این صبر که من می کنم، اَفشُردَنِ جان است...
نه در برابرِ چشمی، نه غائب از نظری
نه یاد میکنی از من، نه میروی از یاد!
حافظ
(1)
هزار بهانه
برای رفتن دارم،
تنها یک بهانه
برای ماندن:
«دوستت دارم»!
(2)
هربار
که تنهاییام را
گم میکنم،
با شکلِ تازهتری
پیدایش میشود،
کاش
ترا زودتر
از تنهایی پیدا میکردم!
(3)
ریههایَم
از هوایَت پُر شده،
آنقدر که ترا نفس کشیدم!
(4)
بگذار مردم
«هرچه» دلشان
میخواهد، بگویند!
من فقط، از «تو»
میگویم!
نسترن وثوقی
توضیح 1: عنوان پست، بیتی از غزلی از هوشنگ ابتهاج: خون میچکد از دیده در این کنجِ صبوری/ این صبر که من میکنم، افّشُردَنِ جان است!
توضیح 2: پیمان شکستهای و ندانی که ما هنوز/ با یادِ چشمِ مستِ تو پیمانه میزنیم!/؟
توضیح 3: تنها نمان که پشتِ سَرت حرف میزنند/ یک دوست با هزار مصیبت، غنیمت است!/ امیر تیموری
توضیح 4: تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتیست/ از فکرِ دیدنِ تو ترک میخورد سرم!/ نجمه زارع
توضیح 5: حالا دیدار ما به نمیدانم، کجایِ فراموشی؟