درد است که آدمی را رهبر است!
درد است که آدمی را رهبر است، در هر کاری که هست. تا او را دردِ آن کار و هوس و عشقِ آن کار در درون نخیزد او قصدِ آن کار نکند و آن کار؛ بی درد، او را میسر نشود... تن همچون مریم است و هر یکی عیسی داریم. اگر ما را درد پیدا شود، عیسایِ ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که آمد به اصلِ خود بپیوندد، الا ما محروم مانیم و از وی بی بهره!
فیه مافیه،مولوی
مرا زیاد ببخش
ترا خیلی بخشیدم،
آنقدر
که چیزی از تو برایم باقی نماند!
پینوشت 1: وقتی به اسقبالت نمیآیند، معنیاش آن نیست که تو نیامدهای!/ نائیرا هامبار سومیان/ نتیجهی اخلاقی: هیچ وقت کله شقی نکنید! حداقل به یک نفر خبر دهید که دارید بر میگردید مخصوصن وقتی گروهی سفر میروید و به دلیل مشکلات کاری تنها برمیگردید! اینقدر بد است پشتِ آن شیشههای فرودگاه کسی منتظرِ آدم نباشد! از فرودگاه امام خمینی خیلی بدم می آید.
پینوشت 2: اینقدر خوب است 9 روزِ تمام تلفن نداشته باشی! خیالَت راحت است منتظرِ هیچ تلفنی و پیغامی نیستی! لازم نیست وقتی پیغامی به تو میرسد با امید بازش کنی و بعد بر پدر مخابرات لعنت بفرستی که اینهمه اس ام اس تبلیغاتی به درد نخور میفرستد! فقط بَدیَش این است که وقتی میرسی، می بینی همه رفتهاند مسافرت و کسی خانه نیست! ولی دروغ چرا دلم خیلی برای مامان تنگ شده بود وقتی داشتم گوشی را روشن می کردم که زنگ بزنم، دستم میلرزید و بلافاصله از آن طرف گوشی توپید که از این به بعد مسافرت بدونِ تلفنِ همراه ممنوع است!
پینوشت 3: یه چیزی بگم؟ تو رو با دنیا عوض نمیکنم! از اینجا دانلود کنید
پینوشت 4 : چند شعر کوتاه مرا در نشریه لیچار بخوانید.
پینوشت 5: عجب غروبِ جمعهای است! کل لذتِ مسافرت را از سرت میپَراند! یادت میافتد که باز باید این غروبِ جمعههای بی امید را تحمل کنی!
پینوشت 6: راست گفتهاند! یک ذره امید هم آدم را زنده نگه میدارد!
پینوشت 7 : تنهایی شعری از دریتا کمو ترجمه محسن آزرم: درست مثلِ تنهایی من است! شاید شبیه تنهایی شما هم باشد پس بخوانید.
تنهایی، تلفنیست که زنگ میزند مدام
صدای غریبهایست که سراغِ دیگری را میگیرد از من
یکشنبهی سوت و کوریست که آسمانِ ابریاش ذرهای آفتاب ندارد
حرفهای بیربطیست که سر میبرد حوصلهام را
تنهایی زُل زدن از پشتِ شیشهایست که به شب میرسد
فکر کردن به خیابانیست که آدمهایَش، قدمزدن را دوست میدارند
آدمهایی که به خانه میروند و رویِ تخت میخوابند و چشمهایشان را میبندند ولی خواب نمیبینند
آدمهایی که گرمایِ اتاق را تاب نمیآورند و نیمه شب از خانه بیرون میزنند.
تنهایی دل سپردن به کسیست که دوستَت نمیدارد
کسی که برایِ تو گل نمیخَرَد هیچ وقت
کسی که برایَش مهم نیست روز را از پشتِ شیشههای اتاقت میبینی هر روز
تنهایی اضافه بودن است در خانهای که تلفن هیچوقت با تو کار ندارد
خانهای که هیچ وقت ترا نمیشناسد انگار
خانهای که برایِ تو در اتاقِ کوچکی خلاصه شده است.
تنهایی، خاطرهاست که عذابَت میدهد هر روز
خاطرهای که هجوم میآوَرَد، وقتی چشمها را میبندی
تنهایی عقربههایِ ساعتیست که تکان نخوردهاند وقتی چشم باز میکنی
تنهایی انتظار کشیدن توست وقتی تو نیستی
وقتی تو رفتهای از این خانه
وقتی تلفن زنگ میزند اما غریبهای سراغِ دیگری را میگیرد
وقتی در این شیشهای که به شب میرسد، خودت را میبینی هر شب!
شعر ازدریتا کُمو ترجمه محسن آزرم