خیلی وقت است که اینجا سوت و کور است. خودم هم که به اینجا سر می‌زنم تا لینک‌های به‌روز شده‌ی دوستان را ببینم، دلم می‌گیرد! هی با خودم می‌گویم که امروز دیگر دست به کار می‌شوم و دستی به سر و رویِ این و بلاگ می‌کشم... دوستانم هم که گلایه می‌کنند که وقتی خفه خون می‌گیرم، دل‌تنگ می‌شوند! امروز صبح توی اداره کلاس " اصلاح الگوی مصرف" بود. آقای مدرس فرمودند که حداکثر صحبتی که مابین ساکنین یک خانه و خانواده در طی ساعاتی که در طولِ روز در کنار هم هستند، باید رد و بدل شود، 15 دقیقه است! و آن هم درباره‌ی ضروریات است! مثلن امروز در مدرسه و در محل کار چه اتفاق مهمی افتاد؟ و یا... نمی‌دانم من که خیلی روزها حتا یک دقیقه هم توی خانه حرف نمی‌زنم! آخر هیچ وقت برای من اتفاقِ مهمی نمی‌افتد!  و حتا ضرورتی هم برایم پیش نمی‌آید.

دارم اسباب و اثاثیه‌ی اتاقم را جمع می‌کنم و بدجوری سرگرم خاطره بازی هستم! همه‌ی اطرافیانم نظرشان این بود که موقع جمع کردن وسایلم، خیلی چیزهای غیر ضروری را کنار بگذارم و وسایل اتاقم را سبک تر کنم... ولی اصلن نمی‌شود. هرچه را کنار می‌گذارم بلافاصله پشیمان می‌شوم و فوری می چپانمش توی کارتن! احساس می‌کنم هر کدام از خاطره‌هایم به تک تکِ این وسایل چسبیده‌اند و من اهلِ دور ریختن خاطره نیستم! من کدام‌ این‌ها را کنار بگذارم؟ بسته‌ی مداد رنگی اولین جایزه‌ی کلاس اولم را؟  یا رزهای خشک شده ای که هشت سال پیش، هر روز ساعت هفت صبح هدیه می گرفتم؟ یا تیله‌های دوران کودکی دوستی را که حتا می‌خواست کودکی‌اش را با من قسمت کند! من کدام این‌ها را دور بریزم؟ عطری که سال‌ها پیش دوستی برای خوش‌حال کردنم، سیصد و چند کیلومتر رفت و سیصد و چند کیلومتر برگشت، تا روز تولدم  آن را ـ هدیه ای که دوست داشتم ـ به من بدهد.... به نظرتان حتا یادگار فیزیکی این خوبی‌ها را می شود، حذف کرد؟

یک هفته است که دست به کار شده‌ام ولی هنوز نصف اتاق هم جمع نشده است! یک ساعت کار می کنم و تا می‌رسم  مثلن به یک قلم‌دان که یازده سال پیش در سفر ضربتی یک روزه اصفهان خریدم، کار تعطیل می شود! می نشینم وسط کارتن ها و ساعت ها می روم تویِ خیال آن سال‌ها! سال‌های سرخوشی و بی‌خیالی!

سال هایی که آن قدر مسافرت می رفتم و آن قدر از کلاس‌های دانشگاه غیبت می‌کردم، که بچه های کلا‌س‌مان، اسمم را مارکوپولو گذاشته بودند!

سا‌ل‌هایی که یک نفس و بی وقفه،مسیری را که در نمک آبرود با تله کابین طی می‌کنند ، پیاده می‌رفتم بالا و به خستگی رو نمی‌دادم نه مثل الان که چهار تا پله که بالا می‌روم، نفسم بالا نمی‌آید!

سال‌هایی که عصر هر چهارشنبه از ساری تا بابلسر می‌کوبیدم و می‌رفتم تا در شب شعر دانشکده علوم پایه بابلسر شرکت کنم و پیاده‌روی‌های بعد از شب شعر کنار رودخانه با لیلی و دوستانش و دختری که متاسفانه اسمش یادم نمانده ولی آن‌قدر با ابهت بود که بچه‌های خوابگاه به او " الیزابت" می‌گفتند. و هنوز هم تابلوی کوچکی که به من هدیه داده بود ـ و تصویر یک خانه خشتی  با پنجره‌هایی آبی هم‌رنگ آسمان تصویر است ـ را دارم.

من اهل دور ریختنِ هیچ کس و هیچ چیز نیستم! چه برسد به این خاطره‌ها! نمی‌توانم کوله بارم را سبک کنم...

چند وقت پیش یکی از بچه‌های دانشکده را به‌طور اتفاقی بعد از ده سال پیدا کردم... کلی عوض شده است! عکسش را که دیدم، بغض کردم. این‌جور مواقع است که آدم متوجه گذر زمان می‌شود.  نشستیم و کلی خاطره بازی کردیم از آن روزها گفتیم و برایم تعریف کرد که چطور لای جزوه‌اش مار آبی را توی کلاس برده بود و وسط درس، رهایش کرده بود و چطور جیغ بچه‌ها بلند شده بود و استاد قاطی کرده بود...یا شبی را که با همکلاسی‌هایش کلی نارنج کنده بودند و وصلش کرده بودند به درخت کاجِ کنار انتشارات و فردا صبح که همه آمده بودند، کم مانده از تعجب شاخ در بیاورند که چطور درخت کاج ،نارنج داده است!

من از خاطره سیر نمی‌شوم مگر این‌که خاطره از من سیر شود... من هنوز هم سرگرم خاطره سازی هستم!

من هیچ‌کس و هیچ چیزِ خوب را فراموش نمی‌کنم! من فقط اعداد و ارقام یادم نمی‌ماند. من حتا شماره تلفن تو را هم اشتباه می‌گیرم! من حتا شماره ماشینت را حفظ نیستم که وقتی توی خیابان ماشینی را هم‌رنگ ماشین تو می‌بینم، از آیینه زل نزنم به راننده که شاید تو باشی!

من هیچ علاقه‌ای به اعداد و ارقام ندارم و حتا دیگر تنها عدد مورد علاقه‌ام را دوست ندارم...

چند تا شعر و ترجمه آماده کرده‌ام، سر فرصت، اینجا می‌نویسم‌شان! به‌روز کردم تا از همه‌ی دوستانم که ایمیل زدند واز خاموشی‌ام گلایه کردند، تشکر کنم. از تمام عزیزانی که از سکوتم دل‌تنگ می‌شوند، ممنونم. من شرمنده‌ی محبت‌همه‌ی شما هستم.

 

پی‌نوشت: شعرِِ عنوان پست از "یاسر قنبرلو" است.