یادداشت هایی برای هیچکس (3)
نامه ای به آقای دکتر احمدی نژاد

سلام آقای احمدی نژاد
من امشب می خواهم برایتان نامه بنویسم.دروغ چرا، هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی نه ببخشید روزی که نه شبی آنهم مثل امشب برایتان نامه بنویسم. حتمن به نظرتان می رسد مگر امشب چه فرقی با شب های دیگر دارد؟ فرق دارد آقای دکتر احمدی نژاد، فرق دارد. (ببخشید سطر اول یادم رفت عنوان دکتر را بنویسم، من عادت ندارم عنوانین افراد را که برایش زحمت کشیده اند و دود چراغ خورده اند، فراموش کنم.). الان برایتان تعریف می کنم چه اتفاقی افتاده است. من امروز نامه هایی که مردم برایتان نوشته بودند، بی اجازه خواندم، با اینکه از بچگی یاد گرفته بودم که هرگزِ هرگز نباید نامه ی کسی را بی اجازه خواند اصلن با اجازه اش هم خوب نیست.ولی من ناخواسته خواندم. چون منهم باید چند روزی به کسانی می پیوستم که در حال تلخیص و ساماندهی نامه های مردم به شما طی سفرتان به شهرمان، بودند. می دانم که خیلی غیر منطقی است ولی کاش خودتان شخصا نامه هایتان را می خواندید! آن وقت شاید دیگر من هیچ وقتِ هیچ وقت برایتان نامه نمی نوشتم.حتمن فکر می کنید منهم از شما درخواستی دارم! نه ندارم. من نه مشکل مالی دارم، نه بعد از تمام شدن تحصیلاتم بیکار مانده ام، نه بی سرپرستم و نه از شما ماشین و دوچرخه و کامپیوتر و خانه و شغل می خواهم.نه جهیزیه می خواهم و نه شوهر پولدار! نه چفیه و نه دست خط یادگاری. نه پول و نه اسباب بازی. نه وام بلاعوض و نه وام ضروری. هیچ چیز نمی خواهم.
امروز از بختِ همیشگی ام( نمی خواهم بگویم بختِ بدم، چون از امروز صبح دیگر واقعا خجالت می کشم، به مشکلات پیش پا افتاده ام بدبختی بگویم.) یکراست هدایتم کردند به بخش نامه های زنان بی سرپرست که باید برای ارسال به نهاد ریاست جمهوری تلخیص می شدند.آقای دکتراحمدی نژاد من امروز به جای تمام سال های کودکی ام که برای اسباب بازی و خوراکی گریه نکرده بودم، گریستم. و تمام لذت خاطرات کودکیم از دماغم در آمد.(ببخشید این لفظ را بکار می برم، اصطلاحی نیافتم که بیشتر از این حالِ مرا بیان کند.) کاش می دیدید دست خط پسر بچه ی یتیمی که از شما پرسیده بوده که "پول" یعنی چه؟ و چرا هرچه از مادرش می خواهد، می گوید که پول ندارد. و از شما به خاطر تمام زحماتی که می کشید "ممنوع بود"! ( آنقدر کوچک بود که بلد نبود" ممنون" با "ممنوع" فرق دارد.) برایتان عکس یک گل کشیده بود.به نظرم می توانست زیباترین نقاشی جهان باشد.
من امروز تمام وقت در حال انتقال اصل موضوع به فرم ها مدام دماغم را بالا کشیدم و سعی کردم قوی باشم تا خانمی که مددکار بهزیستی بود و با خونسردی و بی تفاوتی تمام کارش را انجام میداد، متوجه بغضم نشود.برایش این دردها عادی بود. می گفت آنقدرها با این آدم ها سرو کله زده که با شنیدن این حرف ها دیگر قلبش به درد نمی آید. ولی من قلبم به درد آمد آقای رئیس جمهور. هنوز هم دردش تمام نشده است.نه اینکه فکر می کردم اوضاع رو به راه است.، ولی به قول دختری که بعد از فوت پدرش، با مادرش در یک اتاق دو در دو زندگی می کنند و قسم خورده بود که جز نان خالی، غذای دیگری ندارند، "در دیاری که این همه دم از عدالت می زنند، چرا ما باید وضعمان این باشد؟" راستی چرا؟ می دانم، خوب می دانم که شما شخصا مسئول این بی عدالتی نیستید و این را هم می دانم که حداقل در این زمینه سعی تان را کرده اید و می کنید. ولی نمی توانم، باور کنید نمی توانم لحظه ای پسر دانشجوی شاگرد اول یکی از رشته های برجسته رافراموش کنم _که نوشته بود تازه فهمیده است که کافی شاپ چیست و شاید هم هنوز درست نفهمیده باشد و وقتی دوستانش از او می پرسند که کجا زندگی می کند و او نام یکی از محله های پایین شهر را می گوید و بعد طوری نگاهش می کنند که انگار مجرم است، آن وقت دیگر اصلن شاگرد اول بودن از یادش می رود. انگار بغض چندین و چند ساله اش در سطر سطر نامه دستی می شد و بالا می آمد و گلوی مرا فشار می داد.
من امشب دیگر هیچ چیز مهمی، برایم مهم نیست! من به هیچ چیز مهمی امشب فکر نمی کنم. نه به پروژه ی RS که باید دو هفته دیگه تحویل بدهم. نه به نزدیک شدن فصل جهنمی امتحانات. نه به شالی که باید با فلان پالتو سِت شود. و نه درشت گویی هایی که دیشب حالم را گرفت و نه به بیمه ی چهار صد هزارتومنی ماشین! (که پارسال همین موقع سیصد و سی هزار تومن پرداخت کرده بودم) من امشب فقط به دختری فکر می کنم که فردا چطور باید به هتلی برود که فقط روزی سیصد تومن دستمزد می گیرد! و تازه می خواهد از آن پول شهریه ی ادامه ی تحصیلش در دانشگاه پیام نور را _که مجبور شده نیمه کاره بگذارد_ پس انداز کند! و آن سیصد تومن حتا کفاف کرایه ی تاکسی را نمی دهد. یا به استعداد شگفت انگیز نوجوانی که نقشه ی ایران را به شکل یک سرباز تفنگ بدست نقاشی کرده بود. آقای رئیس جمهور شما باعث شدید من از اینکه به ضرورت موقعیت تحصیلی ام دو تا کامپیوتر دارم، در حالیکه که هزاران هزار از جوانان این شهر فقط برای داشتن یک رایانه به شما التماس می کنند، احساس گناه کنم.(آنهم حق شرعی و قانونی) اصلن راستش را بخواهید از زنده بودنم شرمنده شدم! نامه ام مفصل شد مرا ببخشید. انگار یادم رفته بود که یکی دیگر مثل خودم باید این نامه را بخواند!