قصدِ جان میکند این عید و بهارم بیتو
این چه عیدی و بهاریست که دارم بیتو!1
می گویند بهار در راه است.بهار از پنجرهی کوچک اتاقِ من پیدا نیست.خاموشی و فراموشی در تاریکخانههای تو در تویِ ذهنم جا خوش کرده است. 
به سالی که گذشت، فکر میکنم. بهاینکه امسال با خود چه کردم؟ برایِ خود چه کردم؟ برایِ کسانم ـ که دوستشان میدارم ـ هم. یا آنقدر بهخود مشغول بودم که... یاد حکایت عبید میافتم:
خواب دیدم قیامت شده است. هر قومی را داخل چالهای عظیم انداختهاند و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز بهدست گماردهاند، الا چالهی ایرانیان.
خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: " عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده، نگهبان نگماردهاند؟"
گفت:
"میدانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا در چاله." خواستم بپرسم: " اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند..." نپرسیده گفت: اگر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند، خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تِهِ چاله باز گردانیم!
بهخود نهیب میزنم: که هی تو کجایِ چالهای؟ نه اصلن تویِ چالهای یا چاه؟ خودت با کله افتادی تویِ چاه یا اینکه لنگت را کشیدهاند؟
بگذریم. امسال هم دارد، میرود که در صندوقخانهی خاطرات جا خوش کند و مثلِ سالهای گذشتهی دیگر گرد و غبارِ فراموشی بهخود بگیرد...
اینکه یکسالِ دیگر از سالهای جوانیام را دادم تا فقط و فقط چند تا چیز دیگر را یاد بگیرم...اینکه ضروریتر از همهچیز زندگیکردن است، چه بخواهی چه نخواهی! و چه بهتر که بخواهی! اینکه دنبالِ خدا، جاهایِ خیلی دور نگردم. بدون عینک هم میتوان او را دید، اگر چشمانت خیلی ضعیف نباشند!
اینکه هنوز هم " آسایش دو گیتی، در " با دوستان مروت با دشمنان مدارا "2 است. اینکه گاهی تمامِ زیباییهایِ جهان فقط و فقط در یکِ لبخند ساده است و گاه هم تمام محنتِ جهان فقط در یک کلمهی چند حرفی!
اینکه هنوز هم " زنیکه دارد در کفنِ عصمت و انتظار خود خاک میشود، جوانیِ من است."3
اینکه «بود مصاف تو ای چرخ با شکستهدلان همیشه شیر تو آهوی لنگ میگیرد»4
اینکه «هرکه دیر جنبید، زندگی میجنباندش.»5
اینکه « هرشخصی دو بار میمیرد، یک بار آنگاه که عشق از دلش میرود و بار دیگر زمانی که زندگی را بدرود میگوید، اما وداع با زندگی در برابر مرگ عشق، ناچیز است.»6
و هزاران اینکهی دیگر. و زندگی آموختنیها را به ما میآموزد، چه بخواهیم، چه نخواهیم...
از تمامِ دوستانی که در نخستین سالِ وبلاگنویسیام، منت گذاشته و مرا راهنمایی کردند و با نظرات و انتقادات عمومی و خصوصی، مرا شرمندهی بزرگواریشان نمودند، بینهایت سپاسگزارم. برایِ تمام دوستانِ هنرمندم سالی سرشار از مهربانی و امید آرزومندم. و امیدوارم در اینروزها هیچ چشمِ مهربانی به گریه ننشیند...
پینوشت1: فیلمهای Slumdog Millionaire (میلیونر زاغه نشین)، The Curious Case of Benjamin Button (سر گذشت عجیب بنجامین باتون)، Scent of a Woman (بويِ خوش زن) و The Reader (كتابخوان ) را از دست ندهید...
پینوشت2: رمان " هزاران خورشید تابان" به قلم "خالد حسینی" و ترجمهی "مهدی غبرایی" را به شما پیشنهاد میکنم.
پینوشت3: اينهم چند نکته از دالايي داما:
1-بهخاطر داشتهباش كه عشقهاي سترگ و دستاوردهاي عظيم، به خطر كردنها و ريسكهاي بزرگ محتاجند.
2- وقتي چيزي را از دست دادي، درسگرفتن از آن را از دست نده.
3ـ این سه میم را همواره دنبال کن:
الف_محبت و احترام بهخود را.
ب_ محبت به همگان را
ج_ و مسئولیتپذیری در برابر کارهایی که کردهای.
4ـ بهخاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه میجویی گاه یک شانس بزرگ است.
5ـ اگر میخواهی قواعد بازی را عوض کنی اول قواعد را بیاموز.
6ـ بهخاطر یک مشاجرهي کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.
7ـ وقتی دانستی که خطایی مرتکب شدهای، گامهایی را پیاپی برای رفع آن خطا بردار.
8ـ بخشی از هر روز خود را بهتنهایی بگذران.
9ـ چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را بهسادگی در برابر آنها كنار نگذار.
10ـ به خاطر داشته باش گاه سکوت بهترین پاسخ است.
11ـ شرافتمندانه بزی؛ که هر گاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش، دوباره شادی را تجربه کنی.
12ـ زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است...
13ـ در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا میکنی و از او گلایه داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایههای قدیم نگیر.
14ـ دانش خود را با دیگران در میان گذار... این تنها راه جاودانگی است.
15ـ با دنیا و زندگی زمینی بر سر مهر باش.
16ـ سالی یک بار جایی برو که تا کنون هرگز نرفتهای.
17ـ بدان که بهترین ارتباط آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد..
18ـ وقتی میخواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه را از دست داده ای که چنین را به دست آورده ای.
19ـ در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن.
پينوشت 4: چند نكته طلايي ( با ايميل بهدستم رسيده و بهصورت پاور پوينت بود، متاسفانه منبعش را هم نيافتم.)
1-اشتباهات هنگام وقوع دردناکند، ولی بعدها همان اشتباهها خود تجربهاند و راهنمای موفقیت.
2-هیچ کس قفلِ بدونِ کلید نمیسازد، خداوند نیز هیچ مشکلی را بدون راه حل نمیگذارد.
3-وقتی تو دلگیری زندگی تو را ریشخند میکند، آنگاه که تو خوشحالی، زندگی به تو لبخند میزند؛ زندگی به تو تعظیم میکند، هرگاه که دیگران را شاد کنی.
4-در این جهان خودت را با هیچکس مقایسه نکن، چون در اینصورت خودت را تحقیر کردهای.
5- انسان موفق داستانِ زندگی پر رنجی دارد و هر داستانِ پرمحنتی را پایانی است موفقیت آمیز.
6-سختیها را پذیرا باش و برای موفقیت آماده شو.
7- اگر فرصت را از دست دادهای اشک در چشمانت حلقه نزند، چرا که باعث میشود فرصتهای بهترِ پیشِ رویت را نبینی.
8- از دیگران شکایت نکن، اگر طالب آرامش هستی، خودت را تغییر بده.
9- تغییره چهره، چیزی را عوض نمیکند، ولی دگرگونی درون همه چیز را تغییر میدهد.
۱۰-اشتباهات دیگران را قضاوت کردن، آسان است؛ پذیرفتن خطاهای خود چه مشکل.
۱۱-پوشیدن کفش راحتتر از فرش کردن کل زمین است.
۱۲-هیچ کس نمی تواند شروعِ ِبد گذشته را تغییر دهد ولی همه میتوانند برای پایانی موفقیت آمیز، شروع جدیدی داشته باشند.
۱۳-اگر مشکلی قابل حل است، نگرانی وجود ندارد و اگر مشکلی قابل حل نیست، نگرانی چه حاصلی دارد؟
۱۴-وقت شکست شجاع باش و هنگام پیروزی متین.
۱۵-طلای گداخته جواهر میگردد، مس چکش خورده سیم و سنگ حجاری شده مجسمه. بنابر این رنجِ بیشتر در زندگی تو را ارزشمند تر می سازد.
پينوشت 5 : و يك شعر از سالهايِ دور:
شعر (7)
اینِ فصلِ سر در گمِ سر در گریبان،
هیچ شباهتی به
چهار فصلِ خدا ندارد.
دستِ کم، صبحهایش
با سلامات بهخیر میشود،
گرچه شبهایش با شببخیری
به خیر نگذرد!
و چشمهای بلاتکلیفم
ازِ خیرِ هر چه خواب بگذرد!
رهایشان کن!
دستهایی که بیش از سهمشان میگیرند،
روزهایی که بیش از فرصتِ خود درنگ میکنند،
و کلاغهایی که هیچ وقت به خانهشان نمیرسند،
و تمامِ قصههای راست و دروغ را
ناتمام میگذارند!
لحظههایت که پُر شوند،
باز خودت خالی میمانی!
آنقدر خالی،
که دلهرههای کوچک پُرت میکنند...
نمیدانستم،
دریا که خطابَت کنم،
طوفانی میشوی!
آسمان که بنامَمَت
قطعن ابری!
و خدا نکند که آفتاب
زبانم لال
حتمن غروب خواهی کرد
و خونِ تمامِ آفتابگردانهایِ دنیا
میافتد به گردنَم!
پینوشت۶: و ترجمه دو شعر از دورُتی پارکِر (شاعر آمریکایی)

(1)
براي بانويِ غمگين:
و عشقش را رها كن، زمانيكه ميميرد.
بر بالايِ استخوانهايش بنويس:
بيشتر زنده نماند، تا به ما نان بدهد.
چهكسي جز سنگها او را ميخواهد؟
دورتُي پاركر
(1)
For a sad lady
And let her loves, when she is dead
Write this above her bones:
"no more she lives to give us bread
Who asked hers only stones."
Dorothy parker
(2)
تئوري
در عشق و در خارج از آن
چنانكه رفتم، چنانكه ميروم
از آواز صرفنظر كن، قلمت را متوقف كن
خيليخوب و به تلخي، ميدانم
تمام ترانههايي كه آواز شدهاند،
تمام كلماتي كه سروده شدهاند،
ميتوانستند ادامه یابند، زمانيكه جوان بودم.
كسي مرا با سر رهايم كرد؟
دورتُي پاركر
ترجمه: نسترن وثوقي
(2)
Theory
Into love and out again,
Thus I went, and thus I go
Spare your voice, and hold your pen-
Well and bitterly I know
All the songs were ever song,
All the words were ever said;
Could it be, when I was young;
Some one dropped me on my head?
Dorothy parker
پی نوشت 7 : این شعر رسول یونان را هم بخوانید: قول بده که خواهی آمد، اما هرگز نیا!
پانویس:
اشاره به شعرها و جملاتی از:
1- حسین منزوی
2- حضرت حافظ
3- فروغ فرخزاد
4- صائب تبریزی
5- میخائیل گورباچف
6- فرانسوا ولتر