چهارشنبه بود، در را که به رویَت باز کردم، پا به تنهایی‌ام که گذاشتی، هنوز به اتاق نرسیده، پاک، عاشقت شده بودم،  تو  یک روز دیرتر عاشق شدی، بعدِ آن روز، چند بار پالتویِ آبی‌ام را پوشیدم و رفتم رویِ همان صندلی نشستم، همانِ ساکِ سفید و مشکی را هم با خودم بردم، ولی هیچ کس، مثلِ تو عاشقم نشد که نشد!

همین امروز بود، نه فردایِ امروز بود! هوا خیلی سرد بود، می‌شد دلت را به عاشقی گرم کنی. مثل حالا که نبود! هر کس که نگاهم می‌کند، دل سردتر می‌شوم!

و من چقدر می‌ترسم یک روز صبح بیدار شوم و دیگر هر چه فکر کنم ترا به یاد نیاورم، می‌ترسم از خاطرم هم رفته باشی! می‌ترسم به قابِ عکست که نگاه می‌کنم، لبخندت را نشناسم.

من از دورِ زندگی خارج شده‌ام، تا می‌توانی دورم بزن، قول می‌دهم باور کنم که ایمان داری، دورت زده‌ام! اصلن قول می‌دهم همه‌ی حرف‌هایت را باور کنم.

دیر که برگردی دیگر باید سراغِ همه‌ی شعرهایم را از قرآن‌خوان‌های غمگین شهرت بگیری!

 

غیر از تو،

فقط «خودت» را دوست دارم،

باور کن...