هر که به جایِ تو نیکو کرد، تو را بسته ی خود کرد و هر که با تو جفا کرد، تو را رسته ی خود کرد! رسته ای به از بسته ای!

ابوالمظفر جبال بن احمد ترمذی

(1)

نه نفس

نه مرگ

نه زندگیِ من هستی!

تو همان عمر منی

که سر نمی آیی!

(2)

هوا

نه هوایِ تک نفره

هوا

نه هوایِ دو نفره

هوا فقط

هوایِ گریه است!

(3)

می گویی: شعرهایت غمگین اند!

عزیزم!

زنی که آبستنِ اندوه است

هرگز شادی نمی زاید!

(4)

از تمامِ نقش هایِ زندگی ام

همین نقشِ بی تو بودن را

خوب بازی کرده ام!

به گمانم

باقی صحنه ها

بازی گر بدل داشتند!

چطور ممکن است

من معشوقه ی تو بوده باشم!

نسترن وثوقی  

با تشکر از صفحه ادبی: بفرمایید شعر

به خودم قول داده ام هیچ وقت زیادی غمگین نباشم! یک جورهایی دیگر دلایلِ قانع کننده ای برای  غمِ بسیار نمی بینم!  برای شادی بی حد و حساب هم همین طور!  نمی دانم چرا حرف هایی که دیگران را به خنده وا می دارد، عملن چندان تاثیری بر من ندارد!  به زور با دهان بسته لبخندی می زنم که طرف را ناامید نکرده باشم. و تراژیک ترینِ حوادث، چنان که باید و شاید اشکم را درنمی آورد!

حتا بزرگ ترین اتفاقات دیروز چنان سطحی و پیش پا افتاده شده اند که گاهی شک می کنم  به این که این من، همان منم! همان منی که با کوچک ترین ناملایمتی به گریه می افتادم؟

به گمانم یک بار که مصیبت زده می شوی، دیگر حتا بزرگ ترین دردها، در نظرت حقیر می شود! داشتم فکر می کردم که چه اتفاقی ممکن است مرا طوری خوش حال کند که به بودنم معنا ببخشد؟ هر چه بیشتر فکر کردم، کمتر به نتیجه رسیدم! با خودم فکر کردم دیگر باید به این حس هایِ معمولی عادت کرد. به خودِ معمولی ات، به آدم هایِ معمولی دورت! به همان هایی که دیگر هیچ حس هیجانی را در تو زنده نمی کنند! به مهربانی هایِ معمولی، به دشمنی هایِ معمولی! به خوشی ها و ناخوشی هایِ معمولی! به روزها و سوزهایِ معمولی!

حتا فکر کردن، به اتفاقاتی که خودِ پُر از شعر و شورِ تو را به این روز انداختند، هیچی حسی را در تو برنمی انگیزد! نه خشم! نه بُغض! نه کینه! نه حتا حس ترحم! فکر کردن به حماقت بارترین صحنه هایِ زندگی ات! به شبی که خوابیدی و فردا هزار ساله از خواب برخاستی. خوابیدی؟ نه به گمانِ خودت خواب بودی! تو مُردی! بی گور و کفن! غسال و گورکن خودت بودی! هیچ کس فاتحه ای برایت نخواند،  شدی فاتحه خوانِ خودت! بیل بیل خاک روی خودت ریختی! و بهترین سنگِ قبر را بر مزارت گذاشتی! هر روز بیدار شدی و سنگت را خودت شستی! هر پنج شنبه برای خودت گل بردی و تمام آرزوهای ات را برای خودت خیرات کردی!

با این حال، دریافته ام که خیلی از مُرده ها راه می روند، غذا می خورند، می خندند و گریه می کنند! تو تنها مرده ی متحرکی نیستی که طرح خنده را گوشه ی لب هایت دوخته باشی!

از این حرف ها بگذریم! به خاطر اجتناب از زدن این حرف هاست که نمی نویسم!   

پی نوشت 1: ریشه از خاک برون است و ثمر می خواهی/ زهره ام را ترکاندی و جگر می خواهی!/ نفیسه سادات موسوی

پی نوشت 2: عمری ست وفا ممتحن ناز و نیازست/ نی تیغ ز دستِ تو جدا شد، نه سر از ما!/ بی دل دهلوی

پی نوشت 3: گویند مرگ سخت بُوّد، راست گفته اند/ سخت است لیک سخت تر از انتظار نیست!/ شهریار

پی نوشت 4: مانند طرز فکر شما شاعرانه ایم/ پرپر «کلاغ پّرشدگانِ» زمانه ایم/ درویش ها به فقر خیانت نمی کنند/ ما دست های پوچ به یک هیچ قانع ایم/ احساسِ ما به زردی پاییز مبتلاست/ بنویس ما درخت مبادا جوانه ایم/ از ما کسی به نان و نوایی نمی رسد/ بنویس که قرن هاست که بی آب و دانه ایم/ دنیایِ ما به چشمِ تو محدود مانده است/ ماها دروغ های بزرگِ زمانه ایم/ دل هایِ ما به صحنِ حرم خوش نمی شود/ ما هم چنان کبوتر بی آشیانه ایم/ ما «بی دلیل پای به دنیا نهادگان»/ مثل سیاه گریه ی تو بی بهانه ایم!/ هر چند اصل خلقتِ ما بی اساس بود/ تولید دست های همین کارخانه ایم/ مردانِ مرد مرگ خریدند و تُف به ما/ که هم چنان، پلید ترین صُنعِ صانعیم/ .../ که هم چنان به سِفلگیِ خویش قانع ایم!/ علی اکبر یاغی تبار

پی نوشت 5: خسته ام بر شن زار سینه ات خم می شوم/ این کودک از زمانِ تولد تا کنون نخوابیده است!/ نزار قبانی

پی نوشت 6: مرگ همیشه خیلی آسان تر از عشق بوده است/ حتا « آراگون» هم می گفت: بدان که شبیه مرگ است، دوست داشتنِ تو/ همان کلماتی که شعله هایِ آتش اند!/ و روزگارِ شاعران، همیشه سیاه بوده است!/ و/ مرگ/ کخ در خیلی از شعرها و عشق ها/شانه ها بر موهایِ مان می زند/ عشق که گاهی اوقات به سان شهری مُرده است/ و این رفتنِ رو به زوال/ همواره عمیق تر می شود/تا به حال برایت، جای سوال نبوده/ چرا شاعران به استادیِ عشق مشهورند؟/ زیرا بیشتر از هر کسی/ عشق را به دوش کشیده اند/ و من چون آبِ نگران از بستر خویش ام/ پیداست که برای عشق و مرگ تقلا می کنم!/ ایلهان برک/ برگردان سیامک تقی زاده

پی نوشت 7: شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی؟1؟/ سعدی

پی نوشت 8: هم دیگر را دوست بدارید، چیز دیگری جز این در همه عالم وجود ندارد! هم دیگر را دوست داشتن!/ ویکتورهوگو

پی نوشت 9: تنها هنگامی که خاطره ات را می بوسم/ درمی یابم دیری ست که مُرده ام/ چرا که لبانِ خود را از پیشانیِ خاطره ی تو سردتر می یابم/ از پیشانیِ خاطره ی تو/ ای یار جدا مانده از من!/ احمد شاملو

پی نوشت 10: باید امشب بروم بر سرِ یک بامِ بلند/ شهر را از خطر چشمِ تو اگاه کنم!/ محمدرضا طاهری

پی نوشت 11: در به در ات می شوم/ گور به گور/ اما نخواه/ برای مُردن فرصت زیاد است/ باید تو را زندگی کرد!/ مهدیه لطیفی

پی نوشت 12: از اسب افتادم ولی از اصلِ کاری نه/ از اشک های مادر، از چشم انتظاری نه.../علی رضا عاشوری 

پی نوشت 13: عنوان پست از ملاملک قمی

پی نوشت 13: از آن که با دلِ ما کرده ای، پشیمان باش.../ حافظ   

 

و در انتها از صفحه ی ادبی ایماژ و ژوان هم ممنونم و خیلی صفحات ادبی دیگر که من از لطف شان بی خبرم! آن قدر دیر این وبلاگ را به روز می کنم که فرصت نمی شود، تمام طرح ها و ابتکارات زیبای این گروه های را آپلود کنم.