جانان من سفر کرد، با او برفت جانم...
سخنم مست و دلم مست و خیالاتِ تو مست
همه بر همدگر افتاده و در هم نگران!
مولوی
سبک سَر شدهام
آنقدر
که فکر میکنم
از سّرم افتادهای!
حتا تویِ دلَم هم
خالی شده!
پس من
با کدام حواس،
هنوز به تو فکر میکنم؟
شب رویِ بالشِ من
بهخواب میرود
گریههایم
روز را بیدار میکند!
فراموشی گرفتهام
ولی نه آنقدری که
نامِ تو را فراموش کنم.
و به یاد نیاورم که
هیچ آغوشی بویِ مهربانیِ تو را نمیدهد!
نسترن وثوقی
پینوشت 1 : عنوان پست شعری از محمد انوری ابیوردی : « ای مردمان بگویید آرامِ جانِ من کو/ راحتفزایِ هر کس، محنت رسانِ من کو؟/ جانانِ من سفر کرد با او برفت جانم/ باز آمدم از ایشان پیداست آنِ من کو؟/ هر کس به خانمانی دارند مهربانی/ من مهربان ندارم، نا مهربانِ من کو...
پینوشت 2: اسم مرا که میبری، نفست باز میشود.../ پل الوار
پینوشت 3 : کفارهی شرابخوریهایِ بی حساب/ هشیار درمیانهی مستان نشستن است!/ صائب
پینوشت 4 : صدایم کن، من از معاشرتِ دو قفس میآیم. / یداله رویایی
پینوشت 5 : در تداومِ یک ترسِ موروثی و مبهوت از تمامِ این معادلاتِ ناممکن، سکوت کردهام. میدانم سکوت، یک اشتباهِ تاریخیست، میدانم سکوت، انزوایِ زندگیام است، میدانم، و ساکتتر از همیشه، با نگاهی تهی، فقط نگاه میکنم. آنسوتر نمیشناسندم. شاید مُرده باشم./ ولادیمیر مایا کوفسکی
پینوشت 6 : شُکر که ما سوختیم، سوختن آموختیم/ وز جگر آموختیم، شیوهی سامندری...!/ مولوی
پینوشت 7 : کجایِ جهان بگذارمَت که زیباتر شود آنجا؟ / منوچهر آتشی
پینوشت 8 : من رشتهی محبتِ تو پاره میکنم/ شاید گِره خورد به تو نزدیکتر شوم.../ طالب آملی
پینوشت 9 : با عرض معذرت از دوستان، از این پست بهبعد دیگر کامنتدانی برای همیشه بسته میشود! حوصلهام از کامنتهای برخی دوستانِ بیکار سر رفته است! اگر دوستان نظری و صحبتی راجع کارهای ارائه شده در این وبلاگ داشتند، میتوانند به آدرس ایمیلی که در این صفحه ذکر شده است، ایمیل بزنند.
پینوشت 10 :جانم از جمعههای دلتنگی به لب آمده بود! از صبح جمعه تا آخر شب، ابری بودم! جمعهها را هم کلاس گرفتم، از 8 صبح تا 5 عصر... بعضی شاگردهایَم خیلی مهربانند، بیشتر از حدِ تصور! آنقدر که گاهی به گریه میافتم! دلم برایشان میسوزد وقتی فکر میکنم که قرار است تمامِ راههایی که من طیکردهام را طی کنند و به جایی هم نرسند!
پینوشت 11: اگر با «انتظار» کشیدن، کسی نقاش میشد، من الان «کمال الملک» بودم! / احمدرضا احمدی
پینوشت 12 " و آخر اینکه: جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا/ ور قصدِ آزارم کنی، هرگز نیازارم ترا.../ محمد انوری ابیوردی