یک نفر باید باشد که به من بگوید: «دیگر مضطرب نباش، تو پیش از این او را از دست داده ای»

رولان بارت

 

دارم به تمامِ آدم‌هایی فکر می‌کنم، که گاهی گمان می‌کردم، هیچ چیز از هیچ چیز نمی‌فهمند!  دارم از خودم خجالت می‌کشم. راستش فکر کنم  دارم از بیراهه بیرون می‌زنم!  نمی‌دانم این‌روزها هر کس که به من می‌رسد، ظاهرِ غرقِ در شادی مرا می‌بیند! انگار کلی انرژی نهفته‌ی درونم می‌ریزد بیرون و اطرافم را غرقِ در شادی می‌کند! حس می‌کنم آدم‌های اطرافم را بیش از هر دوره‌ای از زندگیم دوست دارم.  حتا آنهایی که خواسته و ناخواسته در این سال‌ها باعث آزارم شدند و درکِ این واقعیت که هر لحظه ممکن است هر کدام از این‌ها دیگر نباشند.

 خیلی از همکارانَم می‌گویند: حتمن اتفاق خوبی افتاده است،هیچ‌وقت در این سال‌ها این‌قدر مرا سرحال ندیده‌ بودند! ولی واقعن اتفاقی نیفتاده و همه چیز مثل همیشه است. خجالت نمی‌کشم از این‌که بگویم من با وجود این‌همه انرِژی و شادی، باز خیلی شب‌ها در خودم گریه می‌کنم! (شبِ قرص از وسطِ تیغ، شبِ دار زدن/ شبِ تا صبح، کنار تلفن زار زدن/ شبِ سنگینی یک خواب... کنارِ تختم/ لمسِ لبخندِ تو در طولِ شبِ بدبختم..../ سید مهدی موسوی)

اینجا را دیگر خیلی‌ها می‌خوانند! زمانی این‌جا خلوتِ خوبی بود برای گفتن خیلی حرف‌ها! آدم‌هایِ خاصی می‌آمدند و این‌جا را می‌خواندند و می‌رفتند! ولی الان دیگر نه. خیلی‌ها می‌آیند و می‌روند. بعضی‌ها بخاطر شعر، بعضی‌ها  بخاطر این‌که اثری از گذشته‌شان ببینند، بعضی‌ها بخاطر فضولی( ببخشید از سَرِ کنجکاوی)، بعضی‌ها بخاطر عشق – واقعن خود ِ عشق-  بعضی‌ها بخاطر برداشتن مطلب و پر کردن وبلاگ یا سایت‌شان و...

من آمار بازدیدکنندگانِ وبلاگم را هر روز مرور می‌کنم و بعضی‌های‌شان را واقعن می‌شناسم! دوستی که از آن سرِ دنیا هنوز هم که هنوز است به من لطف دارد و مي‌آید و اینجار ا می‌خواند! یا حتا دوستی که نمی‌تواند آدرس وبلاگ مرا به لیستش اضافه کند و روزی چند بار اسمم را سرچ می‌‌کند و به اینجا می‌رسد!

این‌ها یعنی این‌که من هنوز هستم، برای خیلی‌ها! حتا برای آنهایی که با تفکراتِ عجیب و غریب و ترس‌ها و توهماتِ  کودکانه، مرا از بعضی دوستی‌ها خط زدند و فکر کردند که این‌همه خوشبختیِ یک‌جا برای یک آدم دیگر خیلی زیادی است! من در مقابلِ خیلی چیزها سکوت می‌کنم و خودم را می‌زنم به کوچه‌ی علی چپ! ( آخر کوچه‌ی علی‌چپ به کوچه‌ی ما راه دارد! ) یعنی که تو دوستِ خوب و دل‌سوزِِ من هستی! یعنی این‌که هر چه دوست داری از مهربانی‌ها و خیرخواهی‌هایت برایَم سخنرانی کن! وای که تو چقدر خوبی! ولی لطفن گمان نکن آن‌ یک‌نفری که نفهمید، من بودم!

من پوستم کلفت شده است حتا کلفت‌تر از پوست کرگدن! من خوشم! با تمام دیوانه بازی‌هایم خوشم و به گمانم کمی هم خوشبخت! - البته اگر به قولِ نمی‌دانم که، خوشبختی را عبارت از مجموعه‌ی بدبختی‌هایی بدانیم که هنوز سَرمان نیامده است!-  در این‌صورت می‌شود اسم مرا هم به لیست اضافه کرد.

به‌قول نیچه: « آن‌چه که آدمی را والا می‌کند، مدت احساس‌های والا در اوست و نه شدت آنها!» و من همیشه به این اصل اعتقاد داشته‌ام و تا توانسته‌ام برای روابط و علاقه‌ام تا جایی که برایم مقدور بوده، هزینه کرده‌ام. حالا هر کس می‌تواند اسمش را هر چه که می‌خواهد بگذارد! می‌تواند بگذارد به حسابِ احساسی بودن و به‌قول دوستی « ساده بودن» من! و این‌که این ویژگیِ من، باعث سوء استفاده خیلی‌ها بشود! که به‌نظر من کسی که می‌خواهد از محبت دیگران سوءاستفاده کند در حقیقت دارد از خودش سوء استفاده می‌کند! من به این آدم‌ها می‌خندم آن‌هم از نوعِ  تلخند!

خیلی از علف‌های هرز زیرِ پایم، درخت شده‌اند و سایه‌شان را دریغ کرده‌اند! و خیلی‌ها هم به پایم نشستند تا سبز شوم، من از هیچ چیز و هیچ کس گله‌ای ندارم. یعنی دیگر ندارم. و از همه ممنونم، چه  از کسانی که باعث شدند که خیلی روزهایِ زندگیم غرق شادی شود و احساسِ فوق‌العاده‌ای نسبت به خودم داشته باشم، و چه از کسانی که بعضی‌وقت‌ها لحظاتِ وحشتناکی برایم ساختند و موجب شدند حسِ انزجارِ از خود را تجربه کنم.

من دیگر آن‌قدرها تحت تاثیر غم‌ها و شادی‌هایِ بزرگ نیستم. چون هر دوی‌ِ این حس‌ها موقتی‌اند و در حالِ رفت و آمد!  من  بینِ این آدم‌ها و این حس‌ها زندگی کرده‌ام، بارها مُرده‌ام و دوباره زنده شده‌ام تا خودم را جمع و جور کنم و از نو شروع کنم و خیلی زجر کشیده‌ام تا بتوانم خودِ خودم باشم. تا خود واقعی‌ام باشم. من خیلی چیزها و خیلی کس‌ها را برای این «خود» بودن از دست داده‌ام!

فحش دادم به تو از عقل... نه از بدمستی/ مست کردم به فراموشیِ «بارِ هستی»/ از گذشتِ شبِ تو تا به هنوزم آمد/ مست کردم که نفهمم چه به روزم آمد/ سید مهدی موسوی

پی‌نوشت1 : من از مهرماه دوباره دانشجو می‌شوم! ادبیات انگلیسی، رشته‌ای که سال‌ها آرزویش را داشتم و نمی‌دانم چرا همه‌اش معطل می‌کردم! سرم پُر از حس‌هایِ خوب سالیان دوری است که تازه دانشگاه قبول شده بودم، دلم بویِ کاغذ می‌خواهد بویِ دفتر و کتاب! فکر کنم تجربه‌ی جالبی باشد تویِ یک دانشگاه، هم دانشجو باشی و هم مدرس! دو تا نقش متفاوت در یک محیط.

پی‌نوشت 3 : هنوز مرا می‌شناسی؟ « به زنی سَرد شده در دلِ تابستانت/ به زنی رقص کنان در وسطِ بارانت/ به زنی خسته از این آمدن و رفتن‌ها/به زنی بیشتر از... بیشتر از تو تنها!/ سید مهدی موسوی

پی‌نوشت 4: از ماه بعد، دیگر تمام بعدازظهرهایم هم پُر است، درست مثلِ دلم! ولی من مثل خیلی‌ها نیستم که مشغله‌هایم مرا از دوست داشتن باز دارد، هستم؟ باور کن نسل آدم‌هایی شبیه من دارد منقرض می‌شود!

پی‌نوشت 4 : فقط کارهایِ جسورانه به حساب ‌می‌ایند/ اسکاول شین

پی‌نوشت 5 : دارم فکر می‌کنم، که فقط یک لبخند، چقدر می‌تواند، حالِ آدم را خوب کند. / مثل دیوانه زل زدم به خودم/ گریه‌هایم شبیه لبخند است/ چقدر شب رسیده تا مغزم/ چقدر روزهای ما گَند است/ من که مُفتم اگرچه ارزان‌تر/ راستی قیمتِ شما چند است؟ / سید مهدی موسوی

پی‌نوشت6 : در شگفتم از آدم‌هایی که بیش از نیمی از عمر طبیعی‌شان را سپری کرده‌اند و هنوز تصور مي‌کنند که دوست‌داشتن یعنی این‌که طرفِ مقابل بخاطر تو از تمام عقایدش دست بکشد و تمام و کمال با فکرِ تو زندگی کند! درست فهمیدی با تو هستم! به خودت بیا، داری پیر می‌شوی تویِ این توهم! این‌همه که باختی بَسَت نبود؟

پی‌نوشت 7 : روزتان خوش