بانویی که زیر باران بلند مانده است!
"بانويی كه زير بارانِ بلند مانده ست 
و بارها به مردي كه نامَش را نميدانست، گفته ست:
چرا چتر ؟
چرا فرار؟
تنها آدمهاي آهني زير باران زنگ ميزنند!"*
امروز براي اولين بار، رسيدن پاييز را حس كردم! دو تا برگ خوشرنگ روي شيشه ماشين جا خوش كرده بودند! از ديشب، هوا هم طور خاصي سرد شده. شيشه ميزم توي اداره هم سرد شده و مجبور شدم طبق عادت هر سال يكي دو تا پوشه زير دستم بگذارم، تا كمتر سرمايش را حس كنم.
ديروز عصر بارانِ قشنگي باريد. هر چند كه باران هميشه قشنگ است! بچه كه بودم هر وقت باران ميگرفت، مي گفتند فرشتهها در حالِ گريه كردن هستند و توي پاييز و بهار؛ همهاش به اين فكر ميكردم كه چقدر اين فرشتهها زر زر ميكنند! يعني خدا حوصلهاش سر نميرود؟
خودم هم باور نميكنم چقدر باران متحولم ميكند! از همان بچگي وقتي باران ميباريد، حسِ عجيبي داشتم. آنقدر زير باران ميماندم كه از سر و رويام آب چكه ميكرد و چقدر مامان عصباني ميشد و غرغر ميكرد و من چقدر از حرص خوردنش كيف ميكردم و قند توي دلم آب ميشد كه بالاخره كار خودم را كردم!
سالهاي دانشجويي، اوجِ سرخوشيام بود. ساري كه بودم، واي خدا! باران كه ميگرفت، تمامي نداشت! سه، چهار روز و گاهي يك هفته هم تمامي نداشت! ديگر مامان هم نبود كه غر بزند! بي هيچ دلهرهاي ساعتها زير باران قدم ميزدم! بچهها ميگفتند تو رسمن ديوانهاي! مخت تعطيله بهخدا!
يكبار هم، بعدِ يك پيادهروي طولاني زير گريهي فرشتهها! چنان سينهپهلويي كردم، كه تا يكهفته نتوانستم از رختخواب بيرون بيايم! و اولين پنيسيلين عمرم را همان موقع تجربه كردم! هنوز هم وقتي يادش ميافتم، دردم ميگيرد. و يادش بهخير چقدر سولماز حرص خورد و مواظبم بود!
وقتي يادِ منظرهي مردابِ پشتِ دانشكده زير باران ميافتم، راستي راستي از فرط دلتنگي به گريه ميافتم.
چتر هم كه خداييش، بلا استفادهترين وسيلهي زندگيام بوده! بچه كه بودم يك چتر سبز كارتوني داشتم كه خيلي هم از رنگ و طرحش خوشم ميآمد ولي دريغ از يكبار استفاده ! بزرگتر كه شدم،ديگر اصلن چتر نخريدم! هنوز هم چتر ندارم! اعتقاد داشتم " تنها آدمهاي آهني زير باران، زنگ ميزنند" اين جمله، عنوان يك مجموعهي شعر بود كه آن سالها چاپ شده بود از " علي عبدالرضايي" و وردِ زبانم شده بود. هر كس كه ميپرسيد: چرا بدون چتر ميروي؟ ميگفتم: چرا چتر؟ چرا فرار؟ تنها آدمهاي آهني زير باران زنگ ميزنند!
اينجا نشستهام، يك ساعتِ تمام است، اينجا نشستهام و دستم بهكار نميرود! ديشب را هم خوب نخوابيدم، طبق معمول.
كلافهام. كارهايم آنطور كه ميخواهم، پيش نميرود. خودم سردر گمم. يك خط هم، محضِ رضاي ِ خدا كتاب نميخوانم. فقط كتابها را ورق ميزنم تا چند بيتي، چند خطي براي پست كردن توي فيسبوك، پيدا كنم. كفِ اتاقم پر ميشود از كتاب و از ليوانهاي نشستهي چاي! مدام لابلايِ اينها دنبال كنترل تلويزيون و اسپيكر ميگردم! استاد مشاورم را پيدا نميكنم. معطل يك امضا هستم. پروپوزالم رو هواست، هنوز به شورا نداده ام. با اينكه يك ماه است، استاد راهنما، تاييدش كرده است.
درس نميخوانم! فيلم نمي بينم! زبان انگليسيِ بدبخت را هم گذاشتهام كنار، و هر روز فكر ميكنم كه از فردا حتمن شروع ميكنم به خواندن! و نميدانم چرا فردا اصلن نميرسد! ول معطلم. تكليفم با خودم مشخص نيست! با دلم مشخص نيست. با اطرافيانم مشخص نيست. فقط بعد از ظهرها خوب ميخوابم. عين ِ خرس! ولي با اين حالِ نكبتي، باز هم دست از لباس خريدن بر نميدارم. و به احمقانهترين شكلِ ممكن لباس ميخرم و باز هم حالم خوب نميشود!
به زمين و زمان، شك ميكنم. هي دلهره ميگيرم، الكي. هي بغض ميكنم، الكي. لجم ميگيرد از دستِ خودم، الكي! گريهام ميگيرد، ولي گريه نميكنم الكي!
بيخودي همهي حرفها را به خودم ميگيرم و يواشكي بغض ميكنم! ( مثلن يواشكي) بعضي وقتها هم بيخودي گير ميدهم به اطرافيانم!
اين را هم تازه ياد گرفتهام، كه هي بيام اينجا و غُر بزنم! اينهمه گرفتاري، آن وقت يك ساعتِ تمام است؛ اينجا نشستهام و هنوز به ديشب فكر ميكنم.
* شعر از علي عبدالرضايي