روشن‌تر از خاموشی چراغی ندیدم و سخنی به از بی‌سخنی نشنیدم. ساکنِ سرایِ سکوت شدم و صدره‌ی صابری پوشیدم. مرغی گشتم چشم او از یگانگی، پَر او از همیشگی. در هوایِ بی ‌چگونگی می‌پریدم، کاسه‌ای بیاشامیدم که هرگز تا ابد از تشنگی آن سیراب نشدم.

 

بایزید بسطامی

 

سَرم را به باد دادم،

تا برایَت بیاورد،

حالا دیگر نه سَر دارم و نه سودایَت...

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1 : عنوان پست، قسمتی از شعر سید علی صالحی:

دیگر فراقی نیست

حالا بگذار با بیاد

بگذار از قرائتِ محرمانه‌ی نامه‌ها و رویاهامان شاعر شویم

دیدار ما و دیدار کسانی که ما را ندیده‌اند

دیدارِ ما به همان ساعتِ معلوم دل‌نشین

تا دیگر آدمی از یک وداعِ ساده نگرید

تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست!

پی‌نوشت 2: یک اتفاقِ ساده و یک دوستِ خیلی ساده‌تر می‌تواند یک صبحِ دل‌گیرت را بخیر کند! وقتی که یک شبِ بی‌نهایت گُهی را پشت سر گذاشته باشی و دلت خواسته باشد که دست کم کاش یکی بود که بی‌بهانه به او گیر می‌دادی تا دلت خُنک می‌شد. از همان «یک‌هایی» که حتا وقتی سگ می‌شوی باز هم با تو مهربانند و پاچه‌شان را جلو می‌آورند تا گازشان بگیری.

بعد می‌بینی یک دوستِ خوب که هیچ انتظاری از او نداری، کله‌ی سحر می‌آید سرِ راه اداره و هی به زور می‌خواهد از تو سبقت بگیرد و تو پیرو همان حالِ سگی دیشب می‌خواهی حالش را بگیری به قیمت تصادف هم که شده پایت را می‌گذاری روی گاز و راه نمی‌دهی و حتا به خودت زحمت نمی‌دهی یک نیم نگاه به راننده بیندازی که هِر هِر به عصبانیتت می‌خندد.

و بعد می‌بینی که چقدر یک دوستِ ساده می‌تواند خوشحالت کند! خوشحالی که گاهی بهترین کَست از تو دریغ می‌کند! به قول نمی‌دانم که، همین آدم‌ها هستند که دنیا را برای زیستن قابل تحمل می‌کنند!

پی‌نوشت 3 : نمی‌دانم چه اصراری است که گاهی آدم خیلی چیزها دارد و فقط یک چیز ندارد و گیر می‌دهد به همان یک خلاء! و هی فرو می‌رود تویِ آن حفره‌ي خالی و بیرون هم نمی‌آید! این‌ها یعنی این‌که من هم آدمَم و گاهی می‌تواند حالم خیلی بد شود خیلی بد!

پی‌نوشت : باز هم بگویم؟