه‌ها پریده باشد!

 

(2)

آلزایمر

می‌تواند بهترین بیماری جهان باشد،

تا هر ثانیه یادم نیفتد

که  نیستی!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1: تمنایِ دلم کردی و دادم/ بفرما گر تمنایِ دگر هست!؟!/ امیر خسرو دهلوی

پی‌نو.شت 2: شاید دیگر/ باز ماندن دری/ یا روشن گذاشتنِ چراغی/ مرا به بازگشتن نخواند!/ علی‌رضا لبش

پی‌نوشت 3: خطا کردی به قولِ دشمنان گوش/ که عهدِ دوستان کردی فراموش!/ سعدی

پی‌نوشت 4:   من از جهانِ بی‌تقاوتی رنگ‌ها و حرف‌ها و صداها می‌آیم/ و این جهان به لانه‌ی ماران مانند است/ و این جهان پر از صدایِ حرکتِ پایِ مردمیست/ که هم‌چنان که ترا می‌بوسند/ در ذهنِ خود طنابِ دارِ ترا می‌بافند!/ فروغ فرخ‌زاد

پی‌نوشت 5:  نمی‌دانم چه دردی‌ست وقتی کلِ پنج‌شنبه و جمعه‌ات در کنارِ بهترین دوستانت به خیر می‌گذرد، و باز هم در نهایت در اوج خستگی تا می‌آیی کپه‌ی مرگت را بگذاری، به نقطه‌ی نامعلوم خیره می‌شوی و چنان بغض می‌کنی که انگار دارند سربِ داغ تویِ گلویت می‌‌ریزند.

پی‌نوشت 6:  دامن‌کشان، ساقیِ می‌خواران از کنارِ یاران مست و گیسو افشان می‌گریزد/ در جامِ می از شرنگِ دوری و ز غمِ مهجوری چونِ شرابِ جوشان مِی بریزد/ دارم قلبی لرزانِ به رهش دیده شد نگران...

پی‌نوشت 7: گاهی احساس می‌کنم جایِ تک تک این کلمه‌ها در شعرهایِ من نفس می‌کشی...

پی‌نوشت 8: کاش من هم یک نشانی  داشتم مثلِ تو که این‌جا را داری!

پی‌نوشت 9: هر زبانِ تازه‌ای را که یاد می‌گیرم، احساس می‌کنم که هیچ حرف تازه‌ای غیر از تو ندارم! انگار تمامِ لغت‌نامه‌ها به نامِ تو اکتفا کرده باشند... مثلِ همین زبان فرانسه که بی‌دلیل دوستش دارم با این‌که سخت است با این‌که کند پیش می‌روم ولی استادش را خیلی دوست دارم! یا همین زبان ترکی که استادش آدم را یاد معلم‌های اخلاق می‌اندازد!

پی‌نوشت 10: عنوان پست از مولوی

پی‌نوشت 11: آن شراب مگر چند ساله بود؟

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 11:59 |  لینک ثابت  

سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391

به هر که عشق نورزد خدا هنر ندهد/ به هر که چشم دلش کور شد نظر ندهد...

 

پستانكم را نگير مادر!

اين جهان گريه‌هایِ مُدام دارد!

 

حسین میری

 

 

کج‌رویم را

ببخش

وقتی که هیچ  راهِ راستی

به تو نمی‌رسد!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1:  من با آب بیعت کرده‌ام/ تو به فرات دست داده‌ای/ انصاف بده! کدام تشنه‌تریم!/ لیلا مشفق

پی‌‌نوشت 2: این حریفان همه هرجایی و پستند و تو نه/ کم زِ پتیاره و پتیاره پَرستند و تو نه/ این گدایان به تمنایِ جویِ سیمِ تنم/ چون چنار از سَرِِ خواهش همه دستند و تو نه/ چون سپیدارِ رز آویخته این بی‌ثمران/ خویشتن را ثمر عاریه بستند و تو نه/ جرعه‌نوشان قلندر وش سرگردانند/ یک شب از صد خُم و صد خُم‌کده مستند و تو نه/ دامنِ هر که گذشت از برشان بگرفتند/ گل خارند و به هر دشت نشستند و تو نه/ از تنم فرشِ هوس بافته خواهند و به عهد/ رشته صد مرحله بستند و گسستند و تو نه!/ ماه افتاده در آبند و سراپا به دروغ/ رونقِ خویش به یک موج شکستند و تو نه/ لیک با این همه صد حیف که در بیماری/ گردِ بالینِ من اینان همه هستند و تو نه!!!/ سیمین بهبهانی

پی‌نوشت 3: رفتیم اگر ملول شدی از نشستِ ما/ فرمای خدمتی که برآید زِ دستِ ما/ با چون خودی در افکن اگر پنجه می‌کنی/ ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکستِ ما!/ سعدی

پی‌نوشت 4: دستم، دلم، سرم، نه تَنم درد می‌کند/ دستم که می‌زنی بدنم درد می‌کند.../ محمدعلی رضازاده

پی‌نوشت 5: در وقتِ مصیبت آه و زاری کفرست/ بی‌تابی و عجز و بی‌قراری کفرست/ بگذار خدا نیز برنجد از من/ بعد از تو ولی امیدواری کفر است.../ اصغر عظیمی مهر، عنوان پست هم از همین شاعر است.

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 11:18 |  لینک ثابت  

جمعه بیست و سوم تیر 1391

دیگر هیچ کاردی به استخوانِ من نمی‌رسد....

 

دورِ دور مرو که مهجور گردی و نزدیکِ نزدیک میا که رنجور گردی!

 

تذکره الاولیا/ ابراهیم ادهم

 

(1)

قصدِ جانِ به لب رسیده‌ای را کرده‌ای

که با بوسه‌ای

به تو بخشیدم!

 

(2)

تو هم چایَت را تلخ می‌خوری

وقتی بفهمی

که هیچ بوسه‌ای

با قند شیرین نمی‌شود!

 

(3)

این منِ شاعر

با شعر خوش است

با تو

می‌توانست، خوشبخت باشد!

 

(4)

دیگر هیچ کاردی

 به استخوانِ من نمی‌رسد!

این‌بار زخم‌هایِ عمیق‌تری بزن!

 

(5)

 دنبالِ چه نسبتی هستی؟

شعرهایِ من

هیچ مناسبتی جز دل‌تنگی ندارند!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1: چون ماتِ توام دگر چه بازم؟/ مولوی

پی‌نوشت 2: زبانِ حالِ عاشق گر دعایی دارد این دارد/ خدایا مهربان گردان دلِ نامهربانش را !/ بی‌دل دهلوی

پی‌نوشت 3: از ابو سعید پرسیدند که : «ای شیخ مردانِ او در مسجد باشند؟» گفت: « در خرابات هم باشند!» / اسرارالتوحید

پی‌نوشت 4: چشم‌هایِ نیم‌خوابت، سال و ماه/ همچو من مَستند بی‌می‌خوارگی!/ سعدی

پی‌نوشت 5: هر که با مردان آن کند که نباید کرد، آن بیند که نباید دید!/ جنید/ تذکرةالاولیا

پی‌نوشت 6: آسوده خاطرم که تو در خاطرِ منی/ گر تاج می‌فرستی و گر تیغ می‌زنی!/سعدی

پی‌نوشت 7: آن که تنها خواست ما را یک نفس تنها مباد/ آن که رسوا خواست ما را پیشِ کس رسوا مباد!/ سیمین بهبهانی

پی‌نوشت 8:  فرقِ بزرگی‌ست میانِ کسی که تنها مانده و کسی که تنهایی را انتخاب کرده است!/ گابریل گارسیا مارکز

پی‌نوشت 9:  در زندگی حقایقی هست که می‌شه فهمید ولی نمی‌شه فهموند!/ از دیالوگ‌ها ی صورتِ زخمی

پی‌نوشت 10: شاید این دنیا جهنم سیاره‌ای دیگر باشد!/ آلدوس هاکسلی

پی‌نوشت 11:  همیشه امید به معجزه، از خودِ مهجزه مهم‌تره!/ از دیالوگ‌های پلِ چوبی

پی‌نوشت 12: حتا اگر بهترین شب جمعه‌ی عمرت رو هم پشتِ سر گذاشته باشی باز هم غروب  جمعه با تمامِ قوا در انتظارت نشسته است!

پی‌نوشت 13: اگر روزی خواستی بیایی، جمعه بیا! تنها روزی است که هیچ‌کس به دیدنِ من نمی‌آید!

پی‌نوشت 14:  من چه یادی دارم؟ / چرا یادم به وسعتِ همه‌ی تاریخ است و چرا آدم‌ها در یادِ من زندگی می‌کنند؟ و من در یادِ هیچ‌کس نیستم!؟/ سالِ‌ بلوا/ عباس معروفی

پی نوشت 15:چو سلامِ تو شنیدم زِ سلامتی بُریدم/ صنما هزار آتش  تو در آن سلام داری!/ مولوی

پی‌نوشت 16: گفتی که سرت خاک کنم بر سرِ این کو/ ای خاک بر آن سر که بدین شاد نباشد!/  امیر خسرو دهلوی

پی‌نوشت 17: غنیمت است این دور هم نشستن/ و یک پیاله کنار پیاله‌ی دیگر.../ سید علی صالحی

پی‌نوشت 18: مِی خور که زِ دل کثرت و علت بِبَرَد/  اندیشه‌ی هفتاد و دو ملت ببرد/ پرهیز مکن زِ کیمیایی که از او/ یک جرعه خوری هزار علت ببرد!/ خیام

پی‌نوشت 19: اوست گرفته شهرِ دل من به کجا سفر کنم؟/ مولوی

پی‌نوشت 20: مرا به هیچ بدادی...

  

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 18:51 |  لینک ثابت  

جمعه شانزدهم تیر 1391

من آمدم به دنیا/ دنیا به من نیامد!

 

 

شاعرت فرق داشت با همه دنیا

عاشق آن‌چه که نمی‌شد، بود

وسطِ جشن گریه می‌کردم

گرچه لبخندِ زورکی مْد بود

فوت کردم به کیک بی‌شمعم

مرگِ من لحظه‌ی تولد بود...

 

سید مهدی موسوی

 

 

 

تو

می‌توانی نیایی،

ولی من

 نمی‌توانم ، منتظرت نباشم!

 

نسترن وثوقی  

 

 

 

پی‌نوشت 1:« امروز روزِ خاصی نیست، مثلِ تمامِ روزهای دیگر است!»  پیش خودم فکر می‌کردم! ولی دیدم خیلی بی‌انصافی است که با وجودِ این‌همه دوستِ خوب که یک شبِ تولد بی‌نهایت زیبا و دوست‌داشتنی را برایم رقم زدند، چنین فکری به ذهنم خطور بکند.  بعد از رفتنِ دوستانِ خوبم در  یک شبِ پر خاطره که با شعر و آواز  به سپیده‌دم زاد روزم پیوست، یک لحظه وقتی چشمم به شلوغی و بهم‌ریختگی خانه افتاد، یادم افتاد که چه خوب است که من هنوز کسانی را دارم .

می‌دانم که این چند خط، در مقابلِ آن‌همه مهربانیِ بی‌دریغ ناچیز است! ولی چون می‌دانم که همه‌شان این‌جا را می‌خوانند، ترجیح می‌دهم از همین‌جا از تمامِ دوستانِ خوب و همراهانِ همیشگی‌ام تشکر کنم به‌خاطر تمامِ چیزهایی که خودشان خوب می‌دانند و هم‌چنین هدیه‌هایِ بی‌نظیری که از آنها دریافت کردم و این‌‌که فهمیدم چقدر دوست‌داشتگی‌هایم برایِ‌شان اهمیت دارد. از فکر و ظرافتی که در پسِ هر هدیه بود، بهت زده شدم!

پی‌نوشت 2:دلِ هر که صید کردی، نکشد سر از کمندت/ نه دگر امید دارد که رها شود زِِ بندت!/ نه تو را بگفتم ای دل که سَرِِ وفا ندارد/ به طمع زِ دست رفتی و به پای در فکندت!/ سعدی

پی‌نوشت ۳: «ترا می‌خواهم» در این جمله اندوهی‌ست/ اندوهِ نداشتنت!/ علی‌رضا روشن

پی‌نوشت ۴: بگذار که این سوخته پَر مالِ تو باشد/ دل بار گران است، ببر، مالِ تو باشد!/ سید مهدی موسوی

پی‌نوشت۵ : همه‌ی سهمِ من از عشقِ تو غم بود ولی/ دوست دارم که ترا شاد ببینم ای دوست!/ سلمان هراتی

پی‌نوشت ۶: تفاوت‌هایِ ما بیش از شباهت‌هاست، باور کن/ تو تلخیِ شرابِ کهنه‌ای من تلخیِ زهرم!/ فاضل نظری

پی‌نوشت ۷: از من زنی هنوز/ تویِ عکس‌های قدیمی/ با تو خوش‌بخت است/ به مرگ بگو/ می‌تواند اگر/ دستت را از گردنِ او هم باز کند!/ رویا حسین‌زاده

پی‌نوشت ۸: بر درِ خانه‌ی دل این لگدِ سخت نزن/ هان که ویران شود این خانه‌ی دل یک خشت است!/ مولوی

پی‌نوشت ۹ : روزی که این عکس را گرفتیم/ نمی‌دانستیم/ کدام‌یک از ما آن را/ با چشم‌هایِ خیس/ تماشا می‌کند!/ رویا شاه‌حسین‌زاده

پی‌نوشت ۱۰:  ای که می‌بینی خموشم در وداعِ دوستان/ گر  زبانِ شرم دانی هر نگاهم ناله‌ایست!/ حسن شاملو

پی‌نوشت 11:  می‌خواهم نباشم/ مثلِ تو که نیستی!/ علی‌رضا روشن

پی‌نوشت 12:  همیشه در محدوده‌ خوابِ‌های من و تو باران می‌بارد/   گنجشک‌ها  زیرِ شیروانی/ عاشق می‌شوند/ و بهار در دست‌هایِ رهگذران می‌رقصد/ همیشه در محدوده‌‌ی خواب‌هایِ من و  تو،  عشق آبیِ آبی است/ غریبه بیدارم نکن.../ فائزه رسکتی/ این شعر را 16 تیر 1376 فائزه برایم نوشته بود و داده بود با خط بسیاز زیبا با رنگ سفید با زمینه‌ی مشکی در قابِ سفید رنگی حک کرده بودند! یادم می‌آید چقدر ذوق‌زده شدم! باورم نمی‌شود از آن روز پانزده سال گذشته است! ممنون فائزه که هنوز هستی! تو هستی، شعر هست! بگذار ا رفتنی‌ها بروند... ماندنی‌هایِ واقعی بمانند که گاهی خیلی از رفتن‌ها شاید بهتر باشد...

پی‌نوشت 13: دیشب وقتی داشتم شمع‌ها را فوت می‌کردم یکی از بچه‌‌ها گفت که ما را هم در آرزوهایَت شریک کن، و من جا خوردم  چون هیچ آرزویی نکرده بودم!  یعنی من شده‌ام یک آدم بی‌ آرزو و بی‌رویا؟!؟

پی‌نوشت 14: با دوست بودن، بی هیچ چیز خوش است و بی دوست بودن، با همه چیز ناخوش است./ روح الارواح

پی‌نوشت 15: نه هر که آتش بگوید، زبانش بسوزد؛ و نه هر که شِکر گوید، دهانش شیرین شود!/ انس التائبین

پی‌نوشت 16: گفته‌ای خون‌بهایِ کشته منم/ همه را عشقِ خون‌بها کشته است.../ کمال خجندی! این‌هم از 16 پی‌نوشت به شماره‌ی همین امروز...

 

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 11:50 |  لینک ثابت  

جمعه نهم تیر 1391

با این همه بی داد او، وین عهدِ بی‌بنیادِ او/ در سینه دارم یادِ او یا بر زبانم می می‌رود...

 

 

نویسندگی نوعی معالجه است. گاه از خودم می‌پرسم کسانی که چیزی نمی‌نویسند یا نقاشی نمی‌کنند یا آهنگ‌ساز نیستند، چگونه دیوانه نمی‌شوند؟ چطور می‌توانند بر آن‌همه غصه و تشویش و اضطرابی که بشریت را در بر گرفته است، فائق شوند؟

 

گراهام گرین

 

(1)

شما که با تنهایی زندگی نمی‌کنید!

نمی‌دانید سکوت

چه‌قدر وحشت‌ناک است

آدم روزی چند بار

در آینه با خود حرف می‌زند

و نمی‌دانید

آدم چه‌قدر

به انسانیِ دیگر عشق می‌ورزد

شما هیچ‌چیز نمی‌دانید!

 

اورهان ولی کانیک – برگردان حامد رحمتی

 

(2)

 

اگر از پنجره نبینمت

و مرا از خود عبور ندهی

از کوچه‌ای که می‌گذری

باور کن، تمام می‌شوم

مثلِ گرد و غبار اسب سواری

که به سمتِ کوه می‌رود!

هنوز در نقطه‌ای ایستاده‌ام

که رهایم کردی

در من شروع می‌شوی

دوباره...

 

اکتای رفعت- برگردان حامد رحمتی

 

«مرا زیبا به‌ خاطر بسپار» گزیده‌ی شعر غریب ترکیه است که با برگردان حامد رحمتی شاعر  و مترجم هم‌شهری توسط انتشارات بوتیمار منتشر شده است. این کتاب برگردان 3 دفتر از سه شاعر تُرک به نام های  یک جفت مرغ دریایی از اکُتای رفعت،  مثلِ تنهایی یک تلگراف خانه از ملیج جودت آندای و عموی خوبم هیتلر از اورهان ولی کانیک است. مطالعه این کتاب را به تمامِ دوستان اهلِ ادب و اندیشه توصیه می‌کنم.

 

پی‌نوشت 1: عنوان پست از سعدی

پی‌نوشت 2: این پی‌نوشت شماره‌ی 2 جزو طولانی‌ترین پی‌نوشت‌هایی خواهد بود که تا کنون نوشته‌ام. دو روز پیش ایمیلی از یکی‌از هم‌دانشگاهی‌هایِ سال‌های دور به دستم رسید، که بسیار زیبا بود. تصمیم گرفتم که یک شماره از پی‌نوشت‌هایم را به این مطالب اختصاص دهم، هر چند که منبع این جملات را نمی‌دانم، هر کس اگر می‌داند لطفن کامنت بگذارد، که بنده تصحیح کنم. ( مطالبی که بدون رفرنس هستند، اذیتم می‌کنند، نوعی خیانت به صاحب اثر است.) با هم می‌خوانیم:

ü     دنیا دار مکافات است. وقتی پرنده‌ای زنده است، مورچه‌ها را می‌خورد، وقتی می‌میرد، مورچه‌ها او را می‌خورند. زمانه و شرایط در هر موقعی می‌تواند، تغییر کند! در زندگی هیچ‌کس را آزار یا تحقیر نکنید، شاید امروز قدرت‌مند باشید اما یادتان باشد، زمان از شما قدرت‌مند تر است. یک درخت، میلیون‌ها چوب کبریت می‌سازد اما وقتی زمانش برسد، فقط یک چوب کبریت برایِ سوزاندنِ میلیون‌ها درخت کافی‌ست. پس خوب باشید و خوبی کنید.

ü     کسانی که شما را دوست دارند، حتا اگر هزار دلیل برای رفتن وجود داشته باشد؛ هرگز رهایِ‌تان نخواهند، کرد! آنها تنها یک دلیل برایِ ماندن خواهند یافت! ( این جمله مرا یاد یکی از شعرهایِ خودم انداخت: هزار بهانه، برایِ رفتن دارم، فقط یک بهانه برایِ ماندن: « دوستت دارم»

ü        از همه‌ی آدم‌هایِ بدی که در زندگیم بوده‌اند، سپاس‌گزارم! آنها دقیقن به من نشان دادند، که چه کسی نمی‌خواهم، باشم!

ü        زبان هیچ استخوانی ندارد، اما آن‌قدر قوی هست که بتواند قلبی را بشکند، پس مراقبِ حرف‌هایِ تان باشید!

ü        وقتی کسی با شما مثلِ یک گزینه رفتار می‌کند، با خارج کردنِ خودتان از معادله، به او کمک کنید که انتخاب‌هایَش را محدود کند، به همین سادگی است.

ü        صدای‌ِتان را بالا نبرید، قدرت استدلال‌تان را بهبود بخشید.

ü        گریستن نشانه‌ی ضعف نیست. از زمانِ تولد، نشانه‌ی این بوده که شما زنده‌اید.

ü        یادتان باشد تا آن‌چه که در پشتِ‌سرتان است را رها نکرده باشید، نخواهید توانست به آن‌چه که پیش‌ِ رویِ‌تان است، دست بیابید.

ü     خانواده همیشه هم‌خون بودن نیست! خانواده یعنی آدم‌هایی در زندگی‌تان که خواهانِ شما در زندگی‌شان هستند. آنهایی که شما را همان‌گونه که هستید می‌پذیرند. کسانی که حاضرند هر کاری بکنند تا لبخندِ شما را ببینند و کسانی که در هر شرایطی دوست‌ِ تان دارند.

ü     به جایِ پاک‌کردن اشک‌هایِ تان، کسانی را پاک کنید، که باعث می‌شوند شما به گریه بیفتید! ( اعتقادی به این ندارم، تنها کسانی قادرند آدم را به گریه بیندازند، که دوستِ‌‌شان داشته باشید، و مگر می‌شود، آدم  تمامِ دوست‌داشتگی‌هایَش را پاک کند؟)

ü        گاهی باید دو نفر از هم فاصله بگیرند، تا بفهمند چقدر نیازمندِ بازگشتن به یکدیگرند!

پی‌نوشت 3: هیچ‌چیز در این دنیا به این نمی‌ارزد، که انسان از آن‌چه دوستش دارد، روی‌گردان شود!/ آلبر کامو

پی‌نوشت 4: از شیطان پوزش می‌طلبیم، نباید فراموش کنیم که ما یک طرفِ داستان را شنیده‌ایم! چون می‌گویند، تمامِ کتاب‌ها را خدا نوشته است!/ ساموئل باتلر

پی‌نوشت 5: گر مُریدِ راه ِ عشقی، فکرِ بدنامی نکن.../حافظ

پی‌نوشت 6: با دو عالم عشق را بیگانگی/ اندر او هفتاد و دو دیوانگی.../ مولوی

پی‌‌نوشت 7: اگر صد آبِ حیوان خورده باشی/ چو عشقی در تو نَبوَد مُرده باشی!/ وحشی بافقی

پی‌نوشت 8: پیوندِ عشقِ حقیقی، حتا با مرگ گسیخته نمی‌شود، چه برسد به دوری.../ ولتر

پی‌نوشت 9: پا کشیدنِ مشکل است از خاکِ دامن‌گیرِ عشق/ هر که را چون سرو این جا پای در گِل ماند، ماند/ صائب تبریزی

پی‌نوشت 10: تو به یک خواری، گریزانی زِ عشق/ تو به جز نامیِ چه می‌دانی زِ عشق! / مولوی

پی‌نوشت 11: هر چه بیشتر بدانید، کمتر معتقدید‍/ بونو

پی‌نوشت 12: خوش‌حالم که برای نفس کشیدن، هوا را کثیف نکرده‌ام!/ احمد شاملو

پی‌نوشت 13: این ساعت از شب جمعه‌ها را دوست دارم... اغلب وقت‌ها این موقع پر انرژی و خرسند از جمع دوستانِ خوبم بر می گردم... دوستانی که تک تک‌شان گنجینه‌ای از مهربانی و معرفت و فرهیختگی هستند! این‌موقع‌ها حتا دل‌تنگی برایِ تو هم دل‌پذیر است...

پی‌نوشت 14: تا این‌جا سه واحد حذف کرده‌ام، واقعن ساعت‌ها خیره ماندن به کتاب درسی سیصد چهارصد صفحه‌ای تویِ این هوایِ عالی، کار سختی است!

پی‌نوشت 15: تو دنیایِ من حسِ تازه پُره/ قشنگیش اینه ما دو تا بی‌کسیم/ ازم دور باش اما اینو بدون/ زمینِ گِرده بازم بهم می‌رسیم.../ یاسر سجادی

پی‌نوشت16:  چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت؟؟؟

پی‌نوشت 17: یه حسی تو دلم می‌گه تو نزدیکی به این خونه....

 

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 3:45 |  لینک ثابت  

جمعه دوم تیر 1391

سلام عشقِ قدیمی، سلام آقایِ...

 

 

از دستِ دوست چه عسل چه حنظل! آن که فرق داند، عاشقِ عسل بُوَد نه عاشقِ دوست!

از نامه‌های عین القضات همدانی

 

 

(1)

به زمینِ گرم نشسته‌ام

اما باز

دلم به زندگی گرم نمی‌شود!

 

(2)

شك ندارم

تو نيمه‌ی دیگرِ منی

همان نیمه‌ای

که باد با خود برده است!*

 

(3)

خوش‌بین نیستم!

ولی این بغض خوش خیم‌ است

وقتی خفه‌ام نمی‌کند!

 

 

نسترن وثوقی

 

* نیمم آتش سوخت، نیمِ دیگرم را باد برد! از حامد عسگری

 

پی‌نوشت 1: عنوان پست غزلی از فاطمه حق‌وردیان:

سلام عشقِ قدیمی، سلام آقایِ.../ چقدر حسِ قشنگی است این که جا پایِ.../شما شبی بگذارم اگرچه می‌دانم/ شما بزرگ‌ترید از تمامِ دنیایِ.../

پی‌نوشت 2: آن که خبر داد، خبر نداشت و آن‌که خبر داشت، خبر نداد!/ شرح تعرف

پی‌نوشت 3: زن آهویی‌ست خسته که با تیر می‌خورد/ خونِ دلی که در قفسِ شیر می‌خورد/ زن آن مسافری‌ست که احساس می‌کند/ از هر طرف نرفته به تقدیر می‌خورد/ از عشق که گفته‌اند که خون‌ریز و... غافلند/ زن، زخمِ تشنه‌ایست که شمشیر می‌خورد/زن نیستی که بعدِ من این‌گونه زنده‌ای/ زن بوده‌ام که غصه مرا سیر می‌خورد!/ دیگر چه جایِ شِکوه؟ که کج آفریده‌اند/ منقارِ آن پرنده که انجیر می‌خورد.../ مژگان عباس‌لو

پی‌‌نوشت 4: اگر سرخیِ رویِ معشوق نداری/ زردیِ رویِ عاشق باید که بیاری!/رسائل سعدی

پی‌نوشت 5: امشب باز هم پست‌چیِ پیر محله‌ی ما نیامد/ یا باید خانه‌مان‌را عوض کنم یا پست‌چی را!/ راستی تو که هر روز نامه می نویسی نه؟!/ ناشناس

پی‌نوشت 6:یک شعر از من در سومین شماره  فصل‌مانه ادبی مایا بخوانید. فهرست فصل نامه را این‌جا ببینید. و از این جا دانلود کنید. (  بعد از باز شدن صفحه، گوشه سمتِ راست ، روی فایل پی دی اف فصل‌نامه تخصصي ادبيات مايا ـ شماره سوم ـ سه ماهه ي اول سال 91  کلیک کنید)

پی‌نوشت 7: هزاران هزار، پیرهن به خونِ دل رنگ کردند در آرزویِ بویی و نیافتند تا هم‌چون یعقوب نشوی، بویی نیابی! روضه‌الفریقین

پی‌نوشت 8 :زِ عقل اندیشه‌ها زاید که مردم را بفرساید/گرت آسودگی باید، برو عاشق شو ای عاقل.../ سعدی

پی‌نوشت 9: تو عقربی که در قمرم راه می رود/ تو دشنه‌ای که در جگرم راه می‌رود/ این فکرِ پیر تویِ سرِ م هی عصازنان/ «شاید که از تو دل ببرم» راه می‌رود!/ محمدعلی رضازاده

پی‌نوشت 10: بت‌ها شکستنی بودند و باورها ماندگار. چه ساده دل بود ابراهیم!/ نیچه

پب‌نوشت 11:   دانی که چون همی گذرانیم روزگار/ روزی که بی‌تو می‌گذرد، روزِ محشرست/ گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم/ هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است!/ سعدی

پی‌نوشت 12: اگر دری میانِ ما بود/ می‌کوفتم/درهم می‌کوفتم/ اگر میانِ ما دیواری بود/ بالا می‌رفتم، پایین می‌آمدم/ فرو می‌ریختم/ اگر کوه بود، دریا بود/ پا می‌گذاشتم بر نقشه‌ی جهان و / نقشه‌ای دیگر می‌کشیدم/ اما میانِ ما هیچ نیست/هیچ/ و تنها با هیچ/هیچ‌کاری نمی‌شود، کرد!/ شهاب مقربین

پی‌نوشت 13: اگر دشنامِ دوست به از آفرینِ دیگران ندانی، هنوز از راهِ عشق بی‌خبری!/ عین‌القضات همدانی

پی‌نوشت 14: به دوستان بارها و بارها تذکر داده بودم که بدون اشاره به نام و منبع، از اشعار مندرج بنده در این وبلاگ استفاده نکنند! ولی بعضی‌ها انگار گوش‌شان بدهکار حرفِ حساب نیست. هر جایی که اتفاقی از شعرهایم دیده‌ام، صمیمانه از دوستان خواسته‌ام یا به نام اشاره کنند و یا شعر را حذف کنند! خیلی‌ها التفات داشتند و خیلی‌ها هم کوچک‌ترین ترتیب اثری ندادند. از یک هفته پیش هم در سر برگ همین‌‌جا اعلام کردم که در صورت عدم رعایت حق مولف، به وبلاگ‌هایی از این دست لینک خواهم داد! فکر کنم این عزیزان باور نکردند! در این پست شعر دوم از شهرام شیدایی و  شعراهای شماره ۳ تا ۹ نیز متعلق به من است این‌جا را کلیک کنید. اصلن هم منظور بنده این نیست که این عزیز قصد ارائه اثر به نام خودشان را داشته‌اند، بلکه فقط حقِ امانت‌داری را ادا نکرده‌اند! همین...(قبل درج این پست چند بار متوالی طی چند کامنت خصوصی، از ایشان خواستم که به منبع اشاره کنند ولی عکس‌العملی از ایشان ندیدم! لاجرم لینک دادم! باشد که...) چند نمونه دیگر: این‌جا و  این‌جا  کلیک کنید.

پی‌نوشت 15: خوشا عهدی که مردم آدم بی‌سایه را دیدند/ غریب است این زمان گر سایه‌ی آدم شود پیدا!/ غنیِ کشمیری

پی‌نوشت 16: کاشفانِ فروتن شوکران/ شعبده‌بازان لبخند در شب‌کلاهِ درد.../ احمد شاملو

پی‌نوشت 17: دل در پیِ او فتاد و او را/ خود در دلِ تنگِ من وطن بود!/ خواجوی کرمانی

پی‌نوشت 18: چشم از جهان بپوش و تماشایِ دوست کن/ کارِ دل است دیدن او کارِ دیده نیست!/ مشرقیِ مشهدی

پی‌نوشت 19: بغیر از مهرِ مه رویان نمی‌کردم دگر کاری/ تو کردی کارها با من، مرا این‌کاره‌تر کردی!/فیض کاشانی

پی‌نوشت 20: ما به امیدِ عطایِ تو چنین بی‌کاریم/ کارِ ما را به امیدِ دگران نگذاری!/صائبِ تبریزی

پی‌نوشت 21: ایدئولوژی‌ها ما را از هم جدا می‌کند و رویاها و اندوه‌ها ما را به هم نزدیک!/ اوژن یونسکو

پی‌نوشت 22: هوایِ شهر، مرده را زنده می‌کند/ وقتی تو در آن نفس می‌کشی...

پی‌نوشت 23: تمام نمی‌شوند این امتحاناتِ لعنتی!

پی‌نوشت 24: دوستانی دارم بهتر از آب روان...

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 2:58 |  لینک ثابت  

جمعه نوزدهم خرداد 1391

بیلمی‌سَن کی نِجه سَن سیز لَمی شم...

 

پادشاهی عاشقی را گفت: خواهی که من باشی؟ گفت: خواهم که من نباشم!

عین‌القضات همدنی/ رساله لوایح

 

تو

 یکی از راه‌هایِ رسیدن به خدا بودی

قرارٍ من

نرسیدن بود!

 

 نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1: عشق‌هایی که مرگ هم حریفِ‌شان نمی‌شود.  نامه‌ای از احمد شاملو برای آیدا:

همه عمر را عاشق بوده‌ام. تو خود این را بهتر می‌دانی. اما هرگز عشقی چنین پرشور نداشته‌ام. عشقی که تنها هنرِ من، هنر کلام، در برابر آن بی‌رنگ می‌شود و لُنگ می‌اندازد. گرچه بهترین شعرهایم نامِ ترا دارند.

چه پیش آمده است، آیا در این هنر ورزیده شده‌ام؟ تا بتوانم آخرین شاه‌کارِ خود را به پایِ تو بریزم؟ نمی‌دانم، هر چه هست، این است که خیالت لحظه‌ای آرامم نمی‌گذارد. مثلِ درختی که به سویِ آفتاب قد می‌‌کشد، همه‌ی وجودم دستی شده است و همه‌ی دستم، خواهشی. خواهشِ تو... تو را خواستن و تو را طلب کردن. الهامِ آفرین، کلام‌آفرین و شادی آفرین.

ساعت یک و ربع بعد از نیمه شب است. سخت خسته‌ام. فردا صبح ساعت شش راه می‌افتم به طرفِ تربت. همه‌ی امیدم این است که بتوانم با تلفن با تو تماس بگیرم و صدایِ امید دهنده‌ی گرمت را بشنوم

اگر نتوانستم نامه کاملی برایت بنویسم که همه حرف‌ها در ان باشد. مرا ببخش واقعن خستگی اجازه بیدار ماندنِ بیش از این را نمی‌دهد. خوش‌حالم که می‌دانی دوستت دارم و به عشقِ تو افتخار می‌کنم.

شعر تازه‌ای نوشته‌ام تویِ راه، که با نامه‌ی بعدی برایت پست می‌کنم.

با هزار بوسه برایِ تو

از موی سر تا ناخنِ پایت

احمد

و اون گوشه پایین هم نوشته شده:

تا چند روز دیگر می‌آیم پیشت. امیدوارم تا ان‌وقت حتمن پیش دکتر رفته باشی. یادت باشد که من به جز تو کسی را ندارم و سلامتِ تو، سلامت خودِ من است...

پی‌نوشت 2:  دیوانگی/ همه‌چیز را دیدن و / نماندن و / بدرود گفتن!/ آدونیس/ به ترجمه‌ی محسن آزرم

پی‌نوشت 3: آتش زدی در  عود ما/ نظاره کن در دودِ ما!

پی‌نوشت 4 : ای که در دیر و حرم، مستِ کرم می‌آیی/ دل چه دارد که در این غم‌کده کم می‌آیی!/ بی‌دل دهلوی

پی‌نوشت 5: گویند که یارِ دگری جوی و ندانند/ بایست که قلبِ دگری داشته باشم!/ عماد خراسانی

پی‌نوشت 6: هر که ویران کرد، ویران شد در این آتش‌‌سرا/ هیزم اول پایه سوزاندن خود را گذاشت.../ فاضل نظری

پی‌نوشت 7: زاهدم برد به مسجد که مرا توبه دهد/ توبه کردم که نفهمیده به جایی نروم!/ شمس لنگردوی

پی‌نوشت 8: دستی به دامنِ تو و دستی بر آسمان/ دستِ دگر کجاست که خاکی به سر کنم؟./ آشفته ایروانی

پی‌نوشت 9: مرا به جانِ تو سوگند و سخت سوگندی/ که هرگز از تو نگردم، نه بشنوم پندی.../شهید بلخی

پی‌نوشت 10: عنوان پست از کریم مشروطه‌چی

پی‌نوشت 11: ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد...

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 |  لینک ثابت  

جمعه دوازدهم خرداد 1391

سلام حضرتِ والایِ شعرهایِ من...

 

من اختیار نکردم پس از تو یارِ دگر

به غیر گریه، که آن‌هم به اختیارم نیست

چه عالمی که دلی هست و دل‌نوازی نه

چه زندگی که غمم هست و غم‌گسارم نیست...

 

شهریار

 

(1)

اصلن برو به جهنم!

آن‌جا هم بهشت می‌شود! 

 

(2)

تو از یک راه رفته‌ای

اما دلِ من،

هزار راه می‌رود،

 برایت!

 

 

(3)

شمال به جنوب

شرق به غرب!

شکرِخدا، باد نیستی

اداره‌ی هواشناسی، جهتِ وزیدنِ ترا هم پیش‌بینی کند!

مثلِ زلزله می‌آیی

ناگهان

ویرانم می‌کنی!

 

 

(4)

درد در جغرافیایِ اندامِ من  بومی‌ست

تمامِ مرزهایِ پیراهنم را می‌شناسد!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1: تا در طلبِ گوهر کانی، کانی/ تا در طلبِ لقمه‌ی نانی، نانی/این نکته‌ی رمز اگر بدانی، دانی/هر چیز که در جستنِ آنی، آنی!/ مولوی

پی‌نوشت 2:  گفتید « لب ببند که با هم برادریم»/ من یوسفم، که  است که با من برادر است؟ / محمد کاظم کاظمی

پی‌نوشت3: خواهانِ تو هر قدر هنر داشته باشد/ اول قدم آن است، جگر  داشته باشد!/ محمد سهرابی

پی‌نوشت 4: دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت/ من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم!/ سعدی

پی‌نوشت  ۵ : آسمانی تو در آن گستره خورشیدی کن/ من همین‌قدر که گرم است زمینم، کافی‌ست/ محمدعلی بهمنی

پی‌نوشت 6: اندر دلِ بی‌وفا غم و ماتم باد/ آن‌را که وفا نیست زِ عالم کم باد.../

پی‌نوشت 7:  بخونِ زرق مرا پیرهن بیالودند/ وگرنه پاک‌تر از گرگِ یوسفم زِ گناه!!!/انوری ابیوردی

پی‌نوشت 8: هر که بپرسد ای فلان حالِ دلت چگونه شد؟/ خون شد و دم به دم همی از مَُژه می چکانمش/ سعدی

پی‌نوشت 9:  بس کن/ به خانه برو/ آن‌که آمدنی باشد با اولین بلیط/ خودش را به تو می‌رساند!/ وحید پورزارع

پی‌نوشت10: دلم به حالِ یک عده آدم سبک مغز می‌سوزد که گمان می‌‌کنند با بد گفتنِ از تو، می‌توانند  مرا از تو دور و به خودشان نزدیک کنند! بیچاره‌ها نمی‌دانند حتا بدی‌هایِ تو عین خوبی است!

پی‌نوشت 11: نفرین‌ات نمی‌کنم/ تا عاشق می‌شویم/ یک جایِ جهان می‌سوزد!/ وحید پورزارع

پی‌نوشت 12: غمگینم، چونان پیرزنی که آخرین سربازِ برگشته از جنگ، پسرش نیست!/ مایا کوفسکی

پی‌نوشت 13: عنوان پست از مژگان عباس‌لو

پی‌نوشت 14:  بلا همیشه که بد نیست، راستی دیدی/ تو آن بلایِ قشنگی که آمدی به سرم.../ مهدی فرجی

پی‌نوشت 15: کاش می‌شد مصداقِ بارز نامت باشی!

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 |  لینک ثابت  

جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391

چقدر باید شب باشم/ تا تو ماه باشی؟

 

یکی صد زاری می‌کند بر در،

که در خانه لحظه‌ای راه دهند

می‌گویند: البته راه نیست

 و یکی می‌زارد که ساعتی رها کنید تا برون روم...

 

از مقالات شمس تبریزی

 

  

 

 

قبول کن

نقشه‌ی  خوبی برایم نکشیدی!

نه کوهی دارد

که بار غمَم را به دوش بکشد!

نه رودی

  که به دریا برساندندم

نه دریایی

که در یادَتت غرقم کند

نه اقیانوسی

که در اندوهت فرو روم

نه جنگلی

که  در خیالَت  گم  شوم

نه  مردابی

که  در  فکرت بمانم

نه حتا آتشفشانی

که فوران کند

و ذره‌های یادت را بپراکند!

این نقشه حتا خودم را

به یادِ من نمی‌آورد.،

کاش نقشه‌ی بهتری برایم می‌کشیدی...

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1:  تقویم‌ها اصرار دارند/ فردا که بیاید/ درست می‌شود/  من چطور به تقویم‌ها بفهمانم/ او رفته است/ و فردا/ آدم برفی نیست/ که درست شود!/ مژگان عباس‌لو

پی‌نوشت‌2 : می‌سوزم / و عطرِ یادهایِ تو را می‌دهم.../ شمس لنگرودی

 پی‌نوشت 3: نگرانِ من نباش/ هیچ نمی‌ترسم/ دلم به بسته‌ی قرص‌هایم/ قْرص است/  همیشه که « ماه بالایِ سر ِ تنهایی نمی‌ماند»* / نسترن وثوقی

پی‌نوشت 4: دارم فدایت می‌شوم/ دکترها نمی‌گذارند!/ احسان پرسا

پی‌نوشت 5: من خام بودم، داغِ دوری پخته‌ام کرد/ عمری که پایت سوختم قابل ندارد..../ مهدی فرجی

پی‌نوشت 6: از چرخ به‌ هر گونه همی دار امید/ وز گردشِ روزگار می‌لرز چو بید/ گفتی که پس از سیاه رنگی نَبُوَد/ پس مویِ سیاهِ من چرا گشت سپید؟/ حافظ

پی‌نوشت 7: ای آن‌که نتیجه‌ی چهار و هفتی/  وز هفت و چهار دایم اندر تفتی/می خور که هزار بار بیشت گفتم/ باز آمدنت نیست چو رفتی، رفتی!/ خیام. دیروز  بزرگ‌داشت خیام بود.  گاهی فکر می‌کنم حتا به قدر سعدی دوستش دارم!

پی‌نوشت 8: گلویِ آدم را/ باید گاهی بتراشند/ تا برایِ دل‌تنگ‌هایِ تازه جا باز شود/ دل‌تنگ‌هایی که/ جای‌ِشان نه در دل / که در گلویِ آدمی‌ست/ دل‌تنگی‌هایی که می‌توانند آدم را خفه کنند!/ مریم مومنی

پی‌نوشت 9: از لیوان‌ها/ به لیوانِ شکسته فکر می‌کنی/ از آدم‌ها به کسی که از دست داده‌ای/ به کسی که بدست نیاورده‌ای/ همیشه/ چیزی که نیست/ بهتر است!/ علی‌رضا روشن

پی‌نوشت 10: خدایا/ تمامِ حرف‌های جهان به یک طرف/ این راز یک طرف/ آیاتِ شما/ چه‌قدر/ شبیه لبخند اوست!/ شمس لنگرودی

پی‌نوشت 11: عنوان پست از علی‌رضا روشن

پی‌نوشت ۱۲: والله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود...

 

*ماه بالایِ سرِ تنهایی است/ سهراب سپهری

 

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 21:28 |  لینک ثابت  

چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391

دیدار یار غائب دانی چه ذوق دارد؟/ ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد...

 

 

برای اولین بار خوابت را دیدم، توی همان دو ساعتی که دم‌صبح خوابیدم.  دیشب حالم بد بود، دلم می‌خواست  مسیح باز مصلوب نیکوس کازانتزاکیس را بخوانم با این‌که چند سال است این کتاب را خریده‌ام ( آن‌هم فقط به دلیل‌این‌که دیوانه‌وار  زوربایِ یونانی اثر همین نویسنده را دوست دارم) ولی دیشب دلم مي‌خواست تا صبح این کتاب را بخوانم، ولی نمی‌توانستم باید کلی اسلاید تهیه مي‌کردم!  دم‌صبح با خستگی و پریشانیِ غیر قابل وصفی خوابیدم. خوابت را دیدم، آمدی با همان چشم‌های روشن! با یک فرقِ بزرگ! دیگر تویِ نگاهت  پربشانی و سردرگمیِ همیشه نبود، تردید نبود. پر از یقین بودی انگار. داشتم تویِ یک پارک بزرگ قدم می‌زدم اصلن نمی‌دانم کجا می‌رفتم. فقط یادم می‌آید می‌رفتم، که از پشت سرم آمدی، کت مخملی کبریتی کرم‌رنگی را به دستم دادی بی‌هیچ حرفی! نگاهت کردم، خندیدی و یک آن همه‌چیز روشن شد! به‌گمانم آمده بودی که بمانی.

رفتی طرف شیر آب، باز هم برگشتی، تویِ چشمانم خیره شدی و خندیدی و من فکر کردم که هیچ‌وقت آن‌همه مهربانی را یک‌جا در چشم‌هایِ تو ندیده بودم. آن‌قدر حس خوبی بود که از شوق به گریه افتادم! از خواب پریدم، رفته بودی و همه‌چیز مثل همیشه بود! آن‌قدر در حال و هوایِ چشم‌هایت بودم که کلاسِ صبح را نرفتم!  کلاسی که همیشه مرخصی می‌گرفتم و مي‌‌رفتم و هیچ‌وقت از آن نمی‌گذشتم، ترسیدم حواسم پرت شود. می‌ترسیدم حال و هوایِ چشم‌هایت از سرم بپرد!

 

 

پی‌نوشت: شبِ فراق که داند که تا سحر چند است؟

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 10:5 |  لینک ثابت  

جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391

جز غم عشق تو صد حیف از عمری که گذشت/ پیش از این کاش گرفتار غمَت می‌بودم!

 

 

این وبلاگ را همیشه می‌خوانم. با ابن‌که صاحب ِ وبلاگ را نمی‌شناسم! همیشه، ناب‌ترینِ شعرها را انتخاب می‌کنند. هر چند  بنده هم چند باری مورد لطف واقع شده‌ام و چند تایی از کارهایم را در زمره‌ی انتخاب‌های‌ِ ‌شان قرار داده‌اند! بعد از درج  پستِ  سحرگاه امروز من، کامنتی دریافت کردم که ترانه و یادداشتِ زیر را به‌عنوان مطلب مرتبط با پستِ من؛ پیشنهاد کرده بودند. این ترانه‌ی روزبه بمانی را قبلن شنیده بودم. ولی دیدم خالی از لطف نیست که در ادامه‌ی پستِ قبلیِ من شما هم این ترانه و یادداشت را بخوانید.

 

برای دسترسی به منبع این پست، این جا را کلیک کنید.

 

برو هر جایِ این دنیا که می‌خوای

تو این‌جایی، تویِ قلبم تو خونم

 

کنارت رو زمین جایی ندارم

هوادارت که می‌تونم بمونم

 

من این دیوونگی رو دوست دارم

همین که عشقِ تو عینِ عذابه

 

جنون بالاتر از این‌که یکی هست

که هر شب با لباسِ تو بخوابه؟

 

جنون بالاتر از این‌که یکی هست

که هر جایی که می‌بازی، ببازه؟

 

تورو یک روز دیده که یه جایی

ازت یک عمراسطوره بسازه

 

 برو هر جایِ این دنیا که می‌خوای

تو این‌جایی، تویِ قلبم تو خونم

 

کنارت رو زمین جایی ندارم

هوادارت که می‌تونم بمونم

 

چه حالی می‌شی از این‌که دنیا

تمام سال پایِ تو بشینن

 

از این‌که لحظه‌ی گل کردنت رو

شبی صدبار آهسته ببینن

 

چه حال می‌شی از این‌که یه روزی

یه دنیا در کنارت زیر و رو شن

 

از این‌که مردم یک شهر هر روز

همون رنگی که می‌پوشی، بپوشن

 

 

برو هر جایِ این دنیا که می‌خوای

تو این‌جایی، تویِ قلبم تو خونم

 

کنارت رو زمین جایی ندارم

هوادارت که می‌تونم بمونم

 

روزبه بمانی

 

آدم‌هایِ این شکلی برایِ من قدیس‌اند. آدم‌هایِ تویِ شعر را می‌گویم. آدمی که خود خواسته، گند می‌زند به تمامِ وجه‌هایِ دیگر زندگی‌اش تا از پا بیفتد برایِ آن یارِ توو « دلی‌»‌اش. برای خودش «لجند» می‌سازد از آن آدم. متهم به تحمیق می‌شود، کلفت‌ها بارش می‌شود، زمخت‌ها می‌شنود اما باز آگاهانه از باخت‌اش می‌ماند و می‌سازد. می‌بازد و باز می‌بازد و باز می‌بازد و می‌بازد...

آدمی که در زلفِ یار استپ کرده، دستیِ زندگی‌اش را بالا کشیده و فقط رویا می‌پروراند، افسانه‌ها می‌سازد، خیال‌ها می‌گرداند و با دستِ خودش، خود را خفه می‌کند در آن‌همه جنون. قانلِ جانش می‌شود و خود را می‌میراند و می‌بازد و می‌بازد و...

در این‌روزگار دوستی‌هایِ یک بار مصرفِ فست فودی، «روز»هایِ عشقِ بی خاصیت و دست‌مالی شده‌ی بی‌معنی، هنوز هم آدم‌هایی پیدا می‌شوند که با دیدن و چشیدنِ آن‌همه زهر از جامِ همراهی و رفاقت، باز حاضرند تمامِ دار و ندارشان را بگذارند رویِ سینی و بریزند پایِ کسی که قرار بود روزی نفسِ زندگی‌شان شود اما قاتلِ جانِ‌شان شده است.

آن پیش‌مرگانِ عاشق، آن عاشقانِ دل خسته، آن عاشقانِ بریده‌ی باخته... آن آدم‌هایی که تمامِ روز و شب‌شان را در راهِ عشق به مرادشان سخاوت‌مندانه و کریمانه غم‌آلود کرده‌اند. زهرمار کرده‌اند باید بی‌حد ستایش شوند. حل شده در دیگری و زندگی را جز با آن دیگری باور ندارند و نمی‌خواهند و مدام می‌بازند و می‌بازند و... این زیباترین و قشنگ‌ترین انهدامی‌ست که من سراغ دارم.ذره ذره، آرام آرام، جِز بزنی، بسوزی و جزغاله شوی...

 

منبع: وبلاگٍ مستی با جرعه ای شعر

 

پی‌نوشت 1: همیشه روزهایی هست، که انسان در آن کسانی را که دوست می‌داشته، بیگانه می‌‌یابد./ آلبر کامو

پی‌نوشت 2: قطعن روزی صدایم را خواهی شنید/ روزی که نه صدا اهمیت دارد / نه روز! / حسین پناهی

پی‌نوشت 2: آپرا راهِ نجات است،  مذهب راهِ نجات است، کمونیسم راهِ نجات است و به این اعتقاد داشتن. آن‌وقت زندگی سامانی پیدا  می‌کرد و دیگر خود را تهی فرض نمی‌کردی!/ماریو بارگاس یوسا

پی‌نوشت 4: شعر می‌گویم و گُه رویِ ورق می‌آید/ از همه زندگیم بویِ عرق می‌آید!/ سید مهدی موسوی

پی‌نوشت 5:  حالا که دیگر دستم به آغوشت نمی‌رسد/ و بوسیدنت موکول شده/ به تمامیِ روزهایِ نیامده/ حالا که هرچه دریا و اقیانوس را/ از نقشه‌ی جهان پاک کردی/ مبادا غرق شوم در رویایت/ باید اسمم را / در کتابِ گینس ثبت کنم/ تا همه بدانند/ زنی/ با سنگین‌ترین بارِ دل‌تنگی/ رویِ شانه‌هایش/ تو را دوست می‌داشت/ می‌بینی؟/ عشق همیشه/ جاودانگی می‌آورد!/ گیلدا ایازی

پی‌نوشت 6: با من مدارا کن/ بعدها/ دلت برایم تنگ خواهد شد.../ سید علی صالحی

پی‌نوشت 7: هیچ چیز دیگر/ مثلِ سابق نیست/ هیچ کس دیگر/ به اصلش بر نمی‌گردد/ درست مثلِ تو / که دیگر به من بر نگشتی!/ نسترن وثوقی

پی‌نوشت 8: غروبِ جمعه به جانم افتاده است!

پی‌نوشت 9: با هیچ‌کس به کشتنِ من مشورت نکن/ ترسم خدا نکرده پشیمان کند ترا!/ فروغی بسطامی

پی‌نوشت 10: مردِ این بارِ گران نیست، دلِ مسکینم...

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 22:21 |  لینک ثابت  

جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391

آن چه در غیبتت ای دوست به من می گذرد/ نتوانم که حکایت کنم الا به حضور....

 

نه تو گفته‌ای که سعدی نبرد زِ دستِ من جان

سر و جانِ من فدایت چو تو می‌کُشی نمیرم!

 

سعدی

 

 

نمی‌خوام بهت دل‌داری بدم

می‌دونم رنجی که ازش می‌گی، چیزی نیست

که با حرف بتونم شعله‌ای از آتیشش کم کنم.

اما فقط یه چیز بگم

این رنج اصیله

این رنج روحِ تو رو بالا می‌کشه

تو رو بزرگ می‌کنه

روحِ تو وسیع می‌کنه

قدرِ این رنج رو بدون

حتا اگه مخاطبی که براش رنج می‌کشی ارزشش رو نداشته باشه

با تمامي وجود عاشقی کن

سعی نکن خودِ تو محدود کنی و الکی سعی کنی فراموشش کنی یا خودت رو به اون راه بزنی

با تمامِ وجود در فراقش درد بکش

فکر کن خیلی هم آدم خوبی بوده و ارزشِ رنج کشیدن در فراقش رو داره

تو باید تمامِ مناسکِ عاشقی رو رعایت کنی

تو باید سنگِ تموم بذاری

مهم نیست که این وسط کی کم می‌ذاره

مهم اینه که اون کس تو نباشی

از تو باید خاطره‌ی یه عاشقِ کامل و صادق به جا بمونه

خوش به حالت که عاشقی

کلی بهت حسودیم می‌شه

یه زمانی تجربه‌اش کردم

حسِ دیوانه‌وارِ ستودنی‌ایه

به‌نظرِ من غیر از کسانی که عاشقی می‌کنن این بقیه هستند که دارن عمرشون رو تلف می‌کنن

کسانی که دارن زندگی عادی و مسخره و تکراری‌شونو با جدیت دنبال می‌کنن

کسانی که بلد نیستند دیوونه بشن

کسانی که اگه شعری می‌گن شعرِ مناسبتیه نه شعرِ از سَرِ جنون

کسانی که اگه کادو می‌خرن باید براش مناسبت داشته باشن

کسانی که اگه لبخندی می‌زنن، صد تا براش برنامه دارن

کسانی که بی‌خودی گریه نمی‌کنن

کسانی که درد نمی‌کشن

کسانی که احساسات رقیق ندارن

دیر یا زود تو هم به این آدما خواهی پیوست و از موهبتِ عشق فاصله خواهی گرفت

اما تا وقتی عاشق هستی از لحظه به لحظه‌‌اش استفاده کن

نسترن

عشق ریاضی نیست

عشق دقیقن ضد ریاضی و ضدِ عقله

عشق، لامصب خودش معجزه‌آفرینه

تو عاشقی رو رعایت کن

به معجزه ایمان داشته باش

بذاز عشق تورو به خدا نزدیک‌تر کنه

از خدا معجزه بخواه...

 

اینا حرف‌هایِ یه شاعر خوبه، اولین کسی بود که به من نگفت مازوخیست! روانی! مگه تو زندگیت چی کم داری؟ ازش ممنونم نه بخاطر این‌که تاییدم کرد! فقط بخاطر این‌که  تاکید کرد عشق با عدد و رقم سر کار نداره! معامله نیست!

می‌دونم  خیلی تو به‌روز کردن این‌جا کوتاهی می‌کنم، ولی واقعن گرفتارم...  گاهی اوقات آرزو می‌کنم که یک شبانه‌روز، بیشتر از 24 ساعت باشه که من بتونم یه ذره بیشتر بخوابم یا این‌که کارام ناتموم نمونه!

 

 

 

(1)

بهار می‌‌آید که گلی به سرِ طبیعت بزند

اما تو فقط بیا!

 

(2)

نه از سرم می‌فتی

نه از چشمم می‌افتی

کجایِ دلم نشسته‌ای

که جایَت این‌قدر امن است؟

 

(3)

از سردی نگاهت نمی‌لرزم

من همیشه از زیرِ صفر شروع کرده‌ام!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت: هَلْ جَزَاء الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ؟  / قرآن- سوره نحل ـ آیه 60

 

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:48 |  لینک ثابت  

یکشنبه بیستم فروردین 1391

بهارِ توبه‌شکن می‌رسد چه چاره کنم؟

 

 

و گفت: اگر دوزخ مرا بخشند، هرگز هیچ عاشقی را نسوزم، بهر آن‌که عشق، خود، او را صد بار سوخته است!

تذکرة‌الاولیا، ذکر یحیی بن معاد رازی

 

 

من به خودم پیله می‌کنم،

آن‌وقت

تو پروانه می‌شوی؟

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1: پیش از همه‌چیز، عذر‌خواهی از بابت بد قولی روز جمعه، که به‌روز نشدم!  برنامه‌ی روزهای جمعه‌ی من تا حدود دو ماه دیگر فشرده است .  ساعت هفت صبح از خانه می‌زنم بیرون و هشت و نیم شب بر می‌گردم!  از این به بعد سعی می‌کنم از روز قبل پست‌ها را آماده کنم، تا شرمنده‌ی دوستان خوبی از جمله « مهتا» یِ عزیز نشوم که شاکی بود قرار جمعه‌ها را فراموش کرده‌ام.  ولی دست‌کم با این برنامه، جمعه‌هایم به خیر و خوشی می‌گذرد، با این‌که  وقتی به خانه می‌رسم دیگر نه صدایی از حنجره‌ام در می‌آید و نه می‌توانم روی پاهایم بایستم و از ساعت نه شب افقی می‌شوم! دیروز شصت و یکمین سال‌مرگ صادق هدایت بود. دلم می‌خاست دیروز به روز کنم، ولی باز نرسیدم.

پی‌نوشت 2: همه از مرگ می‌ترسند، من از زندگیِ سمج خودم!/ صادق هدایت

پی‌نوشت 3: من هنوز به این دنیایی که  در آن زندگی می‌کنم، اُنس نگرفته بودم، دنیایِ دیگر به چه دردم می‌خورد!/ صادق هدایت، بوف کور

پی‌نوشت 4: یار خوش چیزی‌‌ست!/ مولوی

پی‌نوشت  5: به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را/ که تا هستیم بشناسیم از کافر، مسلمان را!/ فروغی بسطامی

پی‌نوشت 6: زمان، آدم‌ها را دگرگون می‌کند، اما تصویری که از ایشان داریم، را ثابت نگه می‌دارد، هیچ‌چیز دردناک‌تر ازاین تضادِ میانِ دگرگونی آدم‌ها و ثبتِ خاطره‌ها نیست!/ مارسل پروست

پی‌نوشت 7: موریانه‌ای که به خوردنِ خانه‌اش مشغول است، نامَش انزواست!/ شمس لنگرودی

پی‌نوشت 8: در این عالَم، جهتِ نِظاره آمده بودم!/ شمس تبریزی

پی‌نوشت 9: هر چه می‌گویم به‌قدر فُُهمِ توست/ مُردم اندر حسرتِ فهمِ درست!/ مولوی

پی‌نوشت 10: فراق، بالایِ وصال است به درجه‌ای/ زیرا تا وصال نَبُوَد، فراق نَبُوَد/ وصال، به تحقیق؛ فراقِ خود اوست/ چُنان‌که فراق به تحقیق، وصالِ خود/ الا در عشقِ معلول که هنوز عاشق، تمام پُخته نگشته باشد!/ احمد غزالی، سوانح

پی‌نوشت 11: شاید تو وصله‌ی تَن من نیستی چقدر/ جایِ تو رویِ پیکرِ من درد می‌کند!/ نجمه زارع

پی‌نوشت 12: آسان نیست که معنیِ مرگ را بدانم/ وقتی تو به زندگی آری گفته‌ای!/ شمس لنگرودی

پی‌نوشت 13: کجاست مکانی که خویشتن را می شود به دست فراموشی سپرد ؟/ میلان کوندرا

پی‌نوشت 14: می‌گویند فراموشی، دفاعِ طبیعی بدن است در برابرِ رنج. می‌گویند دردی که نوزاد، هنگامِ عبور از آن دریچه‌ی تنگ متحمل می‌شود، چُنان شدید است که کودک ترجیح می‌دهد، رنجِ زاده شدن را برایِ همیشه از یاد ببرد!/ رضا قاسمی، هم‌نوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها

پی‌نوشت 14: گر دردی از او بردی، صد خنده به درمان کن/ ور زخمی از او خوردی، صد طعنه به مرهم زن!/ فروغی بسطامی

پی‌نوشت 15: روزی خواهد آمد که زندگی‌ات، در یک لحظه از برابرِ چشمانت خواهد گذشت، کاری کن که به زحمتِ تماشایش بیارزد!/ جرارد وی

پی‌نوشت 16: به یک آرامشِ قلبی عمیق رسیده‌ام، حاضر نیستم با بهترین‌هایِ دنیا عوضش کنم... دیگر هیچ‌چیز برایم حسرت نیست، فقط نوعی از دل‌تنگی است که نمی‌‌توانم بیانش کنم! بعد از عملِ  جراحی پدرم، همه‌ی اندوه‌هایِ دنیا برایم یک‌طوری پوچ و بی‌معنی شده‌اند! حتا چشمه‌ی اشک‌هایم هم خشکیده است! گاهی اگر قطره اشکی به چشمم بیاید همراه با دل‌تنگی و حتا یک لبخند است! از فراموشی خوشم نمی‌آید، همیشه در برابرش مقاومت کرده‌ام ولی دارد اتفاق می‌افتاد. این حس  را دوست ندارم. فراموش کردنِ آدم‌هایی  که گاهی فکر می‌کردم از خودم هم به من نزدیک‌تر هستند، اصلن به گروه خونیِ من نمی‌خورد. این کم‌رنگ شدن‌ها را دوست ندارم، دلم می‌گیرد.

پی‌نوشت 17: با این رشته‌ی جدیدم و درس‌هایش، عاَلمی دارم. کاش زودتر به فکرش افتاده بودم!

پی‌نوشت 18: هر درد را که بینی، درمان و چاره‌ای هست/ درمانِ دردِ سعدی‌ست با دوست سازگاری!/ سعدی

پی‌نوشت 19: عاشق که شد که یار به حالَش نظر نکرد/ ای خواجه درد نیست و گرنه طبیب هست.../ خواجه شیراز

پی‌نوشت 20: امروز یک ایمیل بدستم رسید که از دو تا جمله‌اش خوشم آمد ولی منبع نداشت و نمی‌دانم این جملات از که هستند، اگر دوست داشتید، خودتان  پیدا کنید:

1-       آدم‌ها عوض می‌شوند و فراموش می‌کنند، این‌را به‌هم بگویید.

2-       آدم‌ها  آن چیزی نیستند که در آخرین مکالمه‌شان با شما به‌نظر می‌آیند،بلکه همانی هستند که در طولِ مدتِ رابطه‌تان شناختید!

پی‌نوشت ۲۱: کز جان شکیب هست و زِ جانان شکیب نیست...

 

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 20:44 |  لینک ثابت  

یکشنبه سیزدهم فروردین 1391

هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی/ ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی...

 

 

سبزه‌ها را گره زدم به غمت

غمِ از صبر بیشتر شده‌ام

سال تحویلِ زندگیت به هیچ

سیزده‌هایِ در به در شده‌ام!

 

سید مهدی موسوی

 

 

 

 

دوستت دارم

و این راست‌ترین دروغی‌ست که گفته‌ام!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1: ایام می‌آیند تا بر شما مبارک شوند، مبارک شمایید!/ از مقالات شمس تبریزی

پی‌نوشت 2:  دو سه روز است برگشته‌ام،  با کلی خاطره از لحظاتِ خوب! ولی « عیش بی‌یار میسر نشود...»  چپیده‌ام توی خانه و مدام شعر می‌خوانم و وب‌گردی می‌کنم! حسِ نوشتن ندارم، به وب‌گذر که سر می‌زنم و ردِ پای کسانی را می‌بینم که می‌آیند تا ببینند این‌جا چه خبر است؛ دلم می‌گیرد و می‌خواهم بنویسم!

پی‌نوشت 3: پیدا بکن یک آدمِ آدم‌تری را/ و شانه‌هایِ محکم و محکم‌تری را/ آقایِ خوبی که دلش سنگی نباشد/ معشوق‌هایِ دوستت دارم‌تری را/  من را رها کن، هر چه می‌خواهی تو داری/ از دست خواهی داد چیز کمتری را/ .../ تو  آخرِ این داستان باید بخندی/ پس امتحان کن عاشقِ بی‌غم‌تری را.../ سید مهدی موسوی

پی‌نو.شت 4: بر که خواهی باز کرد این در که بر من بسته‌ای؟/ بر که خواهی بست دل را، چون زِ من برداشتی؟/ حسین منزوی

پی‌نوشت 5:  پا بر سرت گذاشت نگارم به سیزده/ خوش باش ای طبیعتِ شیدا که روزِ توست!/ بوالفضول

پی‌نوشت 6: آن‌گونه مست بودم/ در ملتقایِ الکل و دود/ که از تمامِ دنیا/ تنها/ دلم/ هوایِ ترا کرده بود!/ حسین منزوی

پی‌نوشت 7: نشستی روبروم گرمِ نظاره/  تو چشمام، چشمِ مستت خونه داره/ مگه آغا محمد خان بیاد و / چشاتو از تو چشمام در بیاره.../ علی‌رضا دهرویه

پی‌نوشت 8:  سبزه‌ها را گره زدم اما/ با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟/مثلِ من ذره ذره می‌میرند/ همه‌ی سال‌هایِ بی‌تحویل.../ سید مهدی موسوی

پی‌نوشت 9: « دلم گرفته برایت» زبانِ ساده‌ی عشق است/ سلیس و ساده بگویم دلم گرفته برایت!/ حسین منزوی

پی‌نوشت 10: نیست قبولِ دستِ تو، باده زِ غیرِ دستِ تو.../ مولوی

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 14:47 |  لینک ثابت  

یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390

ای مثلِ من غریب در این روزها، بهار...

 

 

 

دلم گرفته و کم مانده تکه تکه شود

شبیه منطقه‌ای که هنوز مین دارد

دوباره سفره‌ی عید از نبودنِ تو پُر است

قبول نیست، مگر انتظار سین دارد؟

ناشناس

 

 

نامِ «بهار»

بر سرِ زبان‌ها افتاده است

ولی هنوزهم

وردِ زبانِ من

نام* توست!

 

نسترن وثوقی

 

 

*نامَت سپیده دمی است که بر پیشانیِ آسمان می‌گذرد/ متبرک باد نامِ تو!

احمد شاملو

 

 

پی‌نوشت 1: هیچ‌وقت دوستت رو محک نزن، دوست دخترت رو هم همین‌طور، هیچ‌کس رو...گاهی کسی یه عمر مراقب یه خورجین چرمیه که توش فقط پر از سنگ‌های رنگارنگه، ولی اون تمام مدت خیال می کنه اون تو پر از جواهره. چنین کسی آدم ثروتمندیه، حتی اگه تو خورجینش فقط سنگ‌های شیشه ای باشه. این آدم فقط حق نداره در خورجین رو باز کنه.خدایا این دوستی رو از ما نگیر، آدم تقریباً باورش میشه تنها نیست./ کورت توخولسکی، بعضی‌ها هیچ‌وقت، هیچ‌چیز نمی‌فهمند!

پی‌نوشت 2:  اندر دلِ من مَها دل‌افروز تویی/ هستند یاران و لیک دل‌سوز تویی/ شادند جهانیان به نوروز و به عید/  عید منو  نورزوِ من امروز تویی!/ مولوی

پی‌نوشت 3: برف هم مثلِ من از خداحافظی بدش می‌آید!

پی‌نوشت 4: مرا هر گه بهار آید، به‌خاطر یادِ یار آید/ به خاطر یادِ یار آید، مرا هر گه بهار آید!/ شهریار

پی‌نوشت 5: آن لئیم است که چیزی دهد و باز ستاند/ جان اگر باز ستانی، زِ تو من دل نستانم!/ عماد خراسانی

پی‌نوشت 7: هر چه می‌نویسم، پنداری دلم خوش نیست!/ عین‌القضات همدانی

پی‌نوشت 8: همه با یار خوش و من به غمِ یار خوشم/سخت کاری‌ست ولی من به همین کار خوشم!/ عماد خراسانی

پی‌نوشت 9: حتا تو را زِ حافظه‌ی گل گرفته‌اند/ ای مثل من، غریب در این روزها، بهار!/ محمدعلی بهمنی

پی‌نوشت 10: این ترانه را دوست دارم! از این جا دانلود کنید، متنِ ترانه را هم از این جا بخوانید.

پی‌نوشت  11: کی گفته جانِ آدمی خیلی عزیز است؟ امروز صبح که زلزله شد، سریع دویدم اتاق بابا اینا! پیش خودم گفتم هر اتفاقی که بیفتد با این وضعیت کمرِ بابا که نمی‌تونیم تکوش بدیم، برم پیش‌‌شون که دست کم اگه اتفاقی افتاد هر سه تا مون کنار هم باشیم! حتا لحظه‌ای به ذهنم خطور نکرد که باید جونِ خودمو نجات بدم!

پی‌نوشت ۱۲: الغیاث از جورِ خوبان الغیاث...

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 15:58 |  لینک ثابت  

جمعه بیست و ششم اسفند 1390

شکفتن از درِ این خانه تو نمی‌آید/ بهار، منتظرِ من همیشه پشتِ در است!

 

 

 

زندانیِ اندوهِ تعلق نتوان زیست،

بی‌دل، دلت از هر چه شده تنگ برون آی!

 

بی‌دل دهلوی

 

آخرین جمعه‌ی سال است! و قاعدتن آخرین پست امسال من نیز هم. سالِ سختی را پشت سر گذاشتم. (پستي و بلندي در زندگيِ همه آدم‌ها وجود دارد به جز آدم‌ِهایِ ترسو...چون آدم‌های ترسو هميشه زندگيِ يكنواختي دارند./ دوشیزه و پریم، پائولو کوئیلو) حالا گیرم که خیلی‌هایِ تان را ناراحت کند و خوش‌بینانه‌ترین حالتِ ممکن نیز این است، که اندکی از شما را خوش‌حال! ولی به‌هر حال تمام شد، مثلِ تمامِ سال‌هایِ دیگر. مثلِ تمامِ اتفاقاتِ خوب و بد زندگی. مثلِ تمام سال‌هایی که دیگر فقط خاطرات‌ِشان در گوشه و کنارِ ذهنِ آدم خاک می‌خورند.

به برخی از چیزهاییِ که مدت‌ها بود به آن فکر می‌کردم، رسیدم، مثلن تحصیل در رشته‌ی مورد علاقه‌ام ادبیاتِ انگلیسی ! و برخی چیزها و کس‌هایی که خیلی دوستِ‌شان داشتم؛ را هم از دست دادم! البته این از دست دادن فیزیکی است. هر کسی می‌تواند، دیگران را از دیدارِ خود از شنیدن صدایش و لمس مهربانی‌اش، محروم کند ولی حسِ عمیقِ دوست داشتن را قادر نیست از کسی بگیرد. « آیا کسی که مهربانیِ یک جسمِ زنده را به تو می‌بخشد/ جز درکِ حسِ زنده بودن از تو چه می‌خواهد؟»  فروغ فرخ‌زاد

ابرازِ شادی و خرسندیِ الکی نمی‌کنم.  نه تنها خوش‌حال نیستم بلکه غمگینَم خیلی هم! فشارِ روحیِ غیرِ قابل وصفی را  تحمل کردم! مثلِ تمامِ آد‌هایِ اطرافم! ولی باز نمی‌توانم منکرِ موهبت‌هاییِ که در کنارِ این‌سختی‌ها از آنها برخوردار  بودم، بشوم.

 با این‌که «ایمان داشتن، کار مشکلی است، مثل این‌ است که کسی را در تاریکی دوست داشته باشی»/  Seal of seventh ولی باز هم ایمان دارم که تمامِ اتفاقاتِ اطرافِ من در جهت رشدِ روحی و فکری من هستند و این خوش‌بینانه‌ترینِ باورِ ممکن است از دنیایی که گاهی تمامِ توانَش را برای از پا درآوردنِ تو به‌کار می‌گیرد.

ولی به قولِ فروغ:« ذهنم مغشوش است و دلم گرفته و از تماشاچی بودن دیگر خسته شده‌ام... می‌دانی؟ خوش‌حالم که موهایم سفید شده و پیشانیم خط افتاده و میان دو ابرویم دو چین بزرگ نشسته. خوشحالم که دیگر خیال‌باف و رویایی نیستم. بدی‌هایِ من، به خاطر بدی کردن نیست. به خاطر احساسِ شدید خوبی‌هایِ بی‌حاصل است. می‌خواهم به اعماق برسم. در آن‌جایی که دانه‌ها سبز می‌شوند و ریشه‌ها به هم می‌رسند و آفرینش، در میان پوسیدگی خود را ادامه می‌دهد. گویی همیشه وجود داشته، پیش از تولد و بعد از مرگ، گویی بدن من یک شکل موقتی و زودگذر است. می‌خواهم به اصلَش برسم. می‌خواهم قلبم را مثل یک میوه رسیده به همه‌ی شاخه‌های درختان آویزان کنم.» / فروغ فرخ‌زاد، بخشی از یکی از نامه‌های فروغ  فرخ‌زاد به ابراهیم گلستان

مدت‌هاست که از زندگی کنار کشیده‌ام، ولی دریافتم که هیچ‌وقت نمی‌شود زل زد به چشم‌هایِ مرگ و زندگی کرد. تمامِ این مدت رو در روی‌ام ایستاده بود. وقتی روزها می‌گذشت و من بی هیچ امیدی، لحظه به لحظه بیشتر در حسَش فرو می‌رفتم. اما «زندگی، حتا وقتی انکارَش می‌کنی، حتا وقتی نادیده‌اش می‌گیری، حتا وقتی نمی‌خواهی‌اش، از تو قوی‌تر است. از هر چیزِ دیگری قوی‌تر است. آدم‌هایی که از بازداشت‌گاه‌هایِ اجباری برگشتند، دوباره زاد و ولد کردند، مردان و زنانی که شکنجه دیده ‌بودند؛ که مرگِ نزدیکانِ شان و سوخته شدنِ خانه‌هایِ‌شان را دیده بودند، دوباره دنبالِ اتوبوس‌ها دویدند، به پیش‌بینی‌هایِ هواشناسی با دقت گوش کردند و دختران‌ِ‌شان را شوهر دادند. باور کردنی نیست، اما همین‌گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی‌تر است. » آنا گاوالدا/ من او را دوست داشتم.

دوستی به من می‌گفت: تو چرا هیچ‌وقت از تهِ دل نمی‌خندی؟ چرا همیشه تهِ نگاهَت یه غمی هست که شبیه هیچ غمی نیست! و من فکر می‌کنم، که آدم‌هایِ دل شکسته همیشه یکِ بغض تهِ گلوی‌ِ‌شان است. که با کوچک‌‌ترین تلنگری، می‌شکند.

رویایِ  خاصی برای سالِ آینده ندارم. آرزویِ سلامتی و رنجِ کمتر برایِ همه‌ی مردم دنیا دارم و سالی پر از عشق برایِ همه آرزو می‌کنم.

از دوستانِ خوبم که در بدترینِ شرایط، در کنارم بودند، ممنونم. زندگیِ بی‌دوست باید زندگیِ غمگین و سختی باشد. مخصوصن از یکی از عزیزترین‌شان، که با دل‌گرمی و هم‌دلی خواهرانه‌اش،  خیلی از لحظاتِ تلخ امسال را برایم قابل تحمل‌تر کرد و لحظه‌ای از من غافل نبود و پا به پایِ لحظه‌ها را با بغض‌هایِ من گریست.

قصد جمع‌آوری و نشر شعرهایم را دارم.( حالا نمی‌دانم این فکر در سال بعد محقق شود یا نه)  فکر می‌کنم که دیگر وقتَش رسیده باشد و پس از این، کمتر کارِ جدی شعر از من در این وبلاگ خواهید دید. متاسفانه اینترنت، گاهی اوقات محیطِ مناسبی برای نشر اثر قبل از چاپِ رسمی نیست و من متاسفانه در گوشه و کنار، در این مدت، کارهایی را دیدم که الگو برداریِ فکری زیادی صورت گرفته بود. منکرِ خیلی از هم‌سویی‌هایِ فکری نیستم ولی گاه از دوستِ شاعری که به قولِ خودش دل و روده‌ی این وبلاگ را بیرون ریخته‌ است، چند اثرِ پی در پی ( نه موردی که در آن صورت می‌گفتم اتفاقی است) مشاهده کردم که نه تنها از اشعارِ من بلکه از سایر اشعار مندرج شده از دوستانِ دیگرم، به صورت خیلی علنی، تاثیر پذیری غیر قابلِ انکاری داشتند و این حالم را بد می‌کند. خیلی بد! غیر از آن، برخی از کارهایم را در برخی از سایت‌هایِ غیر ادبی دیدم، که گاهی حتا بدون ذکر و منبع درج شده بودند که اعمالی از این دست به روحِ اثر لطمه می‌زند.

از هیچ‌کس کدورتی به دل ندارم، امیدوارم شما هم کینه‌ای از من به دل نداشته باشید ( و اگر دارید، ببخشید و بگذرید.)  راهی شمالم و تحویلِ سال را  میهمانِ مهربانیِ دوستانی خواهم بود که غمگین‌ترین لحظات امسال را هم در کنارم بودند. برایِ سالِ جدیدتان، عشقِ زیاد آرزو می‌کنم به محضِ این‌که برگردم، این‌جا به روز می‌شود.

 

 

 

 

حالا دیگر

یک خط در میان گریه می‌کنم،

حالا دیگر

شانه‌هایم صبورتر شده‌اند

و با هر تلنگری که گریه می‌زند

بی‌جهت نمی‌لرزند!

انگار دیگر هیچ اتفاقِ عاشقانه‌ای

از چشم‌هایم نمی‌افتد

و پاییزِ من

 اتفاق زردی‌ست

که می‌تواند

ناگهان در آغوشِ هر فصلی بیفتد!

حالا تو هی به من بگو

بهار می‌آید...

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1: عنوانِ پست  از حسین منزوی

پی‌نوشت 2:  بهر راحت نزدم، بخیه به زخمِ دل خویش/ دوختم سینه که بار دگرش چاک کنم!/نصیری همدانی

پی‌نوشت 3: باغبان خارِ ملامت به جگر می‌شکند/ برو ای گل که سزاوارِ همان گل‌چینی!/ شهریار

پی‌نوشت 4: « گذشت آن‌‌که تو سرخیلِ دل‌بَران بودی/ خدایِ عشق من و یار دیگران بودی!»/؟

پی‌نوشت 5: در کویِ تو معروفم و از رویِ تو محروم/ گرگِ دهن آلوده‌ی یوسف ندریده!/ سعدی

پی‌نوشت 6: « گر گنه می‌کنی اندر شبِ آدینه بکن/ تا که از صدر نشینانِ جهنم باشی!» / ؟

پی‌نوشت 7: یوسف از تعبیرِ خوابِ مصریان دل‌سرد شد/ هفت‌صد سال است می‌بارد، فراوانی بس است!/ فاضل نظری

پی‌نوشت 8: شادند جهانیان به نوروز و به عید/ عید من و نوروزِ من امروز تویی!/ مولوی

پی‌نوشت 9: بس که بد می‌گذرد زندگیِ اهلِ جهان/ مردم از عمر چو سالی گذرد، عید کنند!/ صائب

پی‌نوشت 10: من به باغی، باغبانی می‌کنم با چشمِ تر/ کز درختش دیگران، گل‌هایِ رنگین می‌برند!/ بسطامی

پی‌نوشت: نصیبِ ماست بهشت ای خدا شناس برو/ که مستحقِ کرامت گناه‌کارانند!/ حافظ

پی‌نوشت 11: دورنِ توست اگر مجلسی و انجمنی‌ست/ برون ز خویش کجا می‌روی جهان خالی‌ست!/ بی‌دل دهلوی

پی‌نوشت 12: به اطلاعِ  تعدادی از دوستان که مجبور شدم بلاکِ‌شان کنم، می‌رسانم که هیچ خصومتی با هیچ‌کس ندارم. گاهی برخی رفتارهای دوستان باعث می‌شود آدم مجبور شود، تعدادی را حذف کند.  افرادی که بلاک شده‌اند، خودشان خبر دارند، چه کرده‌اند! نه حوصله‌ی توضیح  دارم و نه حوصله‌ی بحث با کسی را! خسته‌ام. در صدد توضیح و توجیه نیستم!  بروید به اعمال‌تان فکر کنید!

پی‌نوشت13: یکی از راه‌های تحملِ زندگی، غرق شدن در ادبیات است؛ انگار در جشنی جاودانه شرکت داشتن! / فلوبر

پی‌نوشت 14:  یک تبریکِ مخصوص برای دوستانِ خوبِ فیس بوکی‌ام علی‌رضا خدایی و نوشین نظریانِ عزیز، که دیشب در آخرین پنچ‌شنبه‌ی سال، زندگیِ مشترک‌ِ شان را آغاز کردند و  به نبردِ جانانه‌ی زندگی رفتند؛ دارم. برایِ‌شان عشق و محبت ِ ماندگار آرزو دارم.

 پی‌نوشت 15: «دنیا وفا ندارد ای نورِ هر دو دیده...»

پی‌نوشت 16:« بگذاشتیم، غمِ تو نگذاشت مرا...»

 

  

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 10:49 |  لینک ثابت  

چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390

این همه بی قراری ات در طلبِ قرارِ توست/ طالبِ بی قرار شو تا که قرار آیدت!

 

مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد!

 

چقدر مي‌ترسیدم  دیگر برنگردی، و  من دیگر صدایِ پر مهرت را نشنوم، می‌ترسیدم وقتی از سرکار بر می‌گردم دیگر کسی نباشد بگوید: روزنامه‌ی منو آوردی؟ می‌ترسیدم دیگر کسی نباشد وقتی گریه می‌کنم با بغض بگوید: که من اگر خنده‌هایِ تو را نبینم می‌میرم! اگر می‌خواهی زنده بمانم، دیگر هیچ‌وقت گریه نکن! این را یک ماه پیش به من گفتی! نمی‌خاستم باور کن نمی‌خاستم اشک‌هایم را ببینی ولی تو همیشه حسِ‌شان می‌کردی.

همه‌ی دخترها، پدرشان را خیلی دوست دارند، ولی من بیشتر از بقیه‌ی دخترهایِ دنیا  دوستت دارم!  خیلی بچه بودم که این موضوع را فهمیدم. زمانی که نسیم به‌دنیا آمد بعضی از فامیل‌هایِ بدجنس اطرافم، برایِ اذیت‌کردن به من می‌گفتند که تو دیگر من را دوست نداری! چون پدر بزرگ شده‌ای و پدر بزرگ‌ها نوه را بیشتر از بچه‌شان دوست دارند. ( با این‌‌که خودم هم خیلی نسیم را دوست داشتم و خدایی با این‌وجود هیچ وقت به او حسودی نکردم.) شب‌ها از زورِ غصه خوابم نمی‌برد. خیلی کوچک‌تر از آن بودم که به عقلم برسد، بزرگ‌تر هایِ عقلِ کل! سر به سرم می‌گذارند!

خیلی خوب است که این دو هفته‌ی جهنمی بالاخره تمام شد و تو به خانه بر می‌‌گردی! می‌دانم، نیک می‌دانم که کمری که از غصه تا شده باشد با عمل خوب نمی‌شود! ولی تو خودت گفتی که عمل کنی خوب می‌شوی، به‌خاطرِ من خوب می‌شوی!

نمی‌دانی آن هشت ساعتی که تویِ اتاقِ عمل بودی چه بر من گذشت! دکترت قول داده بود که بی‌هوشت نکند و روزِ آخر زد زیرِ قولش! گفت عملت سنگین است و طاقت نمی‌آوری! وقتی داشتی می‌رفتی اتاقِ عمل می‌خاستم پشتِ تلفن التماسَت کنم که برگردی و نروی! گلویم داشت از بغض پاره می‌شد ولی وقتی یادِ دردهایِ طاقت‌فرسایَت افتادم، منصرف شدم.

به همه گفته بودی که هیچ‌ خواسته‌ای نداری جز این‌که مواظبِ دلِ من باشند! ولی خودت خوب می‌دانی که هیچ‌کس نمی‌تواند مثلِ تو مواظبِ من باشد و من خوش‌حالم که باز هم خودت می‌توانی.

می‌دانی که جدا از جای‌گاه پدرانه‌ات، به‌عنوان یک مردِ بزرگ دوستت دارم. مردی که تمامِ چیزهایِ خوبِ دنیا را به من یاد داد  و به من آموخت که حتا از دشمنم هم کینه به دل نگیرم، دوست که دیگر جایِ خود دارد. تنها چیزی که  تویِ زندگی به آن افتخار می‌کنم، این است که دخترِ تو هستم.

 وخوش‌حالم که خیلی واژه‌هایِ آشنا در خیلی از خانواده‌ها را نمی‌فهمم! یعنی تو اجازه ندادی که حس‌شان کنم! از قبیل«فشارِ خانواده» ! ممنونم که آرزوهایَت را به من تحمیل نکردی. خیلی‌ها را می‌شناسم که به‌خاطر آرزوهایِ پدر و مادرشان نابود شدند نه تنها خودشان بلکه اطرافیانِ‌شان هم!

حکایتِ احساسِ عمیقِ مرا به تو همه می‌دانند.  هیچ اشکالی ندارد بگذار به من بگویند:« احساساتی!» اصلن هر چه که دل‌شان می‌خواهند بگویند! کی گوشش به این حرف‌ها بدهکار است؟ مهم این است که تمامِ تلاشم این بوده که هیچ‌وقت، هیچ آسیبی به کسی نرسانم حتا اگر خودم آسیب ببینم!

ببخش که  همیشه باعثِ نگرانیِ تو هستم ولی خودت به من گفتی که مدیونِ تو هستم اگر بخواهم به خاطرِ دلِ تو و رفعِ نگرانی‌هایَت، کاری را که دوست ندارم، انجام دهم و تصمیمی برخلافِ میلم بگیرم.

قرار است تا مدتِ زمانِ طولانی رانندگی نکنی، تا خوبِ خوب شوی! آقا راننده‌‌ی شخصی نمی‌خواهی؟

خاکِ پایَت را می‌بوسم!

بیست و جهارم اسفند ماهِ یک‌هزار و سیصد و نود

 

 

این‌قدر بی‌هوا نباش

من، هنوز در هوایِ تو نفس می‌کشم،

به هوایِ تو می‌خندم،

هوایَم را داشته باش!

 

نسترن وثوقی

 

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 13:26 |  لینک ثابت  

سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390

نترس ابراهیمِ من!

 

 

اين زن، برهنه‌ است برهنه

در کوچه‌اش پلیس ندارد

ابروش را مداد کشیده

چشمِ خمار و گیس ندارد

پیغمبری‌ست خسته و تنها

که آیه و حدیث ندارد

که سال‌هاست گریه‌ی محض است

با این‌که چشم خیس ندارد.

سید مهدی موسوی

 

 

 

دلا بسوز که سوِزِ تو کارها بکند...

حافظ

 

 

(1)

آتشی است

در دلم

که هیچ‌کس را

جرات گذشتنِ از آن نیست.

نترس ابراهیمِ من!

بگذر،

آتشی که تو از آن بگذری

سرد می‌شود!

 

(2)

دلم به حالِ شاخه‌هایِ نورس می‌سوزد،

آتشی که  در دلم افروختی،

تر و خشک را با هم می‌سوزاند!

حالا چهارشنبه‌ی کدامِ‌مان

مبارک باشد؟

تویی که دلِ مرا سوزاندی

 یا منی که دلِ جهانی را می‌سوزانم؟

 

نسترن وثوقی

 

 

پی‌نوشت 1: به جز حضور تو/ هیچ‌چیزِ این جهانِ بی‌کرانه را جدی نگرفتم/ حتا عشق را/ حسین پناهی

پی‌نوشت 2: بی‌گَهی و دوریِ ره باک نیست/ نیم قدم شد زِ تو دیدار من!/ مولوی

پی‌نوشت 3:  عشق بعضی وقت‌ها از دردِ دوری بهتر است/ عاشقم کرده ولی گفته صبوری بهتر است/ تویِ قرآن خواندم... یعقوب یادم داده است/ دلبرت وقتی کنارت نیست، کوری بهتر است/ نامه‌هایم چشم‌هایت را اذیت می‌کند/ دردِ دل کردن برایِ تو حضوری بهتر است/ چای دم کن، خسته‌ام از تلخیِ نسکافه‌ها/ چایِ با عطر هل و گل‌هایِ قوری بهتر است/ من سرم بر شانه‌ات؟ یا تو سرت بر شانه‌ام؟/ فکر کن خانوم اگر باشم چه جوری بهتر است؟/ حامد عسگری

پی‌نوشت 4: بس در طلبت سعی نمودیم و نگفتی/ این هیچ‌کسان در طلبِ ما چه کسانند؟/ سعدی

پی‌نوشت 5: تمام روزها با عشق مبارک است و بی‌عشق نامبارک! روزِ گارتان بی عشق مباد.

پی‌نوشت 6:  گفتی شتابِ رفتنِ من از برایِ‌توست/ آهسته‌تر برو که دلم زیرِ پایِ توست/ با قهر می‌گریزی و گویا که غافلی/ آرام سایه‌ای همه‌جا درقفایِ توست/ سر در هوایِ مهر تو رفت و هنوز هم/ در این سری که از کفِ ما شد هوایِ توست/ چشمت رهم نمی‌دهد به گذرگاه عافیت/ بیمارم و خوشم که دلم مبتلایِ توست/ خوش می‌روی به خشم و به ما رو نمی‌کنی/ این دیده از قفا به امیدِ وفایِ توست/ای دل نگفتمت حذر از راهِ عاشقی؟/رفتی بسوز، این‌همه اتش سزایِ توست/ما را مگو حکایتِ شادی که تا به حشر/ ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرایِ توست/ بیگانه‌ام زِ عالم و بیگانه‌ای زِ ما/ بی‌چاره آن کسی که دلش آشنایِ توست/ بگذشت و گفت این به قفس افتاده کیست؟/ این مرغِ پر شکسته‌ی محزون، همایِ توست!/ هما گرامی

پی‌نوشت 7: این مدعیان در طلبش بی‌خبرانند/ کان را که خبر شد، خبری باز نیامد!/ سعدی

پی‌نوشت 8: چرا من هیچ وقت برایت شعر نخواندم؟

پی نوشت ۹ : گر زِ آزردنِ من هست غرض، مُردنِ من/ مُردم آزار مَکِش از پیِ آزردنِ من !/ وحشی بافقی

پی‌نوشت ۱۰: که دل به دردِ تو خو کرد و ترکِ درمان گفت...

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 15:32 |  لینک ثابت  

جمعه نوزدهم اسفند 1390

فراقِ چهل و دو ساله، عصر دیروز پایان یافت!

 

 

یا ترا من وفا بیاموزم

یا زِ تو من جفا بیاموزم

یا وفا یا جفا، از ین دو یکی

یا بیاموز یا بیاموزم

با تو چندان وفا کنم صنما

کاین جهان را وفا بیاموزم

به کدامین دعات، خواهم یافت

تا روم آن دعا بیاموزم؟

از خیالت وفا طلب کردم

گفت: کو؟ از کجا بیاموزم؟

 

جمال‌الدین اصفهانی

 

 دکتر سیمین دانش‌ور بزرگ بانویِ ادبیات ایران و اسطوره‌ی عشق و وفاداری بعد از چهل و دو سال هجران عصر دیروز به دیدارِ جلال آل احمد رفت! به او هیچ نمی‌توان گفت: جز آن‌که : « شادیت مبارک باد ای عاشقِ شیدایی»

شرحِ زندگیِ ادبی او را در این‌جابخوانید. معروف‌ترین اثرِ وی رمانِ ماندگار « سووشون» است که در نوجوانی آن‌را خواندم و هنوز تصاویری از آن در ذهنم مانده است. یادم است این  قسمت از سووشون را که خواندم قند تویِ دلم آب شد!

« زری مشربه‌ها را زمین گذاشت، عرق‌گیر گفت: «می‌روم در باغِ، بچه‌ها را فرستادم دنبالِ بار... ببینم پیدایِ‌شان می‌شود. می‌دانم که گل‌ها پلاسیده می‌شوند. شهر شده کافرستان. حالا لازم است دختره سوار بر اسب شود که اسب برش دارد. آخه لامذهب‌ها، گل که طاقتِ آدمی‌زاد را ندارد. آن‌هم گلِ نسترن. باید سحر چیدشان و صبحِ زود ریخت‌شان به خزانه... تو این آفتاب، مگر می‌شود گل را معطل کرد؟» سووشون/ سیمین دانش‌ور

سیمین دانش‌ور و جلال آل احمد به‌مدت یک‌سال در سال‌هایِ32 -1331 شمسی به دلیلِ تحصیلِ سیمین در دانشگاه استنفرد از هم دور بودند، که مجموعه‌ی نامه‌هایی که بینِ آن‌دو رد و بدل شده در 4 جلد توسط مسعود احمدی جمع‌آوری و توسط نشر نیلوفر چاپ شده است.

برخی از این نامه‌ها را خیلی دوست دارم. بعضی‌هایِ‌شان قلبم را آتش می‌زنند! یاس و حسرتی که پشتِ کلمه به کلمه‌ی این نامه‌ها، جا خوش کرده‌اند را می‌فهمم!

 

22 سپتامبر 1952/31 شهریور 1331 پالوآلتو

«جلالِ عزیزم، از تو تا کی می‌توان نامه‌ای دریافت نداشت؟ از بس به پست‌خانه و جعبه‌هایِ اعلانات مدرسه مراجعه کرده‌ام و جوابِ یاس شنیده‌ام، خسته شده‌ام. آیا به همین زودی سیمینِ سیاهَت را از یاد برده‌ای؟ من که باور نمی‌کنم زیرا تو را خوب شناخته‌ام. این‌جا یک دخترِ ترکی که او هم شوهرش را مثلِ منِ احمق ول کرده است؛ هست که دَم به دَم مرا دست می‌اندازد و می‌گوید اوه الان ژلالِ تو با یک بلوند سرگرم است و به همین دلیل است که برایِ تو نامه نمی‌نویسد... نمی‌خواهم بنویسم ولی باور کن حتا رغبتِ حرف زدن با پسرهایِ این‌جا این پسرهایِ بیش از حدِ لازم دراز و احمق، با آن صورت‌هایِ دراز و دندان‌هایِ کل و ول را ندارم. نمی‌دانی چقدر احمقَند. چقدر ظاهر بین و چقدر بی‌سوادند...»

 

چشم‌هایَت را ببند،

دلِ آدم که می‌سوزد،

دودش می‌رود

مستقیم،

تویِ چشم کسی که

دوستَش دارد!

 

نسترن وثوقی

 

 

پی‌نوشت 1: او که از جان دوست‌تر می‌دارمش/ او مرا بگذاشت، من نگذارمَش/ او مرا بگذاشت، من نگذارمَش/ او مرا بگذاشت، من نگذارمَش.../ دل بدو دادم، زِ من رنجید و رفت/ می‌دهم جان تا مگر باز آرمَش! / سلمان ساوجی

پی‌نوشت 2: امروز خیلی جمعه بود! جمعه‌تر از تمام جمعه‌هایِ تاریخ! هر چند که از ساعت پنج بیدار شدم! هر چند که کلِ روز را مشغولِ کار بودم! ولی امان از این غروب‌هایِ لعنتی  مخصوصن اگر جمعه هم باشد.

پی‌نوشت 3: خواهد اگر روزگار، یار نخواهد/ خواهد اگر یار، روزگار نخواهد!/ سید حامد احمدی/ خلاصه نتیجه یکی‌ست!

پی‌نوشت 4: کشتیِ عقل فکندیم به دریایِ شراب/ تا ببینیم چه از آب برون می‌آید؟/ صائب

پی‌نوشت 5: عشق، کمالَش ملامت است/ احمد غزالی

پی‌نوشت 6: فکر می‌کنم، بهشت جایی شبیه کتاب‌خانه است!/ بورخس

پی‌نوشت 7: امروز سر کلاس ( همان جریان حسنی و مکتب رفتنِ جمعه‌هاست!) به بچه‌ها گفتم سر کلاسِ من اس ام اس بازی نکنید! تمرکزم را از دست می‌دهم! بچه‌ها گفتند حتمن خودتان از آن دانش‌جوهایی بودید که مدام سر کلاس‌ اس ام اس بازی می‌کردید! خاستم بگویم: بنده‌ی خدا ما زمان کارشناسی‌مان موبایل کجا بود؟ موبایل وسیله‌ای بود کاملن لوکس که فقط نزدِ کارخانه‌دارها و مرفهین بی‌درد، پیدا می‌شد! ما آن‌قدر پشتِ باجه‌هایِ تلفنِ کارتی می‌ایستادیم که علف که چه عرض کنم، درخت زیرِ پایِ‌مان سبز می‌شد! کارتِ تلفن‌هایِ هشتصد تومنی یادتان می‌آید؟ تازه کلی هم برای گرفتن‌شان باید تویِ صفِ مخابرات می‌ایستادیم! یادش بخیر هر چه پول داشتم یا می‌دادم به کتاب یا کارتِ تلفن!

پی‌نوشت 8:  آن‌که بی‌باده کند، جانِ مرا مست، کجاست؟ / مولوی

پی‌نوشت 9: تو مثلِ منی برف/ راه می‌روی و آب می‌شوی.../ شمس لنگرودی

پی‌نوشت 10: غلط است این‌که گویند به دل ره است دل را/ دلِ من زِ غصه خون شد، دل او خبر ندارد/ دلِ او خبر ندارد/ دلِ او خبر ندارد.../ عرفی شیرازی

 

   

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 23:13 |  لینک ثابت  

پنجشنبه هجدهم اسفند 1390

من یک زنم حتا به تنهایی!

 

 

در کشتنِ ما چه می‌زنی تیرِ جفا ؟

ما را سر تازیانه‌ای بس باشد!

 

مولوی

 

 

 

در جوابِ دخترم که پرسید: چرا مرا به دنیا آوردی؟

زیرا سال‌هایِ جنگ بود

و من نیازمندِ عشق بودم

برایِ چشیدنِ طعمِ آرامش

 

زیرا بالایِ سی سال داشتم

و می‌ترسیذم از پژمُردن

پیش از شکفتن و غنچه دادن

 

زیرا طلاق واژه‌ای‌است

تنها برای مرد و زن

نه برایِ مادر و فرزند

زیرا تو هرگز نمی‌توانی بگویی

مادرِ سابقِ من

حتا وقتی جنازه‌ام را تشییع می‌کنی

و هیچ‌چیز، هیچ‌چیز در این دنیا نمی‌تواند

میانِ مادر و فرزند جدایی افکند

نفرت یا حتا مرگ

 

و تو بیزاری از من

زیرا تو را به دنیا آورده‌ام

تنها به‌خاطرِ ترسم از تنها ماندن

و هرگز مرا نخواهی بخشید

تا زمانی که خود فرزندی به‌دنیا آوری

ناتوانِ از تابِ آوردنِ خاکسترِ سوزانِ

رویاها و آرزوهایِ دور و درازت!

 

فریده حسن‌زاده (نامزدِ دریافت جایزه‌ی ادبی پوشکارت)

 

پی‌نوشت 1: عنوان پست از لادن خدابنده

پی‌نوشت 2: غمگین نباش فرزندم، من هیچ‌گاه ترا به دنیا نخواهم آورد/ حتا اگر از تنهایی بمیرم./حاضر نیستم رنجِ زنده ماندن را تحمل کنی!/ می‌بینی چقدر دوستت دارم؟/ نسترن وثوقی

پی‌نوشت 3: این پست به مناسبت هشتم مارس روز جهانی زن به‌روز می‌شود با تبریک به زنانِ رنج‌کشیده‌ی عالم و هم‌چنین مردانی که در مقابلِ دنیایی زنانگی، فقط اندکی مردانگی نشان می‌دهند. ما به همان اندک هم قانع‌ایم!

پی‌نوشت 4:  طرحِ استخدامِ دو زن به جایِ یک زن! این جا کلیک کنید! خانم‌هایِ محترم بروید به تحکیمِ بنیانِ خانواده‌هایِ تان بپردازید!

پی‌نوشت 5: خودکشی راه‌ِ حلِ ترسوهاست/ می‌روم درد تا ابد بکشم/ می‌روم رنجِ زنده‌ماندن را/ مثلِ یک مرد تا ابد بکشم!/ رویا ابراهیمی

پی‌نوشت‌6: فردا این‌جا به رسم جمعه‌ها به روز می‌شود! این به‌‌روز شدن‌هایِ خارج از برنامه، فقط در مناسبت‌هایِ خاص صورت می‌گیرد.

پی‌نوشت 7:  نسبتِ عاشق به غفلت می‌کنند/ هر که معشوقی ندارد، غافل است!/ حضرت سعدی

پی‌نوشت 8: بیش از هر چیز از مرگ می‌هراسند و نمی‌فهمند چیزی هولناک‌تر از مرگ وجود دارد: زندگی تهی از عشق!/ کریستین بوبن

 پی‌نوشت 9: در شادمانیِ زنی که منم! ویژه نامه‌ی شعر زن به مناسبت هشتم مارس را در این جا ببینید.

 

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 17:57 |  لینک ثابت  

جمعه دوازدهم اسفند 1390

دل بریده از این همه آن‌ها، دل بریده از آن همه این‌ها/ آتشم می زند کسی انگار در میانِ پمپِ بنزین‌ها!

   

 

آه اگر يك روز از غريزه‌ی خرگوشی‌ات رها شوی

و بفهمی

شکارچی‌ات نیستم

عاشق توام!

 

نزار قبانی

 

 

 

(1)

آغوشِ دختران

گور خوبی‌است،

برایِ فراموش کردن،

زنی که گوری

به جز تنهایی‌اش ندارد!

 

(2)

« دوستت دارم»

پیشِ پا افتاده‌ترین

عاشقانه‌ی جهان است،

وقتی برایت می‌میرم!

 

 

(3)

دل به دریاهایِ زیادی زده‌ام

ولی در هیچ‌کدام‌شان غرق نشده‌ام،

الا چشم‌هایِ تو!

 

 

(3)

بعضی واژه‌ها

تویِ سرم گیر کرده‌اند،

بعضی‌ها

تویِ دلم،

بعضی‌ها

تویِ نگاهم!

ولی تو،

تویِ گلویم گیر کرده‌ای!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت1:  دلم گرفته است از خدایی که گاهی فکر می‌کنم بعضی‌وقت‌ها نیست و بعضی وقت‌ها زیادی هست!  گاهی اوقات دلم می‌خواهد از مخفی‌گاهَش بیرون بیاد تا هر چه عقده از این دنیایِ مزخرفش دارم، سرش خالی کنم.

هیچ‌وقت راضی نشدم از سرِ ترس یا منفعت‌طلبی به خدایی‌اش اقرار کنم جز زمانی که خیلی بچه بودم(الان هم خیلی ادعایِ بزرگی‌ام نمی‌شود.) و خیلی چیزها را نمی‌فهمیدم و تمام انتظارم از جهان فقط در درس و نمره‌ی خوب و دانشگاه رفتن خلاصه می‌شد!

اقرار می‌کنم که آدم مزخرفی می‌شوم وقتی نمی‌توانم حتا به خاطر خوشبختیِ ظاهری خودم هم که شده به چیزی که نیستم، تظاهر کنم! هر چه و هر که را که برایم عزیز بود بخاطر  همین اخلاقِ گُهی از دست دادم. چون بازی‌گر نیستم!  شاید هم تا حالا کارگردانِ قابلی پیدا نشده که بازیِ قابل قبولی  برای اکران عمومی از من بگیرد.

زمانی خیلی مراعات آدم‌ها را می‌کردم، این‌که هیچ سوء برداشتی از حرف‌ها و اعمالِ من نکنند!  چقدر انرِِژی صرف می‌کردم تامتقاعدشان کنم که بعضی برداشت‌هایِ‌شان دور از واقعیت است! حداقل در مورد کسانی که به نوعی دوست‌شان داشتم، قبول‌شان داشتم. خیلی وقتم هدر شد تا بفهمم که آدم‌ها آن‌طوری که دوست دارند درباره‌ی پدیده‌ها فکر می‌کنند! نه آن‌طوری که باید فکر کنند. امان از روزی که بخواهند شخصی یا عقیده‌ای را دز ذهن‌شان تخریب کنند! آن‌وقت است که به جایِ سر با دیگر اعضایِ بدن‌شان فکر می‌کنند!

اعتراف می‌کنم که بعضی چیزها خیلی درد دارد، آن‌قدر که حتا گاهی فکر می‌کنی تمامِ اعضایِ بدنت حتا موهایت از شدت درد تیر می‌کشند! ولی وقتی فکر می‌کنی این دردها می‌ارزد به این‌که حداقل خودت حسِ حقارت نکنی؛ آرام می‌شوی.

طرد شدن، بخاطر صداقتِ وحشتناکت در جایی که همه شیفته‌ی دروغند، موضوع تازه‌ای نیست! و من اولین نفری نیستم که مزه‌ی تلخ توهین و تهمت را بخاطر صداقتِ وحشتناکش می‌چشد؛ قاعدتن آخرین‌شان هم نخواهم بود!

تا امروز به دیدگاه و نوعِ نگرش خیلی‌ها( خیلی‌هایی که عاقل‌تر و منطقی‌تر و روشن‌فکر تر از دیگران تصورشان می‌کردم) بها می‌دادم! از امروز به بعد من مسوول تفکرات هیچ‌کدام‌تان نخواهم بود. راحت باشید! برداشت شما از من به خودتان ربط دارد. دیگر اصلن برایم مهم نخواهد بود توئی که حتا زخم‌هایِ مرا خوب می‌شناسی، حتا دست به جایِ زخم‌هایم زده‌ای و می‌دانی که « همه‌ی زخم‌هایِ من از عشق است» با نهایت خون‌سردی درباه‌ی من قضاوت می‌کنی؟ فقط به صرف این‌که شبیه اطرافیانَت نیستم و در چارچوبِ مقررات مغزِ کوچکِ تو فکر نمی‌کنم، رفتار نمی‌کنم، لباس نمی‌پوشم؟ حرف نمی‌زنم؟ « تو را چنان که توئی هر نظر کجا بیند/ به قدرِ دانشِ خود هر کسی کند ادراک!»

دیگر برایم مهم نخواهد بود که تو( تویِ نوعی) با ادعایِ روشن‌فکری آن‌چنانی هنوز در افکارِ پوسیده و مسموم نیاکانت گرفتار باشی! دست‌کم با خودت صادق باش. این‌همه تظاهر به چیزی که نیستی؛ فاجعه است می‌فهمی؟ فاجعه!  هم برایِ خودت و هم برایِ کسانی که دوستت دارند.

من مثل خیلی ادبیاتی‌هایِ دیگر خیلی ادعایِ فهم و شعورم نمی‌شود! ولی با کمالِ افتخار اعلام می‌کنم، که آمال و اهدافَم هم در جفت‌گیری و تولید مثل و پس انداختن بچه‌ای که فردا بشود مثل خودم( از کس دیگر مایه نمی‌گذارم) و آینه‌ی دق تو و امثالِ تو؛ خلاصه نمی‌شود!

راستش را بخواهید بعضی تجربه‌ها به قیمتِ عمر و جوانی آدم بدست می‌آیند، به قیمت از دست دادن حس‌هایی که زمانی دیوانه‌وار دوست‌شان می‌داشتی، و دیگر به مرحله‌ای می‌رسی که می‌بینی قسمت عمده‌ی احساساتت را از دست داده‌ای و دیگر تا آخر عمر نمی‌توانی کسی را با تمامِ وجودت دوست بداری... از قبیل این‌که هر آدمی قیمتی دارد، و اگر بیشتر از قیمتش بپردازی، در حقِ آن آدم بدی کرده‌ای، چون می‌پندارد که خیلی می‌ارزد و خودش را چنان با این تفکر، بی‌ارزش می‌کند که دیگر مُفتش هم گران می‌شود!

خیلی چیزهایی که من دارم راجع‌شان می‌نویسم، خیلی‌ها می‌دانند و می‌فهمند و درک می‌کنند؛ فرقِ من و امثال من در بیانِ این دردهاست! ادعا هم نمی‌کنم که قلمِ خوبی هم دارم! خیلی‌ها را می‌شناسم که خیلی بهتر از من بلدند بنویسند، دردها را خیلی هم بهتر از من حس می‌کنند، ولی سکوت می‌کنند چون می‌دانند در جایی که صدا به هیچ جایی نمی‌رسد یا دست‌کم همه خود را به کری زده‌اند، لال شدن، بهترین انتخابِ ممکن است.

ولی من می‌نویسم، چون معتقدم که اگر حتا یک نفر با نوشته‌هایِ من، احساس کند که در تحمل خیلی چیزها تنها نیست، به هدفم رسیده‌ام، چون خودم با خواندن خیلی چیزها، کمتر احساسِ بدبختی می‌کنم.

نمی دانم کی بود؟ احتمالن نوجوان بودم که از رویِ خامی داشتم درباره‌ی مساله‌ای اظهار فضل می‌کردم، که طرفِ مورد بحث، برگشت به من گفت: من به اندازه‌ی وزنِ تو کتاب خوانده‌ام، الان حالِ آن بدبخت را از مزخرف‌گویی‌هایِ خودم می‌فهمم! نه این‌که فکر کنی که من هم الان به اندازه‌ی وزنِ تو کتاب خوانده‌ام ولی دست‌کم  ارزش آدم‌ها را به افتخارات شجره‌نامه‌ی خانوادگی یا رقم‌های حساب بانکی و یا تعداد بنچاق هایِ شان، نمی‌دانم! و سر بودن آدم‌ها را در این‌ها خلاصه نمی‌کنم!

دارم سعی می‌کنم، دلم را بزرگ‌تر کنم، البته نه به اندازه‌ی دریا که آن‌وقت تو وامثالِ تو ساده در آن غرق می‌شوید! حالِ نعش‌کشی تویِ دلم را ندارم!

حالا هر چقدر که دل‌تان می‌خواهد، قضاوت کنید، اگر درست که دم‌تان گرم، اگر که غلط که باز هم گوارایِ وجود! من همینم که می‌بینید با تمام بدی‌ها و نقطه‌ضعف‌ها و خوبی‌هایَش... خودم را رها کرده‌ام از تمامِ تعلقاتی که قبل از این‌که مرا یک انسان ببیند، یک زن می‌بیند ولو این‌که هیچ‌وقت از زنانگی هم برایِ کسی که دوست می‌داشتم، کم نگذاشتم!  خیلی سخت نیست فهمیدن این‌که وقتی یک نفر از هفت میلیارد جمعیتِ رویِ زمین خیلی دوستت دارد، در قبالش شش میلیارد و نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه نفر دیگر حتا زنده بودن و نبودنت عین خیال‌شان نیست... به قولِ شازده کوچولو، ولی من خام‌تر از اونی بودم که راهِ دوست داشتن رو بلد باشم...

پی‌نوشت 2: حسِ حماقتِ به من دست داده است، مدت طولانی با فکرِ کسی زندگی کردن، نفس کشیدن، خوابیدن، بیدار شدن، غذا خوردن، خندیدن، گریه کردن حتا ریدن، از تو یک احمقِ واقعی می‌سازد، سعی می‌کنم باور کنم که احمق نیستم ولی از تصور خیلی ساده‌لوحی‌ها، گُه گیجه می‌گیرم.

پی‌نوشت 3: در دنیا دو چیز از همه زیباتر است؛ آسمان پرستاره و وجدان آسوده./  ایمانوئل كانت/ دومی اش را دارم.

پی‌نوشت 4: من نشستم ز طلب، این دلِ پیچان ننشست/ همه رفتند و نشستند و دمی جان ننشست..../ مولوی

پی‌نوشت ۵: شما اصلن متوجه شدید، من اسمِ وبلاگم رو عوض کردم؟

پی‌نوشت ۶ : یک شعر از مرا در دومین شماره‌ی نشریه‌ادبی مایا بخوانید، پی دی اف آن را از این لینک می‌توانید، دانلود کنید. یا از خود سایت مایا. این جا کلیک کنید.

پی‌نوشت ۷: یادم می‌یاد بابام می‌گفت، اگه می‌خوای به روحِ کسی دست پیدا کنی، باید به رویاهاش دست پیدا کنی، بعد دلت به حالِ کسایی خواهد سوخت، که در گُهی گنده‌تر از تو دارن دست و پا می‌زنن!/ رویایِ آریزونا

پی‌نوشت ۸: آیینه را کژ می دارند، و اگر نه صدهزار آینه را چون راست داری، یک سخن گویند./ از مقالات شمس تبریزی

 پی‌نوشت ۹: مردی آن باشد که دیگران را خوش کند. چه مردی باشد که خویشتن خوش باشد؟/ از مقالات شمس تبریزی

پی‌نوشت ۱۰: طبق قولم، جمعه به روز کردم، هفته‌ی پیش بدقولی کردم، گرفتار دوا و دکتر بودم.

پی‌نوشت ۱۱: هر کس بَدِ ما به خلق گوید/ ما صورتِ خود نمی‌خراشیم/ ما خوبی او به خلق گوییم/ تا هر دو دروغ گفته باشیم.../؟

پی‌نوشت 1۲: منی که نامِ شراب از کتاب می‌شستم/ زمانه کاتبِ دکانِ می‌فروشم کرد./؟

پی‌نوشت 1۳: عنوان پُست از سید مهدی موسوی

پی نوشت ۱۴: فراموش کردنِ بعضی‌ آدم‌ها فقط به اندازه‌ی پاک کردن یک شماره از گوشی زمان می‌برد، ولی بعضی‌ها را حتا با از بین بردنِ کل آثارشان از زندگیت نمی‌توانی فراموش کنی!

پی‌نوشت ۱۵: چون اندوه به دل در آید، غنیمت داریت که مردمان به برکتِ اندوه به جایی رسند!/ بایزید بسطامی

 

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 |  لینک ثابت  

سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390

فلک را جور بی اندازه گشته ست...

 

 

دل تنگي

خوشه ي انگورِ سیاه است،

لگدکوبَش کن

لگدکوبَش کن

بگذار ساعتی سر بسته بماند

مستت می‌کند اندوه.

 

شمس لنگرودی

 

 

 (۱)

یک فاتحه،

برایِ انبوه کسانی که در من

مُرده‌اند، کفایت می‌کند!

تو تنها کسی هستی

که هنوز در سینه‌ام

نفس می‌کشی!

 

(۲)

تو بی‌تقصیری!

روزگارِ من

آن‌قدر سیاه است

که هر کسی

به سادگی

خودش را  در آن

گم می‌کند.

 

نسترن وثوقی

 

 

پی نوشت ۱: جایِ خالی بعضی آدم‌ها را هیچ چیز و هیچ‌کس پْر نمی‌کند، همیشه تویِ دلت خالی می‌ماند! جایی  که هیچ‌کس و هیچ چیز را در آن‌جا راهی نیست.  اصلن دل‌تنگی‌ برایِ این آدم‌ها جنسَش با بقیه فرق دارد! هر چند که آنها هیچ‌وقت نفهمند و ندانند. امروز صبح با همین دل‌تنگی بیدار شدم، دوستی هم اس ام اس زد که نشر چشمه لغو امتیاز شد! گوش‌هایَم به خبرهای بد عادت کرده‌اند.

پی‌نوشت۲: جهانِ من خالی است، نه صدایی نه تصویری! همه‌چیز محو و بی‌رنگند.

پی‌نوشت ۳: دیشب یکی تویِ فیس بوک نوشته بود، «به سلامتی تمام آنهایی که روزِ ولنتاین تنها هستند، نه به‌دلیل این‌که نتوانستند با کسی باشند بلکه نخواستند با هر کسی باشند» می‌شود این جمله را یک جور دیگر ادامه داد: به سلامتی آنها یی که تنها هستند آن‌هم فقط به امیدِ این‌که با کسِ بهتری باشند!!! البته باز هم به سلامتی‌شان حتا اگر تنها هم نباشند!

پی‌نوشت ۴: خدا پدر و مادرِ مخترع دوربینِ عکاسی را بیامرزد- آخر خوبی و بدی همه‌ی آدم‌ها به پدر و مادرشان بر می‌گردد! بخاطر همین است که همیشه مردم یا پدر و مادر را فحش می‌دهند و یا برایِ‌شان دعایِ خیر می‌کنند!- نمی‌گذارد که خیلی چیزها فراموش شوند! نمی‌گذارد بخدا.

پی‌نوشت ۵: عنوان پست شعری از میرزا نصیر اصفهانی: فللک را جور بی اندازه گشته ‌ست/ جهان را رسم و آیین تازه گشته ست!/.../ فلک را عادتِ دیرینه این است/ که با آزادگان دائم به کین است...

پی‌نوشت  ۶: حواسم به هیچ‌چیز نیست. بی‌تو، چه فرق می‌کند؟ بهار باشد یا زمستان؟ اول ماه باشد یا آخرِ ماه؟

 

 

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 9:24 |  لینک ثابت  

سه شنبه هجدهم بهمن 1390

جز روزگارِ من، همه چیز را سفید کرده برف!

 

 

خوشبخت کسانی، که عقل‌ِ شان پاره سنگ می‌برد؛ چون ملکوتِ آسمان‌ها مالِ آنهاست!

انجیل، ماتئوس 5-3

 

آسمان که معلوم نیست، ولی رویِ زمینَش حتمن مالِ آنهاست!

صادق هدایت

 

(1)

خشکسالی‌ست،

ولی تو

محال ممکن است،

فراموش کرده باشی

زنی را که چشم‌هایش

خاستگاه ابرهایی‌ست

که جز درحوالیِ نگاهِ تو نباریده‌اند!

 

(2)

لابلایِ همین چند سطر شعر،

چند سطر گریسته باشم، خوب است؟

 

نسترن وثوقی

 

 

پی‌نوشت 1: صلاحِ کار کجا، خانه‌ی خراب کجا؟/ کسی نبود بفهمد که من خراب‌ترم/ که استخوانِ کسی لایِ زخم‌هایِ من است/ که از جهنمِ موعود در عذاب‌ترم!/ فاطمه اختصاری

پی‌نوشت 2: چقدر باید بگذرد تا آدمی، بویِ تنِ کسی را که دوست داشته، از یاد ببرد؟ و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟/ آنا گاوالدو، من او را دوست داشتم.

پی‌نوشت 3: وقتی رفتی، نفهمیدم کی داره می‌ره، حالا که اومدی، می‌فهم کی اومده!/ گوزن‌ها

پی‌نوشت 4: بدونِ بخشش، ما آدم‌ها وحشی هستیم!/ کلوزِر

پی‌نوشت 5: به رنگِ زرد قناعت کن از ریاضِ جهان/ که رنگِ سرخ زِ خونِ جگر شود پیدا!/ صائب

پی‌نوشت 6: من، ترا برایِ عشقِ معمولی، آن طوری‌که تصور می‌کنی، نمی‌خواهم، روحَم نمی‌تواند از تو جدا بشود./ سایه و روشن، صادق هدایت

پی‌نوشت 7: سخت است فهماندنِ چیزی به کسی که برایِ نفهمیدنِ آن پول می‌گیرد!/ احمد شاملو

پی‌نوشت8: و این جهان به لانه‌‌ی ماران مانند است./ فروغ فرخ‌زاد

پی‌نوشت 9: یک بغضِ وحشی تویِ گلویم هست که وقت و بی‌وقت گلویَم را می‌دَرَد! تعجب می‌کنم از آدم‌هایی که می‌گویند گریه کن، آرام می‌‌شوی! و من نمی‌دانم چقدرِ دیگر باید گریه کنم تا به آرامشی که مردم از آن حرف می‌زنند، برسم! شاید منظورشان همان آرامشِ مرگ باشد! در این‌صورت با آنها موافقم!

پی‌نوشت 10: یک حرف‌هایی هست که جز تو به هیچ‌کس نمی‌توان گفت! کلی از این حرف‌ها تویِ دلم تلمبار شده است.

پی‌نوشت 11: ای گنجِ نوش‌دارو، بر خستگان نظر کن/ مرهم به دست ما را مجروح می‌گذاری؟/ سعدی

پی‌نوشت 12: هیچ‌کس، هیچ‌وقت درباره‌ی تنها بودنش، دروغ نمی‌گه!/ از این‌جا تا ابدیت

پی‌نوشت 13: چند وقت پیش یکی از دوستانِ فیس بوک، پایِ یکی از شعرهایم کامنت گذاشته بود: آخه این «تو»  تویِ شعرهایِ تو کیه؟ بهش گفتم که جانِ منه!  ولی نه این جانِ بی‌رمقَم، همان جانِ پر شوری که با «تو» داشتم!

پی‌نوشت 14: چون نزدیک رسیدند، عشق- که سپه سالار بود-نیابت به حُزن داد- زیرا که طاقتي نزدیکی نداشتند!/ شهاب‌الدین سهرودی

پی‌نوشت 15: تمام این پی‌نوشت‌ها، گزیده‌ی کتاب‌هایِ کتاب‌خانه‌ی کوچکِ من هستند، همان‌هایی که همیشه می‌گفتی دلت می‌خواهد، روزی آن‌قدر وقت داشته باشی، که همه‌شان را بخوانی و همیشه از من می‌پرسیدی  تمامِ این کتاب‌ها را خوانده‌ام؟ یادم است دوستی به نقل از استادش می‌گفت: هیچ وقت از هیچ‌کس این سوال را نپرسید! دارم سعی می‌کنم همه‌شان را بخوانم‌! و از هر شعر و متنی که بیشتر خوشم می‌آید، برایَت می‌نویسم! بگذار بقیه هم بخوانند، چه عیبی دارد؟ ولی قول می‌دهم اگر روزی بیایی تمام این‌ها را از سَر  برایَت بخوانم!

پی‌نوشت 16: دوستِ خوبِ شاعرم دادیار حامدی، فکر کنم دیگر فلسفه‌ی  این پی‌‌نوشت‌ها برای‌تان روشن شد؟ نه؟  من متاسفم که فضایِ این‌جا این‌قدر یاس‌آلود است، ولی بلد نیستم وقتی غمگینم، شاد بنویسم! شاید خدا خواست و روزی این‌جا هم  فضایَش عوض شد!

پی‌نوشت 17: نمی‌دانی، نمی‌دانی این شهر چه غروب‌های‌نفس‌گیری دارد! گاهی فکر می‌کنم بعدِ رفتنت آسم گرفته‌ام!

پی‌نوشت 18: عنون پست از شمس لنگرودی!

پی‌نوشت 19:« تا حالا به این فکر کردی، با این‌که «سگ» به وفاداری معروف است، اما چرا می‌گویند: مثل سگ پشیمان می‌شوی؟ چون ته وفاداری پشیمانی است!»؟ با این‌حال وفادار باش!

پی‌نوشت 20: ولی شهر ، بویِ ترا می‌دهد! « تو آمده‌ای یا رفته‌ای؟»

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 21:4 |  لینک ثابت  

دوشنبه دوازدهم دی 1390

من، یک جایِ دنیا خیلی خوشبختم...

 

 

با دشمنانِ چشم چران، صلحِ من بس است

وقتی که چشم‌هایِ تو بیت‌المقدس است!

یاسر قنبرلو

 

 

قلبم،

شاید

بازمانده‌ي قلبِ

دخترکِ زنده به گوری باشد،

که یک بهار،

در سینه‌ی من روییده!

 

چشمم،

شاید

ادامه‌ی

چشم‌انتظاریِ یعقوب

که اتفاقی

روحم را

در خاکِ مزارش

دمیده باشند!

 

دست‌هایم،

شاید

امتدادِ ریشه‌های غربتِ

تک درختی در امامزاده‌ای متروک!

 

و داغِ دلم

میراثِ

داغِ انکیدو

بر سینه‌ی گیل گَمیش!

 

و گرنه هیچ زنی،

نمی‌تواند،

یک تنه،

این‌همه عاشق باشد!

 

 

نسترن وثوقی

 

بعد نوشت 2: «هشتاد ضربه» حکمِ حقیری‌ْست محتسب/ دارم بزن که مستی‌ام از حد گذشته است!/ یاسر قنبرلو

بعد نوشت 3: چنان زِ رویِ تو در نور، غوطه خورده شبم/ که صبح گر بدمد، گویم این سیاهی چیست؟/ طالب آملی

بعد نوشت 4: دهانِ کدام لبخند خواهی شد/ تو که چشمِ تمامِ گریه‌ها بودی؟/ حسین منزوی

بعد نوشت 5:  گر غیر گفت، بهر تو مُردم دروغ گفت/ من راست گفته‌ام که برای تو زنده‌ام!./  محمود فرخ

بعد نوشت 6: آن که از چشمِ تو افکند مرا بی‌تقصیر/ چشم دارم به همین درد گرفتار شود/ صائب

بعد نوشت 7:  من به تو اسلام آوردم ولی/ گریه در می‌آورد کُفرِ مرا/ یاسر قنبرلو

بعد نوشت 8: نیست ظالم را پس از مظلوم، چندان فرصتی/  شمع با پروانه در یک شب ز محفل می‌رود!/دهقان سامانی

بعد نوشت 9: بختم اگر تلافیِ شب‌های غم کند/  یک روزِ خوش به مردم عالم نمی‌رسد!/ صائب

بعد نوشت 10: من،  یک جایِ دنیا/ خیلی خوشبختم/ در چارچوبِ قابِ عکسِ دونفره‌مان!/ نسترن وثوقی

 
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 23:39 |  لینک ثابت  

شنبه دهم دی 1390

این صبر که من می کنم، اَفشُردَنِ جان است...

 

 

نه در برابرِ چشمی، نه غائب از نظری

نه یاد می‌کنی از من، نه می‌روی از یاد!

حافظ

 

 

(1)

هزار بهانه

برای رفتن دارم،

تنها یک بهانه

برای ماندن:

«دوستت دارم»!

 

(2)

هربار

که تنهایی‌ام را

گم می‌کنم،

با شکلِ تازه‌تری

پیدایش می‌شود،

کاش

ترا زودتر

از تنهایی پیدا می‌کردم!

 

(3)

ریه‌هایَم

از هوایَت  پُر شده،

آن‌قدر که ترا نفس کشیدم!

 

(4)

بگذار مردم

«هرچه» دل‌شان

می‌خواهد، بگویند!

من فقط، از «تو»

می‌گویم!

 

نسترن وثوقی

 

توضیح 1: عنوان پست، بیتی از غزلی از هوشنگ ابتهاج:  خون می‌چکد از دیده در این کنجِ صبوری/ این صبر که من می‌کنم، افّشُردَنِ جان است!

توضیح 2: پیمان شکسته‌‌ای و ندانی که ما هنوز/ با یادِ چشمِ مستِ تو پیمانه می‌زنیم!/؟

توضیح 3:  تنها نمان که پشتِ سَرت حرف می‌زنند/ یک دوست با هزار مصیبت، غنیمت است!/ امیر تیموری

توضیح 4:  تو آن‌قدر شبیه به سنگی که مدتی‌ست/ از فکرِ دیدنِ تو ترک می‌خورد سرم!/ نجمه زارع

توضیح 5: حالا دیدار ما به نمی‌دانم، کجایِ فراموشی؟

 

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 9:51 |  لینک ثابت  

چهارشنبه هفتم دی 1390

خبرت هست که بی رویِ تو آرامَم نیست...

 

 

کجا رسد به تو مکتوبِ گریه‌آلودم

که باد هم نَبَرَد کاغذی که نم دارد!

صائب

 

صبحِ همین امروز بود! بالا پوش تازه‌‌ای تنم بود، روز قبل خریده بودمش، می‌خواستم لباسِ نو، تَنم باشد! می‌خواستم  همه چیز نو باشد، روزگارم، احساسم، لباسم! غافل از این‌که هوا خیلی سرد بود ، من همین‌جوری هم در هوا معمولی سردم می‌شود! چه برسد به هوایِ سردِ زمستان! مجبور شدم پلیورِ ترا بپوشم!

همه چیز مو به مو یادم مانده است! نشستیم توی یکی از آن آلاچیق‌هایی که دورش را با نایلون پوشانده بودند، نشستیم و  یک عالمه از عکس‌هایی که تویِ لپ تاپت بود، نشانم دادی و من چه ذوقی می‌کردم.

آن‌قدر همه چیز خوب یادم مانده است! که می‌توانم مو به مویَش را برایت تعریف کنم، منی که از بعداز ظهر امروز تا صبحِ فردا یادم نمی‌ماند؛ ماشین را کجا پارک کرده‌ام، و یک دور، محوطه را می‌چرخم، تا پیدایش کنم!

من هیچ وقت، دلم نخاسته به هیچ دوره‌ای از زندگیم بر گردم، با این‌که لحظاتِ خیلی خوبی هم داشته‌ام! ولی خیلی دلم می‌خواست یک‌بار هم شده، آن سه روز تکرار شود!  پیاده‌روی‌های طولانی! راستی چرا من خسته نمی‌شدم؟ کتاب‌خانه دانشگاه، چه ذوقی کرده بودم نشسته بودی و عنوانین پایان‌نامه‌های مرتبط را برایم می‌نوشتی!  هم‌کلاسیِ فضولم یادت هست؟ بدو بدو آمد و احوال‌پرسی کرد  و من مجبور شدم، معرفی‌‌ات کنم!

بعد از آن چند بار قبل از دفاع دیدمَش و هر بار حالِ تو را می‌پرسید! چطور شد که همه چی آن‌قدر خوب بود؟ خوب و فراموش‌نشدنی...

می‌دانی که هیچ‌وقت، تویِ عمرم از هیچ قطار، هواپیما یا اتوبوسی جا نمانده‌‌ام، - با این‌که از خودِ زندگی جا مانده‌ام- ولی آن‌روز بخاطر دیر آمدنت داشتیم از قطار جا می‌ماندیم، فکر کنم کمی هم دعوایَت کردم! الان که فکر می‌کنم، می‌بینم که وقتی هستی، ارزشش را دارد که آدم از دنیا جا بماند!

دوستت دارم/  و این‌یکی دیگر شعر نیست! باور کن...

 

 

(1)

سپیده

دارد از موهایَم

سَر می‌زند،

می‌بینی؟

  گیسوانم از

پسِ تاریکی

بر آمدند!

 

(2)

می‌گویند:

نگاهم، جهانی را

روشن می‌کند،

چه فایده؟

وقتی نتوانست،

ترا روشن کند!

 

(3)

سَر به راهَت

گذاشتم!

 حالا اگر می‌توانی،

از من بگذر!

 

(4)

تو فکر می‌کنی

که رفته‌ای!

همین‌جایی

باور نمی‌کنی؟

با هواپیما،

با قطار،

با اتوبوس،

شده با پایِ پیاده

خودت را به قلبم برسان!

 

نسترن وثوقی

 

 

توضیح: عنوان پست، مصرعی از بزرگِ مرد غزل، سعدی‌ست:

خبرت هست که بی‌رویِ تو آرامَم نیست/ طاقتِ بارِ فراق، این‌همه ایامَم نیست/.../ به خدا و  به سَراپایِ تو کز دوستیت/خبر  از دشمن و اندیشه زِ دشنامَم نیست/دوستت دارم اگر لطف کنی، ور نکنی/ به دو چشمِ تو که چشم از تو به انعامم نیست/ سعدیا نا متناسب حَیَوانی باشد/ آن که گوید که دلم هست و دل‌آرامم نیست!

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 13:3 |  لینک ثابت  

جمعه دوم دی 1390

روزی که برفِ سرخ ببارد از آسمان/ بختِ سیاهِ اهلِ هنر سبز می‌شود!

  

 

چهارشنبه بود، در را که به رویَت باز کردم، پا به تنهایی‌ام که گذاشتی، هنوز به اتاق نرسیده، پاک، عاشقت شده بودم،  تو  یک روز دیرتر عاشق شدی، بعدِ آن روز، چند بار پالتویِ آبی‌ام را پوشیدم و رفتم رویِ همان صندلی نشستم، همانِ ساکِ سفید و مشکی را هم با خودم بردم، ولی هیچ کس، مثلِ تو عاشقم نشد که نشد!

همین امروز بود، نه فردایِ امروز بود! هوا خیلی سرد بود، می‌شد دلت را به عاشقی گرم کنی. مثل حالا که نبود! هر کس که نگاهم می‌کند، دل سردتر می‌شوم!

و من چقدر می‌ترسم یک روز صبح بیدار شوم و دیگر هر چه فکر کنم ترا به یاد نیاورم، می‌ترسم از خاطرم هم رفته باشی! می‌ترسم به قابِ عکست که نگاه می‌کنم، لبخندت را نشناسم.

من از دورِ زندگی خارج شده‌ام، تا می‌توانی دورم بزن، قول می‌دهم باور کنم که ایمان داری، دورت زده‌ام! اصلن قول می‌دهم همه‌ی حرف‌هایت را باور کنم.

دیر که برگردی دیگر باید سراغِ همه‌ی شعرهایم را از قرآن‌خوان‌های غمگین شهرت بگیری!

 

غیر از تو،

فقط «خودت» را دوست دارم،

باور کن...

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 18:9 |  لینک ثابت  

چهارشنبه سی ام آذر 1390

گردشِ سال اگر یک شبِ یلدا دارد/ من بدونِ تو هزاران شبِ یلدا دارم!

 

 

با سنگ‌دلانِ سنگ در دست بگو/ آیینه اگر شکست، باز آینه است!

ایرج زبردست

 

 

 

(1)

دوستت دارم

و این حرفِ کمی نیست!

اگرچه «حرف‌های» کمی دارد!

 

 

(2)

برایَت «سر» آورده‌ام،
اگرچه «کلاه» خواسته بودی!
کلاهَم را باد بُرده است،

 می‌توانی
کلاهِ تازه‌ای سَرم بگذاری!


(3)

می‌گوید: خیر ببینی، دختر
نمی‌داند که از خیرِ زندگی گذشته‌ام!
از خیرِ تو هم گذشته‌ام،
من مُرده‌ام
و اگر هم آتشی از گورم بلند شود،
نمی‌تواند دلَت را به زندگی
گرم کند‍!
 گورم را گَم کرده‌ام
هیچ مُرده‌ای نمی‌تواند

 گورِ خودش را بِکَنَد.
لطفن گور تازه‌ای برایَم بِکَن،
آن‌قدر عمیق،
که هیچ چیز جز مرگ نتواند،
حجمش را پُر کند
این‌جا، جهنمی‌ست
که امیدی به گلستان شدنش نیست!
 از خیرِِ اعجاز هم گذشتم،
می‌توانی پیامبری بفرستی
که گلستان‌های باقیمانده را
هم به آتش بکشد!
هیچ مُرده‌ای
از سوختن نمی‌ترسد!

 

نسترن وثوقی

یلدا نوشت 1: هنوز با همه دردم، امید درمان است/ که آخری بُوَد آخر، شبانِ یلدا را!/ سعدی

یلدا نوشت 2: بیدار شو که در شبِ یلدایِ نیستی/ در پرده است چشم تو را طُرفه خواب‌ها/ صائب تبریزی

یلدا نوشت 3: نظر به رویِ تو هر بامداد نوروزی‌ست/ شبِ فراقِ تو هر شب که هست، یلدایی‌ست!/ سعدی

یلدا نوشت 4: و چه انتظارِ بزرگی‌ست/ این‌که بدانی/ پشتِ هر « دوستت دارم » چقدر دوستت دارم! / لیلا کردبچه

یلدا نوشت 5: غمگین نی‌ام که خلق شمارند، بد، مرا / نزدیک می‌کند به خدا، دستِ رد مرا!/ صائب تبریزی

یلدا نوشت 6: دنیایِ دَنیِ پُر هوس را چه کنی؟ / آلوده‌ی هر ناکس و کس را چه کنی؟ / آن یار طلب کن که ترا باشد و بس/ معشوقه‌ی صد هزار کس را چه کنی؟ / ابوالسعید ابوالخیر

یلدانوشت 7: لعنت به ساده‌لوحی‌ات و این دلِ خَرَت/ بهتت زده، شکسته در این شهر باورت/ به دستِ دوست یا که به آغوشِ امنِ عشق/ این بار اعتماد کنی، خاک بر سرت!/ سید مهدی موسوی

یلدا نوشت 8 : مردی که هیچ، جامه ندارد به اتفاق/ بهتر ز جامه‌ای که در آن هیچ، مرد نیست!!!/ سعدی

یلدا نوشت 9: ندیدم روزِ خوش تا رفت دامانِ دل از دستم/ که در غربت بُوَد، هر کس عزیزی در سفر دارد!/ صائب تبریزی

یلدا نوشت 10: وقتی که تنهایی درونَت رخنه کرده/ دیگر چه فرقی می‌کند در جمع باشی؟ / پروانه بودن نقشِ سخت و بی‌خودی بود/ تمرین بکن اجرایِ بعدی، شمع باشی.../ اعظم داوریان

یلدانوشت 11: شرحِ جفایِ دوست نه بهرِ شکایت است/ مقصود ذکرِ اوست، دگرها حکایت است!/ فیضی تربیتی

یلدا نوشت 12: عشق پیش از اجلم کشت و به مُردن نگذاشت/ شاد از اینم که مرا دوست به دشمن نگذاشت!/ شوشتری

یلدا نوشت 13:  گاهی فکر می‌کنم، اگر در شبی غیر از یلدا، به دنبالم می‌آمدی، روزگارم این‌قدر تاریک نبود! تو چراغ دادی، من روشن نشدم!

یلدا نوشت14: وقتی نه «خودی» مانده برایم نه «خدایی»/ ای دوست مرا یاد کن امشب به دعایی!/ فاضل نظری

یلدا نوشت 15: سخت است وقتی چند تا مرضِ سخت دنیا را با هم داشته باشی، بیماری، دل‌شکستگی، دل‌تنگی و امتحان! ولی خیلی خوب است دو تا از بزرگ‌ترین نعمت‌هایِ دنیا را هم، با هم داشته باشی، پدر و مادر! همان‌هایی که حتا اگر در حق‌شان بدی کني، ترکت نمی‌کنند، مثل جماعت نیستند که هزار بار خوبی می‌کنی و  تا یک اشتباه سهوی از تو سر می‌زند. می‌گویند، خدا رحم کرد! شناختمت!

یلدا نوشت 16 : این غزل سعدی را خیلی این روزها زمزمه می‌کنم، این‌هم هدیه‌ای برای تمام کسانی که امشب می‌آیند تا اینجا را بخوانند، حتا آنهایی که دوست ندارم این‌جا را بخوانند!

زحد گذشت جداییِ بینِ ما ای دوست/ بیا بیا که غلامِ توام بیا ای دوست

اگر جهان همه دشمن شود زِ دامنِ تو / به تیغِِ مرگ شود دستِ من رها ای دوست

سرم فدایِ قفایِ ملامت‌ست چه باک؟/ گرم بود سخنِ دشمن از قفا ای دوست

به ناز گر بخرامی، جهان خراب کنی/ به خونِ خسته اگر تشنه‌ای هلا ای دوست

چنان به داغِ تو باشم که گر اجل برسد /  به شرعم از تو ستانند خون‌بها ای دوست

وفایِ عهد نگه دار و از جفا بگذر /  به حق آن‌که نی‌ام یارِ بی‌وفا ای دوست

هزار سال پس از مرگ من چو باز آیی/ ز خاک نعره برآرم که مرحبا ای دوست

غمِ تو دست برآورد و خونِ چشمم ریخت/ مکن که دست برآرم به ربنا ای دوست

اگر به خوردنِ خون آمدی هَلا بر خیز / وگر به بُردن دل آمدی بیا ای دوست

بساز با من رنجورِ ناتوان ای یار/  ببخش بر من مسکینِ بی‌نوا ای دوست

حدیث سعدی اگر نشنوی چه چاره کند؟ / به دشمنان نتوان گفت ماجرا ای دوست!/ سعدی

یلدا نوشت 17: مجنون و پریشانِ توام دستم گیر/ سرگشته و حیرانِ توام، دستم گیر/ هر بی سر و پا چو دست‌گیری دارد/  من بی سر و سامانِ توام، دستم گیر!/ ابوالسعید ابوالخیر

یلدا نوشت 18: گفتند نیست از شبِ یلدا درازتر/ پیداست که شامِ غریبان ندیده‌اند!/؟

یلدا نوشت 19: این‌دفعه برایِ من خود آرایی کن/ با بوسه، مرا خوب شناسایی کن/ در حقِ من و زندگیِ نامَردم/ ای مرگ بیا، بیا و آقایی کن!/ پویا صداقت

یلدا نوشت 20: حس مي كنم ميله‌ها دهانم را گرفته‌اند و صدايم از چشمانم مي‌زند بيرون  / نكند هر اتفاقي از چشمانِ من بيفتد /دلم گرفته است و دست‌هايِ خسته‌ی تو چه مي‌دانند با هرخنجري كه از َتنم بيرون مي‌كشي رد چه خيانت‌ها كه درونم نمي‌افتد /دلم گرفته است و دردم را پيش كدام دوست بگويم كه دشمنم نشود!/ منیره حسینی خیلی عزیز که وقتی شعر می گوید انگار واقعن همان حرف هایی است که توی دهانم قفل شده است!

یلدا نوشت 21: خیام را بریز به رگ‌هایِ من، شراب/ در کوزه‌هایِ مست بخوابان سَرِ مرا/ طوری که شکل تازه‌ای از زندگی شوم/ جغرافیایِ مرگ بکن، بستر مرا/ درکت نمی‌کنند، کسانی که نیستند/ حتا همین دو چشم که با تو گریستند/ شب‌ها و روزهایِ خیابان و کوچه را/ هی گریه، گریه، اشک؟ عزیزم بگو چرا؟/ وحید نجفی

يلدا نوشت 22: برایِ خاطر دشمن ز ما بُریدی مهر/ طریقِ دوستی این است؟ مرحبا ای دوست!/ وصال شیرازی

یلدا نوشت ۲۳: و آخر این‌که: من آن نی‌ام که دل از مهرِ دوست بردارم/  و گر ز کینه‌ی دشمن به جان رسد کارم... تا زنده‌ام، این‌جا به روز می‌شود، برای‌تان می‌نویسم، هر چند با تعجیل، هر چند با تاخیر! اگر به روز نشد بدانید که...

 

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 19:0 |  لینک ثابت  

سه شنبه پانزدهم آذر 1390

نمی دانم اگر مرگ بیاید، اول گلویَم را می‌فشارد یا دلم را...

 

غلام رضا بروسان و همسرش الهام اسلامی و دختر خردسال‌شان در یک سانحه‌ی رانندگی، پرنده شدند... عزیزان شاعر، رهایی‌تان مبارک!

 

از غلام‌رضا بروسان، سه مجموعه‌ی شعر به نام‌های: «احتمال، پرنده را گیج می‌کند»، « یک بسته سیگار در تبعید» و «مرثیه‌ برایِ درختی که به پهلو افتاده است» منتشر شده است.

الهام اسلامی هم، صاحب مجموعه‌ی شعر به نام « دنیا، چشم از ما بر نمی‌دارد.»  است. پرواز این دو شاعرِ خوب را به جامعه‌ی ادبی ایران تسلیت می‌گویم...

چند شعر از این عزیزان را به یادِشان می‌خوانیم:

 

(1)

دستم را زیرِ سرم می‌گذارم

و به خواب می‌روم،

من و دستم

هر شب، خوابِ تو را می‌بینیم،

عزیزم

ما حتمن  عاشق هَمیم که این‌همه از هم دوریم.

 

(2)

ساده زندگی كردم
اما مرگم مشكوك به نظر خواهد رسید
پیدایم می‌كنید
با ناخن‌هایم، با موهایم و استخوان دلم
كه گودالی تاریك را روشن كرده است.

 

(3)

اگر مُردم،

برایم با دست و دلی باز گریه کنید

داروهایِ شفابخش را بیاورید،

بچینید رویِ رف آن طرفِ اتاق،

خواهرانَم با صدایِ بلند در عصر گریه کنند

و همسرم صورتم را از باد برگرداند،

و به سمتی بِبَرَد که دلم را برد.

اگر مُردم

بر می‌گردم و ترا چون رودخانه‌ای از نمک می‌نوشم.

 

غلام‌رضا بروسان

(1)

نمی‌خواهم پارچه‌ی ابریشمی باشم
اشرافی و غمگین
می‌خواهم کتان باشم
بر اندامِ زنی تنومند
که لب‌هایش
وقتِ بوسیدن ضربه می زنند
و نگاهش
وقت دیدن احاطه می‌کند
تمامی این روزها دل‌گیرند
من جغد پیری هستم
که شیشه‌ای نیافته‌ام برای تاریکی
می‌ترسم رویایم به شاخه‌ها گیر کند
می‌ترسم بیدار شوم و ببینم
زنی هستم در ایران
افسردگی‌ام طبیعی است
اما کاری کن رضا جان پاییز تمام شود
نمی‌دانم اگر مرگ بیاید
اول گلویم را می‌فشارد
یا دلم را
آن روز کجای خانه نشسته بودم
که می توانستم آن همه شعر بگویم؟
کدام لامپ روشن بود؟
می‌خواهم آنقدر شعر بگویم
که اگر فردا مُردم
نتوانی انکارم کنی
می خواهم شعرم چون شایعه‌ای در شهر بپیچد
و زنان
هربار چیزی به آن اضافه کنند
امشب تمام نمی‌شود
امشب باید یکی از ما شعر بگوید
یکی گریه کند
در دلم جایی برای پنهان شدن نیست
من همه‌ی زاویه ها را فرسوده ام
دیگر وقت آن است که مرگ بیاید
و شاخ هایش را در دلم فرو کند...!

 

(۲)

از ارتفاع نمی‌ترسم

آفتاب، صورتم را نمی‌سوزاند

سرطان، مرا نمی‌کشد

من مُرده‌ام

و دیگر هیچ چیز در من کارگر نیست!

 

الهام اسلامی

 مرگ نوشت 1:  تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!/ صادق هدایت

مرگ نوشت 2 : موسیقی عجیبی‌ست مرگ/ بلند می‌شوی/ و چنان آرام و نرم می‌رقصی/ که دیگر هیچ‌کس ترا نمی‌بیند!/ گروس عبدالملکیان

مرگ‌نوشت 3 : نامَت/ از ساق‌هایم شروع می‌شود/ از دلم عبور می‌کند/ و دهانم را به آتش می‌کشد/ چطور می‌تواند  مرگ/ از تو تنها گودالی پُر کند!/ غلام‌رضا بروسان

مرگ‌نوشت 4: از ساعت شش صبحِ امروز پُر از حسِ مرگم! مرگ فیزیکی  را نمی‌گویم! ایست قلبی را نمی‌گویم! مرگِ  رویاهایی را می‌گویم که سال‌ها برای‌ِشان زیستم، گریستم ... ساعت شش صبح بیدار شدم،  وسطِ تخت‌خوابم نشستم، کتاب‌هایم را دورم چیدم و های های،  گریه سر دادم!

مرگ‌نوشت 5 : بچه که بودم، خیلی از شب‌های محرم، با مادرم به جلساتِ روضه‌خوانی می‌رفتم! و همیشه بهت‌زده و با دهانِ باز مانده از تعجب، به زنانی زل می‌زدم که چادرشان را رویِ سَرشان می‌کشیدند و هق هقِ گریه را سر می‌دادند!  و فکر می‌کردم چطور می‌شود این‌چنین تلخ گریست! حالا  می‌فهم چطور می‌شود  به تلخیِ آن زن‌ها- حتا تلخ‌تر از آنها -گریست!

مرگ نوشت 4: نمی‌دانم چرا این‌قدر مرگ را خوب می‌فهم؟ خوب‌تر از زندگی حتا، شاید بخاطر این‌که «زندگی کردنِ من مُردنِ تدریجی بود.»

مرگ نوشت 5: گاهی به آخرین پیراهَنم فکر می‌کنم که مرگ در آن رخ می‌دهد!/ غلام‌رضا بروسان

مرگ‌نوشت 6: نمی‌دانم تو زودتر می‌آیی یا مرگ؟/ آغوشَم  به‌رویِ هر دویِ‌تان باز  می‌شود/ ولی قول بده که تو پیش از مرگ می‌آیی!/ نسترن وثوقی

مرگ نوشت 7: مرگ با خوشه‌ی انگو ر می‌آید به دهان؟؟!!/ سهراب سپهری

مرگ نوشت 8:  من هجرِ یار دیده‌ام و باز زنده‌ام/ این شرطِ عاشقی نَبُوَد، خاک بر سرم!/ مهدی بقایی

مرگ نوشت 9: وقتی فکر می‌کنم/ چقدر عاشقت هستم/ دلم می‌خواهد از ذوق، بمیرم...

مرگ‌نوشت10 : نقاب از چهره‌ام بردار، به آیینه نشانم ده/ سکوتم بدتر از مرگ است، بمیرانم، زبانم ده!/ اردلان سرفراز

مرگ‌نوشت 11: در مُردگانِ خویش نظر می‌بندیم با طرحِ خنده‌ایی/ و نوبتِ خود را انتظار می‌کشیم/ بی‌هیچ خنده‌ای/ احمد شاملو

مرگ‌نوشت 12: آن‌قدر دوستت دارم/ که دنیا چشم از ما بر نمی‌دارد!/ الهام اسلامی

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:53 |  لینک ثابت  

یکشنبه سیزدهم آذر 1390

هر چه می دوم به خود نمی رسم/ کربلا به اصلِ خود رسیدن است...

 

خوش به حال‌تون که می‌رین روضه، جاتون وسطِ بهشته! ما که دنیامون شده آخرتِ یزید! ما رو کی ببره روضه؟ اصلن منو چه به روضه؟... گریه‌کن ندارم، و گرنه خودم مصیبتم!... دلم کربلاس...

قسمتی از دیالوگ بهروز وثوقی در فیلم سوته‌دلان

 

 

دروغ‌هایَت خیلی راستَند،

آن‌قدر  که به  راست‌هایَت مشکوک می‌شوم!

به هر دوربینی که می‌رسم،

لبخند می‌زنم،

می‌دانم عکس‌هایم را می‌بینی!

این لبخندها  ساختگی نیستند،

خودم ساختگی‌ام...

قبول می‌کنم

 دروغی بیش نیستم،

ولی نه آن‌قدر بزرگ

که تو هم باورم نکنی!

از روشنایِ ذهنم

به تو فکر می‌کنم

و باز تاریک می‌شوم!

نگاهم را دنبال نکن،

به جایی نمی‌رسی

به هر کس نگاه کنم،

باز به تو فکر می‌کنم،

به تو فکر می‌کنم

به ‌تو فکر می‌کنم...

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1: عنوان پست از مرتضی امیری اسفندقه 

پی‌نوشت 2: مشکل از سبکِ عراقی و خراسانی نیست/ همه با قافیه‌ی عشق مصیبت دارند!/؟

پی‌نوشت ۳ : این زخمِ سجده نیست به پیشانی‌ام رفیق/ جای ِدری‌ست بسته به معنایِ واقعی.../حسین جنتی

پی‌نوشت ۴: مردِ مصاف در همه جا یافت می‌شود/ در هیچ عرصه مردِ تحمل ندیده‌ام/ صائب تبریزی

پی‌نوشت۵ : آه ای بیابانِ بی پایان/وقتی که دست در گردنِ این تنهایی غریب می‌اندازم/ دلم حتا برایِ دشمنانم تنگ می‌شود!/ گروس عبدالملکیان

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 19:43 |  لینک ثابت  

شنبه دوازدهم آذر 1390

عالم، کفنی به وسعت بی‌خبری‌ست...

 

 

الهي، روزگاری تو را می‌جستم، خود را می‌یافتم اکنون خود را می‌جویم و تو را می‌یابم!

 الهی با بهشت چه سازم و با حور چه بازم؟ مرا دیده‌ای ده که از هر نظر بهشتی بسازم.

 الهی تو ما را جاهل خواندی از جاهل جُز خطا چه آید؟ تو ما را ضعیف خواندی، از ضعیف جُز خطا چه آید؟

الهی، یک دلِ پُر درد دارم و یک جانِ پُر زَجر، خداوندا این بیچاره را چه تدبیر؟ بار خدایا در ماندم از تو، لیکن در ماندم در تو! اگر غائب باشم گویی کجایی و چون به درگاه آیم در نگشایی!

الهی هر کسی را آتش در دل است و این بیچاره را آتش بر جان! از آن است که هر کس را سر و سامانی‌ست و درویش را نه  سر و نه سامان!

الهی دانایی ده که در راه نیفتیم و بینایی ده که در چاه نیفتیم!

الهی بر هر که داغِ محبتِ خود نهادی. خرمن وجودش را به بادِ نیستی در دادی!

الهی مرا دل بهرِ تو در کار است و گرنه مرا با دل چه کار است؟آخر چراغِ مُرده را چه مقدار است؟

الهی اگر خامَم، پُخته‌ام کن و اگر پُخته‌ام، سوخته‌ام کن!

الهی از کُشته‌ی تو خون نیاید و از سوخته‌ی تو درد! کشته‌ی تو به کُشتن شاد است و سوخته‌ی تو به سوختن خشنود!

الهی چون آتشِ فراق داشتی، آتشِ دوزخ از چه افراشتی؟

الهی فراق، کوه را هامون کند، هامون را جیحون کند، جیحون را پُر خون کند! دانی که با این دلِ ضعیف چُون کند!

الهی نظر بر ما مُدام کن و شادیِ خود بر ما تمام کن!

 

از مناجات‌نامه‌ی خواجه عبدالله انصاری

 

و دو شعر کوتاه

 

(1)

تویِ خونم رفته‌ای

دکتر می‌گوید: باید خونم را عوض کنم،

حاضرم بمیرم،

ولی یک قطره از خونم را

هدر ندهم!

 

(2)

هوایِ پَریدن از تو

به سَرم نمی‌زند،

حتا اگر

بال در بیاورم!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1:غربت آن نیست که مردم نشناسند تو را/ غربت آن است که «یاران» ببرند از یادت!/ فاضل نظری

پی‌نوشت 2 : سَرِ زلف تو نباشد، سر زلفِ دیگر/ از برایِ دلِ ما قحطِ پریشانی نیست!/ صائب

پی‌نوشت 3: ما خلوتِ رخوت‌زده‌ی مُردابیم/ تصویرِِِ سرابِ تشنگی در خوابیم/ عالم کفنی به وسعت بی‌خبری‌ست/ ای خواب، تو بیداری و ما در خوابیم!/ ایرج زبر دست

پی‌نوشت 4: دل‌تنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست/ کس در همه آفاق به دل‌تنگی من نیست/در حَشر چو بینند بدانند که وحشی‌ست/ آن‌ را  که تنی غرقه به خون هست و کفن نیست!/ وحشی بافقی

پی‌نوشت 5: آخرِ این قصه را من جورِ دیگر دیده‌‌ام/ گرگ‌ها را هم برادرهای یوسف می‌خورند!/ علی‌رضا قزوه

پی‌نوشت 6: ما هر چه دویدیم به جایی نرسیدیم/ ای باد سرانجام تو هم گوشه‌نشینی‌‌ست/ از خاک مرا بُرد و به افلاک رسانید/ این است که من معتقدم عشق زمینی‌ست!/ فاضل نظری

پی‌نوشت 7: مستی بهانه کردم و چندان گریستم/ تا کس نداند که گرفتار کیستم!/ واقف هندی

پی‌نوشت 8 : حالا که رفته‌ای/ پرنده‌ای آمده است/در حوالی همین باغِ روبرو/هیچ نمی‌خواهد/فقط می‌گوید: کوکو./ محمدرضا عبدالملکیان

پی‌نوشت 9: عشوه دادستی که من در بی‌وفایی نیستم/ بس کن آخر، بس کن آخر روستایی نیستم/ چون جدا کردی به خنجر، عاشقان را بند بند/ چون مرا گویی که در بندِ جدایی نیستم!/ من یکی کوهم ز آهن در میانِ عاشقان/ من ز هر بادی نگردم، من هوایی نیستم!!!/ مولوی

پی‌نوشت 10: زمین گندید، آیا بر فرازِ آسمان کس نیست؟/ مهدی اخوان ثالث

پی‌نوشت 11: عشق داغی‌ست که تا مرگ نیاید، نرود/ هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد!/ سعدی

 

 

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 9:30 |  لینک ثابت  

سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390

جانان من سفر کرد، با او برفت جانم...

 

 

سخنم مست و دلم مست و خیالاتِ تو مست

همه بر همدگر افتاده و در هم نگران!

مولوی

 

 

سبک سَر شده‌ام

آن‌قدر

که فکر می‌کنم

از سّرم افتاده‌ای!

حتا تویِ دلَم هم

خالی شده!

پس من

با کدام حواس،

هنوز به تو فکر می‌کنم؟

شب رویِ بالشِ من

به‌خواب می‌رود

  گریه‌هایم

روز را بیدار می‌کند!

فراموشی گرفته‌ام

ولی نه آن‌قدری که

نامِ تو را فراموش کنم.

و به یاد نیاورم که

هیچ آغوشی بویِ مهربانیِ تو را نمی‌دهد!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1 : عنوان پست شعری از محمد انوری ابیوردی : «  ای مردمان بگویید آرامِ جانِ من کو/ راحت‌فزایِ هر کس، محنت رسانِ من کو؟/ جانانِ من سفر کرد با او برفت جانم/ باز آمدم از ایشان  پیداست آنِ من کو؟/ هر کس به خانمانی دارند مهربانی/ من مهربان ندارم، نا مهربانِ من کو...

پی‌نوشت 2: اسم مرا که می‌بری، نفست باز می‌شود.../ پل الوار

پی‌نوشت 3 : کفاره‌ی شراب‌خوری‌هایِ بی حساب/ هشیار درمیانه‌ی مستان نشستن است!/ صائب

پی‌نوشت 4 : صدایم کن، من از معاشرتِ دو قفس می‌آیم. / یداله رویایی

پی‌نوشت 5 : در تداومِ یک ترسِ موروثی و مبهوت از تمامِ این معادلاتِ ناممکن، سکوت کرده‌ام. می‌دانم سکوت، یک اشتباهِ تاریخی‌ست، می‌دانم سکوت، انزوایِ زندگی‌ام است، می‌دانم، و ساکت‌تر از همیشه، با نگاهی تهی، فقط  نگاه می‌کنم. آن‌سوتر نمی‌شناسندم. شاید مُرده باشم./ ولادیمیر مایا کوفسکی

پی‌نوشت 6 :  شُکر که ما سوختیم، سوختن آموختیم/ وز جگر آموختیم، شیوه‌ی سامندری...!/ مولوی

 پی‌نوشت 7 : کجایِ جهان بگذارمَت که زیباتر شود آن‌جا؟ / منوچهر آتشی

پی‌نوشت 8 : من رشته‌ی محبتِ تو پاره می‌کنم/ شاید گِره خورد به تو نزدیک‌تر شوم.../ طالب آملی

پی‌نوشت 9 : با عرض معذرت از دوستان، از این پست به‌بعد دیگر کامنت‌دانی برای همیشه بسته می‌شود! حوصله‌ام از کامنت‌های برخی دوستانِ بی‌کار سر رفته است! اگر دوستان نظری و صحبتی راجع کارهای ارائه شده در این وبلاگ داشتند، می‌توانند به آدرس ایمیلی که در این صفحه ذکر شده است، ایمیل بزنند.

پی‌نوشت 10 :جانم از جمعه‌های دل‌تنگی به لب آمده بود! از صبح جمعه تا آخر شب، ابری بودم! جمعه‌ها را هم کلاس گرفتم، از 8 صبح تا 5 عصر... بعضی شاگردهایَم خیلی مهربانند، بیشتر از حدِ تصور!  آن‌قدر که گاهی به گریه می‌افتم! دلم برای‌شان می‌سوزد وقتی فکر می‌کنم که قرار است تمامِ راه‌هایی که من طی‌کرده‌ام را طی کنند و به جایی هم نرسند!

پی‌نوشت 11:  اگر با «انتظار» کشیدن، کسی نقاش می‌شد، من الان «کمال الملک» بودم! / احمدرضا احمدی

پی‌نوشت 12 " و آخر این‌که: جرمی ندارم بیش از این ‌کز جان وفادارم ترا/ ور قصدِ آزارم کنی، هرگز نیازارم ترا.../ محمد انوری ابیوردی

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 20:44 |  لینک ثابت  

پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390

حالا دیگر فراقی نیست، بگذار باد بیاید...

 

 

روشن‌تر از خاموشی چراغی ندیدم و سخنی به از بی‌سخنی نشنیدم. ساکنِ سرایِ سکوت شدم و صدره‌ی صابری پوشیدم. مرغی گشتم چشم او از یگانگی، پَر او از همیشگی. در هوایِ بی ‌چگونگی می‌پریدم، کاسه‌ای بیاشامیدم که هرگز تا ابد از تشنگی آن سیراب نشدم.

 

بایزید بسطامی

 

سَرم را به باد دادم،

تا برایَت بیاورد،

حالا دیگر نه سَر دارم و نه سودایَت...

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1 : عنوان پست، قسمتی از شعر سید علی صالحی:

دیگر فراقی نیست

حالا بگذار با بیاد

بگذار از قرائتِ محرمانه‌ی نامه‌ها و رویاهامان شاعر شویم

دیدار ما و دیدار کسانی که ما را ندیده‌اند

دیدارِ ما به همان ساعتِ معلوم دل‌نشین

تا دیگر آدمی از یک وداعِ ساده نگرید

تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست!

پی‌نوشت 2: یک اتفاقِ ساده و یک دوستِ خیلی ساده‌تر می‌تواند یک صبحِ دل‌گیرت را بخیر کند! وقتی که یک شبِ بی‌نهایت گُهی را پشت سر گذاشته باشی و دلت خواسته باشد که دست کم کاش یکی بود که بی‌بهانه به او گیر می‌دادی تا دلت خُنک می‌شد. از همان «یک‌هایی» که حتا وقتی سگ می‌شوی باز هم با تو مهربانند و پاچه‌شان را جلو می‌آورند تا گازشان بگیری.

بعد می‌بینی یک دوستِ خوب که هیچ انتظاری از او نداری، کله‌ی سحر می‌آید سرِ راه اداره و هی به زور می‌خواهد از تو سبقت بگیرد و تو پیرو همان حالِ سگی دیشب می‌خواهی حالش را بگیری به قیمت تصادف هم که شده پایت را می‌گذاری روی گاز و راه نمی‌دهی و حتا به خودت زحمت نمی‌دهی یک نیم نگاه به راننده بیندازی که هِر هِر به عصبانیتت می‌خندد.

و بعد می‌بینی که چقدر یک دوستِ ساده می‌تواند خوشحالت کند! خوشحالی که گاهی بهترین کَست از تو دریغ می‌کند! به قول نمی‌دانم که، همین آدم‌ها هستند که دنیا را برای زیستن قابل تحمل می‌کنند!

پی‌نوشت 3 : نمی‌دانم چه اصراری است که گاهی آدم خیلی چیزها دارد و فقط یک چیز ندارد و گیر می‌دهد به همان یک خلاء! و هی فرو می‌رود تویِ آن حفره‌ي خالی و بیرون هم نمی‌آید! این‌ها یعنی این‌که من هم آدمَم و گاهی می‌تواند حالم خیلی بد شود خیلی بد!

پی‌نوشت : باز هم بگویم؟



نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 8:47 |  لینک ثابت  

شنبه بیست و ششم شهریور 1390

من که مُفتم اگرچه ارزان‌تر/ راستی قیمتِ شما چند است؟

 

 

یک نفر باید باشد که به من بگوید: «دیگر مضطرب نباش، تو پیش از این او را از دست داده ای»

رولان بارت

 

دارم به تمامِ آدم‌هایی فکر می‌کنم، که گاهی گمان می‌کردم، هیچ چیز از هیچ چیز نمی‌فهمند!  دارم از خودم خجالت می‌کشم. راستش فکر کنم  دارم از بیراهه بیرون می‌زنم!  نمی‌دانم این‌روزها هر کس که به من می‌رسد، ظاهرِ غرقِ در شادی مرا می‌بیند! انگار کلی انرژی نهفته‌ی درونم می‌ریزد بیرون و اطرافم را غرقِ در شادی می‌کند! حس می‌کنم آدم‌های اطرافم را بیش از هر دوره‌ای از زندگیم دوست دارم.  حتا آنهایی که خواسته و ناخواسته در این سال‌ها باعث آزارم شدند و درکِ این واقعیت که هر لحظه ممکن است هر کدام از این‌ها دیگر نباشند.

 خیلی از همکارانَم می‌گویند: حتمن اتفاق خوبی افتاده است،هیچ‌وقت در این سال‌ها این‌قدر مرا سرحال ندیده‌ بودند! ولی واقعن اتفاقی نیفتاده و همه چیز مثل همیشه است. خجالت نمی‌کشم از این‌که بگویم من با وجود این‌همه انرِژی و شادی، باز خیلی شب‌ها در خودم گریه می‌کنم! (شبِ قرص از وسطِ تیغ، شبِ دار زدن/ شبِ تا صبح، کنار تلفن زار زدن/ شبِ سنگینی یک خواب... کنارِ تختم/ لمسِ لبخندِ تو در طولِ شبِ بدبختم..../ سید مهدی موسوی)

اینجا را دیگر خیلی‌ها می‌خوانند! زمانی این‌جا خلوتِ خوبی بود برای گفتن خیلی حرف‌ها! آدم‌هایِ خاصی می‌آمدند و این‌جا را می‌خواندند و می‌رفتند! ولی الان دیگر نه. خیلی‌ها می‌آیند و می‌روند. بعضی‌ها بخاطر شعر، بعضی‌ها  بخاطر این‌که اثری از گذشته‌شان ببینند، بعضی‌ها بخاطر فضولی( ببخشید از سَرِ کنجکاوی)، بعضی‌ها بخاطر عشق – واقعن خود ِ عشق-  بعضی‌ها بخاطر برداشتن مطلب و پر کردن وبلاگ یا سایت‌شان و...

من آمار بازدیدکنندگانِ وبلاگم را هر روز مرور می‌کنم و بعضی‌های‌شان را واقعن می‌شناسم! دوستی که از آن سرِ دنیا هنوز هم که هنوز است به من لطف دارد و مي‌آید و اینجار ا می‌خواند! یا حتا دوستی که نمی‌تواند آدرس وبلاگ مرا به لیستش اضافه کند و روزی چند بار اسمم را سرچ می‌‌کند و به اینجا می‌رسد!

این‌ها یعنی این‌که من هنوز هستم، برای خیلی‌ها! حتا برای آنهایی که با تفکراتِ عجیب و غریب و ترس‌ها و توهماتِ  کودکانه، مرا از بعضی دوستی‌ها خط زدند و فکر کردند که این‌همه خوشبختیِ یک‌جا برای یک آدم دیگر خیلی زیادی است! من در مقابلِ خیلی چیزها سکوت می‌کنم و خودم را می‌زنم به کوچه‌ی علی چپ! ( آخر کوچه‌ی علی‌چپ به کوچه‌ی ما راه دارد! ) یعنی که تو دوستِ خوب و دل‌سوزِِ من هستی! یعنی این‌که هر چه دوست داری از مهربانی‌ها و خیرخواهی‌هایت برایَم سخنرانی کن! وای که تو چقدر خوبی! ولی لطفن گمان نکن آن‌ یک‌نفری که نفهمید، من بودم!

من پوستم کلفت شده است حتا کلفت‌تر از پوست کرگدن! من خوشم! با تمام دیوانه بازی‌هایم خوشم و به گمانم کمی هم خوشبخت! - البته اگر به قولِ نمی‌دانم که، خوشبختی را عبارت از مجموعه‌ی بدبختی‌هایی بدانیم که هنوز سَرمان نیامده است!-  در این‌صورت می‌شود اسم مرا هم به لیست اضافه کرد.

به‌قول نیچه: « آن‌چه که آدمی را والا می‌کند، مدت احساس‌های والا در اوست و نه شدت آنها!» و من همیشه به این اصل اعتقاد داشته‌ام و تا توانسته‌ام برای روابط و علاقه‌ام تا جایی که برایم مقدور بوده، هزینه کرده‌ام. حالا هر کس می‌تواند اسمش را هر چه که می‌خواهد بگذارد! می‌تواند بگذارد به حسابِ احساسی بودن و به‌قول دوستی « ساده بودن» من! و این‌که این ویژگیِ من، باعث سوء استفاده خیلی‌ها بشود! که به‌نظر من کسی که می‌خواهد از محبت دیگران سوءاستفاده کند در حقیقت دارد از خودش سوء استفاده می‌کند! من به این آدم‌ها می‌خندم آن‌هم از نوعِ  تلخند!

خیلی از علف‌های هرز زیرِ پایم، درخت شده‌اند و سایه‌شان را دریغ کرده‌اند! و خیلی‌ها هم به پایم نشستند تا سبز شوم، من از هیچ چیز و هیچ کس گله‌ای ندارم. یعنی دیگر ندارم. و از همه ممنونم، چه  از کسانی که باعث شدند که خیلی روزهایِ زندگیم غرق شادی شود و احساسِ فوق‌العاده‌ای نسبت به خودم داشته باشم، و چه از کسانی که بعضی‌وقت‌ها لحظاتِ وحشتناکی برایم ساختند و موجب شدند حسِ انزجارِ از خود را تجربه کنم.

من دیگر آن‌قدرها تحت تاثیر غم‌ها و شادی‌هایِ بزرگ نیستم. چون هر دوی‌ِ این حس‌ها موقتی‌اند و در حالِ رفت و آمد!  من  بینِ این آدم‌ها و این حس‌ها زندگی کرده‌ام، بارها مُرده‌ام و دوباره زنده شده‌ام تا خودم را جمع و جور کنم و از نو شروع کنم و خیلی زجر کشیده‌ام تا بتوانم خودِ خودم باشم. تا خود واقعی‌ام باشم. من خیلی چیزها و خیلی کس‌ها را برای این «خود» بودن از دست داده‌ام!

فحش دادم به تو از عقل... نه از بدمستی/ مست کردم به فراموشیِ «بارِ هستی»/ از گذشتِ شبِ تو تا به هنوزم آمد/ مست کردم که نفهمم چه به روزم آمد/ سید مهدی موسوی

پی‌نوشت1 : من از مهرماه دوباره دانشجو می‌شوم! ادبیات انگلیسی، رشته‌ای که سال‌ها آرزویش را داشتم و نمی‌دانم چرا همه‌اش معطل می‌کردم! سرم پُر از حس‌هایِ خوب سالیان دوری است که تازه دانشگاه قبول شده بودم، دلم بویِ کاغذ می‌خواهد بویِ دفتر و کتاب! فکر کنم تجربه‌ی جالبی باشد تویِ یک دانشگاه، هم دانشجو باشی و هم مدرس! دو تا نقش متفاوت در یک محیط.

پی‌نوشت 3 : هنوز مرا می‌شناسی؟ « به زنی سَرد شده در دلِ تابستانت/ به زنی رقص کنان در وسطِ بارانت/ به زنی خسته از این آمدن و رفتن‌ها/به زنی بیشتر از... بیشتر از تو تنها!/ سید مهدی موسوی

پی‌نوشت 4: از ماه بعد، دیگر تمام بعدازظهرهایم هم پُر است، درست مثلِ دلم! ولی من مثل خیلی‌ها نیستم که مشغله‌هایم مرا از دوست داشتن باز دارد، هستم؟ باور کن نسل آدم‌هایی شبیه من دارد منقرض می‌شود!

پی‌نوشت 4 : فقط کارهایِ جسورانه به حساب ‌می‌ایند/ اسکاول شین

پی‌نوشت 5 : دارم فکر می‌کنم، که فقط یک لبخند، چقدر می‌تواند، حالِ آدم را خوب کند. / مثل دیوانه زل زدم به خودم/ گریه‌هایم شبیه لبخند است/ چقدر شب رسیده تا مغزم/ چقدر روزهای ما گَند است/ من که مُفتم اگرچه ارزان‌تر/ راستی قیمتِ شما چند است؟ / سید مهدی موسوی

پی‌نوشت6 : در شگفتم از آدم‌هایی که بیش از نیمی از عمر طبیعی‌شان را سپری کرده‌اند و هنوز تصور مي‌کنند که دوست‌داشتن یعنی این‌که طرفِ مقابل بخاطر تو از تمام عقایدش دست بکشد و تمام و کمال با فکرِ تو زندگی کند! درست فهمیدی با تو هستم! به خودت بیا، داری پیر می‌شوی تویِ این توهم! این‌همه که باختی بَسَت نبود؟

پی‌نوشت 7 : روزتان خوش

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 12:33 |  لینک ثابت  

سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390

لطفن،تیغ را از گلویَم بردار!

 

روزي ابوبکر واسطی به تیمارستانی رفت و دیوانه‌ای را دید که های و هوی می‌کرد و نعره می‌زد. گفت: با این بندهایِ گران که بر پایِ تو نهاده‌اند، چه جایِ نشاط است؟ گفت: ای غافل، بند بر پایِ من است نه بر دلِ من!

 تذکرة‌الاولیا، عطار نیشابوری

 

لطفن،

 تیغ را از گلویَم بردار،

من، پیش‌تر از تمامِ چاقوها

بریده‌‌ام!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1 : گر تو خواهی که بجویی دلم، امروز بجوی/ ورنه بسیار بجویی و نیابی بازم! / سعدی

پی‌نوشت 2 : این غزلِ فرخی یزدی را خیلی دوست دارم:

شب چو در بستم و مست از می‌ِ نابش کردم/ ماه اگر حلقه به در کوفت، جوابش کردم

دیدی آن تَرکِ ختا دشمنِ جان بود مرا/ اگر چه عمری به خطا، دوست خطابَش کردم

منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانه‌ی چشم/ آن‌قدر گریه نمودم که خرابَش کردم

شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع/ آتشی در دلش افکندم و آبَش کردم

غرقِ خون بود و نمی‌خفت زِ حسرت، فرهاد/ خواندم افسانه‌ی شیرین و به خوابَش کردم

دل که خونابه‌ی غم بود و جگر گوشه‌ی دهر/ بر سَرِ آتشِ جور تو کبابَش کردم

زندگی کردنِ من مَردنِ تدریجی بود/ آن‌چه جان کَند تنم، عمر حسابَش کردم.

پی‌نوشت 4 : این‌روزها... این‌روزها بدجور بی‌رحَمَند/ این‌ «هیچ‌کس»‌هایی که دردت را نمی‌فهند! / سید مهدی موسوی

پی‌نوشت 3 : حرفی بزن!

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 12:54 |  لینک ثابت  

شنبه نوزدهم شهریور 1390

سَرِ من گرمِ سر به داری‌هاست/ خاک من غیرتِ علف دارد/سگِ باغِ درختِ مرده‌ی من/ به بهار شما شرف دارد..

 

بر ما درِ وصل بسته می‌دارد دوست

دل را به فراق خسته می‌دارد دوست

من بعد من و شکستگی در دوست

چون دوست، دلِ شکسته می‌دارد دوست

 

ابوالسعید ابوالخیر

 

 

قلبم، وصله ي ناجوري‌ست

كه به سينه ام سنجاق كرده ام!

هيچ كس وصله هاي زير پيراهن‌‌َم را نمی‌بیند!

پیراهنی که جز برایِ عشق

از تَنم کَنده نمی‌شود!

من زودتر از تو

از خودم بُریده بودم

از خودی که

هیچ وقت زیرِ قولش نمی‌زد

و سر قرارهایَش می‌ایستاد،

تا علف‌هایِ زیر پایَش

درخت می‌شدند

و سایه‌شان را دریغ می‌کردند.

.

.

.

دیگر سَرِ هیچ قراری نمی‌ایستم،

هر چه دوست دارید، بوق بزنید!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1 :شاید فراموشت شدم، شاید دلت تنگه برام/ شاید بیداری مثلِ من به فکر اون خاطره‌ها/ شاید تو هم شب که می شه می‌ری به سمت جاده ها/ بگو تو هم خسته شدی مثل من از فاصله‌ها/ با هر قدم برداشتَنت فاصله بین ‌مون نشست/ لحظه‌ای که بستی درو، شنیدی قلبِ من شکست/ یادت می‌یاد که من کی‌ام؟ همون که می‌میره برات/ همونی که دل نداره برگی بیفته سر رات...  از اینجا دانلود کنید.

پی‌نوشت 2: عنوانِ پست از علی‌اکبر یاغی تبار

پی‌نوشت 3: دارد دیر می‌شود!

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 11:22 |  لینک ثابت  

جمعه هجدهم شهریور 1390

مگر مرگ، دهانم را بگیرد که نگویم دوستت دارم!

 

 

غرض از هجر، گرت شادی دشمن بوده‌ست

دشمنم، شاد شد و سخت بیاسود، بیا...

 

کلیات شمس

 

 

به روزگار «تَن» دادم،

به تقدیر «تَن» دادم،

به تو «دل» دادم ولی!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1 : تا شب نشده/ خورشید را لای موهایت می‌گذارم و /عاشق می‌شوم/ فردا/ برای گفتن دوستت دارم/ دیر است! /جلیل صفربیگی

پی‌نوشت ۲:  به سلامتی‌ات! لاجرعه به سلامتی‌ات، که امروز هم نیامدی‌! / فردا روز هم نمی‌آیی!

پی‌نوشت ۳: در این زمان که خمارم مطیع من می باش/ چو مست گشتم از آن پس به اختیار توام!/.../ بگو به ساغرش ای کف تو گر سوار منی/ عجب تر این که در این لحظه من سوار توام!/ مولوی

پی‌نوشت 4 : عنوان پست از جلیل صفربیگی

پی‌نوشت ۵ : منیره حسینی با مجموعه شعر « بی‌حواس‌ترین زن دنیا» از آن دسته شاعرانی است که فقط در «کلمه» شاعر نیستند. تا آخر شعرها‌يِ شان شاعر می‌مانند. با هم  شعری از این مجموعه می‌خوانیم:

 

به بهانه‌ی کتاب‌هایَت با من تماس بگیر

به بهانه‌ی فیلم‌هایی که از خانه‌ات برداشته‌ام

به بهانه‌ی شعرهایی که  برایَم نخوانده‌ای

با من تماس بگیر

به بهانه‌ی بهانه‌هایی که نداری

 

باید دلِ پُرم را بالا بیاورم

تا بعد از آن کمی بخوابم

بخندم

قدم بزنم

اصلن در این آفتابِ داغ دلم خنک بشود

 

با من تماس بگیر

که باورش سخت است

آن مرد

پیش از آن‌که

جمله‌های دهانم را با فحش‌هایی آبدار

سد راهَش کنم

می‌دانست

خداحافظی

تنها قایقی‌ست که آرام برش می‌گرداند

-می‌دانست

باید برای ابد خداحافظی کند-

 

 

لعنت به من

که به خاطرِ تو

دست و بالِ دهانم را محکم بسته‌ام.

 

لعنتی با من تماس بگیر

درست لحظه‌ای

که پنجره را با دستمالی جیغ می‌کشم

کثیف

کثیف

کثیف!

 

منیره حسینی

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 11:30 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم شهریور 1390

مرا از قیدِ مذهب‌ها برون آوَرْد عشقِ ‌او/ که چون خورشید طالع شد نهان گردند کوکب‌ها!

 

دل جایِ تو شد و گرنه پُر خون کُنمش

در دیده توئی و گرنه جیحون کُنمش

امیدِ وصالِ توست جان را ورنه

از تَن به هزار حیله بیرون کُنمش

 

ابوالسعید ابوالخیر

 

 

نگرانِ آغوشِ خالی‌ام نباش
که با یک بغلِ خاطره پُر می‌شود!
نگرانِ تنهایی تخت‌خوابِ تک نفره‌ی من هم نباش،
گنجایشِ تمامِ تنهایی‌‌های رویِ زمین را دارد
چه برسد به تنهاییِ کوچکِ من!

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1 :دل گیرِ دل‌گیرم، مرا مگذار و مگذر / از غصه می‌میرم مرا مگذار و مگذر! تصنیف را از این جا دانلود کنید.

پی‌نوشت 2 : تمنایِ وصالم نیست عشقِ من مگیر از من/ به دردت خو گرفتم نیستم دربندِ درمانت!/ شهریار

پی‌نوشت 3 : عاشق شهریورم! دوست داشتنی‌ترین وقتِ سال است. هوا دارد سرد می‌شود، دارم می‌خزم تویِ خودم.  یادش بخیر پارسال این‌موقع چقدر امید داشتم. تازه دفاع کرده بودم و فکر می‌کردم قرار است کلی کار انجام دهم. پاییزش از تمامِ سال‌ها رنگی‌تر بود. ولی حالا؟ یک رنگ بیشتر نمی‌بینم. ولی باز هم شکر! اوضاع می‌توانست بدتر از این‌ها هم باشد.

پی‌نوشت 4 : عشق، یک سینه و هفتاد و دو سر می‌خواهد/ بچه بازی‌ست مگر؟ عشق جگر می‌خواهد!

پی‌نوشت 5: عنوانِ پست از صائب تبریزی

پی‌نوشت 6 : دیشب یک جمله‌ای توی فیس بوک خواندم که هر چه سرچ کردم؛ نتوانستم نویسنده‌اش را بیابم، نوشته بود: وقتی زنی دیوانه‌وار با تو بحث می‌کند، خوشحال باش؛ وقتی زن سکوت می‌کند، نشانه‌ی پایان توست!  واقعن؟

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 12:18 |  لینک ثابت  

جمعه یازدهم شهریور 1390

درد است که آدمی را رهبر است!

 

درد است که آدمی را رهبر است، در هر کاری که هست. تا او را دردِ آن کار و هوس و عشقِ آن کار در درون نخیزد او قصدِ  آن کار نکند و آن کار؛  بی درد، او را میسر نشود... تن همچون مریم است و هر یکی عیسی داریم. اگر ما را درد پیدا شود، عیسایِ ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که آمد به اصلِ خود بپیوندد، الا ما محروم مانیم و  از وی بی بهره!

 

فیه مافیه،مولوی

 

مرا زیاد ببخش

ترا خیلی بخشیدم،

آن‌قدر

که چیزی از تو برایم باقی نماند!

 

پی‌نوشت 1: وقتی به اسقبالت نمی‌آیند، معنی‌اش آن نیست که تو نیامده‌ای!/ نائیرا هامبار سومیان/ نتیجه‌ی اخلاقی: هیچ وقت کله شقی نکنید! حداقل به یک نفر خبر دهید که دارید بر می‌گردید مخصوصن وقتی گروهی سفر می‌روید و به دلیل مشکلات کاری تنها برمی‌گردید! این‌قدر بد است پشتِ آن شیشه‌های فرودگاه کسی منتظرِ آدم نباشد! از فرودگاه امام خمینی خیلی بدم می آید.

پی‌نوشت 2: این‌قدر خوب است 9 روزِ تمام تلفن نداشته باشی! خیالَت راحت است منتظرِ هیچ تلفنی و پیغامی نیستی!  لازم نیست وقتی پیغامی به تو می‌رسد با امید بازش کنی و بعد بر پدر مخابرات لعنت بفرستی که این‌همه اس ام اس تبلیغاتی به درد نخور می‌فرستد! فقط بَدیَش این است که وقتی می‌رسی، می بینی همه رفته‌اند مسافرت و کسی خانه نیست! ولی دروغ چرا دلم خیلی برای مامان تنگ شده بود وقتی داشتم گوشی را روشن می کردم که زنگ بزنم، دستم می‌لرزید و بلافاصله از آن طرف گوشی توپید که از این به بعد مسافرت بدونِ تلفنِ همراه ممنوع است!

پی‌نوشت 3: یه چیزی بگم؟ تو رو با دنیا عوض نمی‌کنم! از اینجا دانلود کنید

پی‌نوشت 4 : چند شعر کوتاه  مرا در نشریه لیچار بخوانید.

پی‌نوشت 5: عجب غروبِ جمعه‌ای است! کل لذتِ مسافرت را از سرت می‌‌پَراند! یادت می‌افتد که باز باید این غروبِ جمعه‌های بی امید را تحمل کنی!

پی‌نوشت 6: راست گفته‌اند! یک ذره امید هم آدم را زنده نگه می‌دارد!

پی‌نوشت 7 : تنهایی شعری از دریتا کمو ترجمه محسن آزرم: درست مثلِ تنهایی من است! شاید شبیه تنهایی شما هم باشد‍ پس بخوانید.

 

تنهایی، تلفنی‌ست که زنگ می‌زند مدام

صدای غریبه‌ای‌ست که سراغِ دیگری را می‌گیرد از من

یک‌شنبه‌ی سوت و کوری‌ست که آسمانِ ابری‌اش ذره‌ای آفتاب ندارد

حرف‌های بی‌ربطی‌ست که سر می‌برد حوصله‌ام را

 

تنهایی زُل زدن از پشتِ شیشه‌ای‌ست که به شب می‌رسد

فکر کردن به خیابانی‌ست که آدم‌هایَش، قدم‌زدن را دوست می‌دارند

آدم‌هایی که به خانه می‌روند و رویِ تخت می‌خوابند و چشم‌های‌شان را می‌بندند ولی خواب نمی‌بینند

آدم‌هایی که گرمایِ اتاق را تاب نمی‌آورند و نیمه شب از خانه بیرون می‌زنند.

 

تنهایی دل سپردن به کسی‌ست که دوستَت نمی‌داردتنهایی

کسی که برایِ تو گل نمی‌خَرَد هیچ وقت

کسی که برایَش مهم نیست روز را از پشتِ شیشه‌های اتاقت می‌بینی هر روز

 

تنهایی اضافه بودن است در خانه‌ای که تلفن هیچ‌وقت با تو کار ندارد

خانه‌ای که هیچ وقت ترا نمی‌شناسد انگار

خانه‌ای که برایِ تو در اتاقِ کوچکی خلاصه شده است.

 

تنهایی، خاطره‌است که عذابَت می‌دهد هر روز

خاطره‌ای که هجوم می‌آوَرَد، وقتی چشم‌ها را می‌بندی

 

تنهایی عقربه‌هایِ ساعتی‌ست که تکان نخورده‌اند وقتی چشم باز می‌کنی

 تنهایی انتظار کشیدن توست وقتی تو نیستی

وقتی تو رفته‌ای از این خانه

وقتی تلفن زنگ می‌زند اما غریبه‌ای سراغِ دیگری را می‌گیرد

وقتی در این شیشه‌ای که به شب می‌رسد، خودت را می‌بینی هر شب!

 

 شعر ازدریتا کُمو ترجمه محسن آزرم

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 22:59 |  لینک ثابت  

چهارشنبه دوم شهریور 1390

این سوتِ آخر است و غریبانه می رور/ تنهاترین مسافرِ تو از دیارِ تو!

 

هوایَت را تویِ چمدانم جا دادم،

حالا در هر هوایی که می‌خواهی نفس بکش...

پی‌نوشت 1 : فائزه اس ام اس زده بود، غم‌هایَت را همین جا بگذار و برو. قول می‌دهم تا برگردی مواظب‌شان باشم. ولی غم تنها چیزی است که هیچ وقت جا نمی‌ماند و همیشه چند قدم جلوتر از آدم پیش می‌رود.

پی‌نوشت 2 : آه از سَر من پوست بِکَندی ای عشق/ اندر عجبم مگر  که سَلاخی تو؟

پی‌نوشت 3 : هر کس که می‌رود آدم را به خدا می‌سپارد. دلم به حالِ خدا می‌سوزد! هیچ کس تا حالا خدا را به کسی نسپرده است.

پی‌نوشت 4: عنوان پست از محمد علی بهمنی... یادش بخیر چقدر دهه‌ی هفتاد این غزل را زمزمه می‌کردیم.

پی‌نوشت 5 :نمی‌گویم

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 20:29 |  لینک ثابت  

پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390

در تلاشِ سوختن چون کاغذِ آتش‌زده/ داغ‌های سینه‌ام با هم به جنگ افتاده‌اند!

 

 

من، گورم را گم کردم،

لطفن گورِ دیگری برایَم بِکَن!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت1  : از دشمنان برند شکایت به دوستان / چون دوست، دشمن است شکایت کجا بریم؟ / سعدی

پی‌نوشت 2 : عنوانِ پست از سلیم تهرانی

پی‌نوشت 3 : در گِل بمانده پایِ دل، جان می‌دهم چه جایِ دل/ از آتشِ سودایِ دل، ای وایِ دل ای وایِ ما! از اینجا دانلود کنید.

پی‌نوشت 4 : گفتم ای عشق، من از چیزِ دگر می‌ترسم/ گفت آن چیزِ دگر نیست، دگر هیچ مگو! / مولوی

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 8:41 |  لینک ثابت  

چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390

چه بی تابانه می خواهَمت ای دوریَت آزمون تلخ زنده بگوری!

 

گفتند: چرا محبت را  به بلا مقرون کردند؟

گفت: تا هر سفله‌ای دعوی محبت نکند!

 

تذکرة اولیاء، عطار نیشابوری

 

(1)

از چَشمت افتادم،

درست زیر پایِ عابری که داشت،

از خودش می‌گذشت!

 

(2)

دستت را رو کن،

نترس

پوچ هم که باشد،

توی دستِ تو،  گُل می‌شود!

 

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1: عنوانِ پست، احمد شاملو

پی‌نوشت 2: خوب‌رویانِ جفا پیشه، وفا نیز کنند؟/ به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند؟/ سعدی

پی‌نوشت 3:  دوریَت را به چله نشستم، گیرم که پیراهنِ عزا از تن بیرون کنم، با دلِ عزادارم چه کنم؟

پی‌نوشت 4: همین!

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 10:35 |  لینک ثابت  

دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390

شب‌هایِ هجر را گذراندیم و زنده‌ایم/ ما را به سخت جانیِ خود این گمان نبود!

 

 

نقل است که درویشی آواز می‌داد که « اگر مرا دو گرده نان بدهند، کارم راست می‌شود» شبلی گفت: خوشا به  حالِ تو که با دو گرده نان کارت راست می‌شود. مرا هر شبانگاه دو جهان در کنار هم می‌گذارند و کارم بر نمی‌آید!

 

تذکره‌الاولیا

 

 

داری کلمه می‌شوی

 داری شعر می‌شوی

 داری از دست می‌روی،

لطفن خودت را نجات بده!

هیچ شعری را به اندازه‌ی تو دوست نخواهم داشت!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1: عنوان پست، تک بیتی از شکیبی اصفهانی است.

پی‌نوشت 2:این‌روزها گاهی از آدم‌هایی خوشم می‌آید که زمانی به شدت از آنها دوری می‌کردم. این‌ها علائم خوبی‌ست! من دارم آدم می‌شوم؟! زمانی اصلن خیالِ آدم شدن نداشتم! نه این‌که الان خیالَش را دارم! مجبورم می‌فهمی؟ مجبورم!

پی نوشت 3: من خوب نیستم ولی تو خوب باش!

 

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 10:26 |  لینک ثابت  

شنبه بیست و دوم مرداد 1390

ماییم و خزانی و دلِ بی بر و باری/ گورِ پدرِ باغ و بهاری که تو داری!

 

 

كارم از دارو و درمان در گذشت

کارِ من از کفر و ایمان درگذشت

 

کفرِمن، ایمانِ من از عشق اوست

آتشی در جانِ من از عشق اوست

 

گر ندارم من در این اندوه، کس

همدمَم در عشقِ او،اندوه، بس!

 

عطار نیشابوری، منطق الطیر

 

(1)

هزار راه،

برای رسیدنِ به خدا هست،

ولی یک راه، برای رسیدن به تو نیست!

 

(2)

راهِ راست،

همانی بود

که تو برایِ همیشه از آن رفتی،

همین است که دیگر

به صراطِ تو مستقیم نیستم!

هی تنهایی‌ام را گز نکن!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت1: آورده اند؛ در آن هنگام که  حسین منصور حلاج را سنگسار می کردند، هر کسی سنگی می انداخت. شبلی موافقت را گِلی انداخت. حسین بن منصور آهی کرد، گفتند: ز همه سنگ ننالیدی،از گِلی نالیدن چراست؟ گفت: « از آن‌که، آن‌ها نمی دانند و معذورند، از او سختم می آید که می داند و  نباید انداخت و باز می اندازد. «پس دستش جدا کردند،خنده ای بزد! گفتند خنده چیست؟! گفت:«دست از آدمی بسته، باز کردن آسان است، مرد آن است که دست صفات- که کلاه همت از تارک عرش در می‌کشد- قطع کند.» پس پایش ببُریدند تبسمی کرد گفت: «بدین پای سفر خاکی می‌کردم، قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند، اگر توانید آن قدم را ببُرید

پی‌نوشت2: عنوانِ پست مطلع غزلی از علی اکبر یاغی تبار است!

پی‌نوشت 3: دیشب خوابِ عجبیی می‌دیدم! سر از جایی در آورده بودم که نباید! و به حالی بودم که نشاید! هر چند خواب‌هایِ من تعبیر ندارند درست مثل بیداری‌هایم!

پی‌نوشت 4: خوبم، دیگر دلهره‌ی نبودنت تمام شده! چون دیگر نیستی! همیشه فکر هر اتفاق از روبرو شدن با آن سخت‌تر است! سپردمت به آنهایی که نباید! من جنگجویِ خوبی نبودم! ببخش که زود شکست خوردم!

پی‌نوشت 5: به گمانم این‌جا، همان جایی‌‌ست که اخوان می‌گوید: «رسیده‌ایم من و نوبتم به آخرِ خط/ نگاه دار، جوان‌ها بگو سوار شوند!»

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 9:56 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه شانزدهم مرداد 1390

دق که ندانی که چیست! گرفتم دق که ندانی تو خانم زیبا!

 

باز آی که تا به خود نیازم بینی/بیداری شب‌هایِ درازم بینی/نی نی غلطم که خود فراقِ تو مرا/کی زنده رها کند که بازم بینی؟

«مولوی»

 

 

دسته گلی بودی،

که به آبَت دادم!

حالا، هر که می‌خواهد،

تو را از آب بگیرد!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1: چطور می‌شود که گاهی آدم فکر می‌کند، همه‌ی بیداریَش خواب است؟ مرا بیدار کن!  

پی‌نوشت 2: هر روز دلم در غمِ تو زارتر است / از من، دلِ بی‌رحمِ تو بیزارتر است/ بگذاشتیم غمِ تو نگذاشت مرا/

حقا که غمت از تو وفادارتر است! مولوی

پی‌نوشت3:  عنوان پست، شعری از رضا براهنی است که این‌روزها ورد زبانِ من است:

دق که ندانی که چیست گرفتم دق که ندانی تو خانمِ زیبا

حالِ تمامَم از آنِ تو بادا اگرچه ندارم خانه در این‌جا خانه در آن‌جا

سر  که ندارم که طشت بیاری که سَر دهمت سَر

با توام ایرانه، خانم زیبا!

پی‌نوشت4: باد ما را خواهد برد؟

 

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 11:18 |  لینک ثابت  

پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390

آن خطِ سوم منم!

 

 

آن خطاط

سه گونه خط نوشتي؛

يكي او خواندي لاغير،

يكي را، هم او خواندي هم غير،

يكي، نه او خواندي نه غير او،

آن خطِ سوم منم!»

 

از مقالات شمس تبريزي

 

و اين كه:

 

(1)

به تو «پا» دادم

 از من سفر کنی،

به من «دست» بده

 از زندگی بیاویزم!

 

(2)

سایه‌ام  به دنبالم

نمی‌آید،

آن وقت توقع دارم،  تو بیایی!

 

(3)

کفش‌هایَم را جفت کن،

دارم از تو می‌روم!

 

نسترن وثوقی

 

  

پی‌نوشت1: «هر کس درد را به شیوه‌ی خودش حس می‌کند و هر کس زخم‌های خاص خودش را دارد. بنابراین من هم مثل همه دغدغه‌ی انصاف و عدالت را دارم. اما آن‌چه بیشتر مایه‌ی انزجارم می‌شود، آدم‌هایی هستند که قوه‌ی تخیل ندارند، همان جور آدم‌هایی که تی. اس. الیوت به آنها می‌گوید: «انسان پوک» آنهایی که فقدان تخیل را با چیزِ بی‌جانی مثل پَرِ کاه پُر می‌کنند و از کار خودشان بی‌خبرند، ادم‌های بی‌عاطفه‌ای که خرواری کلمه‌ی تو خالی نثارت می‌کنند و می‌کوشند ترا به کاری که نمی‌خواهی وادارند.»

هاروکی موراکامی «کافکا در کرانه»

 

پی‌نوشت2: هیچ حسِ خاصی به اعداد ندارم! و هیچ اعتقادی هم! ولی به طرز ناامیدانه‌ای از سیزدهم مرداد بیزارم! دو اتفاق بد برایم در این روز افتاده ! سیزدهم مرداد 79  و 89! اولی که با هزار بدبختی و غرامتِ روحی و جسمی جبران شد! ولی دومی که ناشی از یک سوءتفاهم احمقانه بود تا ابد جبران نمی‌شود! امروز بد جوری تاریکَم!

 

پی‌نوشت3 : باید به حال این جماعت گریست! بخوانید غفلت میراث فرهنگی و شهرداری زنجان! سرانجام تلخ خانه بزرگ ترین غزل سرای معاصر

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 10:55 |  لینک ثابت  

پنجشنبه ششم مرداد 1390

روزِ وصلم قرارِ دیدن نیست/ شبِ هجرانم آرمیدن نیست...

 

(1)

سوختم،

بي هيچ خاكستري!

وگرنه آن‌را هم

به باد می‌دادی.

 

(2)

دلت را به من گرم کن،

شبیهِ خاکِ مرده‌ای هستم،

که هیچ وقت سرد نمی‌شود!

 

(3)

سنگ‌هایی را که جلوی پایَم انداختی،

برداشتم،

سنگِ تازه‌ای پیدا کن.

 

(4)سرسختم،

سرم به هر سنگیِ که می‌خورد،

نمی‌شکند!

 

(5)

مثل اتفاقِ ساده‌ای بودم،

که از سرت افتادم!

 

(6)

 به هر جا می‌خواهی، برو

به هیچ جا نمی‌رسی!

همین جا در دلم می‌مانی!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت1: در واپسین روزهای تیر، همسرِ دوست و هم‌دانشگاهی سابقم  مژگان جمشیدی ( دیده‌بان محیط زیست ایران)، مهندس یاسر انصاری - مدیر پایگاه خبری سبزپرس و دبیر کانون عالی گسترش فضای سبز و حفظ محیط زیست- به طرز غیر منتظره‌ای در اثر سکته‌ی قلبی در گذشت. حادثه آن‌قدر غم‌انگیز است که در کلمه و واژه نمی‌گنجد! این مصیبت را به مژگان و جامعه‌ی محیط زیست ایران تسلیت می‌گویم. با این‌که دردی را دوا نمی‌کند. از خدا برایشَ صبر بی‌نهایت می‌طلبم! از آن صبرهایی که به بنده‌های خوبَش می‌دهد و من نمی‌دانم اصلن از چه جنسی‌ست.

پی‌نوشت2: هیچ چیزی در دنیا نیست، که حریف دل‌تنگی آدم شود! هیچ چیز.

پی‌نوشت3: عنوانِ پست غزلی از سعدی است، دوستش دارم... شما هم بخوانید:

 

روزِ وصلم، قرارِ دیدن نیست

شبِ هجرانم، آرمیدن نیست.

 

طاقتِ سَر بُریدنم باشد

با حبیبم، سَرِ بُریدن نیست!

 

مطرب از دستِ من به جان آمد

که مرا طاقتِ شنیدن نیست

 

دستِ بیچاره چون به جان نرسد

چاره جز پیرهن دریدن نیست

 

ما خود افتادگانِ مسکینیم

حاجتِ دام گستریدن نیست

 

دست در خونِ عاشقان داری

حاجتِ تیغ بَر کشیدن نیست

 

با خداوندگاری افتادم

کش سَرِ بنده پَروریدن نیست

 

گفتم ای بوستان روحانی

دیدنِ میوه چون گزیدن نیست

 

گفت: سعدی خیالِ خیره مبند

سیبِ سیمین برای چیدن نیست!

 

پی‌نوشت 4: این ترانه‌ی مهرنوش را هم خیلی دوست دارم... این‌روزها با لحظه‌هایم همراه است. از اینجا دانلود کنید.

پی‌نوشت 5: خوش باشید!

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 14:0 |  لینک ثابت  

دوشنبه سوم مرداد 1390

از درد همیشه من دوا می بینم!

 

 

غریب، نَه آن است که تَن‌اش در این جهان، غریب است، غریب آن است که دلَش در تَن، غریب بُُوَد و سرش در دل، غریب بُود! غریب آن بُوَد که در هفت آسمان و زمین هیچ با وِی یک تار ِمویی نَبُوَد، من نگویم که غریبم.من آنم که با زمانه نسازم و زمانه با من!

 «ابوالحسن خرقانی»

 

از من دست نکش،

من هنوز در دسترس توام!

دست، دست نکن،

دارم از دست می‌روم!

 

پی‌نوشت1: امروز ساعت شش و نیم صبح، نزدیک پمپِ بنزین، یک دفعه یادم افتاد که نمی‌دانم باک بنزین ماشین و باک گاز  کدام سمتِ هستند! با بغض پیاده شدم و وارسی کردم! و یادم افتاد که من اصلن جز تو حواسم به هیچ چیز نبوده! و گریه‌ام گرفت! نزدیک بود بزنم زیر گریه، که یادم افتاد تو چقدر از گریه‌کردن بدت می‌آید! آن‌‌هم توی پمپ بنزین وسط کلی سبیل کلفت! ولی از اعصاب گلوگاهم  تا فکم، چنان از شدت بغض درد گرفته بود، که دلم می‌خاست داد بزنم، و چنان بغضم را فرو بلعیدم، که نزدیک بود خفه شوم!

تا از تو جدا شده‌ست آغوش، مرا/ از گریه کسی ندیده، خاموش، مرا/ در جان و دل و دیده فراموش نِه‌ای/ از بهر خدا مکن فراموش، مرا! « مولوی»

پی‌نوشت 2: بعضی وقت‌ها آدم خیلی دیر می‌فهمد که بعضی چیزها و بعضی کس‌ها را چقدر دوست داشته!

پی‌نوشت3: با این حال: از درد، همیشه من دوا می‌بینم/ در قهر و جفا، لطف و وفا می‌بینم/ در صحنِ زمین به زیر نُه طاقِ فلک/  بر هر که نظر کنم ترا می‌‌بینم. «مولوی»

پی‌نوشت 4: سلام!

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 23:10 |  لینک ثابت  

یکشنبه نوزدهم تیر 1390

در فریب وعده ی امید روزم شد سیاه/ رنج هر نوامیدی از امیدواری می کشم!

 

 

در زندگی زخم‌هایی هست که هیچ وقت خوب نمی‌شوند! بله آقای صادق هدایت، ماجرا از این قراره!

 

پی نوشت: شاعر شعری که در عنوان پست آوردم، نمی دونم کیه! گرچه شرح حال منه! هر کی می دونه لطفن به من هم بگه. بیزارم از این که حتا کلمه‌ای از کسی بدون ذکر منبع بنویسم!

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 12:47 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم تیر 1390

یک شب به چشم های تو ایمان می آورم...

 

 

داشتم سقوط می‌کردم، با سر توی تاریکی غلیظ! از آن بالا یک جفت چشم نگاهم می‌کردند به‌نظرم چشم‌های تو بودند! برگشته بودم به کودکی! همان سال‌هایی که یک ایوان توی خانه‌مان داشتیم از آنهایی که ارتفاع زیادی دارند به شکل  یک  هلال در طبقه‌ی دوم سمت شمال شرقی خانه (نبش) واقع و کل قسمت بیرونی آن با شیشه‌های رنگارنگ پوشیده شده بود هر کس که وارد کوچه‌مان می‌شد، اولین چیزی که نظرش را جلب می‌کرد همان شیشه‌های رنگی بودند. ایوان را دوست داشتم، هر وقت که می‌خاستم تنها باشم می رفتم آنجا و می‌نشستم و در عالم کودکی به چیزهای عجیب و غریب فکر می‌کردم! از همان موقع ذهن نا آرامی داشتم. ولی خیلی از سقوط می‌ترسیدم اغلب شب‌ها خواب می‌دیدم که از آن‌جا سقوط می‌کنم توی تاریکی غلیظ کوچه! ولی هیچ‌وقت به زمین نمی‌رسیدم! همیشه تا قبل از این‌که برسم زمین و مغزم کف کوچه پخش شود، از خواب می‌پریدم! هیچ‌وقت این سریال تمام نمی‌شد.

دیشب دوباره خواب آن کوچه را دیدم. بعد بیست و پنج سال که برای همیشه از آن خانه و از آن کوچه دل کندیم و من دیگر هیچ‌وقت خواب سقوط  از ان‌جا را ندیدم! تا این‌که دیشب دوباره از آن‌جا سقوط کردم توی آن تاریکی با این تفاوت که یک جفت چشم داشتند  از آن بالا به من نگاه می‌کردند و  به نظرم چشم‌های تو بودند!

دلم می‌خاست زودتر برسم زمین و از دست آن چشم‌ها خلاص شوم! ولی باز نرسیدم! توی چشم‌هایت هیچ چیزی نبود، نه آن تردید مزمن همیشگی، نه نگرانی نه ترس نه اضطراب، نه عشق نه حتا کینه! خالی بود خالی!

مثل آن‌وقت‌ها از خواب نپریدم. خیلی معمولی از خواب بیدار شدم، ساعت هفت و ده دقیقه بود و من جز نادر روزهایی از زندگیم بود که خواب مانده بودم و سرم را از شدت درد نمی‌توانستم بلند کنم. بلند شدم با بی حوصلگی لباس پوشیدم ولی باز هم آن‌چشم‌ها نگاهم می‌کردند! از پله‌ها پایین آمدم، باز هم همان چشم‌ها  پیش‌رویم بودند! در ماشین را باز کردم، استارت زدم و سرم را که بلند کردم، یک جفت چشم از شیشه جلویی زل زده بودند به دست‌های من که بی‌حرکت روی فرمان خشک شده بودند! توی نگهبانی وقتی انگشتم را به سمت دستگاه حضور و غیاب دراز کردم، از صفحه‌ی کوچک دیجیتالی دو تا چشم نگاهم می‌کردند!

در اتاق را که باز کردم بازهمان چشم‌ها را دیدم، قبل از من آمده بودند سر کار! پشت میز که نشستم باز همان چشم‌ها روی صفحه‌ی مانیتور ظاهر شدند! هی تایپ کردم : چرزه 10000 هکتار! پاسار چای ... هکتار! و باز به جای این کلمات دو تا چشم دیدم! الان هم همان دو تا چشم دارند نگاهم می کنند!  چرا دست از سرم بر نمی‌دارند؟

 

 

پی نوشت‌:  تیتر پست مصرعی از غزل آقای مرتضی مصلح است، خواندنی ست پس شما هم بخوانید!

 

یک شب به چشم‌های تو ایمان می آورم

در راه سبزِ آمدنت جان می‌آورم

 

در امتداد غربت این جاده‌ها عزیز

ایمان به بی پناهی انسان می‌آورم

 

گفتی که قلب‌های پریشان بیاورید

باشد به روی چشم پریشان می‌‌آورم!

 

عمری شبیه عابر این کوچه‌های خیس

هر شب برای پنجره باران می‌آورم

 

وقتی که چشم‌های تو لبخند می‌زنند

از من تو جان بخواه، به قرآن می‌آورم!

 

مرتضی مصلح

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 11:45 |  لینک ثابت  

سه شنبه هفدهم اسفند 1389

امروز روز من است ولی من نمی‌دانم با این‌همه ی خودم چه کنم؟

 

 

من اگر جاي حوا بودم، يك سيب كه قابلي ندارد، درخت سيب را  از جا مي كندم!  یک خوشه‌ی گندم که چیزی نبود، کل مزرعه‌ی گندم را به آتش می‌کشیدم تا دودش برود توی چشم کسانی که گناه رانده شدن آدم را می‌اندازند گردن حوا!

 من همان حوای توام! همانی که عاشقش می‌شوی، همانی که آتشش می‌زنی و خاکستر خیالش بر زندگیت می‌نشیند! همانی که گاهی آن‌قدر به او عشق می‌دهی که دست‌هایت خالی می‌ماند، دلت خالی می‌ماند و گاهی آن‌قدر از او عشق می‌گیری که می‌مانی با این‌همه عشق چه کنی! همانی که تنهایی‌اش را محکم بغل می‌کند  تا برگردی... همانی که در تب و تاب عاشقی کودکیش را به جوانی و به عشق مادرانگی دخترانه‌گی‌اش را به زنانگی پیوند می زند! من همانم! من همان زنم!

امروز روز من است ولی من نمی‌دانم با این‌همه ی خودم چه کنم؟

هشتم مارس روز جهانی زن، بر تمام زنان عصیان‌گر عالم مبارک! همان‌هایی که حماقت را با نجابت و ذلت را با شرافت اشتباه نمی‌گیرند!

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 11:33 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم بهمن 1389

مرا به خود دلالت کن ای خانه ی چراغانی!

 

خیلی وقت‌ها پیش می‌آید که مشکلی نداری یعنی مشکل خاصی نداری ولی بدجوری کلافه‌ای. از کی و از چی؟ خدا می‌داند؟ حوصله‌ی هیچ‌ چیز و هیچ‌کس را نداری! حوصله‌ی این‌که ساعت شش و نیم با صدای زنگ از خواب بیدار شوی و تا چشم‌ت را باز می‌کنی، یادت بیفتد که وای یک روز دیگر شروع شد! یکی از همان روزهای کسل ‌کننده که هی تند و تند باید لباس بپوشی و بروی سرکار  و به همان روزمرگی‌های همیشه ادامه دهی بی هیچ ذوقی! بدون هیچ امیدی برای اتفاق خاصی! بی هیچ انگیزه‌ای برای فردایی که معلوم نیست قرار است چه گلی به سرت بگیری تا خلاص شوی از این‌همه خستگی و روزمرگی!

حتا وقتی می‌خواهی برای خودت دلیلی برای ادامه دست و پا کنی، هر چی به کله‌ پوکت بیشتر فشار می‌آوری، کمتر نتیجه می‌گیری! هزار و یک کار نکرده داری، ولی باز نمی‌دانی چه کار کنی! کلی آدم را باید ببینی ولی حوصله‌ی هیچ کدام‌شان را نداری! کلی جا باید بروی، ولی اصلن دلت نمی‌خواهد از اتاقت بیرون بیایی! هر چقدر به ذهنت فشار می‌آوری که ببینی چه‌چیزی خوشحالت می‌کند، حتا از آن ته و توی ذهنت هم چیزی در نمی‌آید.

فکر می‌کنی این بی‌حوصلگی هم بالاخره تمام می‌شود، همه‌چیز به حال عادی بر می‌گردد  ولی بدترین قسمتش هم این است که در حالت عادی هم چیزی غیر از روزمرگی وجود خارجی ندارد.

بدترین حالتش هم این است که در این وضعیت، بیایند بگویند اتاق محل کارت را که ده سال است از ابتدای استخدام در آن‌جا کار کرده‌ای را باید ترک کنی و بروی یک اتاق دیگر! از آن اسباب‌کشی‌هایی که در هر محل کاری اتفاق می‌افتد! و تو فکر می‌کنی که دیگر وقتش رسیده است که از خیلی از مکان‌ها و خاطره‌ها دل بکنی... حتا اگر بهترین و بدترین روزهای جوانی‌‌ات را در آن گذرانده باشی... و باز هم فکر می‌کنی که همه‌چیز یک پایانی دارد، هر چیزی روزی بالاخره به پایان می‌رسد. و تو قرار نیست که تا همیشه بچسبی به یک مشت خاطره و کنده نشوی!

بدترین قسمتش هم این است که قرار است چند روز اسباب‌کشی را بخاطر رنگ‌آمیزی اتاق‌ها در طول ساعات کاری کامپیوتر و اینترنت نداشته باشی! و طاقت این‌یکی را دیگر نداری! واقعن نداری!

نمی‌دانم چرا این‌روزها همه‌اش این ورد زبانم است:

شب است و ره گم کرده‌ام در کولاک زمستانی/ مرا به خود دلالت کن ای خانه‌ی چراغانی!*

 

*حسین منزوی

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 13:1 |  لینک ثابت  

یکشنبه سوم بهمن 1389

اگر...

 

اين بازي را توی وبلاگ فاطمه اختصاری عزيز ديدم! فاطمه از آن دسته شاعرهايي است كه دوستش دارم! از آن دسته هايي كه ديوانه وار شاعرند! شاعر نما نيست!  از آنهایی نیست که ادای شاعری را در می‌آورند!  ادای عاشقی را! و در زندگی عادی خودشان بد جور عافیت طلبند. با ادعاهای حال بهم زن‌شان! این‌که یک جور ادعا می‌کنند و جور دیگری زندگی می‌کنند!

با این‌که همیشه بازی خورده‌ام و هیچ وقت بازی نداده‌ام! ولی باز هم بازی می‌کنم، به امید این‌که روزی هم‌بازی خوبی داشته باشم.مثل هم‌بازی‌های دوران کودکی! همان‌قدر صاف و ساده و بی ادعا! هر کس دوست داشت، می‌تواند این بازی را ادامه دهد، کسی را دعوت نمی‌کنم جز لیلا  که بهترین هم‌بازی روزهای نوجوانی و جوانی‌ام است.

 

1- اگر ماهی از سال بودم:

شهریور! بخاطر نزدیک شدن سرما! همیشه نیمه‌ی دوم سال را خیلی دوست داشته‌ام و این‌که همیشه فکر می‌کردم که حتمن اتفاق مهمی قرار است، توی این شش ماه بیفتد! اتفاقی که هنوز هم نیفتاده است! حتا ترجیح می‌دهم توی سرما بمیرم! ترجیحن هوا هم برفی باشد! تابستان را دوست ندارم.

 

2- اگر یک روز هفته بودم:

پنج شنبه! چون فردایش تعطیل است! مخصوصن عاشق بعداز ظهر پنج شنبه هستم!  تازه می‌توانم تمام شب را هم  بیدار بمانم ( با این‌که جمعه هم نهایت تا ساعت هشت صبح توی رختخواب می‌مانم) . دست‌کم هی مامان غر نمی‌زند که بگیر بخواب! فردا  صبح باید بری سرکار!

 

3- اگر یک عدد بودم:

هفت! بی علت دوستش دارم! با این‌که می‌گویند مقدس است، حس من ربطی به مقدس بودنش ندارد! چون قبلن از این‌که بفهمم مقدس بوده، هم دوستش داشتم.

 

4- اگر جهت بودم:

هر جا که تو هستی! چون ناخودآگاه سمت تو می‌چرخم!

 

5-  اگر همرا بودم:

این‌هم بستگی دارد، اگر همراه اول باشم که با همراه اول قاعدتن هیچ‌کس تنها نیست! ولی چون نیستم، بعید می‌دانم همراه خوبی باشم!

 

6- اگر نوشیدنی بودم:

آب آلبالو و یا آب انار! چون هر کسی طاقت نوشیدنش را ندارد!

 

7- اگر گناه بودم:

در مورد معیار گناه که اتفاق نظر وجود ندارد! ولی حداقل ترجیح می‌دهم گناهی باشم که ضرری به هیچ‌کس نرساند.

 

8-اگر درخت بودم:

دوست داشتم، چنارهای خیابان ولی‌عصر باشم! آخر می‌دانم که چه حس خوبی به همه می‌دهد! بهترین حس‌های عمرم را زمان قدم زدن زیر سایه‌شان تجربه کرده‌ام.

 

9- اگر میوه بودم:

آن‌هم صد در صد آلبالو یا گوجه سبز! چون اینها را هم هر کسی نمی‌تواند، بخورد!

 

 

10- اگر گل بودم:

مریم! دوست داشتم مریم بودم، چون از عطرش خیلی خوشم می‌آید! ( البته از عَطرش نه از عِطرش!) شاید یک علت دیگرش هم این باشد که جوان‌تر که بودم، ( موضوع بر می‌گردد به سیزده، چهارده سال پیش) همیشه گل مریم هدیه می‌گرفتم!

 

11- اگر آب و هوا بودم:

صد در صد برفی بودم! وقتی برف می‌بارد خوبم! خیلی هم خوب! با این‌که سرمایی هستم ولی سرما را دوست دارم! اصلن از هوای آفتابی ( از آن آفتاب‌هایی که چشم را می‌زند)، متنفرم! حالا برف هم نشد باران و ابرهای سیاه را ترجیح می‌دهم!

 

12- اگر رنگ بودم:

گرمز!!! ( ببخشید منظورم قرمز بود) خیلی گرم است!  همیشه مرا یاد تو می‌اندازد!

 

13- اگر پرنده بودم:

احتمالن کلاغ! چون شاعرانه‌ترین پرنده است.

 

14- اگر صدا بودم:

صدای یک دوست پشت تلفن! که مدت‌هاست صدایش را نشنیده‌ای! از آن صداهایی که تا می‌شنوی، بغض می‌کنی و هی تند و تند با پشت دست‌هایت، اشک‌هایت را پاک می کنی.

 

15- اگر فعل بودم:

فعل آمدن! از فعل رفتن بدم می‌آید.

 

16- اگر ساز بودم:

ویلون. دقت کرده‌ام، از بقیه سازها عاشقانه‌تر می‌نوازندش! صاحبش چنان بغلش می‌کند که انگار هرگز نمی‌خواهد  آن‌را از دست بدهد! صدایش را هم بیشتر دوست دارم.

 

17- اگر کتاب بودم:

زوربای یونانی... خیلی از خواندنش لذت بردم! به راحتی حسش کردم!

 

18- اگر شعر بودم:

غزل « ناگهان زنگ می‌زند تلفن، ناگهان وقت رفتنت باشد» سید مهدی موسوی... از آن دسته غزل‌هایی بود که بعد سال‌ها بدجوری تکانم داد. این بیتش را هم خیلی دوست دارم « دل به آبی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهی/ بعد در راه دوست جان بدهی دوستت عاشق زنت باشد!»

 

1۹- اگر طبیعت بودم:

بی گمان دریا! همه را می‌بلعیدم. مخصوصن چیزها و کسانی را که خیلی دوست‌شان داشتم و هیچ‌وقت هم پس‌شان نمی‌دادم.

 

۲۰- اگر حس بودم:

حس نخستین ‌ها! حس نخستین هر رابطه... حس اولین صدای پشت تلفن، حس اولین دیدار، حس اولین بوسه، حس اولین نوازش، حس اولین... ( هر کس هرچی دوست دارد جای این نقطه‌چین بگذارد! ) حاضری تمام زندگی‌ات را بدهی تا فقط یک‌بار دیگر تجربه‌اش کنی ولی دیگر هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افتد!

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 11:46 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هجدهم آذر 1389

عشق را سمت دار می بردند...

 

ديشب تا خود صبح، خواب اعدام مي ديدم! خواب اعدام يكي از آشناهای‌مان را! از همان طفل معصوم‌هایی که سرش به تنَش زیادی می‌‌کند!) و بدتر از همه این‌که اصلن متوجه نبودم که خواب هستم! و همه چیز عین واقعیت بود! تا خود صبح استرس کشیدم و به خودم پیچیدم و گریه کردم. صبح که بیدار شدم تمام جان و تنم خسته بود!  وقتی فهمیدم که همه‌اش خواب بوده، نفس راحتی کشیدم و با خستگی از تختم پایین آمدم!

از بس که این روزها فکرم مشغول اعدام «شهلا جاهد» است. هفته اخیر توی هر سایت و وبلاگی که می‌رفتم حرف از شهلا بود. چهره‌اش با آن روسری کرم و نگاه نافذش به ناصر محمدخانی از ذهنم در نمی‌آید. هر چقدر سعی می‌کنم به چیزهای خوب فکر کنم، نمی‌شود! هر چقدر می‌خواهم به خودم بباورانم که حقش بود، نمی‌شود! نه این‌که باور داشته باشم که خشونت و جنایتش قابل بخشش بود- که نبود!- و شاید خودم هم جای اولیای دم بودم نمی‌توانستم از خون عزیزی که با بیست و هفت ضربه چاقو آن‌هم به طرز فجیعی به قتل رسیده، بگذرم! ولی موضوع این نیست، اصلن موضوع این نیست! بگذریم از این‌که هم‌کاری مردی طبق تشخیص خود کارشناسان این پرونده، غیر قابل انکار بود! و علی‌رغم اذعان خودشان، بخاطر سکوت خود جاهد ( که باز هم دلیلش را نمی‌فهمم، شاید بخاطر این‌که مثل او خوشبختانه هیچ وقت آن‌قدر عاشق نبوده‌ام!)، حکم قصاص صادر شد.

محمدخانی بلافاصله برگشت، به قول خودش بالاخره آرام شد و برگشت! تا برای همیشه فراموش کند سرزمینی را که حداقل! دو زن بخاطرش در سینه قبرستان خفته‌اند! و شاید برود و دوباره رویای عشقی تازه را با زنی تازه‌تر و شاید عاشق‌تر از این دو زن شروع کند و بعد به مردانگی و شرافتش ببالد! چون در قانونش می‌تواند عشق هر چند تا زن را که بخواهد با هم داشته باشد! هر جور که دلش بخواهد، چون استطاعتش را دارد که هر چقدر که دلش می‌خواهد، محبت بخرد!

می‌خواهم جلوی افکارم را بگیرم! می‌دانم هر چیزی را نباید نوشت! می‌دانم که خفه خون گرفتن و دم نزدن بهترین راه ایمن بودن است! ولی من از کی تا حالا این‌قدر عافیت‌طلب شده‌ام؟ ولی یک  جای ام می‌سوزد، خیلی هم می‌سوزد! نمی‌دانم دلم است، دماغم است، یا گلویَ م؟ یا جای دیگرم! حالا هر جایی که دل‌تان را خنک‌تر می‌کند تصور کنید!!! ولی من سر تا سر بودنَم می‌سوزد!

حتمن تحلیل‌های زیادی را از این فاجعه در جاهای مختلف خوانده‌اید! این قصه‌ها در سرمین من خیلی تکراری هستند! آن‌قدر تکراری که اصلن به شکل سنت در آمده‌اند! و  به خاطر مشهور بودن این شخصیت، تنها یک مورد این‌‌قدر علنی شده است!

 مرگ تنها عاقبت دختران و زنان عاشق دیار من نیست! آوارگی و تنهایی و رسوایی را هم به آن اضافه کنید! و چیزی‌های دیگری که حرف زدن از آنها به قول یکی از دوستان وبلاگ‌نویسم، دل گنده می‌خواهد و من متاسفانه هنوز آن‌قدر دلم گنده نشده‌ام! بی‌ناموسی می‌خواهد! و من دلم می‌خواهد این کلمه‌ی لعنتی «ناموس» از لغت‌نامه‌‌ها حذف شود! و به جایَش همان وِاژه «انسان» جایگزین شود! متاسفانه خیلی‌ها اینجا را می‌خوانند و من دیگر نمی‌توانم خیلی چیزها را اینجا بنویسم! خیلی‌هایی که دنبال بر چسب‌هایی هستند که واقعن به من نمی‌چسبد! چون اصولن آدم نچسبی هستم! روز به روز اخلاقم بدتر می‌شود! دارم غیر قابل تحمل می‌شوم! رُک می‌شوم و تلخ! دیگر نمی‌توانم ظاهر سازی کنم! دیگر نمی‌توانم خودم را مجبور کنم همه چیز و همه‌کس را تحمل کنم! دیگر کمتر می‌توانم خودم را به نفهمی برنم! کمتر خودم را سانسور می‌کنم! دیگر خوش‌بین نیستم! فکر کنم دارم پیر می‌شوم!  حوصله‌ام تنگ شده! یک‌جا بند نمی‌شوم! هر جایی که می‌روم، دلم می‌خواهد جای دیگری باشم...

 این یک هفته‌ای که از سفر برگشته‌ام، خیلی حالم بد است! بعد از دو هفته طبیعت‌گردی و آرامش تنهایی، تحمل روزمرگی‌ها برایم سخت شده! کو تا برگردم به حال اولیه‌ام و به این روزها عادت کنم! دلم برای شب‌های جنگل تنگ شده! دلم برای صدای زوزه‌ی شغال‌ها در دل جنگل ان‌هم در شب‌های پاییزی تنگ شده! نمی‌دانم تا حالا صدای شغال شنیده‌اید؟ انگار یک آدم سرخوش قهقهه‌های بلند ولی تلخ سر می‌دهد!  بالاخره بعد دو سال ادامه سریال لاست را دنبال کردم و تمام شب‌های دو هفته گذشته را تا صبح با شخصیت‌هایش زندگی کردم! و الانم دلم برای‌شان تنگ می‌شود! مخصوصن برای کیت و سعید و جک و حتا برای ساویر عوضی و لا قید!

تنها چیزی که این‌روزها آرامم می‌کند، استخر است! از سر کار که می‌رسم، بند و بساطم را جمع می‌کنم و می‌روم استخر و چند ساعتی که به آب می‌زنم، کمی از دغدغه‌هایم کم می‌شود! ولی ذهنم خیلی پراکنده است! سه تا رمان را نیمه کاره رها کرده‌ام، هیچ کاری را تمام نمی‌کنم! مقاله‌ام را شروع نکرده‌ام و مدرکم بلاتکلیف مانده! خودم هم که مثل همیشه بلاتکلیفم! بلاتکلیف بین عقل و جنون!

اصلن توجه کرده‌اید دل‌خوشی که برای خودم دست و پا می‌کنم، حال‌تان را هم نمی‌پرسم! ولی تا حالَم بد می‌شود، می‌آیم اینجا و به جان‌تان غُر می‌زنم؟

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 10:38 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش!

 

پاییز در راه است! همین امشب می‌رسد، درست همین امشب. چقدر امسال چشم به راهَش بودم. تمام روزهای داغ و کش‌دارِ کسل تابستان را به انتظارش تحمل کردم... چه تابستان گیج و تب‌داری بود. با این‌که فرصتی برای رنج بردن از گرما و تیزی آفتاب نداشتم، با این‌که تمام شبانه‌روز را جلوی کامپیوتر بودم و آن‌قدر چشم به نقشه‌های رنگ وارنگ می ‌دوختم که دیگر  جز سفیدی چیزی نمی‌دیدم؛ ولی با این‌حال باز تابستان بود! فصلی که از بچگی دوستش نداشتم با وجود شروع تعطیلی و داشتن کلی وقت برای تلف کردن!

 همیشه شهریور را از ماه‌های تابستان تفکیک کرده‌ام. ماهی که مرا به مهر وصل می‌کند! این چهار پنج ماهِ اخیر را  با تمام انرژی که در خودم سراغ دارم! جان کندم که تا رسیدن روزهای پر از طنین خش خش، خودم را از شر پایان نامه خلاص کنم! و خلاص کردم... یازده شهریور بود که در اوج خستگی دفاع کردم ولی این اتفاق هم مثل بقیه‌ی اتفاق‌هایی که آدم مدت‌ها انتظارش را می‌کشد، عمر شادی‌اش فقط یک شب بود! نه بیشتر! فقط خوبی‌ش این بود که با وجود یک نفره بودنش، باز هم کافی بود باز هم اصلِ شادی بود! یکه و تنها از پسَش بر آمدم!- با این‌که همه اعتقاد داشتند که نمی‌رسم تا شهریور دفاع کنم، و بی‌خودی این‌همه خودم را عذاب ندهم و چشم‌هایَم را ناکار نکنم - صبح فردا که چشم‌هایم را باز کردم، پیش خودم گفتم خُب این اولین روزی‌ست که بعد از یک‌سال، چشم باز می‌کنم و استرس پایان‌نامه، استاد، فلان اطلاعات و ویروسی شدن لپ تاپ و از کار افتادن نرم افزار و باز نشدن پروژه و ... را ندارم! خب که چی؟ حالا چه باید بکنم؟ از کجا شروع کنم؟ از کتاب‌هایی که برای خواندن‌شان حسرت خورده‌ام و هی نگاه کرده و آه کشیده‌ام؟ و یا هفتاد فیلمی که از چند ماه پیش از حامد گرفتم و کپی کردم و روزهای اول وسوسه امانم نداد و دو سه تایَش را از وقت خدا دزدیدم و دیدم؟ یا وبلاگ‌هایی که ماه‌هاست سر نزدم و حسرت یک شب تا صبح وب‌گردی توی دلم مانده است؟ یا فیس‌بوک گردی درست و حسابی و سر زدن به پست‌های هزار و اندی دوستی که توی فیس بوک دارم؟ یا سر و سامان دادن به ترجمه شعر و کلی کار دیگر که نیمه کاره رهاشان کرده‌ام؟ یا مسافرت و زدن به دلِ کوه و جنگل؟

این‌ها کاری‌هایی است که این روزهای مرا پُر کرده‌اند! ولی باز احساس خلا می‌کنم... چه موجود ناخرسندی‌ست انسان! یک ناسپاس‌گزار تمام عیار! آن ‌هم از نوع وقیحَش! اوضاع ظاهرن رو به راه است! غم‌ها رفته‌اند پی‌کارشان! رفته‌اند یک جایی قایم شده‌اند که من چشمم به آنها نیفتد! که من خوشحالِ خوشحال باشم! ولی نیستم! چشم‌هایم را به رویِ هر چه که نامَش اندوه است، بسته‌ام ولی می‌دانم خیلی دور نیستند. نزدیک‌اند جایی همین اطراف! اصلن در خودم هستند. زیر پوستم رفته‌اند و شاید زمانِ پوست‌اندازی دوباره نمایان شوند. دیگر خیلی چیزها برایم « غم » نیستند، «حسرت» نیستند! حیرتند! حیرت! حیرت از این‌همه صبوری انسان وقتی که « یأسَش از صبوری قلبش وسیع تر می‌شود و تنَش به پیله‌ی تنهایی‌اش نمی‌گنجد» با پای خودم به مسلخ می‌روم! خودم را سلاخی می‌کنم و دردهایَم که بزرگ‌تر می‌شود لبخند می‌زنم! خوشم می‌آید از دردی که بزرگم می‌کند ولی خودش دیگر بزرگ نمی‌شود! در مقابل سخت جانی‌ام کم می‌آورد! می‌توانم به او بخندم به جبران روزهایی که مرا به گریه می‌انداخت! می‌ایستم به تماشای چیزهایی که حتا تصورش به گریه‌ام می‌انداخت! شانه بالا می‌اندازم و می‌خندم و می‌خندم و می‌خندم درست همان جاهای گریه آورَش!

می‌دانم که هیچ چیز را نباید در خودم انکار کنم، تو را نباید انکار کنم! حتا وقتی می‌خواهی تمام خواستنی‌های دنیا را با هم داشته باشی! من به نداشتن عادت دارم همچنان که به داشتن! هر دو پی هم می‌آیند.

من به همین دل خوشی‌های کوچک قانع هستم. به همین دل‌خوشی‌های یک خط در میان! به همین دل خوشی‌هایی که نه دل دارند و نه خوشی! ولی باز دل خوشی‌اند! هنوز هم رنج می‌دهم و رنج می‌کشم، هنوز هم می‌گریم و می‌گریانم و آتش می‌زنم و آتش می‌گیرم!

من آدم عاقلی نبودم و نیستم! من اصلن آدم نیستم! و هیچ علاقه‌ای هم به آدم شدن ندارم! روزی بود و روزگاری که علاقه‌ی وافری به آدم شدن داشتم! به هر دری زدم که آدم شوم، نشد که نشد! حتمن می‌دانی چرا ؟ چون پشت هر دری، خودِ خرم بودم! نخاستم کس دیگری در  به رویِم بگشاید! با همین دیوانگی‌ها سرخوشم! با همین خریت‌ها! با همین منیّت‌ها!

خودم را بغل کرده‌ام، اندوه‌هایم را زیر بال و پرم گرفته‌ام مبادا بگریزند زیر بال و پر دیگری! مواظب خودم هستم، مواظب دوست داشتگی‌هایم، مواظب دوست داشتنی‌هایم! مواظب دوست‌هایم! تو هم مواظبت خودت باش!

یکی دو هفته بعد می‌روم شمال، برای دیدن دوستانم و تجدید خاطره! می‌روم پاییز دانشکده را ببینم. می‌روم جاده فیروزکوه – جاده رویایی روزهای سخت زمستان- و پل ورسک را ببینم، می‌روم با فائزه مثل ده سال پیش روی‌ برگ‌ها راه برویم و شعر بخوانیم. می‌روم غروب، کنار رودخانه بابلسر قدم بزنم و فکر کنم  زمان متوقف شده  و این من، همان دختر سبک سر همان سال‌هاست! می‌روم بهمن و ندا را ببینم، می‌روم پاییز دَلند را ببینم، می‌روم خودم را ببینم! کسی را دیده‌اید این‌قدر برای دیدن خودش بی‌تاب باشد؟

 

پی‌نوشت: این‌روزها فقط این شعر مهدی اخوان ثالث می‌چسبد، همین!

 

آسمانَش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی‌برگی، روز و شب تنهاست،

با سکوتِ پاکِ غم‌ناکش.

 

ساز او بارن، سرودش باد

جامه‌اش شولای عریانی‌ است

ور جز اینش جامه‌ای باید،

بافته بس شعله‌ی زر، تار و پودش باد

 

گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی‌خواهد،

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نومیدان،

چشم در راه بهاری نیست

 

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی‌تابد،

ور به رویَش برگ لبخندی نمی‌روید؛

باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه‌های سر به گردون‌سای اینک خفته در تابوت پست خاک می‌گوید

 

باغ بی‌برگی

خنده‌اش خونی‌ست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می‌چمد در آن

پادشاه فصل‌ها پاییز‍!

 

«مهدی اخوان ثالث»

 

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 12:8 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی و یکم مرداد 1389

زنجان، امروز غمگين است!

 

خبر كوتاه و مبهم بود، مثل تكرار بدبختي!

پرفسور ثبوتي بركنارشد!

 

 

بازتاب خبر:

پرفسوري به نام ثبوتي كه دانشجو بركنارش كرد!

ثبوتی از دانشگاه تحصیلات تکمیلی علوم پایه زنجان رفت!

پرفسور ثبوتي بركنارشد!

دكتر ثبوتي با حكم دانشجو عزل شد!

ما غمگينيم، غمت سنگين و سنگين و سنگين تر باد!

حكايت استاد عالي مقام و دانشجوي واهي مقام!

نبايد با چهره اي برجسته و ماندگار، اين گونه برخورد كرد!

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 9:26 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم تیر 1389

به خدا اعتراض وارد نیست!*

 

 

همیشه روزهای تولدم را دوست داشتم، از همان دوران بچگی! ( صد البته به اعتقاد عده‌ای از علما، در صورت صحت به اتمام رسیدن این دوران در بنده!)  البته نه به‌خاطر این‌که خیلی از به‌دنیا آمدنم راضی هستم! و یا از خدا خیلی ممنونم که به من حیات عنایت فرموده‌اند! بلکه به این علت که اصولن به‌قول ساناز بهشتیِ عزیز: "به‌خدا اعتراض وارد نیست!"  من هنوز هم با فلسفه‌ی متولد شدنم، مشکل دارم، آن‌هم مشکل اساسی! ناگفته نماند که همان علمای مذکور در مواردی این مشکلِ فلسفی را برای من حل کرده و حکمت این آفرینش را وسیله‌ای برای دق دادن خودشان از طرف باری‌تعالی ذکر کرده‌اند! به پشت سرم که نگاه می‌کنم، جز یکی دو مورد، روزهای تولد خوبی را پشت‌سر گذاشتم... حتمن فکر می‌کنید که مثلن من چقدر کیک و بادکنک و شمع و... دوست دارم! نه این‌که دوست ندارم. ولی نکته‌ی اصلی در اینجاست، که من همیشه در روز تولدم، می‌توانم صدای کسانی که قلبن دوستِ‌شان دارم را، در یک روز بشنوم و در مواردی حتا ببینم‌شان. هر چند که امسال عزیزانی از من دور هستند که دیگر آروزی دیدارشان در این روز یکی از حسرت‌های بی پایانِ من است.

امسال بغضِ غریبی دارم، بُغضی که نه از درد است، نه از ذوق است، نه از شادی و نه از غصه! فقط غریب است، خیلی غریب! درست مثل خودم! بی‌انصاف نیستم، تمام دوستانم همیشه و هر سال در این روز برایم سنگ تمام گذاشته‌اند. 

همین که صبح تا چشمَت را باز می‌کنی، صدای عزیزی را از آن‌سوی دنیا می‌شنوی که می‌گوید: " می‌خواستم اولین نفری باشم که تولدت را تبریک می‌گوید، رفتم فیس‌بوک، دیدم صفحه‌ت پر شده از تبریک، اعصابم خرد شد... گفتم حداقل اولین نفری باشم که تلفنی، صدایَش را می‌شنوی، هر چند که از خواب بیدارت کنم!" یا دقیقن یک دقیقه گذشته از نیمه‌شب، اس ام اس تبریک می‌گیری؛ یا همین که می‌رسی اداره همکار که نه دوستت می‌دود توی اتاقَت و ذوق‌زده، تولدت را تبریک می‌گوید و آن‌یکی حتا از ماموریت زنگ می‌زند و می‌گوید که دلم نیامد اس ام اس بزنم، زنگ زدم...  دلت آرام می‌گیرد که از هزار و یک اشتباهی که در زندگی‌ات مرتکب شده‌ای، حتا یکی آن‌هم شاملِ حال دوستانَت نمی‌شود!

سطرهای اول را که شروع کردم، فکر کردم، مثل همیشه همین که بنویسم، آرام می‌شوم، ولی نه این بغض از آن دسته بغض‌های لجوج و وحشی‌ست که تا اشک‌ات را در نیاورد، دست بر نمی‌دارد. گفتم که غریب است، غریب! مثل خودم، مثل تو، مثل همه‌ی ما که در وطن خویش، غریبیم...

هفته اول تیرماه  "ساناز بهشتی"  هم در اوجِ ناباوری از میان ما رفت! دوستِ خوبی که هیچ وقت ندیدمش. ولی دوستش داشتم خودش را و شعرهایش را! مثل خیلی از دوستان مجازی‌ام. عنوان پست قبلی‌ام، قسمتی از یکی از شعرهایَش بود... چه می‌دانستم به زودی می‌رود... به قول خودش: لای قانون علیت گیجم/ علت این‌که واقعا بودم/ کاش هر گز نبسته بود آن شب/ حجم آن نطفه‌ای که من بودم!

از تمام دوستانِ دنیایِ واقعی و مجازی‌ام ممنونم. به خاطر تمام مهربانی‌های‌‌شان! علی‌الخصوص از دوستان فیس‌بوکی‌ام که  واقعن شرمنده‌ام کردند، صبح که ایمیلم را باز کرده‌ام، با این باکسی سرشار از پیام های مهر روبرو شدم... از تو هم ممنونم، بیشتر از همه‌کَس! از  بانک پارسیان و همراه اول هم برای اس ام اس تبریک‌شان ممنونم!!!

 

 

*ساناز بهشتی

 

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 11:50 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نهم فروردین 1389

سفرت بخیر اما، تو و دوستی خدا را...

 

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، به شکوفه‌ها به باران برسان سلام ما را...

 

از زمانی که یادم می‌آید، نوشتن برایم کار سختی بوده، مگر مواقعی که دیگر آن‌قدر کلافه و دل‌تنگ می‌شوم که ناخودآگاه، انگشت‌هایم روی صفحه‌ی کی‌بورد به حرکت در می‌آیند... حالا هم حتمن کلافه‌ام یا دل‌تنگم؟ نه هیچ‌کدام‌شان! اصلن احساس خفگی می‌کنم.تنها دلخوشی‌ام این است که می‌روی و خلاص می‌شوی از این‌همه نمی‌دانم چی لعنتی که همه‌مان می‌دانیم، چیست و فقط بلد نیستیم هی دلیل سرهم بندی کنیم و شاید هم خیلی خوب بلدیم ولی معمولن هی می‌خواهیم الکی خودمان را گول بزنیم و دلیلی برای ماندن پیدا کنیم...

خوشحالم که وقتت را برای این دلایل الکی تلف نکردی... سه سال بود که ساز رفتن می‌زدی و از روزی که اقدام کردی هی زیر گوش من می‌خواندی که چرا برای رفتن اقدام نمی‌کنم؟ هی سرزنشم می‌کردی که این‌همه تردید برای چیست؟ می‌دانستی دودلی‌م برای چیست و به‌رویم نمی‌آوردی! می‌گفتی که من دیگر سال‌هاست دوست ندارم خیلی حرف‌ها را بزنم برخلاف روزهای نوجوانی‌مان و روزهای دانشجویی که همیشه اولین شنونده‌ی رازهایم بودی اولین شنونده‌ی شعرهایم و من‌هم برای تو همین بودم... یادم نرفته که تا شعری می‌نوشتم فقط بال بال می‌زدم که ببینمت و برایت بخوانم و بعد زل بزنم به چشم‌هایت که حرف بزنی و نظرت را بگویی... حتا شده روزهای سرد زمستان که کله‌ی سحر می‌آمدم دنبالت و تویِ نامرد اغلب مواقع آماده نبودی و تازه جلوی چشم منِ بیچاره توی حیاط دست و رویت را می‌شستی! و بعدش می‌رفتی برای لباش پوشیدن! چادرت را که سرت می‌انداختی، همان چادری که به‌قول خودت خواب دیده بودی که یک خزان بر آن غم وصله کرده بود!- می‌بینی حافظه‌ام چقدر خوب شده!- خوشحالم می‌شدم که می‌توانستم تا دم در مدرسه برایت شعر بخوانم...  می‌بینی من همیشه، همه‌جا زود می‌جنبیدم ولی دیر می‌رسیدم!

تو می‌دانستی که تمامِ این سال‌ها دلم گیر نه که درگیر بود! و این را زمانی که خودم را رها کردم از این درگیری به تو گفتم...

این‌روزها همه‌اش به آن روزها فکر می‌کنم! روزهایی که تمام روزهایِ ‌برفی و بارانی از رو نمی‌رفتیم و پای پیاده همه‌جا را گز می‌کردیم و چادرهای مشکی‌مان خیس و گِلی می‌شد و تازه سرکوچه‌تان هم که می‌رسیدیم باز هم وراجی‌های‌مان تمامی نداشت... به خانه که می‌رسیدم با چادر گِلی باز هم صدای مامان بلند می شد:  "خاک بر سر دیوانه‌ات! باز هم پیاده آمدی؟ اون چادر لعنتی رو همون جا زیر پله در بیار تا خانه را به لجن نکشیده"

سال‌هاست که جز چادر نماز گَل‌گَلی، چادر دیگری ندارم! می‌بینی این خاطرات، خاطراتِ مشترک من و تو و هم‌نسلان ماست که بچه‌های این دور و زمانه چیزی از آن سر در نمی‌آورند! خاطراتی که باعث شده ما و هم‌نسلان ما را " نسل سوخته" خطاب کنند.

خیلی خوب است که دیگر موهایت می‌توانند لطافت باران را لمس کنند... می‌دانم که آن‌جا پاییز شده، پاییز خوشرنگی را برایَت آرزو می‌کنم پاییزی پرباران... خوشحالم که از خیلی چیزهایِ نکبتی خلاص شدی و گوشَم به حرف تمامِ آن‌هایی که حقِ مسلم ما را خیلی کوچک می‌دانند، بدهکار نیست که چقدر آرزوهای‌تان کوچک است! آرزوهایِ ما کوچک نیستند! دنیای آنها کوچک است!

می‌دانم الان توی هواپیما نشسته‌ای و به خیلی چیزها فکر می‌کنی! تصمیم دارم آخرین اس ام اس‌ت را که چند دقیقه مانده به پرواز برایَم فرستادی، تا همیشه نگه دارم تا هیچ‌وقت فراموش نکنم خیلی چیزها را! هر چند که می‌دانی من هیچ وقت آدم فراموش‌کاری نبودم و نخواهم بود... من هیچ‌کس و هیچ‌چیز را، هیچ‌وقت! فراموش نمی‌کنم مگر این‌که خودم بخواهم!  مگر این که خودش بخواهد!

خیالَت از بابت همه‌چیز راحت باشد، جمع‌های دوستانه‌ی ما این‌جا همیشه با یادِ تو برگزار می‌شود. قول می‌دهم از تمام مهمانی‌ها و مناسبت‌ها فیلم و عکس بگیرم و برایَت بفرستم.قول می‌دهم که هیچ‌وقت فراموش نکنم کلاس دوم ریاضی دبیرستان عصمت را که از نیمکت اول دستت را به سمت من -که توی نیمکت ردیف دوم نشسته بودم-دراز کردی و گفتی من‌هم گاه گاهی شعر می‌گویم از آشنایی‌تان خوشبختم!

دوره دانشجویی هم یادم نرفته، مدام از دانشگاه‌ برایم نامه می‌فرستادی و وقتی نامه‌ها را آقای رضایی- مسوول امور رفاهی دانشکده‌مان- روی میزش می‌چید، بچه‌ها می‌گفتند : بدو برو از صنعتی اصفهان نامه داری از همون دوست صمیمی‌ت! این کلمه‌ی آخر رو اغلب با طعنه می‌گفتند! و من بعدها فهمیدم که آنهایی که کمتر با من ارتباط دارند فکر می‌کنند من دانشگاه صنعتی اصفهان دوست پسر دارم و طرف الکی اسم دختر روی پاکت می‌‌نویسد که من ضایع نشوم!

خیلی‌وقت است که دور خیلی از دلبستگی‌‌هایم خط کشیده‌ام و تصمیم گرفته‌ام برای خودم زندگی کنم! خیالَت از این بابت هم راحت باشد...  من دیگر خیلی‌ها را  و خیلی رابطه‌ها را جدی نمی‌گیرم! فقط در حد معقولش.دلم نمی‌آید شماره‌ی محل کارت را  که خیلی وقت‌ها هر روز روی ال سی دی موبایلم ظاهر می‌شد از کانتکت‌ها حذف کنم.می‌دانم که دیگر کسی از آن‌جا به من زنگ نمی‌زند!

ولی عوضش می‌دانم هنوز هم کسی هست- هر چند آن سر دنیا- که هنوز احساس مرا و حال مرا از نگاهم و تُن صدایم می‌فهمد! ( همان روزی که پیشت بودم و برایم اس ام اس رسید، سرم را که بلند کردم، گفتی چی بود؟ کی بود؟ نگات داره گریه می‌کنه- در حالی که گریه نمی‌کردم) فقط می‌خواهم بدانی که هیچ‌وقت قصد مخفی کردن هیچ چیز را از تو نداشتم، فقط دیگر خودم حوصله‌ی تعریف کردن خیلی از حماقت‌هایم را نداشتم و گرنه تو مرا خیلی خوب می‌شناختی....

خیلی‌ها آمدند و رفتند و تو برایم ماندی! خیلی‌هایی که تو دوستِ‌شان نداشتی و طاقت نمی‌آوردی و می‌گفتی که من فلان دوست تو را اصلن دوست ندارم! هیجده‌سال زمان کمی برای عمر یک دوستی نیست! یادت می‌آید که به من می‌گفتی: تو اخلاقت خیلی خوبه با همه کنار میای، دوست و رفیق خیلی داری! از طیف‌های مختلف!

می‌دانی چند روز پیش یکی از دوستانم که چند ماه اخیر رابطه‌ا‌ش یک کمی با من نزدیک شده بهم چی می‌گفت؟ می‌گفت دورادور که می‌شناختمت و همیشه فکر می‌کردم که تو خیلی دوروبرت شلوغه و خیلی تعداد دوستانت زیاد هستند، بهت حسودیم می‌شد و فکر می‌کردم خیلی مشغولی! ولی حالا که بهت نزدیک شدم از این‌همه تنهایی‌تو تعجب می‌کنم!

 من تنهایی با دوست را به تنهایی بی دوست ترجیح می‌دهم! نظرت چیه؟ نمی‌خواهم دیگر گریه کنم! دارم تمرین می‌کنم که  شیر فلکه‌ی اشک‌هایم را محکم کنم!

امید دارم به زودی ببینمت آن‌هم نه فقط این‌جا که جاهای بهتر! بهترین آرزوها و دعاها بدرقه‌ی راهت لیلا...

 

پی‌نوشت1: راستی سالِ نوی همه‌تان مبارک! دوستِ‌‌تان دارم حتا اگر نبینم و نشناسم‌تان!

پی‌نوشت2: فکر نکنی که دیگر دلم برایت تنگ نمی‌شود، فقط...

 

 

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 10:45 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفدهم اسفند 1388

حوا قدش نمی رسید، من همه سیب ها را خواهم چید!

 

 

زنی چنین که توئی بی‌شک شکوه و روح دگر بخشد           

به آن تصور دیرینه که دل زمعنی زن دارد!

 

 

 

 

هیچ‌کس بهتر از خود ما قادر به برآوردن رویاهای‌مان نیست!

هشتم مارس روز جهانی زن را به تمام زنان زجر کشیده‌ی عالم و گرفتار در چنگال بی‌رحم خشونت و جهل و تعصب و بی‌عدالتی، تبریک می‌گویم.

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 21:56 |  لینک ثابت  

پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388

زندگی، هر چه بوده کم بوده! زندگی هر چه هست، بسیار است!

 

خیلی وقت است که اینجا سوت و کور است. خودم هم که به اینجا سر می‌زنم تا لینک‌های به‌روز شده‌ی دوستان را ببینم، دلم می‌گیرد! هی با خودم می‌گویم که امروز دیگر دست به کار می‌شوم و دستی به سر و رویِ این و بلاگ می‌کشم... دوستانم هم که گلایه می‌کنند که وقتی خفه خون می‌گیرم، دل‌تنگ می‌شوند! امروز صبح توی اداره کلاس " اصلاح الگوی مصرف" بود. آقای مدرس فرمودند که حداکثر صحبتی که مابین ساکنین یک خانه و خانواده در طی ساعاتی که در طولِ روز در کنار هم هستند، باید رد و بدل شود، 15 دقیقه است! و آن هم درباره‌ی ضروریات است! مثلن امروز در مدرسه و در محل کار چه اتفاق مهمی افتاد؟ و یا... نمی‌دانم من که خیلی روزها حتا یک دقیقه هم توی خانه حرف نمی‌زنم! آخر هیچ وقت برای من اتفاقِ مهمی نمی‌افتد!  و حتا ضرورتی هم برایم پیش نمی‌آید.

دارم اسباب و اثاثیه‌ی اتاقم را جمع می‌کنم و بدجوری سرگرم خاطره بازی هستم! همه‌ی اطرافیانم نظرشان این بود که موقع جمع کردن وسایلم، خیلی چیزهای غیر ضروری را کنار بگذارم و وسایل اتاقم را سبک تر کنم... ولی اصلن نمی‌شود. هرچه را کنار می‌گذارم بلافاصله پشیمان می‌شوم و فوری می چپانمش توی کارتن! احساس می‌کنم هر کدام از خاطره‌هایم به تک تکِ این وسایل چسبیده‌اند و من اهلِ دور ریختن خاطره نیستم! من کدام‌ این‌ها را کنار بگذارم؟ بسته‌ی مداد رنگی اولین جایزه‌ی کلاس اولم را؟  یا رزهای خشک شده ای که هشت سال پیش، هر روز ساعت هفت صبح هدیه می گرفتم؟ یا تیله‌های دوران کودکی دوستی را که حتا می‌خواست کودکی‌اش را با من قسمت کند! من کدام این‌ها را دور بریزم؟ عطری که سال‌ها پیش دوستی برای خوش‌حال کردنم، سیصد و چند کیلومتر رفت و سیصد و چند کیلومتر برگشت، تا روز تولدم  آن را ـ هدیه ای که دوست داشتم ـ به من بدهد.... به نظرتان حتا یادگار فیزیکی این خوبی‌ها را می شود، حذف کرد؟

یک هفته است که دست به کار شده‌ام ولی هنوز نصف اتاق هم جمع نشده است! یک ساعت کار می کنم و تا می‌رسم  مثلن به یک قلم‌دان که یازده سال پیش در سفر ضربتی یک روزه اصفهان خریدم، کار تعطیل می شود! می نشینم وسط کارتن ها و ساعت ها می روم تویِ خیال آن سال‌ها! سال‌های سرخوشی و بی‌خیالی!

سال هایی که آن قدر مسافرت می رفتم و آن قدر از کلاس‌های دانشگاه غیبت می‌کردم، که بچه های کلا‌س‌مان، اسمم را مارکوپولو گذاشته بودند!

سا‌ل‌هایی که یک نفس و بی وقفه،مسیری را که در نمک آبرود با تله کابین طی می‌کنند ، پیاده می‌رفتم بالا و به خستگی رو نمی‌دادم نه مثل الان که چهار تا پله که بالا می‌روم، نفسم بالا نمی‌آید!

سال‌هایی که عصر هر چهارشنبه از ساری تا بابلسر می‌کوبیدم و می‌رفتم تا در شب شعر دانشکده علوم پایه بابلسر شرکت کنم و پیاده‌روی‌های بعد از شب شعر کنار رودخانه با لیلی و دوستانش و دختری که متاسفانه اسمش یادم نمانده ولی آن‌قدر با ابهت بود که بچه‌های خوابگاه به او " الیزابت" می‌گفتند. و هنوز هم تابلوی کوچکی که به من هدیه داده بود ـ و تصویر یک خانه خشتی  با پنجره‌هایی آبی هم‌رنگ آسمان تصویر است ـ را دارم.

من اهل دور ریختنِ هیچ کس و هیچ چیز نیستم! چه برسد به این خاطره‌ها! نمی‌توانم کوله بارم را سبک کنم...

چند وقت پیش یکی از بچه‌های دانشکده را به‌طور اتفاقی بعد از ده سال پیدا کردم... کلی عوض شده است! عکسش را که دیدم، بغض کردم. این‌جور مواقع است که آدم متوجه گذر زمان می‌شود.  نشستیم و کلی خاطره بازی کردیم از آن روزها گفتیم و برایم تعریف کرد که چطور لای جزوه‌اش مار آبی را توی کلاس برده بود و وسط درس، رهایش کرده بود و چطور جیغ بچه‌ها بلند شده بود و استاد قاطی کرده بود...یا شبی را که با همکلاسی‌هایش کلی نارنج کنده بودند و وصلش کرده بودند به درخت کاجِ کنار انتشارات و فردا صبح که همه آمده بودند، کم مانده از تعجب شاخ در بیاورند که چطور درخت کاج ،نارنج داده است!

من از خاطره سیر نمی‌شوم مگر این‌که خاطره از من سیر شود... من هنوز هم سرگرم خاطره سازی هستم!

من هیچ‌کس و هیچ چیزِ خوب را فراموش نمی‌کنم! من فقط اعداد و ارقام یادم نمی‌ماند. من حتا شماره تلفن تو را هم اشتباه می‌گیرم! من حتا شماره ماشینت را حفظ نیستم که وقتی توی خیابان ماشینی را هم‌رنگ ماشین تو می‌بینم، از آیینه زل نزنم به راننده که شاید تو باشی!

من هیچ علاقه‌ای به اعداد و ارقام ندارم و حتا دیگر تنها عدد مورد علاقه‌ام را دوست ندارم...

چند تا شعر و ترجمه آماده کرده‌ام، سر فرصت، اینجا می‌نویسم‌شان! به‌روز کردم تا از همه‌ی دوستانم که ایمیل زدند واز خاموشی‌ام گلایه کردند، تشکر کنم. از تمام عزیزانی که از سکوتم دل‌تنگ می‌شوند، ممنونم. من شرمنده‌ی محبت‌همه‌ی شما هستم.

 

پی‌نوشت: شعرِِ عنوان پست از "یاسر قنبرلو" است. 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 10:44 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سوم آذر 1388

ما دیوانه تر از آنیم که بتوانیم زنده باشیم!

 

شهرام شیدایی هم رفت...

 

من مرگ را به زندگی آورده‌ام

و از آن بیرون برده‌ام

و عجیب است که هر شب بیرون می‌آیم

و بر سنگِ قبرم، شعری تازه می‌نویسم

و دوباره می‌خوابم....

 

"شهرام شیدایی"

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 8:43 |  لینک ثابت  

پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388

خدایا من کجا میرم؟ کجایِ جاده دلتنگه...

 

 

خیلی چیزها قرار بود، بنویسم ولی حالِ نوشتن ندارم. اوضاع روبراهه. این منم که روبراه نیستم! آن‌هم موقعی که باید روبراه باشم. ولی ظاهرم که روبراه است، همین کافی‌ست برای آنهایی که همین‌قدر از من می دانند.  این‌روزها ذهنم توی جاهای دور می گردد. جاهای خیلی خیلی دور! دور ولی نزدیک. خودم را به امان خدا سپرده‌ام، خدا را هم به خودش..منتظر اتفاقی هستم که خیلی زودتر از تصورم می‌افتد، اتفاقی که یک‌بار تمام و کمال متلاشی‌ام کند و خودم را  برای همیشه به خودم پس بدهد و رهایم کند از هر چیزی که نامش تعلق است!  تعلقِ خاطر حتا!

فکرِ رویارویی با یکِ واقعیتِ به ظاهر ویرانگر از مواجه شدنِ با خود آن خیلی سخت‌تر است و تازه وقتی که اتفاق می‌افتد، آدم  تازه می‌فهمد که آن‌قدرها هم که فکر می‌کرده، سخت نبوده و اصلن یک جورهایی لازم بوده و کاش زودتر اتفاق می‌افتاده و یک‌باره تیر خلاص را خالی می کردند توی شقیقه‌ی آدم، بنگ!

فقط خوشحالم که هیچ فرصتی را از کسانی که باورشان داشتم، دریغ نکردم! و به کینه مجالی برای جولان ندادم. " اما ای قلبِ دربدر از یاد مبر که ما- من و تو- انسان را رعایت کردیم، خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود!"

این‌هم یک متن از دکتر شریعتی:

 

اینجا آسمان ابری‌ست ، آنجا را نمی دانم... اینجا پاییز شده ، آنجا را نمی‌دانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمی‌دانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمی‌دانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا مي‌كردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اين‌طوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش.

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن.

 

پی‌نوشت:

این‌روزها طبق عادت همیشگی( که دوره‌ای گیر می‌دهم به یک ترانه‌ی خاص!) گیر دادم به این ترانه‌ی پویا بیاتی با صدایِ علی لهراسبی( تیتراژ دوم سریال دلنوازان) می توانید روی همین نوشته، کلیک کرده و دانلود کنید.

 

اینم از خود ترانه:

 

تورو از خاطرم برده تبِ تلخِ فراموشی

دارم خو می‌کنم با این فراموشی و خاموشی

 

چرا چشمِ دلم کوره، عصایِ رفتنم سسته

کدوم موج پریشونی تورو از ذهنِ من شسته

 

خدایا فاصله‌ت تا من خودت گفتی که کوتاهه

از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه؟

 

من از تکرار بیزارم از این لبخندِ پژمرده

از این احساسِ یأسی که تو رو از خاطرم برده

 

به تاریکی گرفتارم، شبم گم کرده مهتابو

بگیر از چشمای کورم عذابِ کهنه‌ی خوابو

 

چرا گریه‌م نمی گیره، مگه قلبِ من از سنگه؟

خدایا من کجا میرم؟ کجایِ جاده دلتنگه

 

می‌خوام عاشق بشم اما تبِ دنیا نمی‌ذاره

سر راهِ بهشتِ من درختِ سیب می‌کاره

 

"پویا بیاتی"

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 10:53 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388

در کوی نیک نامی، ما را گذر ندادند!

 

 

"در کویِ نیکِ نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی، تغییر ده قضا را !"

 

روزگارِ سخت، آدم را سخت می‌کند، سخت که نه، سخت جان البته! بچه‌تر که بودم( چون همیشه فکر می‌کنم، به‌اندازه‌ی کافی بزرگ شده‌ام و در نهایت، متوجه می‌شوم که نه! نشده‌ام) همیشه کنجکاو بودم، بدانم که آدم بزرگ‌ها چطور می‌توانند این‌همه راحت و خونسرد با مسائل برخورد کنند؟ مگر آنها احساس ندارند؟ ولی حالا می‌فهمم چطور! وقتی هر آن‌چه را که هستی رو می‌کنی و بعد می‌بینی، که دیگران غیر از آنی که هستند، نشان می‌دهند. وقتی بر اساسِ شرایطِ، تغییرِ رنگ می‌دهند و حتا احساسات‌شان را هم بر اساسِ موقعیت و مصلحت تنظیم می‌کنند! آن‌وقت می‌بینی که چه کلاهِ گشادی سرت رفته‌است.پی در پی که زخم بخوری، دیگر اعصابِ مخصوص درد بی‌حس می‌شوند و باز اگر زخم خوردی، اگر کاری باشد حتا، دیگر خیلی دردت نمی‌آید! یا شاید هم زیادی پوست کلفت می‌شوی. از این قسمت زیاد سر در نمی‌آورم، زبادی تخصصی است!

می‌خواهم یک مدت اینجا را تعطیل کنم، یا به عبارت دیگر، یک مدت دهانم را ببندم که  شاید حماقتم کمتر آشکار شود! چند وقتِ پیش یکی از دوستان یک جمله‌ای از " مارک تواین" در فیس‌بوک پست کرده بود که خیلی خوشم آمد." بهتر است دهانت را ببندی و احمق به‌نظر برسی تا این‌که بازش کنی و همه بفهمند که احمقی!" و من دقیقن به همین دلیل است که می‌خواهم، سکوت کنم!

بعضی‌وقت‌ها باید هزینه‌ی سنگینی پرداخت کنی، تا فقط و فقط یک نکته‌ی کوچک را بفهمی و من حس می‌کنم بیش از حد لازم برای تجربه‌هایم پرداخته‌ام! شاید این حس، مخصوصِ من نباشد( حتمن نیست) چرا که هر کدام از ما به‌تنهایی فکر می‌کنیم که بیش از آن‌چه لایقش بوده‌ایم، دچار سختی شده‌ایم.

روزگار همین است. حالِ من‌هم خوب می‌شود. همه‌چیز به‌روال عادی بر می‌گردد و زندگی جریان دارد. فقط گاهی آدم بی‌خودی برای چیزهای خیلی خیلی طبیعی، شوکه می‌شود. نمی‌دانید که چقدر آدم احساسِ بیچارگی می‌کند وقتی می‌فهمد که " کسی را با کسِ دیگری مهم‌‌تر از او اشتباه گرفته بود" و اصلن بی‌خودی یک آدم غیرِ مهم را مهم فرض کرده است.

البته تا بوده، همین بوده، به قول نمی‌دانم کی" همیشه سخت‌ترین سیلی را از کسی می‌خوری که روزی بهترین نوازش‌گرت بوده" به نظرم من‌هم در حال حاضر یکی از این‌ها خورده‌ام، البته فقط نه این‌که فکر کنید که زننده‌ی سیلی خدای ناکرده قصد بدی داشته و یا حتا می‌خواسته که تنبیه‌ام کند! ( چون اصولن بچه که زدن ندارد) بلکه می‌خواسته که من تا ابد صورتم را با سیلی سرخ نگه دارم!

می‌خواهم یک مدت هر کاری که دلم می‌خواهد، بکنم. هر جایی که دلم می‌خواهد، بروم، هر چیزی که دلم می‌خواهد بخوانم، هر غلطی که دلم می‌خواهد، بکنم. بدون این‌که کسی نگرانم باشد. بدون این‌که نگرانِ کسی باشم.

گویا قسمت این نیست که ما هم آدم شویم! یا کسی آدم‌مان کندبه‌‌ظن خود! ( چون اصولن از بچگی با این مساله مشکل داشته‌ایم) و تازه " هرکسی از ظنِ خود شد یارِ من"

لطفن پشتِ سرم حرف در نیاورید! حالا اگر جلوی روی‌ام حرف در آوردید، مشکلی نیست! با هم کنار می‌آییم!

دوست دارم یک مدتی را بیشتر کتاب بخوانم ( به‌روشِ سنتی) تا آن لاین مطالعه کنم. تازه پایان‌نامه‌ام هم هست که باید تا اواسطِ سال بعد دفاع کنم!

حالم که خوبِ خوب شد، دوباره بر می‌گردم. نمی‌دانم کی؟ نمی‌دانم چطور؟ ولی خوب می‌شوم. شک ندارم که خوب می‌شوم و دوباره دیوانگی‌ها را از سر می‌گیرم البته  این‌بار با دیوانگانِ واقعی! نه با عاقلانِ دیوانه‌‌نمایِ حسابگر!

پی‌نوشت1: لطفن به آدرس ایمیل یاهویی که قبلن در همین وبلاگ بود، ایمیل نزنید. یکی از دوستان لطف کرده‌اند و هک فرموده‌اند در یک هفته‌ی اخیر ویندوز 5  سیستم به‌خاطر عمل شرافت‌مندانه‌ی ایشان، از کار افتاده است!  کامنت‌ها را می‌خوانم. حوصله‌ی ایمیل ندارم تا مدتی. حوصله‌ی تلفن و اس ام اس را هم!

پی‌نوشت2: جملات داخل گیومه، نقل قول از دیگران و یا اشاره به شعر یا جمله‌ای از دیگران است"

پی نوشت۳: این روزها فقط این آهنگ را گوش می دهم: دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده/ آن قدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده! اگر خواستید، روی همین بیت کلیک کنید و دانلود کنید.

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 13:43 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388

بانویی که زیر باران بلند مانده است!

 

 

"بانويی كه زير بارانِ بلند مانده ست                             

و بارها به مردي كه نامَش را نمي‌دانست، گفته ست:

چرا چتر ؟

چرا فرار؟

تنها آدم‌هاي آهني زير باران زنگ مي‌زنند!"*

 

 

امروز براي اولين بار، رسيدن پاييز را حس كردم! دو تا برگ خوشرنگ روي شيشه ماشين جا خوش كرده بودند! از ديشب، هوا هم طور خاصي سرد شده.  شيشه ميزم توي اداره هم سرد شده و مجبور شدم طبق عادت هر سال يكي دو تا پوشه زير دستم بگذارم، تا كمتر سرمايش را حس كنم.

ديروز عصر بارانِ قشنگي باريد. هر چند كه باران هميشه قشنگ است! بچه كه بودم هر وقت باران مي‌گرفت، مي گفتند فرشته‌ها در حالِ گريه كردن هستند و توي پاييز و بهار؛ همه‌اش به اين فكر مي‌كردم كه چقدر اين فرشته‌ها زر زر مي‌كنند! يعني خدا حوصله‌اش سر نمي‌رود؟

خودم هم باور نمي‌كنم چقدر باران متحولم مي‌كند! از همان بچگي وقتي باران مي‌باريد، حسِ عجيبي داشتم. آن‌قدر زير باران مي‌ماندم كه از سر و روي‌ام آب چكه مي‌كرد و چقدر مامان عصباني مي‌شد و غرغر مي‌كرد و من چقدر از حرص خوردنش كيف مي‌كردم و قند توي دلم آب مي‌شد كه بالاخره كار خودم را كردم!

سال‌هاي دانشجويي، اوجِ سرخوشي‌ام بود. ساري كه بودم، واي خدا! باران كه مي‌گرفت، تمامي نداشت! سه، چهار  روز و گاهي يك هفته هم تمامي نداشت! ديگر مامان هم نبود كه غر بزند! بي هيچ دلهره‌اي ساعت‌ها زير باران قدم مي‌زدم! بچه‌‌ها مي‌گفتند تو رسمن ديوانه‌اي! مخت تعطيله به‌خدا!

يك‌بار هم، بعدِ يك پياده‌روي طولاني زير گريه‌ي فرشته‌ها! چنان سينه‌پهلويي كردم، كه تا يك‌هفته نتوانستم از رختخواب بيرون بيايم! و اولين پني‌سيلين عمرم را همان ‌موقع تجربه كردم! هنوز هم وقتي يادش مي‌افتم، دردم مي‌گيرد. و يادش به‌خير چقدر سولماز حرص خورد و مواظبم بود!

وقتي يادِ منظره‌ي مردابِ پشتِ دانشكده زير باران مي‌افتم، راستي راستي از فرط‍ دلتنگي به گريه مي‌افتم.

چتر هم كه خداييش، بلا استفاده‌ترين وسيله‌ي زندگي‌ام بوده! بچه كه بودم يك چتر سبز كارتوني داشتم كه خيلي هم از رنگ و طرحش خوشم مي‌آمد ولي دريغ از يك‌بار استفاده ! بزرگ‌تر كه شدم،ديگر اصلن چتر نخريدم! هنوز هم چتر ندارم! اعتقاد داشتم " تنها آدم‌هاي آهني زير باران، زنگ مي‌زنند" اين جمله، عنوان يك مجموعه‌ي شعر بود كه آن سال‌ها چاپ شده بود از " علي عبدالرضايي"  و وردِ زبانم شده بود. هر كس كه مي‌پرسيد: چرا بدون چتر مي‌روي؟ مي‌گفتم: چرا چتر؟ چرا فرار؟ تنها آدم‌هاي آهني زير باران زنگ مي‌زنند!

 

اينجا نشسته‌ام، يك ساعتِ تمام است، اينجا نشسته‌ام و دستم به‌كار نمي‌رود! ديشب را هم  خوب نخوابيدم، طبق معمول.

كلافه‌ام. كارهايم آن‌طور كه مي‌خواهم، پيش نمي‌رود. خودم سردر گمم. يك خط هم، محضِ رضاي ِ خدا كتاب نمي‌خوانم. فقط كتاب‌ها را ورق مي‌زنم تا چند بيتي، چند خطي براي پست كردن توي فيس‌بوك، پيدا كنم. كفِ اتاقم پر مي‌شود از كتاب و از ليوان‌هاي نشسته‌ي چاي! مدام لابلايِ اين‌ها دنبال كنترل تلويزيون و اسپيكر مي‌گردم! استاد مشاورم را پيدا نمي‌كنم. معطل يك امضا هستم. پروپوزالم رو هواست، هنوز به شورا نداده ام. با اين‌كه يك ماه است، استاد راهنما، تاييدش كرده است.

درس نمي‌خوانم! فيلم نمي بينم! زبان انگليسيِ بدبخت را هم گذاشته‌ام كنار، و هر روز فكر مي‌كنم كه از فردا حتمن شروع مي‌كنم به خواندن! و نمي‌دانم چرا فردا اصلن نمي‌رسد! ول معطلم. تكليفم با خودم مشخص نيست! با دلم مشخص نيست. با اطرافيانم مشخص نيست. فقط بعد از ظهرها خوب مي‌‌خوابم. عين ِ خرس! ولي با اين حالِ نكبتي، باز هم دست از لباس خريدن بر نمي‌دارم. و به احمقانه‌ترين شكلِ ممكن لباس مي‌خرم و باز هم حالم خوب نمي‌شود!

به زمين و زمان، شك مي‌كنم. هي دلهره مي‌گيرم، الكي. هي بغض مي‌كنم، الكي. لجم مي‌گيرد از دستِ خودم، الكي! گريه‌ام مي‌گيرد، ولي گريه نمي‌كنم الكي!

بي‌خودي همه‌ي حرف‌ها را به خودم مي‌گيرم و يواشكي بغض مي‌كنم! ( مثلن يواشكي) بعضي وقت‌ها هم بي‌خودي گير مي‌دهم به اطرافيانم!

اين را هم تازه ياد گرفته‌ام، كه هي بيام اينجا و غُر بزنم! اين‌همه گرفتاري، آن وقت يك ساعتِ تمام است؛ اينجا نشسته‌ام و هنوز به ديشب فكر مي‌كنم.

 

 

 

* شعر از علي عبدالرضايي

 

 

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 11:6 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم شهریور 1388

من زنم!

 

به نام آن‌كه نديدم، به‌نام آن‌كه نخواست

هدايتم ب‍ُكُند زوركي به راهِ راست!

تمام مي‌كنم اين ناتمام را امروز

كه كرمِ كوچكِ ابريشمم پر از فرداست!*