بشنیده ام که عزم سفر کرده ای مکن!/ مهر حریف و یار دگر می کنی، مکن...
چراغی آورده ام در پیشِ آفتاب که آفتاب را با این چراغ می بینم! حاشا اگر چراغ نیاوری، آفتاب خود را بنماید! چه حاجتِ چراغ است؟
فیه مافیه!
(1)
تمامِ عمر در تاریکی زیستم
سپید می نویسم
شاید کلمات روشن شوند
و سیاهی را
از حافظه شعرهایم پاک کنند!
(2)
تمامِ روزهای هفته سر در گم ام
غروب جمعه که می شود
سر از دل تنگی در می آورم!
(3)
و اندوه پیراهنِ بلندی بود
که بعدِ تو به تن کردم
تا آن قدر بر تن ام زار بزند
که شاید مرگ دل رحم تر از زندگی باشد
و پیراهنِ سفیدی از آستین روزهای اش
برایم بیرون بیاورد!
(4)
به اعتبار همین شب ها زنده ام
وقتی تاریکی شان از حد می گذرد
تا بالاتر از سیاهی رنگی نباشد
و باز تنهایی بیاید
تکلیفِ شب هایم را روشن کند!
(5)
نگران نباش
خیلی تنها نمی مانم
عاقبت یک روز
مرگ، دستم را می گیرد
و از تمامِ این خیابان هایِ شلوغ عبورم می دهد
نگران نباش
مرگ شبیه زندگی نیست
دست های پُر مهری دارد
دستِ هر کس را بگیرد
دیگر رهای اش نمی کند!
(6)
بعد از تو
من
سوژه های زیادی برای شعر گفتن دارم
تو بعد از من
چه داری؟
نسترن وثوقی
نمی خواهم این جا را تعطیل کنم! هزار جا هم که بنویسم، باز این جا را دوست دارم! قبول دارم کوتاهی کردم. دوستانی که می آیند و ناامید بر می گردند و گلایه می کنند که دست کم می توانستی پایان کار وبلاگ را اعلام کنی! ولی من قصد تعطیلی این جا را ندارم! حدود هشت سال از عمر این وبلاگ می گذرد! و من تمام این سال ها اندوه و شادی شعرهای خودم و دیگران را با شما شریک شده ام! با شمایی که هیچ کدام تان را نمی شناسم و دلم خوش است به کامنت هایی که همه شان اظهار می کنند که با خواندن این جا حال شان خوب می شود! دوستانی که تمایل دارند شعرها را به روز بخوانند در اینستاگرام در خدمت شان هستم! ولی این جا دیر به دیر به روز رسانی می شود! ولی تعطیل نیست، تا وقتی که من نفس می کشم، همین جا خواهم نوشت! هر چند دیر هر چند دور!
پی نوشت 1: جان و روانِ من تویی، فاتحه خوانِ من تویی/ فاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت!/ مولوی
پی نوشت 2:سخت است که تنهایی خود را بچلانی/ تا چکه کند بی کسی از گوشه چشمت!/ محمد شیرازی
پی نوشت 3: بازا که در فراقِ تو چشم امیدوار/ چون گوشِ روزه دار بر الله اکبر است!/ سعدی
پی نوشت 4: وا کرده مشتم را زمان، جز صبر/ چیزی درون چنته ی من نیست!/ حتا زلیخا هم در این مکتب/ آن قدرها آلوده دامن نیست/ از جان خود شاید ولی از عشق/ ما را خیالِ دل بریدن نیست!/ نفیسه سادات موسوی
پی نوشت 5: پس یقین گشت این که بیماری تو را/ می ببخشد هوش و بیداری تو را/ پس بدان این اصل را ای اصل جو/هر که را دردست او بردست بو!/ مولوی
پی نوشت 6: تو پرستوی خسته ای بودی که بریدی از آسمان اما/ دوست دارم هنوز فکر کنم اول هر بهار می آیی!/ رویا باقری
پی نوشت 7 :عشق در آمد از درم دست نهاد بر سرم/ دید مرا که بی توام، گفت مرا که وایِ تو/ مولوی
پی نوشت 8: خواستن همیشه توانستن نیست/ من تو را می خواستم/ توانستم؟/ لب داشتم، بوسه خواستم/ توانستم؟/ دست داشتم، آغوش/ توانستم؟/ گاهی خواستن توان ندارد/زورش به رفتن، نبودن، نیست شدن نمی رسد که نمی رسد!/ او هم که گفته کوه را به دوش می کشد/ اگری داشت محال/ پاسخی که هرگز نشنیده بود/ او به نه باخته بود/ که چنین به ادعا حرف می زد/ من ساده می گویم/ اگر چشم هایت مرا می پسندید/ کارهای عجیب می کرد/ دیوانگی های عجیب و غریب/ چیز زیادی نمی خواستم/ فقط سری که شب ها روی سینه ات به خواب رود/ روزها زود بلند می شدم/ و آن قدر دوستت می داشتم/ که نفهمیم/ چگونه پای هم پیر شدیم/ من تو را برای پایان خستگی هایم نمی خاستم/ فقط می خواستم/ جای آه/ دهانم گرم اسمت باشد/ عزیزم هایی که قبض برق خانه را پرداخت نمی کنند/ اما کاری با چشم های تو می کنند/ که اتاق شب هم نور داشته باشد/من خواستم دوستم داشته باشی/ همین/ من همین کار ساده را از تو خواستم/ توانستی؟/ توانستم؟/ رسول ادهمی
بی نوشت 9: گر من به غمِ عشقِ تو نسپارم دل/ دل را چه کنم؟ بهر چه می دارم دل؟/مولوی
پی نوشت 10:نبودنت، نقشه خانه را عوض کرده است/ و هر چه می گردم/ آن گوشه ی دیوانه ی اتاق را پیدا نمی کنم/احساس می کنم / کسی که نیست/ کسی را که هست را از پای در می آورد!/ گروس عبدالمکیان
پی نوشت 11: اگر سردت هست/ بگو تا یک آغوش/ بیشتر دوستت داشته باشم!/جمال ثریا
پی نوشت 12: در دکانِ همه باده فروشان تخته است/ آن که باز است همیشه، در مِی خانه ی توست/ شهریار
پی نوشت 13: هر که را دور کنی، دور و برت می آید/ از محبت چه بلاها به سرت می آید/ تا که در دسترسی از تو همه بی خبرند/تا کمی دور شوی هی خبرت می آید/ دل به مجنون شدن خویش در آیینه نبند/ صبر کن! عاشق دیوانه ترت می آید!/ کاظم بهمنی
پی نوشت 14: یک چرخ بزن تا که تماشایِ تو امشب/ آغاز کند ماهِ جدیدِ قمری را!/ محمد شیخی
پی نوشت 15: مرا حسادت آن غم به گور خواهد برد/ همان غمی که نشسته هماره در برِ تو/ به رغم این همه اما زمانه می خواهد/ که خاک بر سرِ من باد و تاج بر سرِ تو!/ سیروس عبدی
پی نوشت 16:در هیچ پرده نیست، نباشد نوایِ تو/ عالم پر است از تو و خالی ست جایِ تو/ صائب تبریزی
پی نوشت 17: سال ها رو به قبله بودم و می گفتم/ دیگر هیچ کس از من عاشقانه ای نخواهد شنید/ آمدی/ رد شدی/ بند دلم پاره شد/ کاش می فهمیدی چه لذتی دارد/ پاره شدن طنابِ یک اعدامی!/ لیلا کردبچه
پی نوشت 18: تو فکر می کنی/ این قرص های کوچک قادرند/قادرند قرصِ ماه را دوباره/ در چشم های من زیبا کنند؟/ و دنیا را که از چشمم افتاده / بردارند/ و بگذارند سر جای اش!/رویا شاه حسین زاده
پی نوشت 19:دست به بند می دهم/ گر تو اسیر می بری!/ سعدی
پی نوشت 20: درست مثل آن که جنازه ی کارگران معدن را/ از خاک بیرون بکشی/ تا دوباره به خاک بسپاری/ چیزی میانِ ما تغییر نخواهد کرد/ اما اصرار دارم که بدانی/ دوستت دارم!/ زانیاربرور
پی نوشت 21: ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق/ برو ای خواجه ی عاقل، چه هنر بهتر از این؟/ حافظ
پی نوشت 22: میان خواب و بیداری، شبی دیدم خیالِ او/ از آن شب واله و حیران نه در خوابم نه بیداری!/ اوحدی مراغه ای
پی نوشت 23: عنوان پست از مولوی
پی نوشت 24: چشمِ مرا به اشک چه تر می کنی؟ مکن!/ مولوی