ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم/ امید ز هر کس که بریدیم، بریدیم...

 

 

مي‌دانی

می‌دانی چرا بند نمی‌آید

این باران؟

خدا از خجالت آب شده!

 

عباس معروفی

 

دنیا کوچک‌تر از آن است

که گم‌شده‌ای را در آن یافته باشی

هیچ‌کس اینجا گم نمی‌شود.

آدم‌ها به همان خونسردی که آمده‌اند،

چمدان‌شان را می‌بندند

و ناپدید می‌شوند

یکی در مه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی‌رحم‌ترین‌شان در برف

آن‌چه به جا می‌ماند رد پائی‌ است

و خاطره‌ای که هر از گاه پس می‌زند

مثل نسیمِ سحر

پرده‌هایِ اتاقت را!

 

عباس صفاری

 

پی‌نوشت 1: می‌خواهم کمی به درس‌هایَم بپردازم. دیگر حرفِ خاصی هم برای گفتن ندارم. حداقل برای مدتی... بر می‌گردم، نمی‌دانم کی؟ چطور؟ ولی حال و هوای نوشتن ندارم... تا بعد!

پی‌نوشت 2 : ای دل ریشِ مرا با لبِ تو حقِ نمک/ حق نگه دار که من می‌روم الله معک!/ حافظ

پي نوشت 3 : عنوان پست از وحشي بافقي: ما چون ز دري پاي كشيديم، كشيديم/ اميد ز هر كس كه بريديم، بريديم/ دل نيست كبوتر كه چو برخاست نشيند/ از گوشه‌ي بامي كه پريديم، پريديم...

پی‌نوشت 4: دلم، خشت به خشت شکسته است..../ رویا شاه حسین زاده

پی‌نوشت 5 : باید ببخشی من بدم خیلی غلط دارم/ با هر که هستی باش، خیلی دوستت دارم.../سید مهدی موسوی

پی‌نوشت 6 : به خدا مي‌سپرم تان!

پی‌نوشت 7 : حالا دیگر بگذار باد بیاید.../ سید علی صالحی

 

شکرانه بده که خون بهای تو منم!

 

 

با درد بساز، چون دواي تو منم

در كس منگر كه آشناي تو منم

 

گر كشته شدي، مگو كه من كشته شدم

شكرانه بده كه خون‌بهای تو منم*

 

 

حکایتی از فیه مافیه

حکایت می‌آورند که حق تعالی می‌فرماید که ای بنده‌ی من، حاجت تو را در حالت دعا و ناله زود برآوردمی، اما در اجابت جهت آن تاخیر می‌افتد تا بسیار بنالی که آواز و ناله‌ی تو مرا خوش می‌آید. مثلن دو گدا بر در شخصی آمدند؛ یکی مطلوب و محبوب است و آن دیگر عظیم مبغوض است. خداوند خانه گوید به غلام که زود، بی‌تاخیر، به آن مبغوض پاره نان بده تا از در ما زود آواره شود؛ و آن دیگر را که محبوب است وعده دهد که هنوز نان نپخته‌اند،صبر کن تا نان برسد!

 

پی‌نوشت: این یعنی که من فعلن شدیدن تا اطلاع ثانوی به مولوی گیر داده‌ام!

*مولوی (دیوان شمس)

 

 

 

عجب!

 

ای دوست بر جنازه ی  دشمن چو بگذری

شادی مکن که بر تو هم این ماجرا رود!

 

"سعدی" 

پی نوشت: اصل اولِ بیل گیتس: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.!

چشم!

 

چقدر اینجا پاییز شده...

 

 

 

با دلِ خونین، لبِ خندان بیاور همچو جام

نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش...

 

چشم جناب حافظ!  امر دیگه ای باشه؟ یه وقت تعارف نکنیدا! ناراحت می شم به خدا!

 

بیلمیسَن کی، نِجه سَن سيزله‌ ميشم!

 

اينجا بويِ غم مي‌دهد، مي‌دانم. هر كس كه اينجا مي‌آيد، دلش مي‌گيرد. چند وقتي‌ست كه دوستانِ خوبم زنگ مي‌زنند، اس ام اس مي‌زنند كه نگرانت هستيم، تو چرا اين‌جوري شده اي؟ چرا اين جوري مي‌نويسي؟ نمي‌دانم، چه مرگم شده است. فقط دلم گرفته است، آن‌هم از عالم و آدم! اين‌روزها همه‌اش اين شعر را زمزمه مي‌كنم. دوستاني كه تركي بلد نيستند، مرا خواهند بخشيد...

 

بير گويه رچين كيمي دَن‌سيزله‌ميشم                                   

بولبولم، يازدا چمن سيزله‌ميشم

 

اسكي‌دَن شنلي- شرفلي ائل ايديم

ظاليمه قارشي امانسيز سئل ايديم

زيروه سي چنلي- دومانلي بئل ايديم

ايندي مدّتدي كي، چن‌سيزله‌ميشم

 

 

منده اردملي ارن‌لر ياشاميش

"ستّارا"، "بابكه" تنلر ياشاميش

او قده ر ائلجه بيلن لر ياشاميش

ايندي، من ارسيز، ارنسيزله‌ميشم

 

 

درديمين يوخ آدي، عنواني دئسم

حيرته دالدايرار انساني، دئسم

باشقا بير سوزله بو معناني دئسم

اوز دياريمدا وطن سيزله‌ميشم

 

 

درد مني يانديرير، آمما اودي يوخ

اودور، آغزيمدا حياتين دادي يوخ

دئميرم دردلر ايچينده آدي يوخ

دئييرم: من بئله، من سيزله‌ميشم

 

 

اي منيم منليگيم، امداديما يئت!

بيرجه گل، منله قووُش، داديما يئت!

مني باس باغرينا، فرياديما، يئت

بيلميسن كه، نجه سنسيزله‌ميشم!

 

" كريم مشروطه‌چي"

 

خبرت، خراب‌تر كرد جراحتِ جدايي!

 

اين غزلِ سعدي را خيلي دوست دارم. شايد هم خيلي‌تر از خيلي!  چند روزي‌ست كه مدام زيرِ لب، همين را زمزمه مي‌كنم. ديشب بعد از دو روز جان كندن از دلتنگي، يك پستِ مفصل نوشتم؛ ولي آخرين لحظه منصرف شدم!  تو خود حديث ِ مفصل بخوان از اين مجمل!

 

خبرت خراب‌تر كرد جراحتِ جدايي

چو خيالِ ابِ روشن كه به تشنگان نمايي

 

تو چه ارمغاني آري كه به دوستان فرستي

چه از اين به، ارمغاني كه تو خويشتن بيايي

 

بشدي و دل ببردي و به دستِ غم سپردي

شب و روز در خيالي و ندانمت كجايي

 

دلِ خويش را بگفتم چو تو دوست مي‌گرفتم

نه عجب كه خوب‌رويان بكنند بي‌وفايي

 

تو جفايِ خود بكردي و نه من نمي‌توانم

كه جفا كنم و ليكن نه تو لايقِ جفايي

 

چه كنند اگر تحمل نكنند زير دستان

تو هر آن ستم كه خواهي، بكني كه پادشاهي

 

سخني كه با تو دارم به نسيم صبح گفتم

دگري نمي‌شناسم، تو ببر كه آشنايي

 

من از آن گذشتم اي يار كه بشنوم نصيحت

برو اي فقيه و با ما مفروش پارسايي

 

تو كه گفته‌اي تامل نكنم جمالِ ‍ خوبان

بكني اگر چو سعدي نظري بيازمايي

 

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن

نه چنان لطيف باشد كه به دوست برگشايي!

 "سعدی"

بگیر فطره ام، اما مخور، برادر جان!

 

بگير فطره‌ام، اما مخور، برادر جان

كه من در اين رمضان، قوتِ غالبم غم بود!

 

"مهدي اخوان ثالث"

 

 

 

 

 

 

 

پي‌نوشت:  خواندن ِسفرنامه‌ي اروپاي آرش نور آقايي را به شما توصيه مي‌كنم.

 

صبحی که به روی ظلمتم خندد، نيست!

 

                                                                

                                                                     

دستي كه به دست من بپيوندد، نيست         

صبحي كه به روي ظلمتم خندد، نيست

زنجير، فراوانِ فراوان، اما

چيزي كه مرا به زندگي بندد، نيست

 

"حسين منزوي"

 

 

 

 

 

 

 

به جنازه گر نیایی، به مزار خواهي آمد!

                                                                   

 

خبرم رسيد امشب كه نگار خواهي آمد

سر من فداي راهي كه سوار خواهي آمد              

 

به لبم رسيده جانم، تو بيا كه زنده مانم

پس از آن‌كه من نمانم، به‌چه كار خواهي آمد

 

غم و قصه فراقت بكشد چنان كه دائم

اگرم چو بخت روزي به‌كنار خواهي آمد

 

منم و دلي و آهي، ره تو درون اين دل

مرو ايمن اندر اين ره كه فگار خواهي آمد

 

همه آهوان صحرا سر خود گرفته بر كف

به‌اميد آن‌كه روزي به شكار خواهي آمد

 

كششي كه عشق دارد، نگذاردت بدينسان

به‌جنازه گر نيايي، به مزار خواهي آمد!

 

به‌يك آمدن ربودي، دل و دين و جان خسرو

چه شود اگر بدينسان دو سه بار خواهي آمد

 

"امير خسرو دهلوي"

 

من بد بودم، اما بدي نبودم!

 

 

ديروز نهمين سال‌مرگِ احمد شاملو بود. اين پست در واقع مالِ ديروز بود، ولي خب نشد. سال 1379 بود، دقيقن نه‌سالِ پيش.دلم مي‌خواست كه در مراسم تدفينش شركت مي‌كردم، ولي نشد. مثل تمام نشد‌ هايِ ديگر! بدترين اتفاقِ زندگيم در شرفِ وقوع بود. هميشه سال‌مرگِ شاملو تلخ‌ترين روزهاي زندگيم را تداعي مي‌كند...

به شاملو ارادت دارم، به خودش و انديشه‌هاي والايش. اين دو شعر از كتاب "هواي تازه" هم براي دوستِ عزيزي كه مطمئنم به او بيشتر از من ارادت دارد...

راستی امروز درست یک سال از تولد این وبلاگ می گذرد! سال پیش در همین روز این وبلاگ را ساختم و در روز شانزده مردادماه به ثبت رساندم. ولی امروز اینجا تنها دریچه ی رابطه ی من با تمام عزیزانی است که اکثریت شان را هرگز ندیده ام و شاید هرگز هم نبینم. و همچنین دوستانی که شاید بعدها دیگر نبینم شان! ولی اینجا هست تا روزی که من باشم و محل همیشگی دیدارهایم با شماهاست. از لطف همگی تان ممنونم. خیلی هم.

 

 

نگاه كن                                                                               

 

1

سالِ بد

سالِ باد

سالِ اشك

سالِ شك

سالِ روزهايِ دراز و استقامت‌هايِ كم

سالي كه غرور گدائي كرد.

 

سالِ پست

              سالِ درد

                           سالِ عزا

سالِ اشكِ پوري

سالِ خونِ مرتضا

سال كبيسه...

 

2

 

زندگي دام نيست،

 عشق دام نيست،

حتا مرگ، دام نيست

چرا كه يارانِ گم‌شده آزادند

آزاد و پاك...

 

 

ادامه نوشته

پشتِ این پنجره شب دارد، می‌لرزد!

 

پشتِ این پنجره شب دارد، می‌لرزد

و زمین دارد باز می‌ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم نگرانِ من و توست!1

 

 

 

شعری از شمس لنگرودی

از مجموعه‌ی "نت‌هایی برای بلبل چوبی"

 

 

 

حکایتِ بارانی بی امان است

این‌گونه که من

دوستت می‌دارم.

 

شوریده‌وار و پریشان باریدن

بر خزه‌ها و خیزاب‌ها

به بیراهه‌ها و راه‌ها تاختن

 

بی‌تاب، بی‌قرار

دریایی جستن

و به سنگ‌چینِ باغِ بسته سری نهادن

و تو را به‌یاد آوردن

چون خونی در دل

که همواره

فراموش می‌شود.

 

حکایت بارانی بی‌قرار است

این‌گونه که من دوستت می دارم!

 

 



۱ فروغ فرخ‌زاد

 

از آغاز زن بود!

 

"میلاد یکی کودک

شکفتن گلی را ماند

چیزی نادر به زندگی آغاز می‌کند

گویی که نادره نخستین است

و نادره آخرین"1

 

چند شعر از سعادالصباح از کتاب " از آغاز زن بود"

با ترجمه وحید امیری

 

(1)

هر گاه مرا با دشنه‌ی کلماتت                           

زخمی می‌کنی

به من می‌گویی:

اگر بچگی کردم

مرا ببخش!

ببینم

تو تا کی می‌خواهی از مادری من

سوءاستفاده کنی

تا کی؟!

 

 

(2)

نمی‌توانم به تو بگویم : نه

نمی‌توانم در برابر خواسته‌های کوچکت

بایستم!

تو از کودکی‌ات هوشمندانه بهره می‌بری

و من بهایِ مادری‌ام را

می‌پردازم!

 

 

(3)

همه شهرهای دنیا

در نقشه‌ی جغرافیا

به‌نظرم نقطه‌های خیالی‌اند

مگر یک شهر

شهری که در آن عاشقت شدم

شهری که بعد از تو وطنم شد!

 

 

(4)

دیگر وطنی برایم نمانده‌است

تا باز گردم

از بازوانت

برایم وطنی بساز

ٱنها زمان مرا مصادره کردند

اینک زمانِ من تویی!

 

(5)

در میان دست‌هایت

تبعید

می‌شود وطنم!

 

(6)

دمکراسی این نیست

که مرد نظرش را درباره‌ی سیاست

بگوید،

و کسی هم به او اعتراض نکند

دمکراسی این است که

زن نظرش را درباره‌ی عشق بگوید

و کسی هم او را نکشد!

 

 


۱ مارکوت بیگل

 
 

دیگر تمام شد گل سرخم! تمام شد!

 

از دیشب، نه نمی دانم! شاید از همان شب! مدام این غزل را می‌خوانم. شما هم بخوانید. از ترمه و تغزل حسین منزوی

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد
عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد                                                        
می شد بدانم این که خط سرنوشت من                                 
 از دفتر کدام شب تیره وام شد؟
اول دلم فراق تو را سرسری گرفت
و آن زخم کوچک دلم آخر جذام شد
گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت
دیگر تمام شد گل سرخم! تمام شد
شعر من از قبیله خون است خون من
فواره از دلم زد و آمد کلام شد
ما خون تازه در رگ عشقیم عشق را
شعر من و شکوه تو رمز الدوام شد
بعد از تو باز عاشقی و باز آه ... نه!
این داستان به نام تو اینجا تمام شد
.

حسین منزوی

شعر بزرگان (1)

                                                                     

                                             تصویر حسین منزوی        

 غزلی منتشر نشده از حسین منزوی

این غزل را بسیار دوستش می دارم. گمان می کردم، باید در مجموعه هایی که بعد از مرگِ ایشان منتشر شده است، باشد ولی نبود. چند وقت پیش تک بیتی از آن جایی به چشمم خورد، کجا؟ آن را هم یادم نمی آید.

شاید چند تایی از بچه های زنجان که در آن دوره با منزوی رفت و آمد داشتند هم، این شعر را داشته باشند، شاید هم نه.طبق تحقیقی که یکی از دوستان  برایم انجام داد؛ این شعر بین غزل هایِ مجموعه اشعار ایشان که هم اکنون در ممیزی اداره ارشاد گیر کرده است و چهل غزل از آن هم حذف شده است، نیز نبود. از دوست بزرگوارم غزل منزویِ عزیز که زحمت پرس و جو درباره ی این غزل را متحمل شدند، ممنونم.

و اینهم غزل:

 

آزرده ام، آزرده از این عمرِ نفسگیر

این تهمتِ آلوده به بدنامی و تحقیر

 

چون گویم و محتوم به غلتیدن و رفتن

تا اوجِِِِِِ سرازیریِ این راهِ سرازیر

 

کابوس ترین دفترِ خوابِ توام اینک

زین باب چه تفسیرت و زین خواب چه تعبیر

 

بس خسته ام ای شورِِ رهایی تو کجایی

تا باز کنی از دل و دستم غل و زنجیر

 

در خویش شکست از پی طراحیِ اندوه

چون خواست کشیدن قلم آن پرده به تصویر

 

از بس که به خود نیز نگه پاک نکردیم

زنگار گرفت آینه از این همه تزویر

 

گفتم چه به هنگامی و هنگامه نه در کار

دیر آمدی اما تو هم ای خوبترین دیر!

 

مهلت طلبیدیم که خون شیر شود لیک

طی شد همه آن مهلت و خون شد همه آن شیر

 

حسین منزوی