خوشبخت کسانی، که عقل‌ِ شان پاره سنگ می‌برد؛ چون ملکوتِ آسمان‌ها مالِ آنهاست!

انجیل، ماتئوس 5-3

 

آسمان که معلوم نیست، ولی رویِ زمینَش حتمن مالِ آنهاست!

صادق هدایت

 

(1)

خشکسالی‌ست،

ولی تو

محال ممکن است،

فراموش کرده باشی

زنی را که چشم‌هایش

خاستگاه ابرهایی‌ست

که جز درحوالیِ نگاهِ تو نباریده‌اند!

 

(2)

لابلایِ همین چند سطر شعر،

چند سطر گریسته باشم، خوب است؟

 

نسترن وثوقی

 

 

پی‌نوشت 1: صلاحِ کار کجا، خانه‌ی خراب کجا؟/ کسی نبود بفهمد که من خراب‌ترم/ که استخوانِ کسی لایِ زخم‌هایِ من است/ که از جهنمِ موعود در عذاب‌ترم!/ فاطمه اختصاری

پی‌نوشت 2: چقدر باید بگذرد تا آدمی، بویِ تنِ کسی را که دوست داشته، از یاد ببرد؟ و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟/ آنا گاوالدو، من او را دوست داشتم.

پی‌نوشت 3: وقتی رفتی، نفهمیدم کی داره می‌ره، حالا که اومدی، می‌فهم کی اومده!/ گوزن‌ها

پی‌نوشت 4: بدونِ بخشش، ما آدم‌ها وحشی هستیم!/ کلوزِر

پی‌نوشت 5: به رنگِ زرد قناعت کن از ریاضِ جهان/ که رنگِ سرخ زِ خونِ جگر شود پیدا!/ صائب

پی‌نوشت 6: من، ترا برایِ عشقِ معمولی، آن طوری‌که تصور می‌کنی، نمی‌خواهم، روحَم نمی‌تواند از تو جدا بشود./ سایه و روشن، صادق هدایت

پی‌نوشت 7: سخت است فهماندنِ چیزی به کسی که برایِ نفهمیدنِ آن پول می‌گیرد!/ احمد شاملو

پی‌نوشت8: و این جهان به لانه‌‌ی ماران مانند است./ فروغ فرخ‌زاد

پی‌نوشت 9: یک بغضِ وحشی تویِ گلویم هست که وقت و بی‌وقت گلویَم را می‌دَرَد! تعجب می‌کنم از آدم‌هایی که می‌گویند گریه کن، آرام می‌‌شوی! و من نمی‌دانم چقدرِ دیگر باید گریه کنم تا به آرامشی که مردم از آن حرف می‌زنند، برسم! شاید منظورشان همان آرامشِ مرگ باشد! در این‌صورت با آنها موافقم!

پی‌نوشت 10: یک حرف‌هایی هست که جز تو به هیچ‌کس نمی‌توان گفت! کلی از این حرف‌ها تویِ دلم تلمبار شده است.

پی‌نوشت 11: ای گنجِ نوش‌دارو، بر خستگان نظر کن/ مرهم به دست ما را مجروح می‌گذاری؟/ سعدی

پی‌نوشت 12: هیچ‌کس، هیچ‌وقت درباره‌ی تنها بودنش، دروغ نمی‌گه!/ از این‌جا تا ابدیت

پی‌نوشت 13: چند وقت پیش یکی از دوستانِ فیس بوک، پایِ یکی از شعرهایم کامنت گذاشته بود: آخه این «تو»  تویِ شعرهایِ تو کیه؟ بهش گفتم که جانِ منه!  ولی نه این جانِ بی‌رمقَم، همان جانِ پر شوری که با «تو» داشتم!

پی‌نوشت 14: چون نزدیک رسیدند، عشق- که سپه سالار بود-نیابت به حُزن داد- زیرا که طاقتي نزدیکی نداشتند!/ شهاب‌الدین سهرودی

پی‌نوشت 15: تمام این پی‌نوشت‌ها، گزیده‌ی کتاب‌هایِ کتاب‌خانه‌ی کوچکِ من هستند، همان‌هایی که همیشه می‌گفتی دلت می‌خواهد، روزی آن‌قدر وقت داشته باشی، که همه‌شان را بخوانی و همیشه از من می‌پرسیدی  تمامِ این کتاب‌ها را خوانده‌ام؟ یادم است دوستی به نقل از استادش می‌گفت: هیچ وقت از هیچ‌کس این سوال را نپرسید! دارم سعی می‌کنم همه‌شان را بخوانم‌! و از هر شعر و متنی که بیشتر خوشم می‌آید، برایَت می‌نویسم! بگذار بقیه هم بخوانند، چه عیبی دارد؟ ولی قول می‌دهم اگر روزی بیایی تمام این‌ها را از سَر  برایَت بخوانم!

پی‌نوشت 16: دوستِ خوبِ شاعرم دادیار حامدی، فکر کنم دیگر فلسفه‌ی  این پی‌‌نوشت‌ها برای‌تان روشن شد؟ نه؟  من متاسفم که فضایِ این‌جا این‌قدر یاس‌آلود است، ولی بلد نیستم وقتی غمگینم، شاد بنویسم! شاید خدا خواست و روزی این‌جا هم  فضایَش عوض شد!

پی‌نوشت 17: نمی‌دانی، نمی‌دانی این شهر چه غروب‌های‌نفس‌گیری دارد! گاهی فکر می‌کنم بعدِ رفتنت آسم گرفته‌ام!

پی‌نوشت 18: عنون پست از شمس لنگرودی!

پی‌نوشت 19:« تا حالا به این فکر کردی، با این‌که «سگ» به وفاداری معروف است، اما چرا می‌گویند: مثل سگ پشیمان می‌شوی؟ چون ته وفاداری پشیمانی است!»؟ با این‌حال وفادار باش!

پی‌نوشت 20: ولی شهر ، بویِ ترا می‌دهد! « تو آمده‌ای یا رفته‌ای؟»