"میلاد یکی کودک

شکفتن گلی را ماند

چیزی نادر به زندگی آغاز می‌کند

گویی که نادره نخستین است

و نادره آخرین"1

 

چند شعر از سعادالصباح از کتاب " از آغاز زن بود"

با ترجمه وحید امیری

 

(1)

هر گاه مرا با دشنه‌ی کلماتت                           

زخمی می‌کنی

به من می‌گویی:

اگر بچگی کردم

مرا ببخش!

ببینم

تو تا کی می‌خواهی از مادری من

سوءاستفاده کنی

تا کی؟!

 

 

(2)

نمی‌توانم به تو بگویم : نه

نمی‌توانم در برابر خواسته‌های کوچکت

بایستم!

تو از کودکی‌ات هوشمندانه بهره می‌بری

و من بهایِ مادری‌ام را

می‌پردازم!

 

 

(3)

همه شهرهای دنیا

در نقشه‌ی جغرافیا

به‌نظرم نقطه‌های خیالی‌اند

مگر یک شهر

شهری که در آن عاشقت شدم

شهری که بعد از تو وطنم شد!

 

 

(4)

دیگر وطنی برایم نمانده‌است

تا باز گردم

از بازوانت

برایم وطنی بساز

ٱنها زمان مرا مصادره کردند

اینک زمانِ من تویی!

 

(5)

در میان دست‌هایت

تبعید

می‌شود وطنم!

 

(6)

دمکراسی این نیست

که مرد نظرش را درباره‌ی سیاست

بگوید،

و کسی هم به او اعتراض نکند

دمکراسی این است که

زن نظرش را درباره‌ی عشق بگوید

و کسی هم او را نکشد!

 

 


۱ مارکوت بیگل