این وبلاگ را همیشه می‌خوانم. با ابن‌که صاحب ِ وبلاگ را نمی‌شناسم! همیشه، ناب‌ترینِ شعرها را انتخاب می‌کنند. هر چند  بنده هم چند باری مورد لطف واقع شده‌ام و چند تایی از کارهایم را در زمره‌ی انتخاب‌های‌ِ ‌شان قرار داده‌اند! بعد از درج  پستِ  سحرگاه امروز من، کامنتی دریافت کردم که ترانه و یادداشتِ زیر را به‌عنوان مطلب مرتبط با پستِ من؛ پیشنهاد کرده بودند. این ترانه‌ی روزبه بمانی را قبلن شنیده بودم. ولی دیدم خالی از لطف نیست که در ادامه‌ی پستِ قبلیِ من شما هم این ترانه و یادداشت را بخوانید.

 

برای دسترسی به منبع این پست، این جا را کلیک کنید.

 

برو هر جایِ این دنیا که می‌خوای

تو این‌جایی، تویِ قلبم تو خونم

 

کنارت رو زمین جایی ندارم

هوادارت که می‌تونم بمونم

 

من این دیوونگی رو دوست دارم

همین که عشقِ تو عینِ عذابه

 

جنون بالاتر از این‌که یکی هست

که هر شب با لباسِ تو بخوابه؟

 

جنون بالاتر از این‌که یکی هست

که هر جایی که می‌بازی، ببازه؟

 

تورو یک روز دیده که یه جایی

ازت یک عمراسطوره بسازه

 

 برو هر جایِ این دنیا که می‌خوای

تو این‌جایی، تویِ قلبم تو خونم

 

کنارت رو زمین جایی ندارم

هوادارت که می‌تونم بمونم

 

چه حالی می‌شی از این‌که دنیا

تمام سال پایِ تو بشینن

 

از این‌که لحظه‌ی گل کردنت رو

شبی صدبار آهسته ببینن

 

چه حال می‌شی از این‌که یه روزی

یه دنیا در کنارت زیر و رو شن

 

از این‌که مردم یک شهر هر روز

همون رنگی که می‌پوشی، بپوشن

 

 

برو هر جایِ این دنیا که می‌خوای

تو این‌جایی، تویِ قلبم تو خونم

 

کنارت رو زمین جایی ندارم

هوادارت که می‌تونم بمونم

 

روزبه بمانی

 

آدم‌هایِ این شکلی برایِ من قدیس‌اند. آدم‌هایِ تویِ شعر را می‌گویم. آدمی که خود خواسته، گند می‌زند به تمامِ وجه‌هایِ دیگر زندگی‌اش تا از پا بیفتد برایِ آن یارِ توو « دلی‌»‌اش. برای خودش «لجند» می‌سازد از آن آدم. متهم به تحمیق می‌شود، کلفت‌ها بارش می‌شود، زمخت‌ها می‌شنود اما باز آگاهانه از باخت‌اش می‌ماند و می‌سازد. می‌بازد و باز می‌بازد و باز می‌بازد و می‌بازد...

آدمی که در زلفِ یار استپ کرده، دستیِ زندگی‌اش را بالا کشیده و فقط رویا می‌پروراند، افسانه‌ها می‌سازد، خیال‌ها می‌گرداند و با دستِ خودش، خود را خفه می‌کند در آن‌همه جنون. قانلِ جانش می‌شود و خود را می‌میراند و می‌بازد و می‌بازد و...

در این‌روزگار دوستی‌هایِ یک بار مصرفِ فست فودی، «روز»هایِ عشقِ بی خاصیت و دست‌مالی شده‌ی بی‌معنی، هنوز هم آدم‌هایی پیدا می‌شوند که با دیدن و چشیدنِ آن‌همه زهر از جامِ همراهی و رفاقت، باز حاضرند تمامِ دار و ندارشان را بگذارند رویِ سینی و بریزند پایِ کسی که قرار بود روزی نفسِ زندگی‌شان شود اما قاتلِ جانِ‌شان شده است.

آن پیش‌مرگانِ عاشق، آن عاشقانِ دل خسته، آن عاشقانِ بریده‌ی باخته... آن آدم‌هایی که تمامِ روز و شب‌شان را در راهِ عشق به مرادشان سخاوت‌مندانه و کریمانه غم‌آلود کرده‌اند. زهرمار کرده‌اند باید بی‌حد ستایش شوند. حل شده در دیگری و زندگی را جز با آن دیگری باور ندارند و نمی‌خواهند و مدام می‌بازند و می‌بازند و... این زیباترین و قشنگ‌ترین انهدامی‌ست که من سراغ دارم.ذره ذره، آرام آرام، جِز بزنی، بسوزی و جزغاله شوی...

 

منبع: وبلاگٍ مستی با جرعه ای شعر

 

پی‌نوشت 1: همیشه روزهایی هست، که انسان در آن کسانی را که دوست می‌داشته، بیگانه می‌‌یابد./ آلبر کامو

پی‌نوشت 2: قطعن روزی صدایم را خواهی شنید/ روزی که نه صدا اهمیت دارد / نه روز! / حسین پناهی

پی‌نوشت 2: آپرا راهِ نجات است،  مذهب راهِ نجات است، کمونیسم راهِ نجات است و به این اعتقاد داشتن. آن‌وقت زندگی سامانی پیدا  می‌کرد و دیگر خود را تهی فرض نمی‌کردی!/ماریو بارگاس یوسا

پی‌نوشت 4: شعر می‌گویم و گُه رویِ ورق می‌آید/ از همه زندگیم بویِ عرق می‌آید!/ سید مهدی موسوی

پی‌نوشت 5:  حالا که دیگر دستم به آغوشت نمی‌رسد/ و بوسیدنت موکول شده/ به تمامیِ روزهایِ نیامده/ حالا که هرچه دریا و اقیانوس را/ از نقشه‌ی جهان پاک کردی/ مبادا غرق شوم در رویایت/ باید اسمم را / در کتابِ گینس ثبت کنم/ تا همه بدانند/ زنی/ با سنگین‌ترین بارِ دل‌تنگی/ رویِ شانه‌هایش/ تو را دوست می‌داشت/ می‌بینی؟/ عشق همیشه/ جاودانگی می‌آورد!/ گیلدا ایازی

پی‌نوشت 6: با من مدارا کن/ بعدها/ دلت برایم تنگ خواهد شد.../ سید علی صالحی

پی‌نوشت 7: هیچ چیز دیگر/ مثلِ سابق نیست/ هیچ کس دیگر/ به اصلش بر نمی‌گردد/ درست مثلِ تو / که دیگر به من بر نگشتی!/ نسترن وثوقی

پی‌نوشت 8: غروبِ جمعه به جانم افتاده است!

پی‌نوشت 9: با هیچ‌کس به کشتنِ من مشورت نکن/ ترسم خدا نکرده پشیمان کند ترا!/ فروغی بسطامی

پی‌نوشت 10: مردِ این بارِ گران نیست، دلِ مسکینم...