دور آخر را به تو میرسم...
چه دير میرسد،
هفتهاي كه انتهايش به تو ميرسد،
و چه زود ميگذرد،
لحظههايي كه با تو ميگذرد!
اینهمه روشنایی به چه دردی میخورد،
وقتی دلم روشن نیست،
چشمم روشن نیست به دیدنت...
اگرچه تکلیفم روشن است:
یک خط ریز، یک خط درشت!
نیمهکاره رهایَش میکنم
تا بلاتکلیف باشم!
.
.
.
زمین را هم که دور میزنم،
دورِ آخر را به تو میرسم!
مگر نه اینکه «همیشه آخر همه چیز خوب است؟!»
+ نوشته شده در شنبه دوم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 13:45 توسط نسترن وثوقی