آسمانش را گرفته تنگ در آغوش!
پاییز در راه است! همین امشب میرسد، درست همین امشب. چقدر امسال چشم به راهَش بودم. تمام روزهای داغ و کشدارِ کسل تابستان را به انتظارش تحمل کردم... چه تابستان گیج و تبداری بود. با اینکه فرصتی برای رنج بردن از گرما و تیزی آفتاب نداشتم، با اینکه تمام شبانهروز را جلوی کامپیوتر بودم و آنقدر چشم به نقشههای رنگ وارنگ می دوختم که دیگر جز سفیدی چیزی نمیدیدم؛ ولی با اینحال باز تابستان بود! فصلی که از بچگی دوستش نداشتم با وجود شروع تعطیلی و داشتن کلی وقت برای تلف کردن!
همیشه شهریور را از ماههای تابستان تفکیک کردهام. ماهی که مرا به مهر وصل میکند! این چهار پنج ماهِ اخیر را با تمام انرژی که در خودم سراغ دارم! جان کندم که تا رسیدن روزهای پر از طنین خش خش، خودم را از شر پایان نامه خلاص کنم! و خلاص کردم... یازده شهریور بود که در اوج خستگی دفاع کردم ولی این اتفاق هم مثل بقیهی اتفاقهایی که آدم مدتها انتظارش را میکشد، عمر شادیاش فقط یک شب بود! نه بیشتر! فقط خوبیش این بود که با وجود یک نفره بودنش، باز هم کافی بود باز هم اصلِ شادی بود! یکه و تنها از پسَش بر آمدم!- با اینکه همه اعتقاد داشتند که نمیرسم تا شهریور دفاع کنم، و بیخودی اینهمه خودم را عذاب ندهم و چشمهایَم را ناکار نکنم - صبح فردا که چشمهایم را باز کردم، پیش خودم گفتم خُب این اولین روزیست که بعد از یکسال، چشم باز میکنم و استرس پایاننامه، استاد، فلان اطلاعات و ویروسی شدن لپ تاپ و از کار افتادن نرم افزار و باز نشدن پروژه و ... را ندارم! خب که چی؟ حالا چه باید بکنم؟ از کجا شروع کنم؟ از کتابهایی که برای خواندنشان حسرت خوردهام و هی نگاه کرده و آه کشیدهام؟ و یا هفتاد فیلمی که از چند ماه پیش از حامد گرفتم و کپی کردم و روزهای اول وسوسه امانم نداد و دو سه تایَش را از وقت خدا دزدیدم و دیدم؟ یا وبلاگهایی که ماههاست سر نزدم و حسرت یک شب تا صبح وبگردی توی دلم مانده است؟ یا فیسبوک گردی درست و حسابی و سر زدن به پستهای هزار و اندی دوستی که توی فیس بوک دارم؟ یا سر و سامان دادن به ترجمه شعر و کلی کار دیگر که نیمه کاره رهاشان کردهام؟ یا مسافرت و زدن به دلِ کوه و جنگل؟
اینها کاریهایی است که این روزهای مرا پُر کردهاند! ولی باز احساس خلا میکنم... چه موجود ناخرسندیست انسان! یک ناسپاسگزار تمام عیار! آن هم از نوع وقیحَش! اوضاع ظاهرن رو به راه است! غمها رفتهاند پیکارشان! رفتهاند یک جایی قایم شدهاند که من چشمم به آنها نیفتد! که من خوشحالِ خوشحال باشم! ولی نیستم! چشمهایم را به رویِ هر چه که نامَش اندوه است، بستهام ولی میدانم خیلی دور نیستند. نزدیکاند جایی همین اطراف! اصلن در خودم هستند. زیر پوستم رفتهاند و شاید زمانِ پوستاندازی دوباره نمایان شوند. دیگر خیلی چیزها برایم « غم » نیستند، «حسرت» نیستند! حیرتند! حیرت! حیرت از اینهمه صبوری انسان وقتی که « یأسَش از صبوری قلبش وسیع تر میشود و تنَش به پیلهی تنهاییاش نمیگنجد» با پای خودم به مسلخ میروم! خودم را سلاخی میکنم و دردهایَم که بزرگتر میشود لبخند میزنم! خوشم میآید از دردی که بزرگم میکند ولی خودش دیگر بزرگ نمیشود! در مقابل سخت جانیام کم میآورد! میتوانم به او بخندم به جبران روزهایی که مرا به گریه میانداخت! میایستم به تماشای چیزهایی که حتا تصورش به گریهام میانداخت! شانه بالا میاندازم و میخندم و میخندم و میخندم درست همان جاهای گریه آورَش!
میدانم که هیچ چیز را نباید در خودم انکار کنم، تو را نباید انکار کنم! حتا وقتی میخواهی تمام خواستنیهای دنیا را با هم داشته باشی! من به نداشتن عادت دارم همچنان که به داشتن! هر دو پی هم میآیند.
من به همین دل خوشیهای کوچک قانع هستم. به همین دلخوشیهای یک خط در میان! به همین دل خوشیهایی که نه دل دارند و نه خوشی! ولی باز دل خوشیاند! هنوز هم رنج میدهم و رنج میکشم، هنوز هم میگریم و میگریانم و آتش میزنم و آتش میگیرم!
من آدم عاقلی نبودم و نیستم! من اصلن آدم نیستم! و هیچ علاقهای هم به آدم شدن ندارم! روزی بود و روزگاری که علاقهی وافری به آدم شدن داشتم! به هر دری زدم که آدم شوم، نشد که نشد! حتمن میدانی چرا ؟ چون پشت هر دری، خودِ خرم بودم! نخاستم کس دیگری در به رویِم بگشاید! با همین دیوانگیها سرخوشم! با همین خریتها! با همین منیّتها!
خودم را بغل کردهام، اندوههایم را زیر بال و پرم گرفتهام مبادا بگریزند زیر بال و پر دیگری! مواظب خودم هستم، مواظب دوست داشتگیهایم، مواظب دوست داشتنیهایم! مواظب دوستهایم! تو هم مواظبت خودت باش!
یکی دو هفته بعد میروم شمال، برای دیدن دوستانم و تجدید خاطره! میروم پاییز دانشکده را ببینم. میروم جاده فیروزکوه – جاده رویایی روزهای سخت زمستان- و پل ورسک را ببینم، میروم با فائزه مثل ده سال پیش روی برگها راه برویم و شعر بخوانیم. میروم غروب، کنار رودخانه بابلسر قدم بزنم و فکر کنم زمان متوقف شده و این من، همان دختر سبک سر همان سالهاست! میروم بهمن و ندا را ببینم، میروم پاییز دَلند را ببینم، میروم خودم را ببینم! کسی را دیدهاید اینقدر برای دیدن خودش بیتاب باشد؟
پینوشت: اینروزها فقط این شعر مهدی اخوان ثالث میچسبد، همین!
آسمانَش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بیبرگی، روز و شب تنهاست،
با سکوتِ پاکِ غمناکش.
ساز او بارن، سرودش باد
جامهاش شولای عریانی است
ور جز اینش جامهای باید،
بافته بس شعلهی زر، تار و پودش باد
گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمیخواهد،
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمیتابد،
ور به رویَش برگ لبخندی نمیروید؛
باغ بیبرگی که میگوید که زیبا نیست؟
داستان از میوههای سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک میگوید
باغ بیبرگی
خندهاش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن
پادشاه فصلها پاییز!
«مهدی اخوان ثالث»