کجا رسد به تو مکتوبِ گریه‌آلودم

که باد هم نَبَرَد کاغذی که نم دارد!

صائب

 

صبحِ همین امروز بود! بالا پوش تازه‌‌ای تنم بود، روز قبل خریده بودمش، می‌خواستم لباسِ نو، تَنم باشد! می‌خواستم  همه چیز نو باشد، روزگارم، احساسم، لباسم! غافل از این‌که هوا خیلی سرد بود ، من همین‌جوری هم در هوا معمولی سردم می‌شود! چه برسد به هوایِ سردِ زمستان! مجبور شدم پلیورِ ترا بپوشم!

همه چیز مو به مو یادم مانده است! نشستیم توی یکی از آن آلاچیق‌هایی که دورش را با نایلون پوشانده بودند، نشستیم و  یک عالمه از عکس‌هایی که تویِ لپ تاپت بود، نشانم دادی و من چه ذوقی می‌کردم.

آن‌قدر همه چیز خوب یادم مانده است! که می‌توانم مو به مویَش را برایت تعریف کنم، منی که از بعداز ظهر امروز تا صبحِ فردا یادم نمی‌ماند؛ ماشین را کجا پارک کرده‌ام، و یک دور، محوطه را می‌چرخم، تا پیدایش کنم!

من هیچ وقت، دلم نخاسته به هیچ دوره‌ای از زندگیم بر گردم، با این‌که لحظاتِ خیلی خوبی هم داشته‌ام! ولی خیلی دلم می‌خواست یک‌بار هم شده، آن سه روز تکرار شود!  پیاده‌روی‌های طولانی! راستی چرا من خسته نمی‌شدم؟ کتاب‌خانه دانشگاه، چه ذوقی کرده بودم نشسته بودی و عنوانین پایان‌نامه‌های مرتبط را برایم می‌نوشتی!  هم‌کلاسیِ فضولم یادت هست؟ بدو بدو آمد و احوال‌پرسی کرد  و من مجبور شدم، معرفی‌‌ات کنم!

بعد از آن چند بار قبل از دفاع دیدمَش و هر بار حالِ تو را می‌پرسید! چطور شد که همه چی آن‌قدر خوب بود؟ خوب و فراموش‌نشدنی...

می‌دانی که هیچ‌وقت، تویِ عمرم از هیچ قطار، هواپیما یا اتوبوسی جا نمانده‌‌ام، - با این‌که از خودِ زندگی جا مانده‌ام- ولی آن‌روز بخاطر دیر آمدنت داشتیم از قطار جا می‌ماندیم، فکر کنم کمی هم دعوایَت کردم! الان که فکر می‌کنم، می‌بینم که وقتی هستی، ارزشش را دارد که آدم از دنیا جا بماند!

دوستت دارم/  و این‌یکی دیگر شعر نیست! باور کن...

 

 

(1)

سپیده

دارد از موهایَم

سَر می‌زند،

می‌بینی؟

  گیسوانم از

پسِ تاریکی

بر آمدند!

 

(2)

می‌گویند:

نگاهم، جهانی را

روشن می‌کند،

چه فایده؟

وقتی نتوانست،

ترا روشن کند!

 

(3)

سَر به راهَت

گذاشتم!

 حالا اگر می‌توانی،

از من بگذر!

 

(4)

تو فکر می‌کنی

که رفته‌ای!

همین‌جایی

باور نمی‌کنی؟

با هواپیما،

با قطار،

با اتوبوس،

شده با پایِ پیاده

خودت را به قلبم برسان!

 

نسترن وثوقی

 

 

توضیح: عنوان پست، مصرعی از بزرگِ مرد غزل، سعدی‌ست:

خبرت هست که بی‌رویِ تو آرامَم نیست/ طاقتِ بارِ فراق، این‌همه ایامَم نیست/.../ به خدا و  به سَراپایِ تو کز دوستیت/خبر  از دشمن و اندیشه زِ دشنامَم نیست/دوستت دارم اگر لطف کنی، ور نکنی/ به دو چشمِ تو که چشم از تو به انعامم نیست/ سعدیا نا متناسب حَیَوانی باشد/ آن که گوید که دلم هست و دل‌آرامم نیست!