صبحی که به روی ظلمتم خندد، نيست!
دستي كه به دست من بپيوندد، نيست
صبحي كه به روي ظلمتم خندد، نيست
زنجير، فراوانِ فراوان، اما
چيزي كه مرا به زندگي بندد، نيست
"حسين منزوي"
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 9:39 توسط نسترن وثوقی