خبرت، خرابتر كرد جراحتِ جدايي!
اين غزلِ سعدي را خيلي دوست دارم. شايد هم خيليتر از خيلي! چند روزيست كه مدام زيرِ لب، همين را زمزمه ميكنم. ديشب بعد از دو روز جان كندن از دلتنگي، يك پستِ مفصل نوشتم؛ ولي آخرين لحظه منصرف شدم! تو خود حديث ِ مفصل بخوان از اين مجمل!
خبرت خرابتر كرد جراحتِ جدايي
چو خيالِ ابِ روشن كه به تشنگان نمايي
تو چه ارمغاني آري كه به دوستان فرستي
چه از اين به، ارمغاني كه تو خويشتن بيايي
بشدي و دل ببردي و به دستِ غم سپردي
شب و روز در خيالي و ندانمت كجايي
دلِ خويش را بگفتم چو تو دوست ميگرفتم
نه عجب كه خوبرويان بكنند بيوفايي
تو جفايِ خود بكردي و نه من نميتوانم
كه جفا كنم و ليكن نه تو لايقِ جفايي
چه كنند اگر تحمل نكنند زير دستان
تو هر آن ستم كه خواهي، بكني كه پادشاهي
سخني كه با تو دارم به نسيم صبح گفتم
دگري نميشناسم، تو ببر كه آشنايي
من از آن گذشتم اي يار كه بشنوم نصيحت
برو اي فقيه و با ما مفروش پارسايي
تو كه گفتهاي تامل نكنم جمالِ خوبان
بكني اگر چو سعدي نظري بيازمايي
در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطيف باشد كه به دوست برگشايي!
"سعدی"