شعر (2)
هنوز به خانه نرسیده ام،
درست مثل کلاغ قصه ی مادربزرگ،
که هیچ وقت به خانه اش نمی رسید.
بیچاره کلاغ،
بیچاره تر من!
که هی منتظر بودم،
شاید دل مادربزرگ به رحم بیاید
و آخر قصه او را به خانه اش برساند...
سال ها گذشته
به گمانم، کلاغ هنوز در راه است!
درست مثل من.
اما اینجا که آخر قصه ی من نیست،
مگر نه اینکه من ادامه ی قصه های ناتمام جهانم،
منتظر هیچ کس
که هیچ وقت نمی آید
و من –حتا-خواب آمدنش را هم ندیده ام*
به انتظار نیامدنش ایستاده ام.
آخر سال هاست که کسی نشسته، انتظار نمی کشد.
و من هی یادم می رود
که انتظار را باید کشید،
مثل رنج،
که هیچ وقت ،هیچ کس
باخود نمی بردش.
***
در انتظار نیامدنت ایستاده ام
در چند قدمی ات!
* اشاره به شعر فروغ فرخزاد"من خواب دیده ام که کسی می آید."
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 8:58 توسط نسترن وثوقی
|