این کامنت خصوصی را دیروز کسی برایم گذاشته و خواستم که پاسخی برایش بنویسم و دیدم خواندن جواب نامه بدون خواندن اصل نامه‌ برای شما بی‌معنی است و چون نه شما آن شخص را می‌شناسید و نه حتا خود من، دیدم که علنی کردنش اشکالی نمی‌تواند داشته باشد:

 

قانع شده بودم ز تو عمری به سلامی/ یک روز نگفتی که مرا هست غلامی

سلام... اگر چه بی جواب باشه! ولی باز سلام

گویا جسارت شد به محضر شریف‌تان-اگر با یادآوری گذشته، احساس خوب امروزتان را برهم زدم عذرخواهی می‌کنم- اما  اگر  تو یاد محبان کنی و گر نکنی/ من آن نیم که محبت شود فراموشم- از لحن طعنه‌آمیزتان رنجیدم- ولی ناشادی من چون سبب شادی یار است/ شادم که دل من نفسی شاد نباشد- مهم نیست- کسی که به اندازه‌ی تو، همه‌ی این زخم‌ها را می‌شناسد و به‌دنبال همین زخم‌ها آدرس وبلاگت رو پیدا کرد- امضا صادق هدایت

 

 

نامه‌ای به دوستی با امضای صادق هدایت!

سلامَت را نمی‌خواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است!*

ولی با این‌حال سلام!  اگر آشنا باشی که حتمن می‌دانی که من هیچ سلامی را بی‌پاسخ  نمی‌گذارم! حتا سلامی گرگی را که به طمع دریدن به گله‌ام می‌زند!- تو که دیگر جای خود داری- و به زعم خودت، به‌اندازه‌ی من همه‌ی این زخم‌ها را می‌شناسی و به‌دنبال همین زخم‌ها، آدرس و بلاگم را پیدا کردی! حتا نمی‌‌توانم حدس بزنم  که هستی ولی هر کسی که هستی خیلی دوری، خیلی دور که من از لحن نوشته‌ات نشناختمت! چرا که من ادبیات نوشتاری تمام دوستانم را می‌شناسم و  از کلمات و حتا علامت‌گذاری نوشته‌های‌شان، به‌یادشان می‌آورم! حتا اگر صد سال نوری از آنها دور باشم.

دوست خوب من! از جملاتت پیداست که سال‌هاست از من بی‌خبری! و این‌که فکر می‌کنی که با یادآوری گذشته،  احساس خوب امروزم را بر هم زده‌ای، حتمن گذشته‌ای که تو از آن حرف می‌زنی چندان برایم خوشایند نبوده. که به گمانَت با یادآوری آن ، احساس خوب مرا بهم می‌زنی. شاید هم نمی‌دانی که من کلی از این گذشته‌ها پشت سر گذاشته‌ام!

حتمن حدس می‌زنی، که من باید هر از چندگاهی از این کامنت‌ها داشته باشم، از طرف دوستانی که گاهی متاسفند که نام‌شان را نمی‌گذارند ولی اینجا که می‌آیند خاطرات روزهای خوب‌شان زنده می‌شود. حداقل دل‌خوشم به این‌که هیچ خاطره‌ی بدی برای هیچ کس به جا نگذاشته‌ام، نمی‌دانم  کجای لحن من طعنه‌آمیز بوده که تو رنجیده‌ای! اصلن مگر من توی این پست مخاطب خاصی داشتم؟ من از زخم‌هایی حرف زدم که هیچ‌وقت خوب نمی‌شوند و فقط گاهی می‌شود زیر چسب زخم پنهان‌شان کنی. آن‌هم وقتی چسب را باز می‌کنی، هوای تازه که به آنهامی‌خورد؛ دوباره دردشان شروع می‌شود و پیرت را در می‌آورند. زخم‌هایی از جنسِ عشق، زخم‌هایی از جنس درد، زخم‌هایی از جنسِ همین آدم‌ها که گاهی حتا به جای زخم زدن، خودشان زخم می‌شوند توی دلت! آن‌هم از آن زخم‌های چرکی!

این مرام آدم‌هاست، تا زنده‌اند زخم می‌خورند و زخم می‌زنند و من هم یکی از همین آدم‌ها هستم با تمام نقاط ضعف و قوتش.

تا همین چند سال پیش، فکر می‌کردم از معدود آدم‌هایی هستم که هی زخم می‌خورد و زخم نمی‌زند! خیلی طول نکشید  که فهمیدم به ازای تمام زخم‌هایی که خورده‌ام، زخم زده‌ام! آن‌هم ناخودآگاه...

ولی این‌که گفته‌ای به اندازه‌ي من این زخم‌ها را می‌شناسی، بعید می‌دانم رفیقِ غریبه! که اگر شناخته بودی به پاسخ سلامی خشنود نبودی! و بعد سال‌ها مرا در دنیای مجازی نمی‌یافتی. آن‌هم قطعن از سر کنجکاوی. من هیچ حبیب و محبی را از یاد نبرده‌ام، به‌شرطی این‌که اصلن محبتی در کار بوده باشد!  من دیگر خیلی چیزها را باور نمی‌کنم، خیلی چیزها و خیلی کس‌ها را.

دارم یاد می‌گیرم که بی‌انصاف نباشم. دارم سعی می‌کنم بفهمم زندگی به ازای تمام چیزها یی که از من گرفته، چیزهایی بهتری و زیباتری هم به من داده ولو این‌که مدت زمان‌ِشان کم بوده  باشد. دارم بی‌توقع دوست داشتن آدم‌ها را یاد می‌گیرم. دارم یاد می‌گیرم که نخواهم، دارم یاد می‌گیرم با صبوری دور شدن کسانی که خالیِ دلم را پر کرده‌اند؛ تماشا کنم و دم نزنم.

همین الان هم که دارم برای تو می‌نویسم- برای دوستی که به شادیِ من فکر می‌کند-   باز هم کسی چاقویش را زیر گلویم گذاشته، هر از چند گاهی نوک تیز چاقو را در گلویم فشار می‌دهد- درست همان‌جایی که یک عالمه بغض تویَش گیر کرده-  و  تا می‌خواهد خلاصم کند؛ دوباره پشیمان می‌شود، چاقو را از گلویَم بیرون می‌کشد جای زخم را می‌بوسد و تا زخم بعدی آرام می‌گیرد و من هی منتظرم که آن‌قدر زخم بزند که آخر سر خسته شود و راهَش را بگیرد و برود.

ناسپاس نیستم هنوز هم دوستانی دارم بهتر از آبِ روان! هنوز هم کسانی را دارم که بی‌صدا می‌آیند و می‌روند و مرا می‌خوانند. من تمامِ این‌ها را می‌دانم و حس می‌کنم.

هنوز با یادآوری خاطرات خوب، لبخند روی لب‌هایم می‌نشیند و با سماجت خاطرات بد را از خودم دور می‌کنم. می‌کوشم تمامِ بدی‌ها را از خودم دور کنم و به زندگی بخندم هر چند که رویِ خوش به من نشان ندهد. دارم خندیدنِ در اوج گریه را تمرین می‌کنم. این‌ها مشق‌های من در این ‌سال‌ها هستند! خیلی تکالیف سختی هستند، این‌ها را دیگر نمی‌توان مثل مشق‌های بچگی یک خط در میان نوشت! حتا یک کلمه هم جا بیندازی، حسابَت با کرام الکاتبین است.

همه‌ی این‌ها را نوشتم که سلامَت را پاسخ داده باشم! می‌دانم که مرا می‌خوانی حتا اگر ننویسم! من خوبم با تمامِ این دردها من خوبم! زندگی خیلی چیزها به من داده که توقع‌َش را نداشتم و خیلی چیزها را گرفته که انتظارَش را نداشتم. ولی بهتر از قبلم چون به نظرم کمی بزرگ شده‌ام. نگران اشک‌های تنهایی‌ام نباش! در حقیقت نگران هیچ چیز نباش! من خوبم.

 

پی‌نوشت: عنوان پست، شعری از فاضل نظری است.

 

*مهدی اخوان ثالث