(1)

سوختم،

بي هيچ خاكستري!

وگرنه آن‌را هم

به باد می‌دادی.

 

(2)

دلت را به من گرم کن،

شبیهِ خاکِ مرده‌ای هستم،

که هیچ وقت سرد نمی‌شود!

 

(3)

سنگ‌هایی را که جلوی پایَم انداختی،

برداشتم،

سنگِ تازه‌ای پیدا کن.

 

(4)سرسختم،

سرم به هر سنگیِ که می‌خورد،

نمی‌شکند!

 

(5)

مثل اتفاقِ ساده‌ای بودم،

که از سرت افتادم!

 

(6)

 به هر جا می‌خواهی، برو

به هیچ جا نمی‌رسی!

همین جا در دلم می‌مانی!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت1: در واپسین روزهای تیر، همسرِ دوست و هم‌دانشگاهی سابقم  مژگان جمشیدی ( دیده‌بان محیط زیست ایران)، مهندس یاسر انصاری - مدیر پایگاه خبری سبزپرس و دبیر کانون عالی گسترش فضای سبز و حفظ محیط زیست- به طرز غیر منتظره‌ای در اثر سکته‌ی قلبی در گذشت. حادثه آن‌قدر غم‌انگیز است که در کلمه و واژه نمی‌گنجد! این مصیبت را به مژگان و جامعه‌ی محیط زیست ایران تسلیت می‌گویم. با این‌که دردی را دوا نمی‌کند. از خدا برایشَ صبر بی‌نهایت می‌طلبم! از آن صبرهایی که به بنده‌های خوبَش می‌دهد و من نمی‌دانم اصلن از چه جنسی‌ست.

پی‌نوشت2: هیچ چیزی در دنیا نیست، که حریف دل‌تنگی آدم شود! هیچ چیز.

پی‌نوشت3: عنوانِ پست غزلی از سعدی است، دوستش دارم... شما هم بخوانید:

 

روزِ وصلم، قرارِ دیدن نیست

شبِ هجرانم، آرمیدن نیست.

 

طاقتِ سَر بُریدنم باشد

با حبیبم، سَرِ بُریدن نیست!

 

مطرب از دستِ من به جان آمد

که مرا طاقتِ شنیدن نیست

 

دستِ بیچاره چون به جان نرسد

چاره جز پیرهن دریدن نیست

 

ما خود افتادگانِ مسکینیم

حاجتِ دام گستریدن نیست

 

دست در خونِ عاشقان داری

حاجتِ تیغ بَر کشیدن نیست

 

با خداوندگاری افتادم

کش سَرِ بنده پَروریدن نیست

 

گفتم ای بوستان روحانی

دیدنِ میوه چون گزیدن نیست

 

گفت: سعدی خیالِ خیره مبند

سیبِ سیمین برای چیدن نیست!

 

پی‌نوشت 4: این ترانه‌ی مهرنوش را هم خیلی دوست دارم... این‌روزها با لحظه‌هایم همراه است. از اینجا دانلود کنید.

پی‌نوشت 5: خوش باشید!