ادامه می‌دهم، به خاطر خودم و دوستانم. ممنونم از مینو نصرتِ عزیز که متقاعدم کرد که نباید  "خانه‌ام" را رها کنم... من رنج می‌کشم، پس هستم...

 

 

خودت را به خواب نزن،

مرا به بیداری!

بیدار شده‌ام دیگر،

آن‌قدر که

بیداری‌ات را

خواب می‌بینم!

می‌گریزی

از حافظه‌ی خواب‌هایم،

ته می‌کشی

توی رویاهایم،

دستت تمام می‌شود

تویِ دستم.

 

از خواب می‌پرم

دنبالِ دست‌هایت می‌گردم

زیرِپتو

زیر ملحفه‌ی مرگی

که "من"

خودِ مرگ می‌شود، آن‌جا

نه تصویرش

نه تصورش!

 

 

بالای سرم،

خرو پف می کنی

خوابیده‌ای مگر؟

خودت را به خواب نزن

مرا به بیداری!

خیلی وقت است،

مرگ، مرا خوابیده است!

 

"نسترن وثوقی"