گردشِ سال اگر یک شبِ یلدا دارد/ من بدونِ تو هزاران شبِ یلدا دارم!

 

 

با سنگ‌دلانِ سنگ در دست بگو/ آیینه اگر شکست، باز آینه است!

ایرج زبردست

 

 

 

(1)

دوستت دارم

و این حرفِ کمی نیست!

اگرچه «حرف‌های» کمی دارد!

 

 

(2)

برایَت «سر» آورده‌ام،
اگرچه «کلاه» خواسته بودی!
کلاهَم را باد بُرده است،

 می‌توانی
کلاهِ تازه‌ای سَرم بگذاری!


(3)

می‌گوید: خیر ببینی، دختر
نمی‌داند که از خیرِ زندگی گذشته‌ام!
از خیرِ تو هم گذشته‌ام،
من مُرده‌ام
و اگر هم آتشی از گورم بلند شود،
نمی‌تواند دلَت را به زندگی
گرم کند‍!
 گورم را گَم کرده‌ام
هیچ مُرده‌ای نمی‌تواند

 گورِ خودش را بِکَنَد.
لطفن گور تازه‌ای برایَم بِکَن،
آن‌قدر عمیق،
که هیچ چیز جز مرگ نتواند،
حجمش را پُر کند
این‌جا، جهنمی‌ست
که امیدی به گلستان شدنش نیست!
 از خیرِِ اعجاز هم گذشتم،
می‌توانی پیامبری بفرستی
که گلستان‌های باقیمانده را
هم به آتش بکشد!
هیچ مُرده‌ای
از سوختن نمی‌ترسد!

 

نسترن وثوقی

یلدا نوشت 1: هنوز با همه دردم، امید درمان است/ که آخری بُوَد آخر، شبانِ یلدا را!/ سعدی

یلدا نوشت 2: بیدار شو که در شبِ یلدایِ نیستی/ در پرده است چشم تو را طُرفه خواب‌ها/ صائب تبریزی

یلدا نوشت 3: نظر به رویِ تو هر بامداد نوروزی‌ست/ شبِ فراقِ تو هر شب که هست، یلدایی‌ست!/ سعدی

یلدا نوشت 4: و چه انتظارِ بزرگی‌ست/ این‌که بدانی/ پشتِ هر « دوستت دارم » چقدر دوستت دارم! / لیلا کردبچه

یلدا نوشت 5: غمگین نی‌ام که خلق شمارند، بد، مرا / نزدیک می‌کند به خدا، دستِ رد مرا!/ صائب تبریزی

یلدا نوشت 6: دنیایِ دَنیِ پُر هوس را چه کنی؟ / آلوده‌ی هر ناکس و کس را چه کنی؟ / آن یار طلب کن که ترا باشد و بس/ معشوقه‌ی صد هزار کس را چه کنی؟ / ابوالسعید ابوالخیر

یلدانوشت 7: لعنت به ساده‌لوحی‌ات و این دلِ خَرَت/ بهتت زده، شکسته در این شهر باورت/ به دستِ دوست یا که به آغوشِ امنِ عشق/ این بار اعتماد کنی، خاک بر سرت!/ سید مهدی موسوی

یلدا نوشت 8 : مردی که هیچ، جامه ندارد به اتفاق/ بهتر ز جامه‌ای که در آن هیچ، مرد نیست!!!/ سعدی

یلدا نوشت 9: ندیدم روزِ خوش تا رفت دامانِ دل از دستم/ که در غربت بُوَد، هر کس عزیزی در سفر دارد!/ صائب تبریزی

یلدا نوشت 10: وقتی که تنهایی درونَت رخنه کرده/ دیگر چه فرقی می‌کند در جمع باشی؟ / پروانه بودن نقشِ سخت و بی‌خودی بود/ تمرین بکن اجرایِ بعدی، شمع باشی.../ اعظم داوریان

یلدانوشت 11: شرحِ جفایِ دوست نه بهرِ شکایت است/ مقصود ذکرِ اوست، دگرها حکایت است!/ فیضی تربیتی

یلدا نوشت 12: عشق پیش از اجلم کشت و به مُردن نگذاشت/ شاد از اینم که مرا دوست به دشمن نگذاشت!/ شوشتری

یلدا نوشت 13:  گاهی فکر می‌کنم، اگر در شبی غیر از یلدا، به دنبالم می‌آمدی، روزگارم این‌قدر تاریک نبود! تو چراغ دادی، من روشن نشدم!

یلدا نوشت14: وقتی نه «خودی» مانده برایم نه «خدایی»/ ای دوست مرا یاد کن امشب به دعایی!/ فاضل نظری

یلدا نوشت 15: سخت است وقتی چند تا مرضِ سخت دنیا را با هم داشته باشی، بیماری، دل‌شکستگی، دل‌تنگی و امتحان! ولی خیلی خوب است دو تا از بزرگ‌ترین نعمت‌هایِ دنیا را هم، با هم داشته باشی، پدر و مادر! همان‌هایی که حتا اگر در حق‌شان بدی کني، ترکت نمی‌کنند، مثل جماعت نیستند که هزار بار خوبی می‌کنی و  تا یک اشتباه سهوی از تو سر می‌زند. می‌گویند، خدا رحم کرد! شناختمت!

یلدا نوشت 16 : این غزل سعدی را خیلی این روزها زمزمه می‌کنم، این‌هم هدیه‌ای برای تمام کسانی که امشب می‌آیند تا اینجا را بخوانند، حتا آنهایی که دوست ندارم این‌جا را بخوانند!

زحد گذشت جداییِ بینِ ما ای دوست/ بیا بیا که غلامِ توام بیا ای دوست

اگر جهان همه دشمن شود زِ دامنِ تو / به تیغِِ مرگ شود دستِ من رها ای دوست

سرم فدایِ قفایِ ملامت‌ست چه باک؟/ گرم بود سخنِ دشمن از قفا ای دوست

به ناز گر بخرامی، جهان خراب کنی/ به خونِ خسته اگر تشنه‌ای هلا ای دوست

چنان به داغِ تو باشم که گر اجل برسد /  به شرعم از تو ستانند خون‌بها ای دوست

وفایِ عهد نگه دار و از جفا بگذر /  به حق آن‌که نی‌ام یارِ بی‌وفا ای دوست

هزار سال پس از مرگ من چو باز آیی/ ز خاک نعره برآرم که مرحبا ای دوست

غمِ تو دست برآورد و خونِ چشمم ریخت/ مکن که دست برآرم به ربنا ای دوست

اگر به خوردنِ خون آمدی هَلا بر خیز / وگر به بُردن دل آمدی بیا ای دوست

بساز با من رنجورِ ناتوان ای یار/  ببخش بر من مسکینِ بی‌نوا ای دوست

حدیث سعدی اگر نشنوی چه چاره کند؟ / به دشمنان نتوان گفت ماجرا ای دوست!/ سعدی

یلدا نوشت 17: مجنون و پریشانِ توام دستم گیر/ سرگشته و حیرانِ توام، دستم گیر/ هر بی سر و پا چو دست‌گیری دارد/  من بی سر و سامانِ توام، دستم گیر!/ ابوالسعید ابوالخیر

یلدا نوشت 18: گفتند نیست از شبِ یلدا درازتر/ پیداست که شامِ غریبان ندیده‌اند!/؟

یلدا نوشت 19: این‌دفعه برایِ من خود آرایی کن/ با بوسه، مرا خوب شناسایی کن/ در حقِ من و زندگیِ نامَردم/ ای مرگ بیا، بیا و آقایی کن!/ پویا صداقت

یلدا نوشت 20: حس مي كنم ميله‌ها دهانم را گرفته‌اند و صدايم از چشمانم مي‌زند بيرون  / نكند هر اتفاقي از چشمانِ من بيفتد /دلم گرفته است و دست‌هايِ خسته‌ی تو چه مي‌دانند با هرخنجري كه از َتنم بيرون مي‌كشي رد چه خيانت‌ها كه درونم نمي‌افتد /دلم گرفته است و دردم را پيش كدام دوست بگويم كه دشمنم نشود!/ منیره حسینی خیلی عزیز که وقتی شعر می گوید انگار واقعن همان حرف هایی است که توی دهانم قفل شده است!

یلدا نوشت 21: خیام را بریز به رگ‌هایِ من، شراب/ در کوزه‌هایِ مست بخوابان سَرِ مرا/ طوری که شکل تازه‌ای از زندگی شوم/ جغرافیایِ مرگ بکن، بستر مرا/ درکت نمی‌کنند، کسانی که نیستند/ حتا همین دو چشم که با تو گریستند/ شب‌ها و روزهایِ خیابان و کوچه را/ هی گریه، گریه، اشک؟ عزیزم بگو چرا؟/ وحید نجفی

يلدا نوشت 22: برایِ خاطر دشمن ز ما بُریدی مهر/ طریقِ دوستی این است؟ مرحبا ای دوست!/ وصال شیرازی

یلدا نوشت ۲۳: و آخر این‌که: من آن نی‌ام که دل از مهرِ دوست بردارم/  و گر ز کینه‌ی دشمن به جان رسد کارم... تا زنده‌ام، این‌جا به روز می‌شود، برای‌تان می‌نویسم، هر چند با تعجیل، هر چند با تاخیر! اگر به روز نشد بدانید که...

 

 

 

مرگ دوست نداشتن توست/ درست آن موقع که باید دوستم بداری...

 

 

نگرانِ برفِ سنگینِ موهایَم

 نباش،

شاید بتواند،

مرگ را فریب دهد!

هر چند که می‌دانم

همین‌روزها می‌آید

و چنان از گردنم

می‌آویزد

که انگار

سال‌هاست مرا ندیده است!

و انگار او نیست

که هر روز

در بستریِ سرد و تاریک

تنهایی ام را تجربه می‌کند.

با تو می‌رود

و بی‌تو می‌آید

 گورِ تنهایی مرا می‌کَند.

آن‌وقت من،

پرنده‌ای می‌شوم

که هر روز

از فرازِ آسمان،

ترا تماشا می‌کند...

 

نسترن وثوقی

 

مرگ‌نوشت: عنوان پست از رسول یونان

 

نمی دانم اگر مرگ بیاید، اول گلویَم را می‌فشارد یا دلم را...

 

غلام رضا بروسان و همسرش الهام اسلامی و دختر خردسال‌شان در یک سانحه‌ی رانندگی، پرنده شدند... عزیزان شاعر، رهایی‌تان مبارک!

 

از غلام‌رضا بروسان، سه مجموعه‌ی شعر به نام‌های: «احتمال، پرنده را گیج می‌کند»، « یک بسته سیگار در تبعید» و «مرثیه‌ برایِ درختی که به پهلو افتاده است» منتشر شده است.

الهام اسلامی هم، صاحب مجموعه‌ی شعر به نام « دنیا، چشم از ما بر نمی‌دارد.»  است. پرواز این دو شاعرِ خوب را به جامعه‌ی ادبی ایران تسلیت می‌گویم...

چند شعر از این عزیزان را به یادِشان می‌خوانیم:

 

(1)

دستم را زیرِ سرم می‌گذارم

و به خواب می‌روم،

من و دستم

هر شب، خوابِ تو را می‌بینیم،

عزیزم

ما حتمن  عاشق هَمیم که این‌همه از هم دوریم.

 

(2)

ساده زندگی كردم
اما مرگم مشكوك به نظر خواهد رسید
پیدایم می‌كنید
با ناخن‌هایم، با موهایم و استخوان دلم
كه گودالی تاریك را روشن كرده است.

 

(3)

اگر مُردم،

برایم با دست و دلی باز گریه کنید

داروهایِ شفابخش را بیاورید،

بچینید رویِ رف آن طرفِ اتاق،

خواهرانَم با صدایِ بلند در عصر گریه کنند

و همسرم صورتم را از باد برگرداند،

و به سمتی بِبَرَد که دلم را برد.

اگر مُردم

بر می‌گردم و ترا چون رودخانه‌ای از نمک می‌نوشم.

 

غلام‌رضا بروسان

(1)

نمی‌خواهم پارچه‌ی ابریشمی باشم
اشرافی و غمگین
می‌خواهم کتان باشم
بر اندامِ زنی تنومند
که لب‌هایش
وقتِ بوسیدن ضربه می زنند
و نگاهش
وقت دیدن احاطه می‌کند
تمامی این روزها دل‌گیرند
من جغد پیری هستم
که شیشه‌ای نیافته‌ام برای تاریکی
می‌ترسم رویایم به شاخه‌ها گیر کند
می‌ترسم بیدار شوم و ببینم
زنی هستم در ایران
افسردگی‌ام طبیعی است
اما کاری کن رضا جان پاییز تمام شود
نمی‌دانم اگر مرگ بیاید
اول گلویم را می‌فشارد
یا دلم را
آن روز کجای خانه نشسته بودم
که می توانستم آن همه شعر بگویم؟
کدام لامپ روشن بود؟
می‌خواهم آنقدر شعر بگویم
که اگر فردا مُردم
نتوانی انکارم کنی
می خواهم شعرم چون شایعه‌ای در شهر بپیچد
و زنان
هربار چیزی به آن اضافه کنند
امشب تمام نمی‌شود
امشب باید یکی از ما شعر بگوید
یکی گریه کند
در دلم جایی برای پنهان شدن نیست
من همه‌ی زاویه ها را فرسوده ام
دیگر وقت آن است که مرگ بیاید
و شاخ هایش را در دلم فرو کند...!

 

(۲)

از ارتفاع نمی‌ترسم

آفتاب، صورتم را نمی‌سوزاند

سرطان، مرا نمی‌کشد

من مُرده‌ام

و دیگر هیچ چیز در من کارگر نیست!

 

الهام اسلامی

 مرگ نوشت 1:  تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!/ صادق هدایت

مرگ نوشت 2 : موسیقی عجیبی‌ست مرگ/ بلند می‌شوی/ و چنان آرام و نرم می‌رقصی/ که دیگر هیچ‌کس ترا نمی‌بیند!/ گروس عبدالملکیان

مرگ‌نوشت 3 : نامَت/ از ساق‌هایم شروع می‌شود/ از دلم عبور می‌کند/ و دهانم را به آتش می‌کشد/ چطور می‌تواند  مرگ/ از تو تنها گودالی پُر کند!/ غلام‌رضا بروسان

مرگ‌نوشت 4: از ساعت شش صبحِ امروز پُر از حسِ مرگم! مرگ فیزیکی  را نمی‌گویم! ایست قلبی را نمی‌گویم! مرگِ  رویاهایی را می‌گویم که سال‌ها برای‌ِشان زیستم، گریستم ... ساعت شش صبح بیدار شدم،  وسطِ تخت‌خوابم نشستم، کتاب‌هایم را دورم چیدم و های های،  گریه سر دادم!

مرگ‌نوشت 5 : بچه که بودم، خیلی از شب‌های محرم، با مادرم به جلساتِ روضه‌خوانی می‌رفتم! و همیشه بهت‌زده و با دهانِ باز مانده از تعجب، به زنانی زل می‌زدم که چادرشان را رویِ سَرشان می‌کشیدند و هق هقِ گریه را سر می‌دادند!  و فکر می‌کردم چطور می‌شود این‌چنین تلخ گریست! حالا  می‌فهم چطور می‌شود  به تلخیِ آن زن‌ها- حتا تلخ‌تر از آنها -گریست!

مرگ نوشت 4: نمی‌دانم چرا این‌قدر مرگ را خوب می‌فهم؟ خوب‌تر از زندگی حتا، شاید بخاطر این‌که «زندگی کردنِ من مُردنِ تدریجی بود.»

مرگ نوشت 5: گاهی به آخرین پیراهَنم فکر می‌کنم که مرگ در آن رخ می‌دهد!/ غلام‌رضا بروسان

مرگ‌نوشت 6: نمی‌دانم تو زودتر می‌آیی یا مرگ؟/ آغوشَم  به‌رویِ هر دویِ‌تان باز  می‌شود/ ولی قول بده که تو پیش از مرگ می‌آیی!/ نسترن وثوقی

مرگ نوشت 7: مرگ با خوشه‌ی انگو ر می‌آید به دهان؟؟!!/ سهراب سپهری

مرگ نوشت 8:  من هجرِ یار دیده‌ام و باز زنده‌ام/ این شرطِ عاشقی نَبُوَد، خاک بر سرم!/ مهدی بقایی

مرگ نوشت 9: وقتی فکر می‌کنم/ چقدر عاشقت هستم/ دلم می‌خواهد از ذوق، بمیرم...

مرگ‌نوشت10 : نقاب از چهره‌ام بردار، به آیینه نشانم ده/ سکوتم بدتر از مرگ است، بمیرانم، زبانم ده!/ اردلان سرفراز

مرگ‌نوشت 11: در مُردگانِ خویش نظر می‌بندیم با طرحِ خنده‌ایی/ و نوبتِ خود را انتظار می‌کشیم/ بی‌هیچ خنده‌ای/ احمد شاملو

مرگ‌نوشت 12: آن‌قدر دوستت دارم/ که دنیا چشم از ما بر نمی‌دارد!/ الهام اسلامی

هر چه می دوم به خود نمی رسم/ کربلا به اصلِ خود رسیدن است...

 

خوش به حال‌تون که می‌رین روضه، جاتون وسطِ بهشته! ما که دنیامون شده آخرتِ یزید! ما رو کی ببره روضه؟ اصلن منو چه به روضه؟... گریه‌کن ندارم، و گرنه خودم مصیبتم!... دلم کربلاس...

قسمتی از دیالوگ بهروز وثوقی در فیلم سوته‌دلان

 

 

دروغ‌هایَت خیلی راستَند،

آن‌قدر  که به  راست‌هایَت مشکوک می‌شوم!

به هر دوربینی که می‌رسم،

لبخند می‌زنم،

می‌دانم عکس‌هایم را می‌بینی!

این لبخندها  ساختگی نیستند،

خودم ساختگی‌ام...

قبول می‌کنم

 دروغی بیش نیستم،

ولی نه آن‌قدر بزرگ

که تو هم باورم نکنی!

از روشنایِ ذهنم

به تو فکر می‌کنم

و باز تاریک می‌شوم!

نگاهم را دنبال نکن،

به جایی نمی‌رسی

به هر کس نگاه کنم،

باز به تو فکر می‌کنم،

به تو فکر می‌کنم

به ‌تو فکر می‌کنم...

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1: عنوان پست از مرتضی امیری اسفندقه 

پی‌نوشت 2: مشکل از سبکِ عراقی و خراسانی نیست/ همه با قافیه‌ی عشق مصیبت دارند!/؟

پی‌نوشت ۳ : این زخمِ سجده نیست به پیشانی‌ام رفیق/ جای ِدری‌ست بسته به معنایِ واقعی.../حسین جنتی

پی‌نوشت ۴: مردِ مصاف در همه جا یافت می‌شود/ در هیچ عرصه مردِ تحمل ندیده‌ام/ صائب تبریزی

پی‌نوشت۵ : آه ای بیابانِ بی پایان/وقتی که دست در گردنِ این تنهایی غریب می‌اندازم/ دلم حتا برایِ دشمنانم تنگ می‌شود!/ گروس عبدالملکیان

 

 

عالم، کفنی به وسعت بی‌خبری‌ست...

 

 

الهي، روزگاری تو را می‌جستم، خود را می‌یافتم اکنون خود را می‌جویم و تو را می‌یابم!

 الهی با بهشت چه سازم و با حور چه بازم؟ مرا دیده‌ای ده که از هر نظر بهشتی بسازم.

 الهی تو ما را جاهل خواندی از جاهل جُز خطا چه آید؟ تو ما را ضعیف خواندی، از ضعیف جُز خطا چه آید؟

الهی، یک دلِ پُر درد دارم و یک جانِ پُر زَجر، خداوندا این بیچاره را چه تدبیر؟ بار خدایا در ماندم از تو، لیکن در ماندم در تو! اگر غائب باشم گویی کجایی و چون به درگاه آیم در نگشایی!

الهی هر کسی را آتش در دل است و این بیچاره را آتش بر جان! از آن است که هر کس را سر و سامانی‌ست و درویش را نه  سر و نه سامان!

الهی دانایی ده که در راه نیفتیم و بینایی ده که در چاه نیفتیم!

الهی بر هر که داغِ محبتِ خود نهادی. خرمن وجودش را به بادِ نیستی در دادی!

الهی مرا دل بهرِ تو در کار است و گرنه مرا با دل چه کار است؟آخر چراغِ مُرده را چه مقدار است؟

الهی اگر خامَم، پُخته‌ام کن و اگر پُخته‌ام، سوخته‌ام کن!

الهی از کُشته‌ی تو خون نیاید و از سوخته‌ی تو درد! کشته‌ی تو به کُشتن شاد است و سوخته‌ی تو به سوختن خشنود!

الهی چون آتشِ فراق داشتی، آتشِ دوزخ از چه افراشتی؟

الهی فراق، کوه را هامون کند، هامون را جیحون کند، جیحون را پُر خون کند! دانی که با این دلِ ضعیف چُون کند!

الهی نظر بر ما مُدام کن و شادیِ خود بر ما تمام کن!

 

از مناجات‌نامه‌ی خواجه عبدالله انصاری

 

و دو شعر کوتاه

 

(1)

تویِ خونم رفته‌ای

دکتر می‌گوید: باید خونم را عوض کنم،

حاضرم بمیرم،

ولی یک قطره از خونم را

هدر ندهم!

 

(2)

هوایِ پَریدن از تو

به سَرم نمی‌زند،

حتا اگر

بال در بیاورم!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1:غربت آن نیست که مردم نشناسند تو را/ غربت آن است که «یاران» ببرند از یادت!/ فاضل نظری

پی‌نوشت 2 : سَرِ زلف تو نباشد، سر زلفِ دیگر/ از برایِ دلِ ما قحطِ پریشانی نیست!/ صائب

پی‌نوشت 3: ما خلوتِ رخوت‌زده‌ی مُردابیم/ تصویرِِِ سرابِ تشنگی در خوابیم/ عالم کفنی به وسعت بی‌خبری‌ست/ ای خواب، تو بیداری و ما در خوابیم!/ ایرج زبر دست

پی‌نوشت 4: دل‌تنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست/ کس در همه آفاق به دل‌تنگی من نیست/در حَشر چو بینند بدانند که وحشی‌ست/ آن‌ را  که تنی غرقه به خون هست و کفن نیست!/ وحشی بافقی

پی‌نوشت 5: آخرِ این قصه را من جورِ دیگر دیده‌‌ام/ گرگ‌ها را هم برادرهای یوسف می‌خورند!/ علی‌رضا قزوه

پی‌نوشت 6: ما هر چه دویدیم به جایی نرسیدیم/ ای باد سرانجام تو هم گوشه‌نشینی‌‌ست/ از خاک مرا بُرد و به افلاک رسانید/ این است که من معتقدم عشق زمینی‌ست!/ فاضل نظری

پی‌نوشت 7: مستی بهانه کردم و چندان گریستم/ تا کس نداند که گرفتار کیستم!/ واقف هندی

پی‌نوشت 8 : حالا که رفته‌ای/ پرنده‌ای آمده است/در حوالی همین باغِ روبرو/هیچ نمی‌خواهد/فقط می‌گوید: کوکو./ محمدرضا عبدالملکیان

پی‌نوشت 9: عشوه دادستی که من در بی‌وفایی نیستم/ بس کن آخر، بس کن آخر روستایی نیستم/ چون جدا کردی به خنجر، عاشقان را بند بند/ چون مرا گویی که در بندِ جدایی نیستم!/ من یکی کوهم ز آهن در میانِ عاشقان/ من ز هر بادی نگردم، من هوایی نیستم!!!/ مولوی

پی‌نوشت 10: زمین گندید، آیا بر فرازِ آسمان کس نیست؟/ مهدی اخوان ثالث

پی‌نوشت 11: عشق داغی‌ست که تا مرگ نیاید، نرود/ هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد!/ سعدی