چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، به شکوفه‌ها به باران برسان سلام ما را...

 

از زمانی که یادم می‌آید، نوشتن برایم کار سختی بوده، مگر مواقعی که دیگر آن‌قدر کلافه و دل‌تنگ می‌شوم که ناخودآگاه، انگشت‌هایم روی صفحه‌ی کی‌بورد به حرکت در می‌آیند... حالا هم حتمن کلافه‌ام یا دل‌تنگم؟ نه هیچ‌کدام‌شان! اصلن احساس خفگی می‌کنم.تنها دلخوشی‌ام این است که می‌روی و خلاص می‌شوی از این‌همه نمی‌دانم چی لعنتی که همه‌مان می‌دانیم، چیست و فقط بلد نیستیم هی دلیل سرهم بندی کنیم و شاید هم خیلی خوب بلدیم ولی معمولن هی می‌خواهیم الکی خودمان را گول بزنیم و دلیلی برای ماندن پیدا کنیم...

خوشحالم که وقتت را برای این دلایل الکی تلف نکردی... سه سال بود که ساز رفتن می‌زدی و از روزی که اقدام کردی هی زیر گوش من می‌خواندی که چرا برای رفتن اقدام نمی‌کنم؟ هی سرزنشم می‌کردی که این‌همه تردید برای چیست؟ می‌دانستی دودلی‌م برای چیست و به‌رویم نمی‌آوردی! می‌گفتی که من دیگر سال‌هاست دوست ندارم خیلی حرف‌ها را بزنم برخلاف روزهای نوجوانی‌مان و روزهای دانشجویی که همیشه اولین شنونده‌ی رازهایم بودی اولین شنونده‌ی شعرهایم و من‌هم برای تو همین بودم... یادم نرفته که تا شعری می‌نوشتم فقط بال بال می‌زدم که ببینمت و برایت بخوانم و بعد زل بزنم به چشم‌هایت که حرف بزنی و نظرت را بگویی... حتا شده روزهای سرد زمستان که کله‌ی سحر می‌آمدم دنبالت و تویِ نامرد اغلب مواقع آماده نبودی و تازه جلوی چشم منِ بیچاره توی حیاط دست و رویت را می‌شستی! و بعدش می‌رفتی برای لباش پوشیدن! چادرت را که سرت می‌انداختی، همان چادری که به‌قول خودت خواب دیده بودی که یک خزان بر آن غم وصله کرده بود!- می‌بینی حافظه‌ام چقدر خوب شده!- خوشحالم می‌شدم که می‌توانستم تا دم در مدرسه برایت شعر بخوانم...  می‌بینی من همیشه، همه‌جا زود می‌جنبیدم ولی دیر می‌رسیدم!

تو می‌دانستی که تمامِ این سال‌ها دلم گیر نه که درگیر بود! و این را زمانی که خودم را رها کردم از این درگیری به تو گفتم...

این‌روزها همه‌اش به آن روزها فکر می‌کنم! روزهایی که تمام روزهایِ ‌برفی و بارانی از رو نمی‌رفتیم و پای پیاده همه‌جا را گز می‌کردیم و چادرهای مشکی‌مان خیس و گِلی می‌شد و تازه سرکوچه‌تان هم که می‌رسیدیم باز هم وراجی‌های‌مان تمامی نداشت... به خانه که می‌رسیدم با چادر گِلی باز هم صدای مامان بلند می شد:  "خاک بر سر دیوانه‌ات! باز هم پیاده آمدی؟ اون چادر لعنتی رو همون جا زیر پله در بیار تا خانه را به لجن نکشیده"

سال‌هاست که جز چادر نماز گَل‌گَلی، چادر دیگری ندارم! می‌بینی این خاطرات، خاطراتِ مشترک من و تو و هم‌نسلان ماست که بچه‌های این دور و زمانه چیزی از آن سر در نمی‌آورند! خاطراتی که باعث شده ما و هم‌نسلان ما را " نسل سوخته" خطاب کنند.

خیلی خوب است که دیگر موهایت می‌توانند لطافت باران را لمس کنند... می‌دانم که آن‌جا پاییز شده، پاییز خوشرنگی را برایَت آرزو می‌کنم پاییزی پرباران... خوشحالم که از خیلی چیزهایِ نکبتی خلاص شدی و گوشَم به حرف تمامِ آن‌هایی که حقِ مسلم ما را خیلی کوچک می‌دانند، بدهکار نیست که چقدر آرزوهای‌تان کوچک است! آرزوهایِ ما کوچک نیستند! دنیای آنها کوچک است!

می‌دانم الان توی هواپیما نشسته‌ای و به خیلی چیزها فکر می‌کنی! تصمیم دارم آخرین اس ام اس‌ت را که چند دقیقه مانده به پرواز برایَم فرستادی، تا همیشه نگه دارم تا هیچ‌وقت فراموش نکنم خیلی چیزها را! هر چند که می‌دانی من هیچ وقت آدم فراموش‌کاری نبودم و نخواهم بود... من هیچ‌کس و هیچ‌چیز را، هیچ‌وقت! فراموش نمی‌کنم مگر این‌که خودم بخواهم!  مگر این که خودش بخواهد!

خیالَت از بابت همه‌چیز راحت باشد، جمع‌های دوستانه‌ی ما این‌جا همیشه با یادِ تو برگزار می‌شود. قول می‌دهم از تمام مهمانی‌ها و مناسبت‌ها فیلم و عکس بگیرم و برایَت بفرستم.قول می‌دهم که هیچ‌وقت فراموش نکنم کلاس دوم ریاضی دبیرستان عصمت را که از نیمکت اول دستت را به سمت من -که توی نیمکت ردیف دوم نشسته بودم-دراز کردی و گفتی من‌هم گاه گاهی شعر می‌گویم از آشنایی‌تان خوشبختم!

دوره دانشجویی هم یادم نرفته، مدام از دانشگاه‌ برایم نامه می‌فرستادی و وقتی نامه‌ها را آقای رضایی- مسوول امور رفاهی دانشکده‌مان- روی میزش می‌چید، بچه‌ها می‌گفتند : بدو برو از صنعتی اصفهان نامه داری از همون دوست صمیمی‌ت! این کلمه‌ی آخر رو اغلب با طعنه می‌گفتند! و من بعدها فهمیدم که آنهایی که کمتر با من ارتباط دارند فکر می‌کنند من دانشگاه صنعتی اصفهان دوست پسر دارم و طرف الکی اسم دختر روی پاکت می‌‌نویسد که من ضایع نشوم!

خیلی‌وقت است که دور خیلی از دلبستگی‌‌هایم خط کشیده‌ام و تصمیم گرفته‌ام برای خودم زندگی کنم! خیالَت از این بابت هم راحت باشد...  من دیگر خیلی‌ها را  و خیلی رابطه‌ها را جدی نمی‌گیرم! فقط در حد معقولش.دلم نمی‌آید شماره‌ی محل کارت را  که خیلی وقت‌ها هر روز روی ال سی دی موبایلم ظاهر می‌شد از کانتکت‌ها حذف کنم.می‌دانم که دیگر کسی از آن‌جا به من زنگ نمی‌زند!

ولی عوضش می‌دانم هنوز هم کسی هست- هر چند آن سر دنیا- که هنوز احساس مرا و حال مرا از نگاهم و تُن صدایم می‌فهمد! ( همان روزی که پیشت بودم و برایم اس ام اس رسید، سرم را که بلند کردم، گفتی چی بود؟ کی بود؟ نگات داره گریه می‌کنه- در حالی که گریه نمی‌کردم) فقط می‌خواهم بدانی که هیچ‌وقت قصد مخفی کردن هیچ چیز را از تو نداشتم، فقط دیگر خودم حوصله‌ی تعریف کردن خیلی از حماقت‌هایم را نداشتم و گرنه تو مرا خیلی خوب می‌شناختی....

خیلی‌ها آمدند و رفتند و تو برایم ماندی! خیلی‌هایی که تو دوستِ‌شان نداشتی و طاقت نمی‌آوردی و می‌گفتی که من فلان دوست تو را اصلن دوست ندارم! هیجده‌سال زمان کمی برای عمر یک دوستی نیست! یادت می‌آید که به من می‌گفتی: تو اخلاقت خیلی خوبه با همه کنار میای، دوست و رفیق خیلی داری! از طیف‌های مختلف!

می‌دانی چند روز پیش یکی از دوستانم که چند ماه اخیر رابطه‌ا‌ش یک کمی با من نزدیک شده بهم چی می‌گفت؟ می‌گفت دورادور که می‌شناختمت و همیشه فکر می‌کردم که تو خیلی دوروبرت شلوغه و خیلی تعداد دوستانت زیاد هستند، بهت حسودیم می‌شد و فکر می‌کردم خیلی مشغولی! ولی حالا که بهت نزدیک شدم از این‌همه تنهایی‌تو تعجب می‌کنم!

 من تنهایی با دوست را به تنهایی بی دوست ترجیح می‌دهم! نظرت چیه؟ نمی‌خواهم دیگر گریه کنم! دارم تمرین می‌کنم که  شیر فلکه‌ی اشک‌هایم را محکم کنم!

امید دارم به زودی ببینمت آن‌هم نه فقط این‌جا که جاهای بهتر! بهترین آرزوها و دعاها بدرقه‌ی راهت لیلا...

 

پی‌نوشت1: راستی سالِ نوی همه‌تان مبارک! دوستِ‌‌تان دارم حتا اگر نبینم و نشناسم‌تان!

پی‌نوشت2: فکر نکنی که دیگر دلم برایت تنگ نمی‌شود، فقط...