الهی! بر هر که داغِ محبت خود نهادی، خرمنِ وجودش را به بادِ نیستی در دادی!

الهی! با بهشت چه سازم و با حور چه بازم؟ مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی بسازم!

الهی! هر کس را آتش در دل است و این بی‌چاره را آتش بر جان، از آن است که هر کس را سر و سامانی است و این درویش را نه سر و نه سامان!

الهی! چون آتش فراق داشتی، دوزخِ پر آتش از چه افراشتی؟

الهی! فراق کوه را هامون کند، هامون را جیحون کند، جیحون را پر خون کند. دانی که با این دلِ ضعیف چون کند؟

الهی! من کیستم که تو را خواهم، چون از قیمتِ خود آگاهم، از هر چه می‌پندارم کمترم، و از هر دمی که می‌شمارم، بدترم!

الهی! اگر مستم و اگر دیوانه‌ام، از مقیمانِ این آستانه‌ام، آشنایی با خود ده که از کائنات بیگانه‌ام!

الهی! اگرچه بسی طاعت ندارم،  اما جز تو کسی را ندارم، ای دیر خشمِ زود آشتی!

الهی! هر روز که می‌آید ناکس‌ترم، و چنان که پیش می‌روم واپس‌ترم!

الهی! اگر خامم، پخته‌ام کن و اگر پخته‌ام  سوخته‌ام کن!

الهی! تو مشتریان بابضاعت داری با مشتریانِ بی بضاعت چونی؟

الهی! اگر یک بار گویی بنده‌‌ی من، از عرش بگذرد خنده‌ی من...

 

از مناجات نامه‌ی خواجه عبداله انصاری

تنها مناجاتی است که دوستش دارم... شاید بندهایی از این مناجات‌نامه را در پست‌های سال‌های پیش نوشته باشم، ولی مهم نیست! این مناجات آن‌قدر قشنگ هست که ارزش چند بار خواندن را داشته باشد!

 

 

 

(1)

من دیگر نمی‌توانم بگویم:

 در زندگی خیر ندیده‌ام

حالا که تو را دیده‌ام!

 

 

(2)

دیر فهمیدم

نیازی به دویدن نبود!

من زودنر از همه

به خطِ پایان رسیده بودم!

 

 

(3)

دوستت دارم

و این جمله هیچ قیدی ندارد.

در بندِ زمان و مکانِ آن نباش!

 

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1:  هر روز مرا گریستی تنهایی/ با خاطره‌هام زیستی تنهایی/ شش دانگِ تو را سند به نامم زده‌اند/ ارثِ پدرم که نیستی تنهایی!/ جلیل صفر بیگی

پی‌نوشت 2:  هر گز نبود  جسم بدین حُسن و لطافت/ گویی همه روح است که در پیرهن است آن! / سعدی

پی‌نوشت 3: کوه با نخستین سنگ آغاز می‌شود/ انسان با نخستین درد/ در من زندانیِ ستم‌‌گری بود/ که با آواز زنجیرش خو نمی‌کرد/ و من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم/ احمد شاملو

پی‌نوشت 4: این  پی‌نوشت به اندازه‌ی چند پی‌نوشت ارزش دارد. چند شعر از وحید پورزارع که هر چقدر خاستم یکی از این شعرها را حذف کنم تا پی‌نوشت طولانی نشد، دلم نیامد! از وحید پورزارع  کتابی به نامِ « اقیانوس در حمام» توسط نشر زیر زمینی و در فرودین‌ماه 91 چاپ شده است و کتابِ دیگر او با نام  « اسکلتی با دست‌های باز» توسط نشر نیماژ در دست انشار است. وحید بعد از کتاب «اقیانوسی در حمام»  دست به کارهای متفاوت زده است که قابل تحسین است. توصیه‌ی من به دوستانِ شعر دوستم پی‌گیری شعرهای پورزارع است. پشیمان نمی‌شوید! با هم چند کاز از این دوستِ خوب می‌خوانیم!

 

 

(1)

جمعیت جهان
در جابجایی خانه ات تغییر می کند.

ما که دو نفر بودیم
اما چرا قاره ها آمار دقیقی از تو ندارند
و این همه کشور

حتا با پیراهن ات
به رسمیت شناخته نمی شوند

جهان جایی ست
که من خسته می رسم به تو
که در گوشه ای
به پرورش ابر مشغولی

باران
بهانه ست
این بغض شبیه هیچ ابری نیست

چتر یعنی سنگر به وقت این همه سیل
که چشم هات
آمار دقیقی از کُشته ها نمی دهد!

 

 

(2)

سر ِگوزنی که بر دیوار اتاق ات کوبیده ای
و پوست پلنگی که
روی آن نشسته ای
حیات وحش را به وجد می آورد

وقتی در زدند
از چشمی نگاه کن
شاید شیری باشد که بو کشیده
یا کفتاری آمده به میهمانی


همیشه آن را که انتظار می کشیم
به موقع نمی آید
و عشق یعنی جنگلی که گرسنه شود
خودش را خواهد خورد 

وقتی دوستت ندارند
مجبوری کارهای عجیب و غریبی بکنی
مثل تفنگ پدربزرگ که از صندوق قدیمی بیرون آمد
و اولین نفری را که دید کُشت 
.
.
.
حالا در را باز کن
برای شام امشب
به خرگوشی قانع باش
این شعبده باز
همه چیز را غیب کرد
جز احساسی که تنها تو درکش می کنی !

 

 

(3)

از این همه کوچه
چطور شهیدی بگذرد
با هزار پلاکی که اگر به اشتباه دری را بکوبم
تو باز می کنی

دست هات سنگر بود به وقت خمپاره
و بوی عطرت
شیمیایی ام می کرد 
من موجی ترین موجود این کشورم

که پرچم ندارد و
اتاق، مرزها را به هم نزدیک می کند

نشانم بده کدام قرص را بخورم
که ماه کامل شود
و خشم ِ شب
در چشم هات آنقدر دوست داشتنی شود
که بی ترس ِ بی آبرو شدن
بزنم به لشکر دشمن و
خورشید را
به غنیمت بگیرم

تو تندیسی از زنانگی و باروتی
و خاک این سرزمین
در دست های تو
شبیه گربه می شود
که هر شب
به جفت گیری ی عاقلانه ای قانع است
.
.
.
به اسارت راضی ام
وقتی رفتارهای متناقضی از تو
از تلویزیون پخش می شود
و بیانیه های مشترکمان از رادیو

صدا را زیاد کن
ما همسایه ای جز سایه هامان نداریم
و قرص ماه را امشب در لیوانی از آب حل کن
من جانبازی از ناحیه ی قلبم . 

 

 

وحید پورزارع

 

پی‌نوشت 5: عنوان پست  قسمتی از شعر وحید پورزارع است.

پی‌نوشت 6: یاران همه رفتند ولی باکی نیست/ از دست نداده ایم تنهایی را.../ میلاد عرفان پور