(!)

برگرد عزیزم

این قدم هایِ لجوح

تو را بی رحمانه از خانه دور می کنند

برگرد

هنوز

هیچ پلی پشتِ سرت خراب نشده است!

برگرد

هنوز

 دست هایم برای به آغوش کشیدن ات

باز مانده اند!

(2)

هر روز

یکی از من

به میانِ مردم می رود

با آنها  می خندد

هر روز

یکی از من

در خودم می ماند

با من می گرید

هر شب اما

نه کسی می رود، نه کسی می ماند

همه می میرند، گورشان را گم می کنند

تا تو پیدا شوی!

(3)

زمستان

حرفِ آخر فصل هاست

اگر از دل تنگی پاییز

جانِ سالم به در بُرده باشی

زمستان

همیشه حرفِ آخر را می زند

که فصل ها برای شنیدن اش

این گونه

با شتاب از هم می گذرند!

(4)

می خواهمت و نمی خواهمت

هم چون مادری

در انتنظارِ فرزندی نا خواسته!

نسترن وثوقی