ديشب تا خود صبح، خواب اعدام مي ديدم! خواب اعدام يكي از آشناهای‌مان را! از همان طفل معصوم‌هایی که سرش به تنَش زیادی می‌‌کند!) و بدتر از همه این‌که اصلن متوجه نبودم که خواب هستم! و همه چیز عین واقعیت بود! تا خود صبح استرس کشیدم و به خودم پیچیدم و گریه کردم. صبح که بیدار شدم تمام جان و تنم خسته بود!  وقتی فهمیدم که همه‌اش خواب بوده، نفس راحتی کشیدم و با خستگی از تختم پایین آمدم!

از بس که این روزها فکرم مشغول اعدام «شهلا جاهد» است. هفته اخیر توی هر سایت و وبلاگی که می‌رفتم حرف از شهلا بود. چهره‌اش با آن روسری کرم و نگاه نافذش به ناصر محمدخانی از ذهنم در نمی‌آید. هر چقدر سعی می‌کنم به چیزهای خوب فکر کنم، نمی‌شود! هر چقدر می‌خواهم به خودم بباورانم که حقش بود، نمی‌شود! نه این‌که باور داشته باشم که خشونت و جنایتش قابل بخشش بود- که نبود!- و شاید خودم هم جای اولیای دم بودم نمی‌توانستم از خون عزیزی که با بیست و هفت ضربه چاقو آن‌هم به طرز فجیعی به قتل رسیده، بگذرم! ولی موضوع این نیست، اصلن موضوع این نیست! بگذریم از این‌که هم‌کاری مردی طبق تشخیص خود کارشناسان این پرونده، غیر قابل انکار بود! و علی‌رغم اذعان خودشان، بخاطر سکوت خود جاهد ( که باز هم دلیلش را نمی‌فهمم، شاید بخاطر این‌که مثل او خوشبختانه هیچ وقت آن‌قدر عاشق نبوده‌ام!)، حکم قصاص صادر شد.

محمدخانی بلافاصله برگشت، به قول خودش بالاخره آرام شد و برگشت! تا برای همیشه فراموش کند سرزمینی را که حداقل! دو زن بخاطرش در سینه قبرستان خفته‌اند! و شاید برود و دوباره رویای عشقی تازه را با زنی تازه‌تر و شاید عاشق‌تر از این دو زن شروع کند و بعد به مردانگی و شرافتش ببالد! چون در قانونش می‌تواند عشق هر چند تا زن را که بخواهد با هم داشته باشد! هر جور که دلش بخواهد، چون استطاعتش را دارد که هر چقدر که دلش می‌خواهد، محبت بخرد!

می‌خواهم جلوی افکارم را بگیرم! می‌دانم هر چیزی را نباید نوشت! می‌دانم که خفه خون گرفتن و دم نزدن بهترین راه ایمن بودن است! ولی من از کی تا حالا این‌قدر عافیت‌طلب شده‌ام؟ ولی یک  جای ام می‌سوزد، خیلی هم می‌سوزد! نمی‌دانم دلم است، دماغم است، یا گلویَ م؟ یا جای دیگرم! حالا هر جایی که دل‌تان را خنک‌تر می‌کند تصور کنید!!! ولی من سر تا سر بودنَم می‌سوزد!

حتمن تحلیل‌های زیادی را از این فاجعه در جاهای مختلف خوانده‌اید! این قصه‌ها در سرمین من خیلی تکراری هستند! آن‌قدر تکراری که اصلن به شکل سنت در آمده‌اند! و  به خاطر مشهور بودن این شخصیت، تنها یک مورد این‌‌قدر علنی شده است!

 مرگ تنها عاقبت دختران و زنان عاشق دیار من نیست! آوارگی و تنهایی و رسوایی را هم به آن اضافه کنید! و چیزی‌های دیگری که حرف زدن از آنها به قول یکی از دوستان وبلاگ‌نویسم، دل گنده می‌خواهد و من متاسفانه هنوز آن‌قدر دلم گنده نشده‌ام! بی‌ناموسی می‌خواهد! و من دلم می‌خواهد این کلمه‌ی لعنتی «ناموس» از لغت‌نامه‌‌ها حذف شود! و به جایَش همان وِاژه «انسان» جایگزین شود! متاسفانه خیلی‌ها اینجا را می‌خوانند و من دیگر نمی‌توانم خیلی چیزها را اینجا بنویسم! خیلی‌هایی که دنبال بر چسب‌هایی هستند که واقعن به من نمی‌چسبد! چون اصولن آدم نچسبی هستم! روز به روز اخلاقم بدتر می‌شود! دارم غیر قابل تحمل می‌شوم! رُک می‌شوم و تلخ! دیگر نمی‌توانم ظاهر سازی کنم! دیگر نمی‌توانم خودم را مجبور کنم همه چیز و همه‌کس را تحمل کنم! دیگر کمتر می‌توانم خودم را به نفهمی برنم! کمتر خودم را سانسور می‌کنم! دیگر خوش‌بین نیستم! فکر کنم دارم پیر می‌شوم!  حوصله‌ام تنگ شده! یک‌جا بند نمی‌شوم! هر جایی که می‌روم، دلم می‌خواهد جای دیگری باشم...

 این یک هفته‌ای که از سفر برگشته‌ام، خیلی حالم بد است! بعد از دو هفته طبیعت‌گردی و آرامش تنهایی، تحمل روزمرگی‌ها برایم سخت شده! کو تا برگردم به حال اولیه‌ام و به این روزها عادت کنم! دلم برای شب‌های جنگل تنگ شده! دلم برای صدای زوزه‌ی شغال‌ها در دل جنگل ان‌هم در شب‌های پاییزی تنگ شده! نمی‌دانم تا حالا صدای شغال شنیده‌اید؟ انگار یک آدم سرخوش قهقهه‌های بلند ولی تلخ سر می‌دهد!  بالاخره بعد دو سال ادامه سریال لاست را دنبال کردم و تمام شب‌های دو هفته گذشته را تا صبح با شخصیت‌هایش زندگی کردم! و الانم دلم برای‌شان تنگ می‌شود! مخصوصن برای کیت و سعید و جک و حتا برای ساویر عوضی و لا قید!

تنها چیزی که این‌روزها آرامم می‌کند، استخر است! از سر کار که می‌رسم، بند و بساطم را جمع می‌کنم و می‌روم استخر و چند ساعتی که به آب می‌زنم، کمی از دغدغه‌هایم کم می‌شود! ولی ذهنم خیلی پراکنده است! سه تا رمان را نیمه کاره رها کرده‌ام، هیچ کاری را تمام نمی‌کنم! مقاله‌ام را شروع نکرده‌ام و مدرکم بلاتکلیف مانده! خودم هم که مثل همیشه بلاتکلیفم! بلاتکلیف بین عقل و جنون!

اصلن توجه کرده‌اید دل‌خوشی که برای خودم دست و پا می‌کنم، حال‌تان را هم نمی‌پرسم! ولی تا حالَم بد می‌شود، می‌آیم اینجا و به جان‌تان غُر می‌زنم؟