روزي ابوبکر واسطی به تیمارستانی رفت و دیوانه‌ای را دید که های و هوی می‌کرد و نعره می‌زد. گفت: با این بندهایِ گران که بر پایِ تو نهاده‌اند، چه جایِ نشاط است؟ گفت: ای غافل، بند بر پایِ من است نه بر دلِ من!

 تذکرة‌الاولیا، عطار نیشابوری

 

لطفن،

 تیغ را از گلویَم بردار،

من، پیش‌تر از تمامِ چاقوها

بریده‌‌ام!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1 : گر تو خواهی که بجویی دلم، امروز بجوی/ ورنه بسیار بجویی و نیابی بازم! / سعدی

پی‌نوشت 2 : این غزلِ فرخی یزدی را خیلی دوست دارم:

شب چو در بستم و مست از می‌ِ نابش کردم/ ماه اگر حلقه به در کوفت، جوابش کردم

دیدی آن تَرکِ ختا دشمنِ جان بود مرا/ اگر چه عمری به خطا، دوست خطابَش کردم

منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانه‌ی چشم/ آن‌قدر گریه نمودم که خرابَش کردم

شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع/ آتشی در دلش افکندم و آبَش کردم

غرقِ خون بود و نمی‌خفت زِ حسرت، فرهاد/ خواندم افسانه‌ی شیرین و به خوابَش کردم

دل که خونابه‌ی غم بود و جگر گوشه‌ی دهر/ بر سَرِ آتشِ جور تو کبابَش کردم

زندگی کردنِ من مَردنِ تدریجی بود/ آن‌چه جان کَند تنم، عمر حسابَش کردم.

پی‌نوشت 4 : این‌روزها... این‌روزها بدجور بی‌رحَمَند/ این‌ «هیچ‌کس»‌هایی که دردت را نمی‌فهند! / سید مهدی موسوی

پی‌نوشت 3 : حرفی بزن!