کاش تنهایی پرنده بود، گاهی هم به کوچ فکر می کرد...
رفتی و بی تو ذوقِ می نوشی نیست
کاری م به جز سکوت و خاموشی نیست
دانی تو و عالمی سراسر دانند
گر از تو خموشم از فراموشی نیست
محمد رضا شفیعی کدکنی
(1)
چمدان ات را ببند
برایِ رسیدن به هیچ قطاری عجله نکن
دل تنگی
از هیچ قطاری جا نمی ماند
فقط در هر ایستگاهی خستگی در می کند
و به راهَش ادامه می دهد!
(2)
نه لوکوموتیو ران
نه خلبان
نه ناخدا
و نه حتا راننده های اتوبوس
نمی دانند چه حجم عظیمی از اندوه را جا به جا می کنند
تنها پیش می روند
و راه را برای دل تنگی باز می کنند!
(3)
رفته ای
و تنهایی
تکه ابر سیاهی بر آسمانِ روزهایِ من است
که هیچ خورشیدی
از پسِ آن بر نمی آید!
(4)
می خواستیم
نان و نمکِ هم را نخورده باشیم
نان را خوردیم
و نمک را بر زخم های هم پاشیدیم
با این حال
زخم هایِ مان کهنه شدند
و دیگر به هیچ مرهمی فکر نکردند!
(5)
به نقشه های جغرافیا
اعتماد نکن!
تو آن قدرها دور نیستی
وقتی
هر لحظه
سر از شعرهایِ من در می آوری
(6)
کارمندِ تمام وقت ام
نیمه وقت کار می کنم
تمامِ وقت به تو فکر می کنم!
نسترن وثوقی

به نظر می رسد به روز شدن این جا فصلی شده است. خیلی دوست دارم فقط این جا بنویسم! برایِ آنهایی که هنوز از وب گردی فاصله نگرفته اند! از حرف پُرم! از حرف هایی که همیشه برای نگفتن است! مگر حرف هایی که گفتم و شعرهایی که نوشتم به گوش ات رسید؟ در زندگی زخم های هست! در زندگی زخم هایی هست! که فقط کارشان این نیست که مثلِ خوره، روح آدم را آهسته در انزوا بتراشند! بلکه خیلی کاری تر از این حرف ها هستند! این زخم ها می توانند موهایِ آدم را یک شبه رنگِ دندان های اش بکنند! نه این که بد باشد نه آن قدر هر هم بد نیست! خوبی اش این است که دیکر هر روز یکی از این تار موها را جلوی آیینه نمی بینی! یک باره خیال ات را راحت می کنند!
پذیرفتن این که رهایی از غصه های ریز و درشت زندگی، وعده سر خرمن است؛ کار راحتی نیست! زندگی با قدرتِ تمام ادامه دارد ولی تو دیگر همانی نیستی که باید باشی!
رنج های مداوم و پی در پی از تو آدمِ دیگری می سازد! آدمی که خیلی با خودِ قدیم ات فرق دارد! تنها وجه مشترک ات با خودِ قدیم ات همین شعرهاست. همین شعرهایی که دردِ مشترکِ موجوداتی است که انسان می خوانیم شان!
دیگر ملالی نیست...
پی نوشت: رونوشت و پی نوشت و پیوست این روزهای من، درد است...