مهرِ گیاهِ عهدِ  من تازه تر است هر زمان!

 

 

دل تنگم و دیدارِ تو درمانِ من است

بی رنگِ رُخت، زمانه زندانِ من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ  تَنی

آنچِ از غمِ هجرانِ تو بر جانِ من است!

 

مولوی

 

 و یک شعر کوتاه:

 

چه رسالتِ مختصری داشتی

پیامبرِ یک شبه‌ی من!

به تو که فکر می‌کنم

لبخند به لب‌هایم نازل می‌شود!

 

نسترن وثوقی

27- تیرماه- 1390

 

 

خلق دل سنگ اند و من آیینه با خود می برم/بشکنیدم دوستان، دشنام پنهانی بس است!

 

 

این کامنت خصوصی را دیروز کسی برایم گذاشته و خواستم که پاسخی برایش بنویسم و دیدم خواندن جواب نامه بدون خواندن اصل نامه‌ برای شما بی‌معنی است و چون نه شما آن شخص را می‌شناسید و نه حتا خود من، دیدم که علنی کردنش اشکالی نمی‌تواند داشته باشد:

 

قانع شده بودم ز تو عمری به سلامی/ یک روز نگفتی که مرا هست غلامی

سلام... اگر چه بی جواب باشه! ولی باز سلام

گویا جسارت شد به محضر شریف‌تان-اگر با یادآوری گذشته، احساس خوب امروزتان را برهم زدم عذرخواهی می‌کنم- اما  اگر  تو یاد محبان کنی و گر نکنی/ من آن نیم که محبت شود فراموشم- از لحن طعنه‌آمیزتان رنجیدم- ولی ناشادی من چون سبب شادی یار است/ شادم که دل من نفسی شاد نباشد- مهم نیست- کسی که به اندازه‌ی تو، همه‌ی این زخم‌ها را می‌شناسد و به‌دنبال همین زخم‌ها آدرس وبلاگت رو پیدا کرد- امضا صادق هدایت

 

 

نامه‌ای به دوستی با امضای صادق هدایت!

سلامَت را نمی‌خواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است!*

ولی با این‌حال سلام!  اگر آشنا باشی که حتمن می‌دانی که من هیچ سلامی را بی‌پاسخ  نمی‌گذارم! حتا سلامی گرگی را که به طمع دریدن به گله‌ام می‌زند!- تو که دیگر جای خود داری- و به زعم خودت، به‌اندازه‌ی من همه‌ی این زخم‌ها را می‌شناسی و به‌دنبال همین زخم‌ها، آدرس و بلاگم را پیدا کردی! حتا نمی‌‌توانم حدس بزنم  که هستی ولی هر کسی که هستی خیلی دوری، خیلی دور که من از لحن نوشته‌ات نشناختمت! چرا که من ادبیات نوشتاری تمام دوستانم را می‌شناسم و  از کلمات و حتا علامت‌گذاری نوشته‌های‌شان، به‌یادشان می‌آورم! حتا اگر صد سال نوری از آنها دور باشم.

دوست خوب من! از جملاتت پیداست که سال‌هاست از من بی‌خبری! و این‌که فکر می‌کنی که با یادآوری گذشته،  احساس خوب امروزم را بر هم زده‌ای، حتمن گذشته‌ای که تو از آن حرف می‌زنی چندان برایم خوشایند نبوده. که به گمانَت با یادآوری آن ، احساس خوب مرا بهم می‌زنی. شاید هم نمی‌دانی که من کلی از این گذشته‌ها پشت سر گذاشته‌ام!

حتمن حدس می‌زنی، که من باید هر از چندگاهی از این کامنت‌ها داشته باشم، از طرف دوستانی که گاهی متاسفند که نام‌شان را نمی‌گذارند ولی اینجا که می‌آیند خاطرات روزهای خوب‌شان زنده می‌شود. حداقل دل‌خوشم به این‌که هیچ خاطره‌ی بدی برای هیچ کس به جا نگذاشته‌ام، نمی‌دانم  کجای لحن من طعنه‌آمیز بوده که تو رنجیده‌ای! اصلن مگر من توی این پست مخاطب خاصی داشتم؟ من از زخم‌هایی حرف زدم که هیچ‌وقت خوب نمی‌شوند و فقط گاهی می‌شود زیر چسب زخم پنهان‌شان کنی. آن‌هم وقتی چسب را باز می‌کنی، هوای تازه که به آنهامی‌خورد؛ دوباره دردشان شروع می‌شود و پیرت را در می‌آورند. زخم‌هایی از جنسِ عشق، زخم‌هایی از جنس درد، زخم‌هایی از جنسِ همین آدم‌ها که گاهی حتا به جای زخم زدن، خودشان زخم می‌شوند توی دلت! آن‌هم از آن زخم‌های چرکی!

این مرام آدم‌هاست، تا زنده‌اند زخم می‌خورند و زخم می‌زنند و من هم یکی از همین آدم‌ها هستم با تمام نقاط ضعف و قوتش.

تا همین چند سال پیش، فکر می‌کردم از معدود آدم‌هایی هستم که هی زخم می‌خورد و زخم نمی‌زند! خیلی طول نکشید  که فهمیدم به ازای تمام زخم‌هایی که خورده‌ام، زخم زده‌ام! آن‌هم ناخودآگاه...

ولی این‌که گفته‌ای به اندازه‌ي من این زخم‌ها را می‌شناسی، بعید می‌دانم رفیقِ غریبه! که اگر شناخته بودی به پاسخ سلامی خشنود نبودی! و بعد سال‌ها مرا در دنیای مجازی نمی‌یافتی. آن‌هم قطعن از سر کنجکاوی. من هیچ حبیب و محبی را از یاد نبرده‌ام، به‌شرطی این‌که اصلن محبتی در کار بوده باشد!  من دیگر خیلی چیزها را باور نمی‌کنم، خیلی چیزها و خیلی کس‌ها را.

دارم یاد می‌گیرم که بی‌انصاف نباشم. دارم سعی می‌کنم بفهمم زندگی به ازای تمام چیزها یی که از من گرفته، چیزهایی بهتری و زیباتری هم به من داده ولو این‌که مدت زمان‌ِشان کم بوده  باشد. دارم بی‌توقع دوست داشتن آدم‌ها را یاد می‌گیرم. دارم یاد می‌گیرم که نخواهم، دارم یاد می‌گیرم با صبوری دور شدن کسانی که خالیِ دلم را پر کرده‌اند؛ تماشا کنم و دم نزنم.

همین الان هم که دارم برای تو می‌نویسم- برای دوستی که به شادیِ من فکر می‌کند-   باز هم کسی چاقویش را زیر گلویم گذاشته، هر از چند گاهی نوک تیز چاقو را در گلویم فشار می‌دهد- درست همان‌جایی که یک عالمه بغض تویَش گیر کرده-  و  تا می‌خواهد خلاصم کند؛ دوباره پشیمان می‌شود، چاقو را از گلویَم بیرون می‌کشد جای زخم را می‌بوسد و تا زخم بعدی آرام می‌گیرد و من هی منتظرم که آن‌قدر زخم بزند که آخر سر خسته شود و راهَش را بگیرد و برود.

ناسپاس نیستم هنوز هم دوستانی دارم بهتر از آبِ روان! هنوز هم کسانی را دارم که بی‌صدا می‌آیند و می‌روند و مرا می‌خوانند. من تمامِ این‌ها را می‌دانم و حس می‌کنم.

هنوز با یادآوری خاطرات خوب، لبخند روی لب‌هایم می‌نشیند و با سماجت خاطرات بد را از خودم دور می‌کنم. می‌کوشم تمامِ بدی‌ها را از خودم دور کنم و به زندگی بخندم هر چند که رویِ خوش به من نشان ندهد. دارم خندیدنِ در اوج گریه را تمرین می‌کنم. این‌ها مشق‌های من در این ‌سال‌ها هستند! خیلی تکالیف سختی هستند، این‌ها را دیگر نمی‌توان مثل مشق‌های بچگی یک خط در میان نوشت! حتا یک کلمه هم جا بیندازی، حسابَت با کرام الکاتبین است.

همه‌ی این‌ها را نوشتم که سلامَت را پاسخ داده باشم! می‌دانم که مرا می‌خوانی حتا اگر ننویسم! من خوبم با تمامِ این دردها من خوبم! زندگی خیلی چیزها به من داده که توقع‌َش را نداشتم و خیلی چیزها را گرفته که انتظارَش را نداشتم. ولی بهتر از قبلم چون به نظرم کمی بزرگ شده‌ام. نگران اشک‌های تنهایی‌ام نباش! در حقیقت نگران هیچ چیز نباش! من خوبم.

 

پی‌نوشت: عنوان پست، شعری از فاضل نظری است.

 

*مهدی اخوان ثالث

 

در فریب وعده ی امید روزم شد سیاه/ رنج هر نوامیدی از امیدواری می کشم!

 

 

در زندگی زخم‌هایی هست که هیچ وقت خوب نمی‌شوند! بله آقای صادق هدایت، ماجرا از این قراره!

 

پی نوشت: شاعر شعری که در عنوان پست آوردم، نمی دونم کیه! گرچه شرح حال منه! هر کی می دونه لطفن به من هم بگه. بیزارم از این که حتا کلمه‌ای از کسی بدون ذکر منبع بنویسم!

 

تو چرا از خودت نمی روی؟

 

 

یک شاخه گل از بهار قالی بفرست

یک بوسه‌ی شیرین خیالی بفرست

از بی‌خبری خسته شدم، درکم کن

یک نامه... نه یک پاکتِ خالی بفرست!

 

نور مراد رضایی

 

پی‌نوشت1:  به هرکجا که می‌روم

باز می‌خواهم به تو برگردم!

تو چرا از خودت نمی‌روی؟

 

پی‌نوشت 2: من بعد این‌همه  تمرین اجباری، هنوز دل کندن را خوب یاد نگرفته‌ام! وقتی می‌خواهم دل بکنم، انگار جدی جدی دارند توی دلم را می‌کَنند! انگار یک نقبِ عمیق توی دلم می‌زنند! که دیگر هیچ وقت پر نمی‌شود! دلم کلی از  این حفره‌های خالی دارد!

همین!

 

یک شب به چشم های تو ایمان می آورم...

 

 

داشتم سقوط می‌کردم، با سر توی تاریکی غلیظ! از آن بالا یک جفت چشم نگاهم می‌کردند به‌نظرم چشم‌های تو بودند! برگشته بودم به کودکی! همان سال‌هایی که یک ایوان توی خانه‌مان داشتیم از آنهایی که ارتفاع زیادی دارند به شکل  یک  هلال در طبقه‌ی دوم سمت شمال شرقی خانه (نبش) واقع و کل قسمت بیرونی آن با شیشه‌های رنگارنگ پوشیده شده بود هر کس که وارد کوچه‌مان می‌شد، اولین چیزی که نظرش را جلب می‌کرد همان شیشه‌های رنگی بودند. ایوان را دوست داشتم، هر وقت که می‌خاستم تنها باشم می رفتم آنجا و می‌نشستم و در عالم کودکی به چیزهای عجیب و غریب فکر می‌کردم! از همان موقع ذهن نا آرامی داشتم. ولی خیلی از سقوط می‌ترسیدم اغلب شب‌ها خواب می‌دیدم که از آن‌جا سقوط می‌کنم توی تاریکی غلیظ کوچه! ولی هیچ‌وقت به زمین نمی‌رسیدم! همیشه تا قبل از این‌که برسم زمین و مغزم کف کوچه پخش شود، از خواب می‌پریدم! هیچ‌وقت این سریال تمام نمی‌شد.

دیشب دوباره خواب آن کوچه را دیدم. بعد بیست و پنج سال که برای همیشه از آن خانه و از آن کوچه دل کندیم و من دیگر هیچ‌وقت خواب سقوط  از ان‌جا را ندیدم! تا این‌که دیشب دوباره از آن‌جا سقوط کردم توی آن تاریکی با این تفاوت که یک جفت چشم داشتند  از آن بالا به من نگاه می‌کردند و  به نظرم چشم‌های تو بودند!

دلم می‌خاست زودتر برسم زمین و از دست آن چشم‌ها خلاص شوم! ولی باز نرسیدم! توی چشم‌هایت هیچ چیزی نبود، نه آن تردید مزمن همیشگی، نه نگرانی نه ترس نه اضطراب، نه عشق نه حتا کینه! خالی بود خالی!

مثل آن‌وقت‌ها از خواب نپریدم. خیلی معمولی از خواب بیدار شدم، ساعت هفت و ده دقیقه بود و من جز نادر روزهایی از زندگیم بود که خواب مانده بودم و سرم را از شدت درد نمی‌توانستم بلند کنم. بلند شدم با بی حوصلگی لباس پوشیدم ولی باز هم آن‌چشم‌ها نگاهم می‌کردند! از پله‌ها پایین آمدم، باز هم همان چشم‌ها  پیش‌رویم بودند! در ماشین را باز کردم، استارت زدم و سرم را که بلند کردم، یک جفت چشم از شیشه جلویی زل زده بودند به دست‌های من که بی‌حرکت روی فرمان خشک شده بودند! توی نگهبانی وقتی انگشتم را به سمت دستگاه حضور و غیاب دراز کردم، از صفحه‌ی کوچک دیجیتالی دو تا چشم نگاهم می‌کردند!

در اتاق را که باز کردم بازهمان چشم‌ها را دیدم، قبل از من آمده بودند سر کار! پشت میز که نشستم باز همان چشم‌ها روی صفحه‌ی مانیتور ظاهر شدند! هی تایپ کردم : چرزه 10000 هکتار! پاسار چای ... هکتار! و باز به جای این کلمات دو تا چشم دیدم! الان هم همان دو تا چشم دارند نگاهم می کنند!  چرا دست از سرم بر نمی‌دارند؟

 

 

پی نوشت‌:  تیتر پست مصرعی از غزل آقای مرتضی مصلح است، خواندنی ست پس شما هم بخوانید!

 

یک شب به چشم‌های تو ایمان می آورم

در راه سبزِ آمدنت جان می‌آورم

 

در امتداد غربت این جاده‌ها عزیز

ایمان به بی پناهی انسان می‌آورم

 

گفتی که قلب‌های پریشان بیاورید

باشد به روی چشم پریشان می‌‌آورم!

 

عمری شبیه عابر این کوچه‌های خیس

هر شب برای پنجره باران می‌آورم

 

وقتی که چشم‌های تو لبخند می‌زنند

از من تو جان بخواه، به قرآن می‌آورم!

 

مرتضی مصلح