یادداشت (4)
براي فرشتهي كوچكم "عليرضا"
سلام خاطرهي معصوم و كودكانهام
چه نرم و آرام خوابيدهاي رويايِ گريز پايِ من! تمام خاطرهام از تو غش غش خنده است و ديگر هيچ. هنوز خاطرهي آخرين ديدار با تو به جانم نيش مي زند. درست سه روز بعد از تولد يكسالگيات بود. بغلِ مادرت بودي و خودت را به نوازشِ بوسههاي من سپرده بودي و عجيب اينكه مثل خيلي از بچههاي ديگر پس نمي كشيدي و نق نمي زدي. آنهمه مهرباني بي دريغ را از كجا آورده بودي؟ خداحافظيام آنقدر طولاني شده بود كه ناگاه دست بردي و شالم را از سرم كشيدي و غش غش خنديدي. واي كه من مردهي آن خندهها بودم! از تو كه دل كندم تا بروم، از پشت شيشهِ ي درِ حياط آرام و بي سر و صدا و با تعجب نگاهم كردي ميدانستي، خوب هم ميدانستي كه چقدر دلبستهات شده بودم و گرنه آنهمه مهرباني براي چه بود؟
شبها كه چشمهايم را مي بندم، تو را با دو بال زرين مي بينم با همان لبخندِ معصومِ هميشگي. هر چند كه تو بدونِ بال هم شكل فرشتهها بودي. فرشتههايي كه از كودكي خوابشان را ميديدم.
از بچگي توي گوشم خواندهبودند كه هر كسي كه مي ميرد، يكراست ميرود پيشِ فرشتهها. و من همهاش به اين فكر ميكنم كه اگر خودِ فرشته بميرد پيشِ كه ميرود؟
تازه راه رفتن را ياد گرفته بودي و من خدا خدا مي كردم كه زودتر راه رفتنت را ببينم ولي نشد و حسرتش مثل هزار آرزوي ديگر بر دلم ماند!
در آن نيمهشب تاريك چه بي صدا و بي خبر رفتي! انقدر بي صدا پرواز كردي كه حتا مادرت هم صداي بال زدنت را نشنيد! آنقدر مهربان بودي كه نخواستي از خواب بيدارش كني!
نشد، كه دوباره روي زانويم بنشانمت و تو براي كشيدن گردنبندم تقلا كني – و لعنتي كه هچ وقت پاره نمي شد تا تو كمي ذوق كني- و دوباره زل بزنم توي نگاهت كه سرشار از حس تازگي بود.
تازه از تهران برگشته بودم، آخرين امتحان را پشت سر گذاشته بودم، بيستم بهمن. مي دانستم كه بوسيدن را هم بالاخره ياد گرفتهاي آنهم چه بوسههايي آبدار و پر سر و صدا! تعريفش را مي شنيدم و دلم غنج مي رفت. داشتم براي ديدنت بهانهاي دست و پا ميكردم، ولي نقشههايم يك شب هم نپاييد و مثل تمامِ نقشههايِِ ديگر زندگيم، نقش بر آب شد.
سپيدهِ دم بيست و يكم رفتي. بي بهانه رفتي. سالم و سر حال بودي. دليلي براي بهانهتراشي نداشتي!
ديشب رفتم به محل هميشگي ديدارهايمان.خانهي مادربزرگ. ميز وسط پذيرايي را برداشته بودند. همان ميزي كه تو هميشه مي رفتي و زيرش سنگر مي گرفتي و من هميشه وحشت ميكردم كه نكند سرت به شيشهي ميز بخورد.
فنجان چاي را كه مقابلم گذاشتند. بغض سنگ شد توي گلويم. يادم افتادم كه تا فنجان را بر مي داشتم، در حاليكه كه "آب" "آب" مي گفتي به سمتم خيز بر مي داشتي.
هي فرشته كوچولو! مرا كه يادت نرفته؟ چه خوب شد كه هيچ وقت گريهات را نديدم. اين طوري تصوير خندهات تا ابد توي قاب دلم ميماند.
آرام بخواب عزیزم، نمي خواهم صداي گریههايم خوابِ شيرينت را آشفته كند.
