امروز ندانم زِ چه دست آمده‌ای

کز اولِ صبح، مستِ مست آمده‌ای

گر خونِ دلم خوری زِ دستت ندهم

زیرا که به خونِ دل به دست آمده‌ای!

 

مولوی

 

 

(1)

تا می‌توانی بخند!

بگذار شادی

سوژه‌ی تازه‌ای در شعرهایِ من باشد!

 

 

 

(2)

این شهر هم

رقیبِ من است

وقتی تو در هوایِ آن

نفس می‌کشی!

 

 

 

(3)

تو

ضمیر مستتر شعرهایِ من است!

وقتی دستورِ زبانی

جز خنده‌هایت

بلد نیستم!

 

 

(4)

طبیعی است

پاییز، جایِ تابستان را می‌گیرد

ولی قبول کن

هیچ‌کس جایِ تو را نمی‌گیرد!

 

 

پی‌نوشت 1:  شادم که از رقیبان، دام کشان گذشتی/ گو مشتِ خاکِ ما هم بر باد رفته باشد!/ حزین لاهیجی

پی‌نوشت 2: و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟ / که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟/ محمد سعید میرزایی

پی‌نوشت 3:  در کویِ مکافات محال است که آخر / یوسف به سر راهِ زلیخا ننشیند!/  صائب تبریزی

پی‌نوشت4: دوستت دارم/ و همین غمگین‌ترم می‌کند/ وقتی که نمی‌توانم چهار فصل جهان را/  بر شانه‌هایِ تو آواز بخوانم/  وقتی که بادی/ برگ‌هایت را از من می‌گیرد!/  درختِ بالا بلندِ من/  باور کن این‌همه خواستن غمگین است / برای پرنده‌ای که از کوچی به کوچِ دیگر پرواز می‌کند!/ مریم ملک‌دار

پی‌نوشت 6: در طریقِ عشق خار از پا کشیدن مشکل است/ ریشه در دل می‌کند، خاری که در  پا می‌رود!/ صائب تبریزی

پی‌نوشت 7: کشف کردم این اواخر چشم‌هایش مست بود/ الکلِ چشمانِ او شاید مرا رازی کند!/ انسیه آرزومندی

پی‌نوشت 8: دشمنانِ خود را دوست بدارید، زیرا بهترین جنبه‌هایِ شما را به نمایش می‌گذارند!/ فردریش نیچه

پی‌نوشت 9: او هرگز نمی‌تواست کاملن آسوده خاطر باشد! چون برای آسودگی  کامل باید می‌مرد! در زندگی همیشه وحشت وجود دارد!/ زندگی پیش‌رو/  رومن گاری

پی‌نوشت 10: طایرِ مسکین که مِهر بست به جایی/  گر بکشندش  نمی‌رود به دگر جا!/ سعدی

پی‌نوشت 11:  فریاد نمی‌زنم/ نزدیک‌تر می‌آیم/ تا صدایم را بشنوی!/ عمران صلاحی

پی‌نوشت 12: در قلب هر آدمی‌زاده ای دو احساس متضاد هست، به هنگام شوربختی، دیگران همه با ما هم‌دردی می کنند. چنین نیست؟ اما چندان‌که از میدان نبرد با زندگی پیروزمند درآمدیم و توانستیم بی‌نوایی را به زانو در آوریم و به نوایی برسیم، همان کسان که هم‌دردان روزگارِ تیره‌بختی ما بوده ‌اند در خود احساس تأسفی می‌کنند و چه بسیار که راهی می‌جویند تا بار دیگر ما را به بی‌نوایی پیشین بازگردانند و چه بسیار که این هم‌دردان قدیم بی آن‌که خود آگاه باشند در ژرفای روح شان احساس کینه نیز می کنند./ دماغ/ ریونوسوکه اکتاگاوا

پی‌نوشت 13: در دوهایِ استقامت، تنها رقیبی که باید بر آن غلبه کرد، خود است، کسی که قبلن بوده‌اید/ موراکامی

پی‌نوشت 14: عنوان پست از سیمین بهبهانی

پی‌نوشت 15: طبیبا سرکش است این قامتِ دیوانه خویِ من/مَبُر پیراهن صحت که پوشیدن نمی‌دانم!/  عرفی شیرازی

پی‌نوشت 16:  با آن‌همه دل‌داده دلش بسته‌ی ما شد/ ای من به فدایِ دلِ دیوانه پسندش!/  سیمین بهبهانی

پی‌نوشت 17: دوسِت دارم/ مثلِ یه دیالوگِ محشر/ وسطِ یه فیلمِ درِ پیت! / آرش شفاعی

پی‌نوشت 18: یاران چه چاره سازم با این دلِ رمیده؟ / حافظ

پی‌نوشت 19:  همه‌ی آنهایی که مرا می‌شناسند/ می‌دانند چه آدمِ حسودی هستم/  و همه‌ی آنهایی که تو را می‌شناسند!/  لعنت به همه‌ی آنهایی که ترا مي‌شناسند!/ نزار قبانی

پی‌نوشت 20: شیرین نَنِماید به دهانش شکرِ وصل/  ان را که فلک زهرِ جدایی ننشاند!/ سعدی/ این با تمام وجودم حس می کنم...

پی‌نوشت 21:  هر گاه قصدِ فتحِ نگاهِ تو می‌کنم/ تیمور  وار پایِ دلم لنگ می‌زند!/ حمید درویشی

پی‌نوشت 22:  بر دوستانِ رفته چه افسوس  می‌خوریم/ ما خود مگر قرارِ اقامت نهاده‌ایم!/ صائب

پی‌نوشت 23: عزیز می‌گه: مردها هر قدر هم که بزرگ و باسواد و پول دار بشن، باز هم مثل بچه‌ ها هستند. زود قهر می‌کنن، زود پشیمون می‌شن و زود آشتی می‌کنن. ممکنه جلو زن‌ها چیزی نگن اما تنها که شدند شروع می‌کنن به بغض کردن. می‌گه به همین خاطره که کسی گریه‌ی مردها رو نمی‌بینه. عزیز می‌گه زن‌ها هر قدر هم که کوچیک باشن اما مادرند، پناه مردها هستند. حتی دختر کوچولوها پناه باباهاشون هستند !/ رویِ ماهِ خدا را بوس/  مصطفا مستور

پی‌نوشت 24:  حبیب آقا، نه کافه رفته است، نه کتاب خوانده است و نه سیگار برگ برلب گذاشته و کلاه کج بر سر. نه با فیلم تایتانیک گریه کرده است و نه ولنتاین می‌داند چیست. اما صدیقه خانم که مریض شد، شب‌ها کار می کرد و صبح‌ها به کارِ خانه می‌رسید. در چشمانش خستگی فریاد می‌زد، خواب یک آرزو بود. اما جلویَ بچه‌ها و صدیقه خانوم ذره‌ای ضعف بروز نمی‌داد. حبیب آقا عشق را معنا می‌کرد، نمایش نمی‌داد!/ ؟

پی‌نوشت 25: آمدی تا دقیقه‌هایت را ساده- اما دقیق- بفروشی/ دست‌هایِ نمک‌ندارت را پایِ طیِ طریق بفروشی!/  هر کجا را قدم زدی دیدی، رگِ مردم پر از غم و درد است/ با خودت فکر کردی و گفتی، می‌توانی که تیغ بفروشی/  با خودت فکر کردی و گفتی: بهترین راه «دو بهم زدن » است/  کوچه‌ها را پر از نفاق کنی، دو سه تا منجنیق بفروشی!/  می‌توانی دروغ پشتِ دروغ، قصه و شایعه درست کنی/ شعله بر جانِ مردم اندازی « رختِ ضدِ حریق» بفروشی!/  اگرچه انگشترِ طلا مُد نیست، روزگارِ طلایِ بعضی‌هاست/ می‌توانی که حلقه‌ی نقره با نگینِ عقیق بفروشی!/  با خودت فکر کن اگر این شعر، بابِ میلِ جناب‌عالی نیست/  دستمالِ کتان گران نشده! می‌توانی رفیق بفروشی!/ امید صباغ نو

پی‌نوشت 26: بهاری دیگر آمده است/ آری/ اما برایِ آن زمستان ها که گذشت/ نامی نیست/ نامی نیست!/ احمد شاملو

پی نوشت 27:  من‌بعد، این جا، دو هفته یک‌بار به روز می شود! تا فرصتی باشد برای بیشتر خواندن و اندیشیدن برایِ من! مگر مناسبتی خاص باشد مثل امروز!  27 تیر ماه برایِ من تولدی دوباره بود! و امروز  ماه‌گرد آن روز عزیز است! می‌نویسم تا برایِ همیشه ماندگار شود!