چيزي عوض نميشود!
آقای مليحيِ ارجمند مرا به بازی دیگری از وبلاگستان دعوت کرده است، هر چند که آنقدر روزگار بازی سرم در آورده که... بههر حال اطاعتِ امر میکنم و به احترام دوستی ایشان و خانواده محترمشان(طناز عزیز و ايليايِ نازنين) سر تعظیم فرود میآورم.
اینکه در سالهای اخیر چقدر تغییر کردهام، شاید چیزیست که باید دیگران دربارهی آن اظهار نظر کنند. ولی خب برخی از تغییرات آنقدر محسوس هستند که شاید خودِ آدم بیشتر از بقیه متوجه آنها باشد. ولی منهم شاید مثل بقیهی مردم بیشتر دهانم از تغییرات برخی آدمهای اطرافم باز مانده باشد تا خودم. آخر بعضی وقتها فاصلهی بعضی آدمها از خودِ سابقشان چیزی در مایههای فاصلهی زمین تا زیرزمین است! توجه کنید فاصلهی از زمین تا آسمان نه، چون من تجربه کردهام که فاصلهی آسمان تا زمین بر خلاف تصور همهی ما خیلی زیاد نیست، در دنیایِ من خیلی وقتها آسمان به زمین میرسد و بعد بدون دردسر بر میگردد جایِ اولش! (البته از نظر دیگران، چون حداقل هزینهاش اضافه شدن یک تار مویِ سفید است) این یکی از تغییراتِ اساسیِ من در این سالهاست. اینکه دیگر در مقابلِ اعتمادِ به نفسِ به شدت کاذب بعضیها دیگر جوش نمیآورم و سعی نمیکنم به آنها بفهمانم که بهشدت در اشتباهند و دنیا بسیار گشادتر از مردمکِ تنگ چشمانشان است! و معمولن سکوت میکنم تا آنقدر یاوه بگویند که خودشان خسته شوند و کوتاه بیایند و تازه پیشِ خودشان فکر کنند که چقدر حق با آنهاست! و من حتمن مستحق یاوهگوییهایشان هستم و گرنه باید مثلِ خودشان چشمانم را می بستم و دهانم را باز میکردم...
خیلی وقت است که دیگر مثل سابق، فکر نمیکنم که دنیا بدجوری به من بدهکار است ومن یک خوشبختیِ اساسی از او طلبکارم.خیلی سال است که دیگر بغضهایم تبدیل به فریاد نمیشود و بی صدا توی گلویم خفه میشود! حتا مواقعی که حالم خیلی بد است بی دلیل میخندم! شاید به حماقتِ بی انتهایِ خودم! و شاید هم از زور گریه. چند وقت پیش یکی از دخترهای دانشکده به من گفت: من از شما خیلی خوشم میآید همیشه خوشحالید! و من واقعن آن روز چقدر خوشحال بودم! شبش از زورِ خوشحالی نخوابیده بودم! و هنوز دلم از زخمِ زبان ریش ریش بود!
بهاقتضای موقعیت، سازگارتر شدهام و خیلی از حرفها و حدیثها را نادیده میگیرم و از کنارشان میگذرم و سعی میکنم به خودم بقبولانم که احتمالن بزرگتر شدهام و احتمالن باید خانمتر! از این حرفها باشم، که عکسالعملِ غیر منطقی از خود نشان دهم!
دوباره برگشتهام به دوران محصلی! و درس و مشق برایم مهم شده و بدجوری برای نمره حرص می زنم(برخلاف دورانِ لیسانس که هر کاری برایم در اولویت بود الا درس!)
بقیه را نمیگویم...
و اما تغییرات که دلم میخواهد در آینده صورت بگیرد:
دلم میخواهد پوست کلفتتر ازهمیشه باشم و از هیچ چیزِ هیچ چیز نرنجم. کودکِ سرتقِ درونم را کمی ادب کنم که بیش از حد اطرافیان را نگران نکند!
کمی هم به فکرِ مسائلِ اقتصادی باشم و به این بیفکری مالی خاتمه دهم. (البته در حد متعادل و معقول، چراکه بعید میدانم کفنم جیب دار باشد!)
وقتی میخندم، نگرانِ هیچ عکسالعمل و برداشتِ ناعادلانه نباشم.( این تغییر را برای تمامِ زنانِ رنج کشیدهی دیارم آرزومندم....)
بازهم بقیه را نمیگویم...
چند وقت پيش عزيزي فرمودند كه بنده هيچ تغييري نكردهام! و هنوز هم، همانِ خودِ خودخواهِ كله شقِ لجبازِِ ولخرجِ بيفكر هستم! منظورش را دقيق نفهميدم. ولي قدر مسلم با وجودِ ملاحظههايِ به اقتضايِ سن و شرايط، من هنوز هم خودم هستم. هنوز هم دوستانم را دوست دارم و بودنِ با آنها را به همصحبتي كسالت آور بعضي فاميل ترجيح ميدهم. هنوز هم آنقدر آلبالو خشك و تمر هندي ميخورم تا دل درد بگيرم! هنوز هم از دامن بيزارم! هنوز هم از دعوا و قهر و داد و بيداد ميترسم و هميشه آشتيام حتا وقتي كه هيچ وقت! هم مقصر نباشم! هنوز هم عاشقِ خريد لباسم. هنوز هم نميتوانم پشتِ ويترين عروسك فروشي ميخ نشوم! و هنوز هم نميتوانم بي احترامي را با بي احترامي پاسخ دهم و هنوز هم ناخودآگاه بعضي ها را عصباني ميكنم. و هنوز هم و هنوز هم...
طبق قاعده بازی، من نیز بايدسه نفر را به بازی دعوت کنم، ليلا افشاري ، فائزه رسكتي (با و جود تهديدش پشت ِ تلفن) و ندا جلالي را در صورتيكه دوست داشتهباشند، به اين بازي دعوت ميكنم.
پينوشت:
شعر جهان 6 (ترجمه)
شعر زنان آمريكا
بخش چهارم
سارا تيسديل
بيوگرافي مختصري از سارا تيسديل
سارا تیسدیل در هشت آگوست 1884 در سنت لوئیز آمریکا متولد شد. او کوچکترین فرزند ماری الیزابت ویلارد و جان وارِن تِیسدیل بود. در زمانِ تولدش ماری چهل ساله و جان چهل و پنج ساله بود.تِيسدیل سه فرزند دیگر هم داشت. دو پسر و یک دختر. خواهر سارا او را بسیار دوست می داشت و بهخوبی از او مراقبت میکرد.نخستین کلمهی تیسدیل "زیبایی"بود.طبق گفتهی مادر وی شعرش از عشق او به زیبایی اشیا الهام می گرفت.
تِیسدیل همیشه ضعيف بود و بهراحتی مریض میشد در بیشتر مواقع از زندگیش، پرستاری همراه از او مراقبت میکرد. تِيسدیل در فضای بسته بزرگ شد. او کوچکترین فرزند بود.بههمین دلیل لوس شده بود و مثل یک پرنسس به او خدمت میشد.او هیچ وقت کارهای روزمره را مثل مرتب کردن تختش و شستن ظرف را انجام ندادهبود. اوبهدليل بيماري شديدش تا نه سالگي در خانه تحصيل ميكرد و هرگز با همسالانش ارتباط نداشت. تيسديل در كنارِ آدم بزرگها، بزرگ شداو مجبور بود با داستانها و چيزهايي كه در دنيايِ تنهايي خود ميساخت، سرگرم شود. زمانيكه ده ساله بود، نخستين ارتباط را با همسالانش برقرار كرد. والدينش او را براي تحصيل به مدرسهي مختلط ميس اِلن لاك وود فرستادند.زمانيكه چهارده ساله بود به موسسه ماري رفت و نتوانست از آنجا فارغالتحصيل شود اما در پانزده سالگي به هاسمر هال رفت ودر آنجا نوشتنِ افكار و روياهايش _كه در جايگاه يك دختر او را سرگرم ميكرد_شروع كرد. و نخستين شعرش را نوشت. نخستين شعر منتشر شدهي او "انعكاس نيزار" بود كه در يك روزنامهي محلي چاپ شد. نخستين مجموعه وي در سال 1907 منتشر شد و در سال 1911 دومين مجموعه وي به چاپ رسيد. او مجموعههاي ديگر بسياري به چاپ رساند كه از جملهي آنها "رودخانههايِ رو به دريا" ،"ترانههاي عاشقانه"، "شعله و سايه"، "تيرگي ماه"، "ستارگان در برابر شب" و در نهايت "پيروزي عجيب"
سارا با محبوبِ خود ارنست فيلسينجر در سال1914 ازدواج كرد.آنها ازدواجِ سعادتمندي داشتند ولي در سال 1929 جدا شدند و سارا بقيه عمر خود را در تنهايي با شعر سر كرد. سارا اغلب نحيف و بيمار بود. در سالِ 1933 به ذاتالريه مزمن دچار شد.و بيماري نه تنها جسم او بلكه ذهن و روحش را نيز ضعيف كرد. مدت نه چندان زيادي قادر به ديدن زيبايي در سادهترين چيزها بود. او در سن 48 چهل و هشت سالگي در 29 ژوئن 1933 در نيويورك خودكشي كرد. آخرين كتابش نيز در همان سال منتشر شد.
كارهاي تِيسديل توسط شاعران در همهجا تحسين ميشود. كارهاي او نشاندهندهي اين هستند كه او بسيار شخصِ دوست داشتني بود و چقدر قدردانِ زيباييهايِ زندگي بود. عشقِ او به زيباييها در اشعارش نمايان است. او شاعرِ بسيار با استعدادي بود.
برگردانِ دو شعر از ساراتيسديل:
چیزی عوض نمیشود.
چیزی عوض نمیشود
بعد اینهمهسال؛
زندگی آن را نابود نکرده است.
بواسطهی جدایی و اشکها
مرگ آن را تغییر نخواهد داد.
زنده خواهد ماند.
در تمامِ ترانههایم که برایِ تواند
وقتی که مرده باشم...
"It will not change"
It will not change now
After so many years؛
Life has not broken it
With parting or tears؛
Death will not alter it
It will live on
In all my songs for you
When I am gone.
Sara Teasdale
تردید
روحِ من در خانهی جسمم سكونت دارد.
و تو هر دو را در خانه داری و او را...
اما گاهی او کمتر از یک ماجراجویِ خوشحالِ وحشی از آنِ توست؛
یک روحِ مشتاقِ بی قرار
چگونه میتوانم بگویم که چه خواهد کرد
از وفاداری جسمم مطمئنم
اما چقدر روحم وفاداریِ به تو را زیر پا گذاشته؟
سارا تيسديل
برگردان: نسترن وثوقي
Doubt
My soul lives in my body's house,
And you have both the house and her—
But sometimes she is less your own
Than a wild, gay adventurer;
A restless and an eager wraith,
How can I tell what she will do—
Oh, I am sure of my body's faith,
But what if my soul broke faith with you?