یا ترا من وفا بیاموزم

یا زِ تو من جفا بیاموزم

یا وفا یا جفا، از ین دو یکی

یا بیاموز یا بیاموزم

با تو چندان وفا کنم صنما

کاین جهان را وفا بیاموزم

به کدامین دعات، خواهم یافت

تا روم آن دعا بیاموزم؟

از خیالت وفا طلب کردم

گفت: کو؟ از کجا بیاموزم؟

 

جمال‌الدین اصفهانی

 

 دکتر سیمین دانش‌ور بزرگ بانویِ ادبیات ایران و اسطوره‌ی عشق و وفاداری بعد از چهل و دو سال هجران عصر دیروز به دیدارِ جلال آل احمد رفت! به او هیچ نمی‌توان گفت: جز آن‌که : « شادیت مبارک باد ای عاشقِ شیدایی»

شرحِ زندگیِ ادبی او را در این‌جابخوانید. معروف‌ترین اثرِ وی رمانِ ماندگار « سووشون» است که در نوجوانی آن‌را خواندم و هنوز تصاویری از آن در ذهنم مانده است. یادم است این  قسمت از سووشون را که خواندم قند تویِ دلم آب شد!

« زری مشربه‌ها را زمین گذاشت، عرق‌گیر گفت: «می‌روم در باغِ، بچه‌ها را فرستادم دنبالِ بار... ببینم پیدایِ‌شان می‌شود. می‌دانم که گل‌ها پلاسیده می‌شوند. شهر شده کافرستان. حالا لازم است دختره سوار بر اسب شود که اسب برش دارد. آخه لامذهب‌ها، گل که طاقتِ آدمی‌زاد را ندارد. آن‌هم گلِ نسترن. باید سحر چیدشان و صبحِ زود ریخت‌شان به خزانه... تو این آفتاب، مگر می‌شود گل را معطل کرد؟» سووشون/ سیمین دانش‌ور

سیمین دانش‌ور و جلال آل احمد به‌مدت یک‌سال در سال‌هایِ32 -1331 شمسی به دلیلِ تحصیلِ سیمین در دانشگاه استنفرد از هم دور بودند، که مجموعه‌ی نامه‌هایی که بینِ آن‌دو رد و بدل شده در 4 جلد توسط مسعود احمدی جمع‌آوری و توسط نشر نیلوفر چاپ شده است.

برخی از این نامه‌ها را خیلی دوست دارم. بعضی‌هایِ‌شان قلبم را آتش می‌زنند! یاس و حسرتی که پشتِ کلمه به کلمه‌ی این نامه‌ها، جا خوش کرده‌اند را می‌فهمم!

 

22 سپتامبر 1952/31 شهریور 1331 پالوآلتو

«جلالِ عزیزم، از تو تا کی می‌توان نامه‌ای دریافت نداشت؟ از بس به پست‌خانه و جعبه‌هایِ اعلانات مدرسه مراجعه کرده‌ام و جوابِ یاس شنیده‌ام، خسته شده‌ام. آیا به همین زودی سیمینِ سیاهَت را از یاد برده‌ای؟ من که باور نمی‌کنم زیرا تو را خوب شناخته‌ام. این‌جا یک دخترِ ترکی که او هم شوهرش را مثلِ منِ احمق ول کرده است؛ هست که دَم به دَم مرا دست می‌اندازد و می‌گوید اوه الان ژلالِ تو با یک بلوند سرگرم است و به همین دلیل است که برایِ تو نامه نمی‌نویسد... نمی‌خواهم بنویسم ولی باور کن حتا رغبتِ حرف زدن با پسرهایِ این‌جا این پسرهایِ بیش از حدِ لازم دراز و احمق، با آن صورت‌هایِ دراز و دندان‌هایِ کل و ول را ندارم. نمی‌دانی چقدر احمقَند. چقدر ظاهر بین و چقدر بی‌سوادند...»

 

چشم‌هایَت را ببند،

دلِ آدم که می‌سوزد،

دودش می‌رود

مستقیم،

تویِ چشم کسی که

دوستَش دارد!

 

نسترن وثوقی

 

 

پی‌نوشت 1: او که از جان دوست‌تر می‌دارمش/ او مرا بگذاشت، من نگذارمَش/ او مرا بگذاشت، من نگذارمَش/ او مرا بگذاشت، من نگذارمَش.../ دل بدو دادم، زِ من رنجید و رفت/ می‌دهم جان تا مگر باز آرمَش! / سلمان ساوجی

پی‌نوشت 2: امروز خیلی جمعه بود! جمعه‌تر از تمام جمعه‌هایِ تاریخ! هر چند که از ساعت پنج بیدار شدم! هر چند که کلِ روز را مشغولِ کار بودم! ولی امان از این غروب‌هایِ لعنتی  مخصوصن اگر جمعه هم باشد.

پی‌نوشت 3: خواهد اگر روزگار، یار نخواهد/ خواهد اگر یار، روزگار نخواهد!/ سید حامد احمدی/ خلاصه نتیجه یکی‌ست!

پی‌نوشت 4: کشتیِ عقل فکندیم به دریایِ شراب/ تا ببینیم چه از آب برون می‌آید؟/ صائب

پی‌نوشت 5: عشق، کمالَش ملامت است/ احمد غزالی

پی‌نوشت 6: فکر می‌کنم، بهشت جایی شبیه کتاب‌خانه است!/ بورخس

پی‌نوشت 7: امروز سر کلاس ( همان جریان حسنی و مکتب رفتنِ جمعه‌هاست!) به بچه‌ها گفتم سر کلاسِ من اس ام اس بازی نکنید! تمرکزم را از دست می‌دهم! بچه‌ها گفتند حتمن خودتان از آن دانش‌جوهایی بودید که مدام سر کلاس‌ اس ام اس بازی می‌کردید! خاستم بگویم: بنده‌ی خدا ما زمان کارشناسی‌مان موبایل کجا بود؟ موبایل وسیله‌ای بود کاملن لوکس که فقط نزدِ کارخانه‌دارها و مرفهین بی‌درد، پیدا می‌شد! ما آن‌قدر پشتِ باجه‌هایِ تلفنِ کارتی می‌ایستادیم که علف که چه عرض کنم، درخت زیرِ پایِ‌مان سبز می‌شد! کارتِ تلفن‌هایِ هشتصد تومنی یادتان می‌آید؟ تازه کلی هم برای گرفتن‌شان باید تویِ صفِ مخابرات می‌ایستادیم! یادش بخیر هر چه پول داشتم یا می‌دادم به کتاب یا کارتِ تلفن!

پی‌نوشت 8:  آن‌که بی‌باده کند، جانِ مرا مست، کجاست؟ / مولوی

پی‌نوشت 9: تو مثلِ منی برف/ راه می‌روی و آب می‌شوی.../ شمس لنگرودی

پی‌نوشت 10: غلط است این‌که گویند به دل ره است دل را/ دلِ من زِ غصه خون شد، دل او خبر ندارد/ دلِ او خبر ندارد/ دلِ او خبر ندارد.../ عرفی شیرازی