(1)

پاییز

دستِ تابستان را با «مهر» می فشارد

هم چنان که اندوه

قلبِ مرا!

(2)

تمام شاعران

امشب

از یک ساعت دوست داشتنِ بیشتر

دَم زدند

از دل تنگی بیشتر

من چه کنم با عشقی که دیگر

زمان و مکان نمی شناسد

و قید همه را غیر از تو زده است؟!؟

(3)

دیگر

نه آرام رانندگی می کنم

نه قرص هایم را سر ساعت می خورم

و نه توصیه های پزشکی را جدی می گیرم

می گذارم

مرگ سر وقت زندگی ام بیاید

و سر از کارش در بیاورد

تا خرخره در دل تنگی فرو می روم

وقتی مرگ، امن ترین آغوشی ست

که زندگی به آن پناه می برد

گاهی آن که دشمن می شناسی اش

دوست ترین است!

4

تمام روزهای هفته

سر در گُم ام!

غروب جمعه که می رسد

سر از دل تنگی در می آورم!

نسترن وثوقی  

 

خوش حالم که مجبور نیستم، مدرسه بروم! خوش حالم که دیگر از این بزرگ تر نمی شوم! از این غمگین تر! خوش حالی من شکل بزرگ تری از اندوهی است که به شکل بزرگوارانه ای با واقعیت های این دنیا کنار آمده است.

خواهی نخواهی دو فصل نیمه ی دوم سال، فصل های محبوبِ من هستند! نه این که دل تنگ نمی شوم. نه این که غم خرخره ام را نمی جود. ولی این اندوه جان کاه را دوست دارم. اصلن هر چیزی که قصد جانم را می کند، دوست دارم.

پاییز  امسال شاید شاعرانه ترین برای من باشد! پر از شعر و بغض و دل تنگی!  این غصه بی پایان را دوست دارم، چون آرام و بی صدا دارد مرا از پا در می آورد!

بعد از این همه ی این ها را برای تو می نویسم! هر کس می خواهد بخواند! آدم باید همیشه کسی را داشته باشد که برایش بنویسد حتا اگر آن کس، سطری از نوشته هایَ ش را نخواند!

ولی تو می خوانی شاید امروز نه، شاید فردا! فردا هم نباشد روزی دیگر بالاخره  خواهی خواند! و وقت خواندن تمام  دردی را که با رفت و آمد هایت به جانم ریختی را حس خواهی کرد. خواهی فهمید چطور زنی که در آستانه ی فصل های  گرم و سرد سال هاست به انتظارت ایستاده، ناگزیر از این حسِ بی زوالِ خواستنِ، به رهایی فکر نکرد!

به رهایی فکر نکرد چون  عشق رهایی بود! خود پرواز بود. و آدمی عاشق آزادی است! تو باز هم از من دور می شوی و این دوری هیچ ربطی به  فراق های قبلی ندارد.

مدت هاست که از تب و تابِ رسیدن افتاده ام! به همین رفتن ها دل خوشم. به خودم به تو و همین غم ها و شادی های ریز و درشت مان!

می دانم که در پس خنده های ظاهرن بی خیال تو، اندوه دل کندن از شاعرانه های زنی ست که جوهر هیچ قلمی را بی خیال تو، هدر نکرد!

می بینی هنوز با تمام این دل نگرانی ها، همیشه جایی برای خوش حالی هست! خوش حالی این که مجبور نیستم، مدرسه بروم! خوش حالی این که از اولین مهری که دانشگاه رفتم، بیست سال می گذرد! و آن دختر پر شور و حالِ مهرماهِ بیست سالِ پیش، هنوز همان قدر دیوانه است! هنوز سرسخت است طوری که سرش به هر سنگی که می خورد، نمی شکند!

پی نوشت: ندارد!