همیشه روزهای تولدم را دوست داشتم، از همان دوران بچگی! ( صد البته به اعتقاد عده‌ای از علما، در صورت صحت به اتمام رسیدن این دوران در بنده!)  البته نه به‌خاطر این‌که خیلی از به‌دنیا آمدنم راضی هستم! و یا از خدا خیلی ممنونم که به من حیات عنایت فرموده‌اند! بلکه به این علت که اصولن به‌قول ساناز بهشتیِ عزیز: "به‌خدا اعتراض وارد نیست!"  من هنوز هم با فلسفه‌ی متولد شدنم، مشکل دارم، آن‌هم مشکل اساسی! ناگفته نماند که همان علمای مذکور در مواردی این مشکلِ فلسفی را برای من حل کرده و حکمت این آفرینش را وسیله‌ای برای دق دادن خودشان از طرف باری‌تعالی ذکر کرده‌اند! به پشت سرم که نگاه می‌کنم، جز یکی دو مورد، روزهای تولد خوبی را پشت‌سر گذاشتم... حتمن فکر می‌کنید که مثلن من چقدر کیک و بادکنک و شمع و... دوست دارم! نه این‌که دوست ندارم. ولی نکته‌ی اصلی در اینجاست، که من همیشه در روز تولدم، می‌توانم صدای کسانی که قلبن دوستِ‌شان دارم را، در یک روز بشنوم و در مواردی حتا ببینم‌شان. هر چند که امسال عزیزانی از من دور هستند که دیگر آروزی دیدارشان در این روز یکی از حسرت‌های بی پایانِ من است.

امسال بغضِ غریبی دارم، بُغضی که نه از درد است، نه از ذوق است، نه از شادی و نه از غصه! فقط غریب است، خیلی غریب! درست مثل خودم! بی‌انصاف نیستم، تمام دوستانم همیشه و هر سال در این روز برایم سنگ تمام گذاشته‌اند. 

همین که صبح تا چشمَت را باز می‌کنی، صدای عزیزی را از آن‌سوی دنیا می‌شنوی که می‌گوید: " می‌خواستم اولین نفری باشم که تولدت را تبریک می‌گوید، رفتم فیس‌بوک، دیدم صفحه‌ت پر شده از تبریک، اعصابم خرد شد... گفتم حداقل اولین نفری باشم که تلفنی، صدایَش را می‌شنوی، هر چند که از خواب بیدارت کنم!" یا دقیقن یک دقیقه گذشته از نیمه‌شب، اس ام اس تبریک می‌گیری؛ یا همین که می‌رسی اداره همکار که نه دوستت می‌دود توی اتاقَت و ذوق‌زده، تولدت را تبریک می‌گوید و آن‌یکی حتا از ماموریت زنگ می‌زند و می‌گوید که دلم نیامد اس ام اس بزنم، زنگ زدم...  دلت آرام می‌گیرد که از هزار و یک اشتباهی که در زندگی‌ات مرتکب شده‌ای، حتا یکی آن‌هم شاملِ حال دوستانَت نمی‌شود!

سطرهای اول را که شروع کردم، فکر کردم، مثل همیشه همین که بنویسم، آرام می‌شوم، ولی نه این بغض از آن دسته بغض‌های لجوج و وحشی‌ست که تا اشک‌ات را در نیاورد، دست بر نمی‌دارد. گفتم که غریب است، غریب! مثل خودم، مثل تو، مثل همه‌ی ما که در وطن خویش، غریبیم...

هفته اول تیرماه  "ساناز بهشتی"  هم در اوجِ ناباوری از میان ما رفت! دوستِ خوبی که هیچ وقت ندیدمش. ولی دوستش داشتم خودش را و شعرهایش را! مثل خیلی از دوستان مجازی‌ام. عنوان پست قبلی‌ام، قسمتی از یکی از شعرهایَش بود... چه می‌دانستم به زودی می‌رود... به قول خودش: لای قانون علیت گیجم/ علت این‌که واقعا بودم/ کاش هر گز نبسته بود آن شب/ حجم آن نطفه‌ای که من بودم!

از تمام دوستانِ دنیایِ واقعی و مجازی‌ام ممنونم. به خاطر تمام مهربانی‌های‌‌شان! علی‌الخصوص از دوستان فیس‌بوکی‌ام که  واقعن شرمنده‌ام کردند، صبح که ایمیلم را باز کرده‌ام، با این باکسی سرشار از پیام های مهر روبرو شدم... از تو هم ممنونم، بیشتر از همه‌کَس! از  بانک پارسیان و همراه اول هم برای اس ام اس تبریک‌شان ممنونم!!!

 

 

*ساناز بهشتی