برو مرد بیدار اگر نیست کس/ که دل با تو دارد ممان یک نفس!
يگانه پناهِ روزهايِ وحشت و ناامیدی!
اين را براي تو مينويسم. براي تو كه هيچوقت اينجا را نميخواني. تمام خواندنيها ي تو خلاصه شده توي كتابهاي تاريخي و سياسي و روزنامهها و تمام شنيدنيهايت در اخبار – كه هر نيم ساعت يكبار دنبال ميكني- و من نميفهمم كه در عرض نيم ساعت چه اتفاقات مهمي بايد در دنيا رخ داده باشد! اصلن مهم نيست كه تو اينجا را نميخواني؛ كه تو هميشه، همهچيز را از نگاه خستهي من ميخواني!
خيلي وقت است كه ديگر غر نميزني كه چرا اينقدر اخبار براي من كماهميت است. خيلي وقت است كه ديگر نميگويي كه خواندن اين كتابها و سايتها براي من كافي نيستند. فكر ميكنم صداي دائمي گويندهي اخبار را از اتاقم ميشنوي!
ميخواهم اعتراف كنم كه گوشهايت شنواترين گوشهاي دنيا هستند-حتا اگر بهواسطهي كهولت سن سنگين شده باشند- تو بي صداترين فريادها را هم ميشنوي، زماني كه توي گلويم خفه ميشوند.
از همان روزهاي كودكي- از همان روزهايي كه بزرگترينِ دنياي كوچكم بودي- هميشه وحشت اينكه روزي برسد كه بيشتر از همه دوستم نداشته باشي، آزارم ميداد. مخصوصن زمانيكه بهاصرار تو زودتر از زمان مقرر يادگيري عربي و انگليسي را شروع كردم و من اصلن دلم نميخواست، عربي ياد بگيرم. و تازه بعد كلي كلنجار رفتن با اعصاب تو، باز هم كلمات سخت عربي را غلط ميخواندم و تو عصباني ميشدي. حتا كار بهجايي رسيد كه براي يادگيري من، پاداش نقدي تعيين كردي! و من از تو خواستم كه براي از بر كردن شعر هم، جايزه تعيين كني! و بقيهاش را هم كه خودت حتمن يادت ميآيد. بهسرعت برق و باد شعر حفظ ميكردم و كلي كاسب ميشدم.
ولي همچنان عربي را دوست نداشتم! يادت ميآيد وقتي ميخواستي كلمهي " لينبذن" را توي مغز من فرو كني؟ كتاب را پرت كردي و من چقدر ترسيدم كه نكند ديگر دوستم نداشتهباشي.
بعدها توي مدرسه عربي را خوب ياد گرفتم. ولي همچنان دوست نداشتم. هنوز هم دوست ندارم. اين را خودت خوب ميداني. چرا كه هنوز هم وقتي معني برخي آيات قرآن را كه ميپرسي و من دست و پا شكسته معني ميكنم، متوجه ميشوي كه در اين مورد_دستكم_ به تو نرفتهام. حتا تحمل موسيقي عربي را هم ندارم! اما در يادگيري انگليسي خداييش اذيتت نكردم.
بزرگتركه شدم. فهميدم كه نه! تو هميشه دوستم داري، حتا اگر دختر سركشي باشم، حتا اگر خودم را بزنم به نفهمي! و هي حرفت را گوش ندهم و براي تو _ خلاصهي هر چه خوبي و مهرباني_ دردسر درست كنم.
اين سرآغاز سوء استفاده ي من از دوستداشتگي تو بود! بهقول رومن رولان" اگر ميخواهي دوستت داشته باشند، محبتت را پر نشان نده!" ولي مگر ميشد؟ مگر ميتوانستي؟
تو كارت درست بود. همهچيز عالي و بينقص بود. من شاگرد خوبي نبودم! نخواستم كه باشم. ميخواستم خودم بروم، خودم ببينم، خودم بفهمم، خودم بجنگم، خودم بميرم! امان از دست اين " خودم"!
راستش را بخواهي توي اينهمهسال دوبار بدجوري از تو خجالت كشيدم و شرمندهات شدم. يكياش همين چند وقت پيش بود، كه شرمندگيام دو چندان بود. زماني كه اعتراف كردم كه من اشتباه كردهام. آنهم براي بار دوم از همان نوع بار اولياش! و تو اصلن سرزنشم نكردي! سركوفت نزدي! باز هم دلداريام دادي و گفتي همينكه بهموقع متوجه شدهام، خودش كلي ارزش دارد. ولي من آدم موقعشناسي نيستم پدرجان! من خيلي چيزها را خيلي دير متوجه ميشوم. درست وقتي كه خيلي دير ميشود. وقتشناسي يا به قول ديگر "آن تايم بودن" اين نيست، كه هميشه سر وقت، سر قرارهايت حاضر بشوي و هيچ كس را هيچوقت خدا معطل نكني(عادت هميشگي خانوادگيمان را ميگويم) موقعشناسي براي خيلي از فرصتهاي زندگي مهم است! گفتي كه خدا بزرگ است، بزرگتر از تصور من و تو. و من همهاش فكر ميكردم، خدا مثلن چقدر بزرگ است؟ آنقدر بزرگ هست كه اندوههاي من توي بزرگياش گم شود؟ براي اولين بار ولي با تحكم با من حرف زدي و گفتي حتا اگر تغيير عقيده بدهم. اينبار ديگر اجازهي اشتباه به من نخواهي داد. اولين بار بود كه جملهي امري از تو ميشنيدم پدر! پيش خودم فكر كردم، كاش اين تحكم را خيلي سال پيش بكار ميبردي!
ولي نه! ميدانستم به عقيده و انديشههايم هر چند نادرست احترام ميگذاشتي و هيچوقت به هيچ كاري مجبورم نكردي! كاري كه خيليها با فرزندانشان كردند؛ ديدهام و تو هم ديدهاي. ولي بگذريم از اين كهنه دردها!
مدت زيادي نيست كه فهميدهام كه چرا مردم اينقدر دوستت دارند و هيچكس از تو كدورتي به دل ندارد! اعتراف ميكنم، خيلي وقتها از مهربانيهاي بي حد و اندازهات به مردم حرصم ميگرفت و لجم در ميآيد. هميشه گمانم اين بود كه بخشش و بزرگواري غير ضروري تو باعث ميشود كه مردم ما را خانواده ساده لوحي حساب كنند!خيلي طول نكشيد، فهميدم كه احترام خيليها به من بهخاطر اين است كه دختر تو هستم!
اينروزها بدجوري پرمان بههم گير كرده! مدام بحث و جدل! تو ميگويي من حق ندارم، كه به صرف اينكه عدهي معدودي با نقاب مذهبي بودن، گند زدهاند به ايمان من، تمام انسانهايي از اين دست را محكوم كنم و بي اعتماد و بيايمان شوم به همهي آنها. ولي پدر جان من خيلي از آنها را ديدهام ( معدود نيستند بهخدا) كه با ظواهر مذهب، (نه خود مذهب) مجوز تمام خطاها و كجروييها را براي خودشان صادر كردهاند و تمام اعتقادات و تفكرات معصومانهي افرادي چون مرا به تمسخر گرفتهاند.
ميدانم كه دقيق نميداني كه در چند سال گذشته، بر من چه گذشته ( نميخواهم كه بداني و دلشكسته شوي) و گرنه شايد از دست من دلخور نميشدي!
مهربانِ من، سزاوار هر چه نيكويي و خوبي
ميدانم كه دختر خوبي برايت نبودم. ( تو هميشه تعارف ميكني و بهخاطر دلم ميگويي كه بودم) ولي باور كن، كه ميخواستم، باشم." من بد بودم ولي بدي نبودم"
من اگر اندك آبرو و آگاهي دارم، بهواسطهي افكار بلند بزرگواري چون تو است. تو به من آموختي عزت نفس و آزادي گرانبهاترين گنج هاي انسان هستند و هزينهي گزافي هم دارند! تو تنها مردي هستي كه در كنارت حتا يك لحظه هم ضعف رايج زن بودن جامعه ي امروز را حس نكردم. و اين خود بزرگترين نعمت زندگي من است. ( ميداني كه خيلي برايم مهم است)
دوستت دارم بيشتر از هركس و هر چيز! حتا اگر بگويي" هنوز هم درست نميفهمم"حتا اگر بيشتر از همه دوستم نداشته باشي ( ميدانم كه چنين اتفاقي نخواهد افتاد.)
دستت را ميبوسم.
* عنوان پست شعری از احمد شاملو است.