غلام رضا بروسان و همسرش الهام اسلامی و دختر خردسال‌شان در یک سانحه‌ی رانندگی، پرنده شدند... عزیزان شاعر، رهایی‌تان مبارک!

 

از غلام‌رضا بروسان، سه مجموعه‌ی شعر به نام‌های: «احتمال، پرنده را گیج می‌کند»، « یک بسته سیگار در تبعید» و «مرثیه‌ برایِ درختی که به پهلو افتاده است» منتشر شده است.

الهام اسلامی هم، صاحب مجموعه‌ی شعر به نام « دنیا، چشم از ما بر نمی‌دارد.»  است. پرواز این دو شاعرِ خوب را به جامعه‌ی ادبی ایران تسلیت می‌گویم...

چند شعر از این عزیزان را به یادِشان می‌خوانیم:

 

(1)

دستم را زیرِ سرم می‌گذارم

و به خواب می‌روم،

من و دستم

هر شب، خوابِ تو را می‌بینیم،

عزیزم

ما حتمن  عاشق هَمیم که این‌همه از هم دوریم.

 

(2)

ساده زندگی كردم
اما مرگم مشكوك به نظر خواهد رسید
پیدایم می‌كنید
با ناخن‌هایم، با موهایم و استخوان دلم
كه گودالی تاریك را روشن كرده است.

 

(3)

اگر مُردم،

برایم با دست و دلی باز گریه کنید

داروهایِ شفابخش را بیاورید،

بچینید رویِ رف آن طرفِ اتاق،

خواهرانَم با صدایِ بلند در عصر گریه کنند

و همسرم صورتم را از باد برگرداند،

و به سمتی بِبَرَد که دلم را برد.

اگر مُردم

بر می‌گردم و ترا چون رودخانه‌ای از نمک می‌نوشم.

 

غلام‌رضا بروسان

(1)

نمی‌خواهم پارچه‌ی ابریشمی باشم
اشرافی و غمگین
می‌خواهم کتان باشم
بر اندامِ زنی تنومند
که لب‌هایش
وقتِ بوسیدن ضربه می زنند
و نگاهش
وقت دیدن احاطه می‌کند
تمامی این روزها دل‌گیرند
من جغد پیری هستم
که شیشه‌ای نیافته‌ام برای تاریکی
می‌ترسم رویایم به شاخه‌ها گیر کند
می‌ترسم بیدار شوم و ببینم
زنی هستم در ایران
افسردگی‌ام طبیعی است
اما کاری کن رضا جان پاییز تمام شود
نمی‌دانم اگر مرگ بیاید
اول گلویم را می‌فشارد
یا دلم را
آن روز کجای خانه نشسته بودم
که می توانستم آن همه شعر بگویم؟
کدام لامپ روشن بود؟
می‌خواهم آنقدر شعر بگویم
که اگر فردا مُردم
نتوانی انکارم کنی
می خواهم شعرم چون شایعه‌ای در شهر بپیچد
و زنان
هربار چیزی به آن اضافه کنند
امشب تمام نمی‌شود
امشب باید یکی از ما شعر بگوید
یکی گریه کند
در دلم جایی برای پنهان شدن نیست
من همه‌ی زاویه ها را فرسوده ام
دیگر وقت آن است که مرگ بیاید
و شاخ هایش را در دلم فرو کند...!

 

(۲)

از ارتفاع نمی‌ترسم

آفتاب، صورتم را نمی‌سوزاند

سرطان، مرا نمی‌کشد

من مُرده‌ام

و دیگر هیچ چیز در من کارگر نیست!

 

الهام اسلامی

 مرگ نوشت 1:  تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!/ صادق هدایت

مرگ نوشت 2 : موسیقی عجیبی‌ست مرگ/ بلند می‌شوی/ و چنان آرام و نرم می‌رقصی/ که دیگر هیچ‌کس ترا نمی‌بیند!/ گروس عبدالملکیان

مرگ‌نوشت 3 : نامَت/ از ساق‌هایم شروع می‌شود/ از دلم عبور می‌کند/ و دهانم را به آتش می‌کشد/ چطور می‌تواند  مرگ/ از تو تنها گودالی پُر کند!/ غلام‌رضا بروسان

مرگ‌نوشت 4: از ساعت شش صبحِ امروز پُر از حسِ مرگم! مرگ فیزیکی  را نمی‌گویم! ایست قلبی را نمی‌گویم! مرگِ  رویاهایی را می‌گویم که سال‌ها برای‌ِشان زیستم، گریستم ... ساعت شش صبح بیدار شدم،  وسطِ تخت‌خوابم نشستم، کتاب‌هایم را دورم چیدم و های های،  گریه سر دادم!

مرگ‌نوشت 5 : بچه که بودم، خیلی از شب‌های محرم، با مادرم به جلساتِ روضه‌خوانی می‌رفتم! و همیشه بهت‌زده و با دهانِ باز مانده از تعجب، به زنانی زل می‌زدم که چادرشان را رویِ سَرشان می‌کشیدند و هق هقِ گریه را سر می‌دادند!  و فکر می‌کردم چطور می‌شود این‌چنین تلخ گریست! حالا  می‌فهم چطور می‌شود  به تلخیِ آن زن‌ها- حتا تلخ‌تر از آنها -گریست!

مرگ نوشت 4: نمی‌دانم چرا این‌قدر مرگ را خوب می‌فهم؟ خوب‌تر از زندگی حتا، شاید بخاطر این‌که «زندگی کردنِ من مُردنِ تدریجی بود.»

مرگ نوشت 5: گاهی به آخرین پیراهَنم فکر می‌کنم که مرگ در آن رخ می‌دهد!/ غلام‌رضا بروسان

مرگ‌نوشت 6: نمی‌دانم تو زودتر می‌آیی یا مرگ؟/ آغوشَم  به‌رویِ هر دویِ‌تان باز  می‌شود/ ولی قول بده که تو پیش از مرگ می‌آیی!/ نسترن وثوقی

مرگ نوشت 7: مرگ با خوشه‌ی انگو ر می‌آید به دهان؟؟!!/ سهراب سپهری

مرگ نوشت 8:  من هجرِ یار دیده‌ام و باز زنده‌ام/ این شرطِ عاشقی نَبُوَد، خاک بر سرم!/ مهدی بقایی

مرگ نوشت 9: وقتی فکر می‌کنم/ چقدر عاشقت هستم/ دلم می‌خواهد از ذوق، بمیرم...

مرگ‌نوشت10 : نقاب از چهره‌ام بردار، به آیینه نشانم ده/ سکوتم بدتر از مرگ است، بمیرانم، زبانم ده!/ اردلان سرفراز

مرگ‌نوشت 11: در مُردگانِ خویش نظر می‌بندیم با طرحِ خنده‌ایی/ و نوبتِ خود را انتظار می‌کشیم/ بی‌هیچ خنده‌ای/ احمد شاملو

مرگ‌نوشت 12: آن‌قدر دوستت دارم/ که دنیا چشم از ما بر نمی‌دارد!/ الهام اسلامی