من آنِ توأم! مرا به من باز مَده !
هر دلی کو به عشق مایل نیست
حجرهی دیو خوان! که آن دل نیست!
فخرالدین عراقی
(1)
تمامِ زنانِ دنیا
برایِ مردی که دوست دارند،
شال گردن میبافند
جز من
که نشسته ام این جا
و برایِ تو شعر میبافم!
(2)
هیچ مردی شبیه تو نمیخندد
همهی آنها دندانهایِ شان را نشانم میدهند
تو قلبت را!
(3)
خیلی زود میفهمی
همهچیز را در آغوشِ من جا گذاشتی
مثلِ مسافری
که تمامِ زندگیاش را
در یک ایستگاهِ بینِ راهی جا میگذارد!
(4)
برایِ دود کردن اینهمه دلتنگی
بهمن یا مالبرو؟
چه فرقی دارد؟
وقتی قرار است
فقط خودت را آتش بزنی؟
نسترن وثوقی
پی نوشت 2: از وقتی که این وبلاگ را مینویسم، همیشه عادت داشتم که هر وقت چیزی آزارم میداد؛ میآمدم اینجا و یکریز غر میزدم به جانِ تان! اعتراف میکنم علیرغم اینکه مدام تویِ فیس بوک مینویسم، ولی اینجا را دوست دارم! اینجا را و به قول یکی از دوستان، خوانندگانِ خاموشِ اینجا را! بگذریم از اینکه خیلی از آنهایی که دوست ندارم، هم اینجا را میخوانند! گاهی فکر میکنم کاش اینجا هم مثل فیسبوک، امکان این را داشت که کسانی را که دوست نداری، مطالبت را بخوانند؛ بتوانی بلاکِشان کنی و اجازه ندهی که زرافههایِ فضول به خلوتت سر بکشند!
ولی با اینحال نادیده میگیرمِشان و مینویسم! که همیشه تا انگشتانم رویِ صفحهی کیبورد برای نوشتن در این صفحه حرکت میکنند، ذره ذره اندوهم آب میشود! اندوهی که گاهی حتا خوشگذرانیهایِ بیوقفه، فیلمدیدن، کتاب خواندن، کوه رفتن و حتا شعر خواندن هم آبشان نمیکند! درست است که این سطرها حتا به اندازهی ذرهای مرا به آدمها نزدیک نمیکند! آدمهایی که هر چقدر خاستم به آنها نزدیکتر شدم، سریع جایِشان را با تنهایی عوض کردند و من عوض آنها به تنهایی نزدیک شدم! به قولِ دوستِ خیلی شاعرم «رویا باقری» : « این زندگی با ما نمیسازد؟ نسازد!/ اصلن بگو تا میتواند غم ببارد/ دیگر پذیرفتم که تنهایی بدیهیست/ حتا اگر از آسمان آدم ببارد!» خاموشی همیشه هم فراموشی نمیآورد! گاهی آدمها سکوت میکنند چون اصلن نمیدانند از اینهمه حرفی که رویِ دلِشان تلنبار شده، از کدامِشان بگویند! دروغ است اگر بگویم به اندازهی سالهایِ گذشته غمگینم! چون نیستم یا دستکم جنسِ غصههایم خیلی عوض شده! معنی و مفهوم خیلی از چیزها در این سالها برایم عوض شده جز شعر و ادبیات که روز به روز مرا به مفهومِ مرگ و زندگی نزدیکتر میکند! تنها چیزی که به دوستداشتگیهایم اضافه شده، کوهپیمایی است!
ولی هنوز هم یادم نرفته است که مواظبِ کلماتی باشم که از دستم که نه از زبانم در میروند و آدمها را دچار سوء تفاهم دربارهی تواناییهایِ خودشان میکند! خیلیها هستند که علیرغم دوری فیزیکی و متافیزیکی، میآیند و اینجا را میخوانند تا از دیوانگیهایِ دختری سر در بیاورند که دیگر کم کم دارد با وجود ظاهرِ جوانش، با میانسالیش دوست میشود! هماني که کم کم به خودش اجازه میدهد که کمی خودش را شاعر بداند! چرا که هنوز با وجودِ نامهربانیهایی که دیده با آدمها و واژهها مهربان است! اینهایی که گفتم از خصوصیاتِ آدمی است که از تمامِ واژه هایِ مهربانی که برای صدا زدنش بکار رفته، فقط و فقط از شنیدنِ نام خودش لذت می برد!
پینوشت 4: این پینوشت مختصِ دوستی به نامِ «مهتا» ست که حتا نامِ اصلیش را نمیدانم! ولی از همانهایی است که مدتهاست جمعهها به امید به روز شدن وبلاگ میآید و میرود و گاهی هم اعتراض میکند که من قرارِ جمعهها یادم رفته است! حق دارد من آدم بدقولی شدهام مثلِ خیلیها! ولی نه از آنهایی که دلِ آدمها اصلن برایِشان مهم نیست! مهتايِ گرامی بگذار به حسابِ آشفتگیهایِ ذهنی بیحد و حصر یک آدم ِ دیوانه! چند روز پیش با یکی از دوستانِ شاعر راجعِ دوستی صحبت میکردیم از او سوال کردم که شخصی که دربارهاش صحبت میکنیم شاعر است ؟ با خونسردی جواب داد: نه آدمه! شاعر نیست! این را گفتم که حسابِ کار دستت بیاد و مرا ببخشی!
پینوشت 5: از این جمعه، یک شماره از پینوشتها اختصاص به معرفی یکِ شاعر خوب و آثار دارد! و یک کتابِ پیشنهادی از شاعر معرفی شده! از «حامد ابراهیم پور» شروع میکنم که این روزها بیشتر از او می خوانم و میشنوم. آثار مکتوبِ حامد ابراهیم پور عبارتند از :
1- یک مردِ بیستارهی آبانی- مجموعه شعر- 1378-نشرتهران صدا
2- اعترافات یک پیامبر- مجموعه شعر سپید- 1379- نشر تهران صدا
3- دروغهایِ مقدس- مجموعه شعر فرافرم- 1387- نشر پرنده
4- مردهها خواب نمیبینند- مجموعه شعر سپید - 2012- نشر گردون برلین ( آلمان)
5- نگذار نقشهها وطنم را عوض کنند- مجموعه رباعی – 1390- فصل پنجم
6- با دستِ من گلویِ کسی را بریدهاند- مجموعه شعر فرافرم- 1390- نشر شانی
7- به هزار دلیل دوستت دارم- مجموعه شعر سپید- 1391 – فصل پنجم
8- آلن دلون لاغر میشد و کتک میخورد- 1391- فصل پنجم
9- برآندویی که عرق گیرِ خیس پوشیده – مجموعه شعر فرافرم – آماده چاپ
10- همین جایِ فیلم چاقو خوردی- مجموعه شعر سپید- آماده چاپ
یک شعر از ابراهیمپور از مجموعه سپید « به هزار دلیل دوستت دارم» را با هم میخوانیم! شعری که من خیلی دوستش دارم ! این شعر را میتوانید با صدایِ عباس معروفی از اینجا دانلود کنید. وبلاگ ایشان را هم میتوانید در اینجا بخوانید و اطلاعاتِ بیشتری از ایشان ( هر چند ناقص) را هم میتوانید در اینجا ( ویکی پدیا) ببینید!
به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش میتواند
کیفِ کوچکت باشد
باز شده در جویِ آب
یا وقتی که
گرفته بودی پیشانیات را
لبخند میزدی...
آخرینش میتواند
اولین بوسهی مان باشد
در آسانسور دانشگاه
یا همین تخمه شکستنِ یواشکی
تویِ سینما.
به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش میتواند دستهایت باشد
رویِ صورتِ من
تا خدا و ابلیس
اشکهایم را نبینند!
یا روزی که
در میدانِ ولیعصر
زمزمه کردی در گوشم:
قرار نیست هیچکس بیاید...
به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش میتواند
سرفه نکردنت باشد رویِ سیگارهایِ من
میتواند
ناشیانه آشپزی کردنت باشد
ناشیانه عشق بازی کردنت
به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش میتواند
لنگه کفشِ خونیات باشد
رویِ پیاده رو
وقتی تنات را
رویِ دست میبردند.
میتواند حسرتِ گیسوانت باشد
برایِ بوسیدنِ آفتاب
وقتی با روسری خاکت کردند!
حامد ابراهیم پور
پینوشت 6: تا تو از در نیایی/ از دلم غم کی شود؟ / عطار نیشابوری
پینوشت 7: فکر میکنم خدا زن است/دستپاچه میشود وقتی دیر به خانه بر میگردی/به زیر سیگاریات خیره میشود/راه میرود تویِ پذیرایی/ گیر میدهد به گلدانها/ به قابها/ به کتابها/ دلش هزار راه میرود!/ ناهید عرجونی
پینوشت 8: ای چون زمانه بد! نظری کن به حالِ ما!/ انوری ابیوردی
پینوشت9 : بشتاب که جان به لب رسیده است!/ فخرالدین عراقی
پی نوشت 10: صحنه ی احسانِ لیلی کاسه ی مجنون شکست/ چون کند؟ کز کاسه گردانی عاشق عار داشت! / شهریار
پی نوشت 11: اخلاص به چاکِ پیرهن نیست/ این جا دلِ پاره می پسندند! / نظام وفا
پی نوشت 12: کجایی ای ز جان خوش تر؟ / فخرالدین عراقی
پینوشت 13: دوستیهایِ این روزگار چون بازرگانی شده است/ آنوقت، بَر دوستی شوند که حاجتی پدید آید/ و مراعاتِ این دوست فرو گذارند، چون بینیازی پدید آید!/ شهابالدین سهرودی
پینوشت 14: عمرکه بیعشق رفت هیچ حسابش نگیر! / مولوی
پینوشت 15: دیگر تمامِ دلتنگیهایِ جمعه را با خود به کوه میبرم! اغلب همنوردانم آدمهایی هستند متفاوت از بقیه! هر کدام به نوعی) آنجا همهی قوانین با قوانین روزمرهی زندگی فرق دارد! در شرایط سخت همه در کنار هم هستند و همدیگر را تنها رها نمیکنند! کمتر کسی را در بینِشان مییابی که فقط به فکر خودش باشد! آنجا همهچیز خوب است! کوهنوردی را بهطور جدی از نیمهی دوم سال شروع کردم و اولین برنامهها را در شرایطِ سختِ جوی تجربه کردم! همیشه اعتقادم بر این بوده که مهمترین اتفاقاتِ زندگی من در نیمهی دوم سال اتفاق میافتند! حسِ آدمها هیچ وقت دروغ نمیگوید! و اینهم یکی از اتفاقاتِ مهم بود که نقطهی عطفی در زندگی من شد!راستش را بخواهید خیلی وقت است که دیگر دلتنگیِ غروبِ جمعه برایم مفهومی ندارد! شاید دلتنگیهایی فراتر از آن وجودم را گرفته باشند ولی از جنسِ دیگری است!
پینوشت 16: آنروز، گِل بودم؛ میگریختم/ امروز همه دل شدم؛ در میآویزم! / مرصاد العباد/ نجمالدین رازی
پینوشت 17: هزار آتش و دود است و نامش عشق/ هزار درد و دریغ و بلا و نامش یار! / مولوی/ دیوان شمس
پینوشت 18: دنیا معشوقهای فتان است و رعنایی بیسرو سامان/ دوستی بی وفا، دایهای بیمهر، دشمنی پْر گزند!/ بْلعجبی پر بند، هر که را بامداد بنوازد، شبانگاهان بگْدازد!/ هر که را یک روز به شادی بیفروزد، دیگر روزش به آتشِ هلاک بسوزد!/ کشفالاسرار/ ابوالفضل میبدی
پینوشت 19: عنوان پست از مولوی
پینوشت 20: پیشِ آفتاب، ذره کجا بر آید؟/ چون تو در میانی، من به چه کار میآیم! /تاریخ بیهقی
پینوشت 21: ما را به جز خیالت، فکری دگر نباشد.../ سلمان ساوجی
پینوشت 22: بعد مدتها قسمت نظرها فعال است! میتوانید هر چه دلتان خواست بنویسید! حتا فحش! / در بندِ آن نیایم که دشنام یا دعاست/ یادش بخیر هر که زِ ما یاد میکند! / اسم شاعرش را فراموش کردهام؛ هر که میداند بنویسد!