مرا به خود دلالت کن ای خانه ی چراغانی!
خیلی وقتها پیش میآید که مشکلی نداری یعنی مشکل خاصی نداری ولی بدجوری کلافهای. از کی و از چی؟ خدا میداند؟ حوصلهی هیچ چیز و هیچکس را نداری! حوصلهی اینکه ساعت شش و نیم با صدای زنگ از خواب بیدار شوی و تا چشمت را باز میکنی، یادت بیفتد که وای یک روز دیگر شروع شد! یکی از همان روزهای کسل کننده که هی تند و تند باید لباس بپوشی و بروی سرکار و به همان روزمرگیهای همیشه ادامه دهی بی هیچ ذوقی! بدون هیچ امیدی برای اتفاق خاصی! بی هیچ انگیزهای برای فردایی که معلوم نیست قرار است چه گلی به سرت بگیری تا خلاص شوی از اینهمه خستگی و روزمرگی!
حتا وقتی میخواهی برای خودت دلیلی برای ادامه دست و پا کنی، هر چی به کله پوکت بیشتر فشار میآوری، کمتر نتیجه میگیری! هزار و یک کار نکرده داری، ولی باز نمیدانی چه کار کنی! کلی آدم را باید ببینی ولی حوصلهی هیچ کدامشان را نداری! کلی جا باید بروی، ولی اصلن دلت نمیخواهد از اتاقت بیرون بیایی! هر چقدر به ذهنت فشار میآوری که ببینی چهچیزی خوشحالت میکند، حتا از آن ته و توی ذهنت هم چیزی در نمیآید.
فکر میکنی این بیحوصلگی هم بالاخره تمام میشود، همهچیز به حال عادی بر میگردد ولی بدترین قسمتش هم این است که در حالت عادی هم چیزی غیر از روزمرگی وجود خارجی ندارد.
بدترین حالتش هم این است که در این وضعیت، بیایند بگویند اتاق محل کارت را که ده سال است از ابتدای استخدام در آنجا کار کردهای را باید ترک کنی و بروی یک اتاق دیگر! از آن اسبابکشیهایی که در هر محل کاری اتفاق میافتد! و تو فکر میکنی که دیگر وقتش رسیده است که از خیلی از مکانها و خاطرهها دل بکنی... حتا اگر بهترین و بدترین روزهای جوانیات را در آن گذرانده باشی... و باز هم فکر میکنی که همهچیز یک پایانی دارد، هر چیزی روزی بالاخره به پایان میرسد. و تو قرار نیست که تا همیشه بچسبی به یک مشت خاطره و کنده نشوی!
بدترین قسمتش هم این است که قرار است چند روز اسبابکشی را بخاطر رنگآمیزی اتاقها در طول ساعات کاری کامپیوتر و اینترنت نداشته باشی! و طاقت اینیکی را دیگر نداری! واقعن نداری!
نمیدانم چرا اینروزها همهاش این ورد زبانم است:
شب است و ره گم کردهام در کولاک زمستانی/ مرا به خود دلالت کن ای خانهی چراغانی!*
*حسین منزوی