یارب از ابرٍ هدایت برسان بارانی

پیش تر زان که چو گردی ز میان برخیزم...

 

حافظ

 

 

«آدمی با رنجِ درون زاده می‌شود!»  قبول ندارم! آدمی رنج را می‌آفریند و هی در خودش پرورش می‌دهد این سطرها از سر شکم سیری نیست! این سطر ها از سرِ خوشی نیست! از سرِ ناخوشی هم نیست! این‌جا مخاطبِ خاص ندارد! که هی بیایم و بروم و برایش پشتِ چشم نازک کنم و قر و قمیش بیایم!  تنها دغدغه‌‌‌ای که شاید لابه لای سطرهای این‌جا پنهان شده باشد، ادبیات است. ادبیاتی که از ابتدا محصول تنش‌هایِ روح انسان بوده است.  برایِ مثلن شاعری که  ادبیات یگانه راه تاب آوردنِ  نافرجامی‌های هستی بوده، حرف زدن از شادی خیلی آسان نیست!  برای آن‌که  برای شاد کردن کسانش، به شادی رو می‌آورد!  باید چشم‌هایش را ببند بر رویِ هر چه دروغ و فریب و حسد و خیانت و نامردمی و تصور کند که همه چیز خوب است!  حتا به قیمتِ این‌که به  حماقت و بی‌شعوری متهم شود! هر چند هیچ‌کدام از این‌ها مهم نیست! که مَثَلِ « تو نیکی می‌کن و در دجله انداز...» مرهم خوبی است برای زخم‌هایی که خیلی وقت است تویِ آبِ نمک خوابانده باشی! تا دیگر هیچ‌کس زحمت نمکدان بر دست گرفتن را نکشد تا نمک‌‌پاش زخم‌هایی باشد که دیگر بی‌حس شده‌اند! هر چند که گاهی آدم‌ها اصلن ماموریت‌شان از  بودن فقط این است  آتش بیار معرکه‌هایی باشند که خودشان بر پا کرده‌اند! تازه معرکه هم که تمام می‌شود آن‌قدر  این ماجرا برای‌ِشان جذاب است که به امید معرکه‌ی دورادور حواس‌شان هست و در صورت نیازمی‌آیند حتا بی‌کلاه می‌آیند که کلاه‌شان هم پسِ معرکه نباشد! این‌قدر بی‌کار هستند این بزرگواران! بگذریم از این حرف‌هایی که ماجرایِ مشترکِ من و شمایی هستند که به‌قول خودتان به امید حس‌هایِ مشترک به این‌جا می‌‌آیید! من هم گاهی  از پیش‌پا افتاده‌ترین حوادثی می‌گویم که خوش‌بختانه دیگر در حد ِ «حرف» هستند!  پیش‌آمدهایی که از منِ دیروز کسی را ساخته‌اند که دیگر حاضر نیست تجربه‌های تلخ دیروزش را که فقط نتیجه‌ی ندانم کاری و قصور خودش در اعتماد بیش از حد به دیگران بوده، تکرار کند!  دیروز کتابی مي‌خواندم به جمله‌ای برخوردم که کلی تکانم داد: « هر انسانی نه دوست توست و نه دشمنِ تو! بلکه معلم توست!» و من از آموزگارانی که هر کدام به نوعی به من آموختند! ممنونم...  خوش‌حالم که بگویم وجودم چنان از عشق و مهرورزی آکنده است که تهمت ها و دروغ‌ها و کارشکنی‌ها نه‌تنها آزرده‌ام نمی‌سازد بلکه حسی  در حد ترحم در من بر می‌انگیزد. و این‌که با هر حرکتی به خودم تلنگر بزنم: حقِ قضاوت نداری! شاید اگر در شرایط او بودی چه بسا عکس‌العمل شدیدتری نشان می‌دادی!

 امتحاناتم  تمام شده‌اند حال گرسنه‌ای را دارم  که تازه از یک قحطی طولانی نجات پیدا کرده است و بر سر میزی از غذاهای رنگارنگ نشسته باشد و اصلا نداند که از کجا باید شروع کند!  چند صفحه از پیر مرد و دریا می‌خوانم، بعد می‌روم سراغ مارسل پروست!  کافه کِقِم را ورق می‌زنم که بعد از یک سال و اندی وقفه، قرار است به جمع دوستان خوب کلاس فرانسه‌ام بپیوندم! بعد می‌روم سراغ میلان کوندرا! از آن‌جا گریز می‌زنم به تحقیقی که باید هر چه زودتر سر و ته‌اش را هم بیاورم. گاهی هم می‌نشینم وسط شلوغی اتاقم که یک هفته است قرار است، مرتب شود! و باز غرق در صدای راوی کتاب‌های صوتی می‌شوم!

دوست ندارم، زمستان تمام شود! زمستان را با این سرمایِ گزنده‌اش دوست دارم.  هر بار که قدم بر کوهستان می‌گذارم ناخودآگاه  شعر شاملو  را زمزمه می‌کنم: برفِ نو، برفِ نو سلام/ بنشین خوش نشسته‌ای بر بام/ شادی آوردی ای امید سپید/ همه آلودگی‌ست این ایام.../خام سوزیم، الغرض بدرود/ تو فرود آی، برف تازه سلام...

دلم سرشار است، سرشار از شادی‌ها و رنج‌هایِ عمیق!  وجود این دو را همواره در کنار هم حس کرده‌ام و این‌که این‌دو جز در کنار هم  و رویارویِ هم  معنا نمی‌یابند! آدمی تنها زمانی مفهوم شادمانیِ عمیق را در می‌یابد، که به رنجی عمیق گرفتار آمده باشد و گرنه شادی چیزی بیشتر از یک حسِ  پیش پا افتاده‌ی مبتذل ِبی‌مصرفِ به نظر نمی‌آید!

این‌جا را هنوز دوست دارم، می‌دانم هر کسی حوصله‌ی خواندن این‌جا را ندارد. اگر کسی می‌خواند یا دغدغه‌ی ادبیات دارد و یا با حس‌های مشترکی دست و پنجه نرم می‌کند. این‌جا وعده‌ی دیدار من با کسانی است که دچار توهم محبوبیت و مهم بودن نیستند و خیلی خودشان را جدی نمی‌گیرند! 

دل‌تان که گرفت، دستِ دل‌تان را بگیرید و بیاورید این‌جا و  به او اطمینان خاطر بدهید که این‌جا کسی هست که نه تنها دل‌گیر بلکه دلش هم گیر است! درگیر احساسات عمیق بشری، که او را  مجاب به زیستن و دوست داشتن می‌کند!

 

با تشکر از مجله هنری ژوان

 

 

 

 

(1)

و من شاید

زنی باشم

که  هر شب

با احتمال مادر شدن

آبستن آرزوهای تازه‌ای می‌شود

و هر روز

با درد مهلکی

به‌نام شعر

سقط جنین می‌کند!

 

(2)

 

زنان عاشق

شال‌گردن می‌بافند

زنان عاشق‌تر

دست‌کش

 

دل‌گرم که شدی

حتمن

زنی برایت شعر می‌بافد!

 

نسترن وثوقی

 

 

پی‌نوشت 1: آقایِ فرمانده، قلبِ تو از سنگ است/ جنگ آخرش خوش نیست، جنگ آخرش جنگ است!/ محمد شریف

پی‌نوشت 2: محبت یگانه راه آزادی در این جهان است، زیرا نفس انسان را به مقامات بالا می برد، جایی که قوانین بشر و آداب و رسوم شان و سنت ها و شریعت های طبیعت به آن دسترسی ندارند/ بال‌های شکسته/ جبران خلیل جبران

پی‌نوشت 3: این‌گونه که مرا صدا می‌زنی/  درخت پیرِ حیاط را هم صدا کن/ شکوفه می‌دهد/ می‌دانم!/ حسن آذری

پی‌نوشت 4:  چشم‌ها، پنجره‌هایِ تو تامل دارند/ فصل پاییز هم آن منظره‌ها گل دارند/  ابر و باد و مه و خورشید و فلک مطمئنم/ همه در گردشِ چشمِ تو تعادل دارند/ تا غمت، خارگلو هست، گلوبند چرا؟/  کشته‌هایت چه نیازی به تجمل دارند؟/  همه جا مرتع گرگ است،  به امید که‌اند؟/  میش‌هایم که ته چشمِ تو آغل دارند؟/  برگ با ریزش بی‌وقفه به من می‌گوید/  در زمین خوردن عشاق، تزلزل دارند/ هر که در عشق سر از قله بر آرد، هنر است/ هم تا دامنه‌ی کوه تحمل دارند!/  مژگان عباس‌لو

پی‌نوشت 5: با تو دلِ من پر از کبوتر شده است/ حالِ من و شعرهام بهتر شده است/ حالا تو منی و من تو هستم با تو/ تنهایی من چند برابر شده است!/ جلیل صفربیگی

پی‌نوشت 6:  کوه باش و بریز تویِ خودت/ عشق باید به کوه تکیه کند/ مرد باش و به درد عادت کن/ چه کسی دیده، مرد گریه کند؟/ قصه‌ی عشق از زمین که گذشت/ از هوایی شدن، هراسی نیست/ پیش‌بینی نکن چه خواهد شد/ عشق مثلِ هواشناسی نیست/ قصه‌ی عشق و زندگی این است/ پرسه در کوچه‌هایِ تکراری/ شعرهایی برایِ ننوشتن/ خواب‌گاهی برای بیداری!/ یاسر قنبرلو

پی‌نوشت 7:  می‌خواهمت، می‌خواهمت دیوانه جان ای کاش/ نا دوستانم از سرِ تو دست بردارند.../ امید صباغ‌زاده

پی‌نوشت 8:  باید که زِ داغم خبری داشته باشد/ هر مرد که با خود جگری داشته باشد/ حالم چو دلیری ست که  از بختِ بدِ خویش/ در لشگر دشمنِ پسری داشته باشد/  حالم چو درختی‌ست که یک شاخه‌ی نااهل/ بازیچه‌ی دستِ تبری داشته باشد/ سخت است پیمبر شده باشی و ببینی/ فرزند تو دین دگری داشته باشد/ آویخته از گردنِ من شاه کلیدی/ این کاخِ کهن بی‌که دری داشته باشد/  سر درگمی‌ام داد گره در گره اندوه/  خوش‌بخت کلافی که سری داشته باشد!/  حسین جنتی

پی‌نوشت 9:  تو تشنه‌کام به صحرا دمیده دل خوش دار/  که ابرهایِ سیه مژده‌هایِ بارانند.../ منوچهر نیستانی

پی‌نوشت 10: نشاطِ دهر به زهرِ ملامت آغشته است/ شراب خوردنِ ما شیشه خوردن است این‌جا!/ صائب تبریزی

پی‌نوشت 11:  چند گویی که بد اندیش و حسود/ عیب‌جویانِ من مسکینند/ گه به خون ریختنم برخیزند/ گه به بد خواستنم، بنشینند/ نیک باشی و بدت گوید خلق/ به که بد باشی و نیکت بینند.../  گلستان سعدی

پی‌نوشت 12: می‌رود از فراقِ تو خونِ دل از دو دیده‌ام.../ طاهره قره‌العین

پی‌نوشت 13:  به پیشنهاد شما از این به بعد دریچه‌‌ی «حرف‌های شما را» نمی‌بندم... همین نظرات خصوصی هم پلی است بین من و شما که لطف بی‌اندازه‌تان شرمنده‌ام می‌کند!