به هر که عشق نورزد خدا هنر ندهد/ به هر که چشم دلش کور شد نظر ندهد...

 

پستانكم را نگير مادر!

اين جهان گريه‌هایِ مُدام دارد!

 

حسین میری

 

 

کج‌رویم را

ببخش

وقتی که هیچ  راهِ راستی

به تو نمی‌رسد!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1:  من با آب بیعت کرده‌ام/ تو به فرات دست داده‌ای/ انصاف بده! کدام تشنه‌تریم!/ لیلا مشفق

پی‌‌نوشت 2: این حریفان همه هرجایی و پستند و تو نه/ کم زِ پتیاره و پتیاره پَرستند و تو نه/ این گدایان به تمنایِ جویِ سیمِ تنم/ چون چنار از سَرِِ خواهش همه دستند و تو نه/ چون سپیدارِ رز آویخته این بی‌ثمران/ خویشتن را ثمر عاریه بستند و تو نه/ جرعه‌نوشان قلندر وش سرگردانند/ یک شب از صد خُم و صد خُم‌کده مستند و تو نه/ دامنِ هر که گذشت از برشان بگرفتند/ گل خارند و به هر دشت نشستند و تو نه/ از تنم فرشِ هوس بافته خواهند و به عهد/ رشته صد مرحله بستند و گسستند و تو نه!/ ماه افتاده در آبند و سراپا به دروغ/ رونقِ خویش به یک موج شکستند و تو نه/ لیک با این همه صد حیف که در بیماری/ گردِ بالینِ من اینان همه هستند و تو نه!!!/ سیمین بهبهانی

پی‌نوشت 3: رفتیم اگر ملول شدی از نشستِ ما/ فرمای خدمتی که برآید زِ دستِ ما/ با چون خودی در افکن اگر پنجه می‌کنی/ ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکستِ ما!/ سعدی

پی‌نوشت 4: دستم، دلم، سرم، نه تَنم درد می‌کند/ دستم که می‌زنی بدنم درد می‌کند.../ محمدعلی رضازاده

پی‌نوشت 5: در وقتِ مصیبت آه و زاری کفرست/ بی‌تابی و عجز و بی‌قراری کفرست/ بگذار خدا نیز برنجد از من/ بعد از تو ولی امیدواری کفر است.../ اصغر عظیمی مهر، عنوان پست هم از همین شاعر است.

 

 

زن بود و صدایِ هق هقی تکراری...

 

 

(1)

مجنون شدن،

سزایِ زنی‌ست

که نتوانست لیلایِ تو باشد!

 

(2)

مرا در آغوش بگیر

حتا شده با دست‌هایِ سردِ آدمک‌هایِ یاهو

می‌خواهم به آغوشت برگردم!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت : عنوان پست از سید مهدی موسوی: زن بود و صدایِ هق هقی تکراری/ مَردی وسطِ هزار شب بیداری/ پایانِ شبِ سیاه تاریکی بود/ در پشتِ دری که باز شد دیواری...

 

عکس (2)  و یک نکته!

  

                                                                     عكس (2)

از دیگران ( 3)

 

لیوان را زمین بگذارید!

 

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب در دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم... استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقن وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ شاگردان گفتند:هیچ اتفاقی نمی افتد. استاد پرسید خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه اتفاقی می- افتد؟ شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند و مطمئنن کارتان به بیمارستان خواهد کشید...

همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در دراز مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه. پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقن مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، ذهنتان به درد خواهد آمد. اگر بیشتر از آن نگه دارید، ذهنتان را فلج می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب، ذهنتان تحت فشار قرار نمی گیرد.

هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مشکل و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید.

پس همین الان لیوان هایتان را زمین بگذارید...

زندگی همین است.

 

پی نوشت : هم عکس و هم مطلب از طریق ایمیل به دست من رسیده است و متاسفانه از منابع آنها بی خبرم.

 

 

عکس (1)

 

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم...

                                                                           همچنان از عشق...