اين‌روزها

با هر که دوست می‌شوم

احساس می‌کنم

آن‌قدر دوست بوده‌ایم

که دیگر وقتِ خیانت است!

 

نصرت رحمانی

 

و دو شعر کوتاه

 

(1)

به من «راه»  بده،

می‌خواهم

از تو بگذرم!

 

 

(2)

«دست» بدهی

«پا» بدهی

حتا اگر « سَر» بدهی

دیگر سر به راه نمی‌شوم!

راست می‌گویی، « دل» بده!

 

 نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1 : راهی سفرم! هیچ وقت نتوانستم سبک سفر کنم! یک چمدانِ سنگین که این‌بار خوشبختانه قبل از من رفته است! می‌دانم که روزهایِ خوبی پیش رو دارم ولی این غمِ لعنتی دست از سرم بر نمی‌دارد، می‌دانی که از کدام غم حرف می‌زنم؟

پی‌نوشت 2 : من در اوجِ شادی باز هم دل‌تنگم! انشالله که معنی این یک کلمه را فهمیده باشی!

پی‌نوشت 3: عنوان پست، غزلی از سعدی‌ست که دوستش دارم:

 

ای که شمشیرِ جفا بر سر ما آخته‌ای

دشمن از دوست ندانسته و نشناخته‌ای!

 

من زِِ فکرِ تو  به خود نیز نمی‌پردازم

نازنینا تو دل از من به که پرداخته‌ای

 

چند شب‌ها به غمِ روی‌ِ تو روز آوردم

که تو یک روز نپرسیده و ننواخته‌ای!

 

گفته بودم که دل از دستِ تو بیرون آرم

باز دیدم که قوی پنجه در انداخته‌ای

 

تا شکاری ز کمندِ سرِ زلفت نجهد

ز برُوان و مژه‌ها تیر و کمان ساخته‌ای

 

لاجرم صیدِ دلی در همه شیراز نماند

که نه با تیر و کمان در پیِ او تاخته‌ای

 

ماه و خورشید و پَری و آدمی اندر نظرت

همه هیچند که سر بر همه افراخته‌ای

 

با همه جلوه‌ی طاووس و خرامیدنِ کبک

عیب آن‌است که بی‌مهرتر از فاخته‌ای!

 

هر که می‌بیندم از جورِ غَمت می‌گوید

سعدیا بر تو چه رنجست که بگداخته‌ای؟

 

بیمِ ماتست در این بازیِ بیهوده مرا

چه کنم دست تو بردی که دغل باخته‌ای!

 

شیخ سعدی