یادداشت هایی برای هیچ کس (1)

 

تصویر

 

همیشه این موقع سال-بوی مهر که می آمد- برای چند روز هم که شده ، حالم خوش بود ولی امسال...راستی چرا بیشتر اوقات حالم خوش نیست؟ البته اطرافیانم معتقدند که حالِ من خوب است، ولی خودم نمی فهمم! خب صد البته ، حالم از کسی که تازه یک پایش را قطع کرده اند، خیلی بهتر است. از کسی هم که نان شب ندارد هم همین طور!ولی از بقیه ؟ بعید می دانم.

اصلن مدتهاست که حالم خوش نیست، یک سال، دو سال... شاید هم از بدو تولد حالم خوش نبوده است. تقصیر هیچ کس هم نیست، حتا خودم. تازه مگر من دنبال مقصر هستم؟ درد اصلی این حالِ کوفتی مزخرفِ من است که انگار امیدی به بهبودش نیست.حال آدمی را دارم که یکهو یک چاه عمیق زیر پایش دهان باز کرده باشد و دهانش مثل همان چاه باز مانده باشد.(البته در حال سقوط ، فکرش را بکن!)

دلم هوای هیچکس و هیج جا را کرده است.اصلن دلم هوای یک جای دور را کرده است، کجا؟ آن را هم نمی دانم.فقط جایی که هیچکس نبیندم و نشناسدم.جایی که مجبور نباشی، از صبح که پایت را توی نگهبانی محل کارت می گذاری تا بعداز ظهر  که بر می گردی و " دل خسته سوی خانه، تن‚ خسته می کشی" * از آن لبخند های مضحک تحویل این و آن بدهی که چه؟ که من خوبم ! ملالی نیست! آن هم وقتی که می دانی هست. تازه خیلی هم هست. این همه ملال! این همه ملال زهر ماری ،مگر کم است برای خوش نبودن حال یک نفر.

جایی که نگران خودت نباشی، اصلن نگران هیچ کس نباشی. نگران هیچ کس و هیچ چیز! نگران آینده. از وقتی که یادم می آید همه اش نگران آینده ی احتمالی بودم. این آینده کی می رسد، خدا می داند. اصلن نمی دانم چرا در فرهنگ لغات ما "امروز " را این قدر کمرنگ نوشته اند و آینده را پررنگ."درس بخوان و گرنه آینده ات تباه می شود."، "خوب کار کن و گرنه در آینده نمی توانی"، "پس انداز کن و گرنه در آینده به مشکل برخورد می کنی"،" نخند و گرنه در آینده ، گریه خواهی کرد." من نمی دانم چرا هیچ کس، هیچ وقت به آدم نمی گوید: "زندگی کن چون در آینده ، خواهی مرد! "یا دست کم به من این حرف را نزده اند.

حالم خوش نیست، این حرف ها از سر خوشی نیست. مهر در راه است  ودیگر بوی کاغذ تازه ی کتاب، حالم را خوب نمی کند. بچه که بودم با نزدیک شدن مهر ،شادی شیرینی در دلم می نشست .دفتر و کتاب های جلد شده ی رنگی من ، زودتر از مال بقیه آماده بود و من هر مهرماه که می رسید ، به نظر خودم بزرگ می شدم، بزرگ تر و بزرگتر و البته تنهاتر. و غصه هایم با من قد می کشیدند و بزرگ می شدند. چقدر آدم بزرگ ها رادوست داشتم .فکر می کردم آدم، بزرگ که بشود دیگر از هیچ کس و هیچ چیز نمی ترسد. نه از تاریکی، نه از تنهایی و نه از قمه زنان روز عاشورا.تازه یک روز که حسابی برف باریده بود و حتا در خانه هم به زحمت باز می شد،پدرم مرا بغل کرد و از خانه تا مدرسه برد و من توی راه همه اش توی این فکر بودم؛ زودتر که بزرگ شوم، حتمن خودم می توانم تا مدرسه یا هر جای دیگر بروم و دیگر لازم نیست پدرم به زحمت بیفتد.ولی زمستان پارسال یک روز که سرما تا عمق استخوانم نفوذ می کرد و باز همان پدر بیچاره، زودتر از من رفته بود تا ماشین را برای من گرم کند، حس کردم کاش دوباره مرا بغل می کرد و تا سر کار می برد. و آن وقت بود که فهمیدم که علت عجله ی من برای بزرگ شدن نه آدم بزرگ ها، بلکه پدرم بود که آدم بزرگ نه، که آدم, بزرگی بود و هست.

حتمن می دانی که تمام این حرف ها از سر ناخوشی است و گرنه آدم سرخوش که یاد این حرف ها نمی افتد، می افتد؟

 

     

*اشاره به شعر محمدعلی بهمنی

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

آوخ کز این حصار دل آزار خسته ام....

 

 

 

شعر جهان 3 (ترجمه)

 

شعر زنان آمریکا     تصویر

شعر دیگری از مایا آنجلو                                         

 

"استنکاف"

 

محبوب،

در کدام دوران یا سرزمین ها

لب های تو را شناخته ام

دست های تو را

گستاخی بی پروای خنده هایت را.

آن افراط های دلنشین که

من می پرستم.

چه تضمینی وجود دارد

که ما دوباره ملاقات خواهیم کرد،

در دنیاهایی دیگر

روزگار نا معلوم دیگر.

تنم را به مبارزه می طلبم.

بی هیچ وعده ای

از یک رویارویی شیرین تر

من مرگ را نخواهم پذیرفت.

            

                                                                                                                                                                                        

 

 

Refusal"

 

Beloved,
In what other lives or lands
Have I known your lips
Your Hands
Your Laughter brave
Irreverent.
Those sweet excesses that
I do adore.
What surety is there
That we will meet again,
On other worlds some
Future time undated.
I defy my body's haste.
Without the promise
Of one more sweet encounter
I will not deign to die.

Maya Angelou

متن  اصلی شعر را در اینجا ببینید:  http://www.poemhunter.com/poem/refusal

شعر : مایا آنجلو

ترجمه: نسترن وثوقی

 

از دیگران (2)

                                                  

                                                   

                                                                   عشق برای تمام عمر است.

                                                 تصویر           

  

پیر مردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخم های او را پانسمان کردند، سپس به او گفتند "باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه."

پیر مرد غمگین شد و گفت: عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند، گفت :همسرم در خانه ی سالمندان تحت مراقبت است.هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم، نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم.پیرمرد با اندوه گفت:خیلی متاسفم. او آلزایمر دارد، چیزی را متوجه نخواهد شد!حتا مرا هم نمی شناسد! پرستار با حیرت گفت:وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:اما من که می دانم او چه کسی است...!

 

داستان کوتاهی بدون نام نویسنده از سایت اینترنتی خبر ایکس ترکیه

 

اصل مطلب را در این سایت ببینید:ترجمه اخبار ترکیه

 

شعر (2)

تصویر کلاغ 

هنوز به خانه نرسیده ام،

 

درست مثل کلاغ قصه ی مادربزرگ،

که هیچ وقت به خانه اش نمی رسید.

بیچاره کلاغ،

بیچاره تر من!

که هی منتظر بودم،

شاید دل مادربزرگ به رحم بیاید

و آخر قصه او را به خانه اش برساند...

سال ها گذشته

به گمانم، کلاغ هنوز در راه است!

درست مثل من.

اما اینجا که آخر قصه ی من نیست،

مگر نه اینکه من ادامه ی قصه های ناتمام جهانم،

منتظر هیچ کس

که هیچ وقت نمی آید

و من –حتا-خواب آمدنش را هم ندیده ام*

به انتظار نیامدنش ایستاده ام.

آخر سال هاست که کسی نشسته، انتظار نمی کشد.

و من هی یادم می رود

که انتظار را باید کشید،

مثل رنج،

که هیچ وقت ،هیچ کس

باخود نمی بردش.

***

در انتظار نیامدنت ایستاده ام

در چند قدمی ات!

* اشاره به شعر فروغ فرخزاد"من خواب دیده ام که کسی می آید."

 

نقل قول ها و ضرب المثل ها (2)                                                 Quotes and proverbs   

 

(1) 

The only thing we never get enough of is love; and the only thing we never give enough of is love. 

"Henry Miller" 

         

(1)

تنها چیزی که ما هرگز به اندازه ی کافی دریافت نمی کنیم، عشق است و تنها چیزی هم که هرگز به اندازه کافی نمی بخشیم نیز، عشق است.

 "هنری میلر" 

(2) 

Age does not protect you from love. But love, to some extent, protects you from age. 

"Jeanne Moreau"  

(2)

پیری، شما را از عشق باز نمی دارد، اما عشق –تا اندازه ای- شمارا از پیری باز می دارد.

 "جین مورو"

 

متن اصلی مطالب را در اینجا ببینید:  http://www.lovequotescollection.com/category/love/22.html   

ترجمه: نسترن وثوقی

 

شعر جهان2 (ترجمه)

 

شعر زنان آمریکا

 

از این پس در این بخش، شعر زنان آمریکا را دنبال خواهیم کرد .البته بین شعرهایی که تا کنون به صورت پراکنده از زنان آمریکا ترجمه کرده ام ،شعرهای مایا آنجلو را بیشتر دوست دارم.

 

                                                                                   مایا آنجلو

 

                                                                  تصویر مایا آنجلو                      

                                                                            

                                                                                       

بیوگرافی مایا آنجلو

 

مایا آنجلو (با نام اصلی مارگریت جانسون) در چهارم آوریل سال 1928 در سنت لوئیز آرکانزاز به دنیا آمد. مایا آنجلو یکی از پیشتازان شعر معاصر آمریکاست. اما در زمینه های تئاتر، بازیگری، نویسندگی(رمان) و همچنین به عنوان یک عضو از نهضت حقوق مدنی نیز موفقیت هایی کسب کرده است.

مایا آنجلو کودکی نا آرامی داشت اما او استعداد شگرفی در  روایت تجربیات تلخ خود در کتاب هایش داشت."من می دانم که چرا پرنده ی اسیر آواز می خواند"(1969) این کتاب مجموعه داستان هایی از کودکی اوست و این کتاب او را به عنوان تنها زن آفریقایی- آمریکایی که به لیست بهترین فروش دست یافته است، مطرح کرده است.

"من می دانم  که چرا پرنده اسیر آواز می خواند" همچنین برای جایزه بین المللی کتاب کاندید شده است.

با وجود بی عدالتی های زندگی در کودکی، مایا آنجلو در ارائه پیام امید و انسانیت موفق بوده است.مایا آنجلو اظهار داشته است "وظیفه افتخاری انسان بودن دوست داشتن است"

 

 

عشق فرا می رسد

و با ترن آن شادی می آید

خاطرات خوش قدیمی

رنج های کهن تاریخی

اگر هنوز ما بی پروا هستیم،

عشق، زنجیر های ترس را

از روحمان می گسلد.

  

از:تحت تاثیر یک فرشته

او با یک مبارز آزادی خواه آفریقای جنوبی ازدواج کرد و برای مدتی در قاهره زندگی کرد و ویراستار "Arab  Observer"بود. اما در دهه 1960 به آمریکا بازگشت و نقش مهمی در نهضت حقوق مدنی داشت.بنا بر درخواستMartin Luther King   هماهنگ کننده محلی رهبری مسیحیان جنوب شد. از وی خواسته شده تا به نمایندگی از پریزیدنت کارتر(کمیسیون ملی نظارت سال جهانی زنان) و پریزیدنت جرالدفورد (انجمن مشاوره جشن های دویست ساله انقلاب آمریکا) کار کند در سال 1993 بیل کلینتون از وی خواست تا برای معارفه ی او شعری بسراید. مایا آنجلو شعر "در نبض صبحگاه" را در مراسم معارفه ی بیل کلینتون خواند و با وجود نقدهای فراوان مورد استقبال قرار گرفت.

مایا آنجلو علاوه بر شاعری و نویسندگی، تولیداتی در تلویزیون و فیلم دارد. و مستنداتی که او نوشته است، برنده جوایز متعددی شده آند. مثل آفریقایی ها و آمریکایی ها در عرصه هنر.

بخش بزرگی از موفقیت مایا آنجلو مربوط به توانایی وی در نوشتن تجربیات زیادی از زندگی به سبک واضح و جالب توجه در جذب خواننده می باشد. سیدونی آن اسمیت به نقل از مجله ی Humanities جنوب اظهار می دارد:

"نبوغ وی به عنوان یک نویسنده در توانایی او در ترکیب سبک زندگی، ترکیب اصطلاحات، واژه های مختص خود (وابسته به طرز فکر خودش) و به ویژه در تصویر سازی است."

 متن اصلی بیوگرافی را دراینجا بخوانید:   http://www.poetseers.org/contemporary_poets/maya_angelou 

(1)

"تحت تاثیر یک فرشته"

 

ما به شهامت تبعید از شادی،

خو نگرفته ایم.

جان در پوسته ی تنهایی چنبره می زند،

وقتی که عشق معبد مقدس رفیعش را ترک می کند،

و آگاهی ما را تصرف می کند

برای رها کردن ما از زندگی.

 

عشق فرا می رسد

و با ترن آن شادی می آید

خاطرات خوش قدیمی

رنج های کهن تاریخی

اگر ما هنوز بی پرواییم

عشق، زنجیر های ترس را

از روحمان می گسلد.

 

ما از هراسمان جدا می شویم.

در روشنایی سراسیمه ی عشق.

شهامت پیدا می کنیم

و ناگهان می بینیم

که عشق تمام هستی مان را هزینه کرده است

و تا همیشه خواهد ماند

هنوز فقط عشق است

که ما را رها می سازد.

 

"مایا آنجلو"

(1)

    "Touched by an Angel "

                                                                                                                                                 

We, unaccustomed to courage
exiles from delight
live coiled in shells of loneliness
until love leaves its high holy temple
and comes into our sight
to liberate us into life.

Love arrives
and in its train come ecstasies
old memories of pleasure
ancient histories of pain.
Yet if we are bold,
love strikes away the chains of fear
from our souls.

We are weaned from our timidity
In the flush of love's light
we dare be brave
And suddenly we see
that love costs all we are
and will ever be.
Yet it is only love
which sets us free.

Maya Angelou"
"

 

(2)

"وقتی که تو می آیی"

 

وقتی که تو ناخوانده به سراغم می آیی،

در حال اشاره به من

در قدیمی ترین مکان ها

جایی که خاطره ها آرمیده اند.

 

اتاق زیر شیروانی را- مثل یک کودک- به من پیشکش می کنی،

فراخوان روزهای بسیار اندک.

بوسه های دزدیده شده ی قشنگ بی مصرف.

عشق های عاریتی جعلی

صندوقچه ی کلمات اسرار آمیز،

 

گریه می کنم.

(2) 

When You Come

 

When you come to me, unbidden,
Beckoning me
To long-ago rooms,
Where memories lie.

Offering me, as to a child, an attic,
Gatherings of days too few.
Baubles of stolen kisses.
Trinkets of borrowed loves.
Trunks of secret words,

I CRY.

Maya Angelou"
"

 

(3) 

"غرور"

  

دستت را به من بده

جایی برای من باز کن

برای رسیدن به تو و فهمیدن

تو

ورای دیوانگی شاعری.

  

بگذار دیگران

خلوتی برای

لمس کلمات داشته باشند

و عشق به تلف کردن

عشق.

  

به خاطر من

دستت رابه من بده.

 

"مایا آنجلو"

(3)  

A Conceit

 

Give me your hand
Make room for me
to lead and follow
you
beyond this rage of poetry.

Let others have
the privacy of
touching words
and love of loss
of love.

For me
Give me your hand.

"Maya Angelou
"

 

 

(4)

"روزگار در حال گذر"

 

پوست تو شبیه طلوع

مال من شبیه غروب.

 

یکی آغاز یک پایان مسلم را

 نقاشی می کند.

 

دیگری پایان‚ یک آغاز مسلم را.

 

 

(4)

"Passing Time"

 
 Your skin like dawn
Mine like musk

One paints the beginning
of a certain end.

The other, the end of a
sure beginning.

"Maya Angelou
"

 

ترجمه:نسترن وثوقی

 

 

 

نقل قول ها و ضرب المثل ها (1)                                                 Quotes and proverbs   

 

 

این بخش شامل، برگزیده ای ازسخنان مشاهیر جهان ، ضرب المثل ها و نقل قول ها از گوشه و کنار دنیا به همراه ترجمه ی آنهاست.

(1)

Love never claims, it ever gives. Love ever suffers, never resents never revenges itself.

"mahatma Gandi"

 

عشق هرگز  مدعی چیزی نیست، همیشه رنج می کشد، هرگز متنفر نمی شود و هیچ وقت از خود انتقام نمی گیرد.

"مهاتما گاندی"

 

(2)

The best and most beautiful things in this world cannot be seen or even heard، but must be felt with the heart.

"Helen keller"

 

بهترین و زیباترین چیزها در این دنیا نه دیده و نه شنیده می شوند، فقط باید با قلب لمس شوند.

 "هلن کلر"

معرفی کتاب (1)

                                                      

                                           تصویر جلد "جای خالی سلوچ"                             

 

این روزها، بعد از ده، یازده سال دوباره "جای خالی سلوچ" محمود دولت آبادی را می خوانم ، این رمان جز شش ،هفت رمانی است، که خیلی بر ذهن و روح من تاثیر گذار بودند. بقیه رمان ها تا جایی که حافظه ام یاری می کند،خر مگس اتل لیلیان وینیچ،جان شیفته ی رومن رولان، سمفونی مردگان و سال بلوای عباس معروفی، پرنده خارزار کالین مکالو، کوری ژوزه ساراماگو، زوربای یونانی نیکوس کازانتراکیس و...  بودند.البته گمان می کنم "جای خالی سلوچ" را دوست تر دارم.اغلب شخصیت های رمان های دولت آبادی را به گونه ای که توصیف می کند، می بینم و تصویر زنده ای از آنها در ذهنم شکل می گیرد.به نظرم بزرگترین قوت رمان های او همین تصویر سازی فوق العاده  عالی ، از شخصیت هاست.دو پاراگراف از این رمان برایتان انتخاب کردم.(اگرچه مخاطبان من، حتمن خیلی قبل تر از من این رمان را خوانده اند، ولی به دوباره خواندنش می ارزد.)

 

"دو نفر آدم، وقتی ناچارند با هم سر کنند، رنگ و رشته های خاص و کشمکش های خاصی آنها را به هم گره می زند. در هر حال،از کشمکش های-پنهان یا آشکار-پرهیز نمی توانند بکنند.درست مثل اینست که رشمه ای به دور دست ها،شانه ها ، پاها و گردن هاشان پیچیده و هر سر این رشمه به دست دیگری باشد.بندی همدیگر. دراین کشمکش-که انگار جبریست-نزدیک به هم اگر بشوند، خفقان می گیرند و دور اگر بشوند ترس برشان بر می دارد.سر رشمه اگر از دست ها نگریزد، به هر حال، کشمکش برقرار می ماند."

 

" جای خالی سلوچ"، محمود دولت آبادی، چاپ یازدهم، نشر چشمه،صفحه ی 82

 

 

"مرگان دیگر جوان نبود.بسیار بر سنگ و سفال خورده بود.عمرش کم کم داشت به چهل می رسید-گرچه چهره ی کشیده اش سخت،خسته ودر هم شکسته بود، و این او را پرعمرتر از آن چه بود می نمود، اما تازه موهای سیاهش، جا به جا تار سفیدی به خود راه داده بودند.پایین مقراض وار زلف ها، روی پوست سخت و چغر پیشانیش، دو سه شیار تند جا باز کرده بود. دور چشم هایش چین های نازک وظریفی به چشم می زد.زیر گونه هایش فرو  رفتگی نمایانی داشت.دندان های درشت و سفیدش، در تکیدگی چهره، لب های باریک و زبر شده اش کنار زده بود.چانه اش در دو سوی دهان به خطوطی خمیده آراسته بود. رگ های گردنش بیرون زده بود و زیر گلو، آن جا که بال های چارقدش را با سنجاق قفلی می بست، گود و تو رفته بود.آرواره هایش بدرجسته بودند و دندان که برهم می فشرد برآمدگی  دندان ها از زیر پوست نمایان تر می شد.در واقع، گوشت در صورت  مرگان سوخته بود و پنداری زیر این پوست آب نبود.پوستی چغر، کشیده بر استخوانی سخت و سمج، با پستی –بلندی  های نمایان. چشم ها با این همه زیبا بود. غم انگیز و زیبا .خانه ی چشم ها اگرچه گود رفته بود، اما از روشنایی تهی نبود. و قامت زن گرچه پیوسته استخوان هایی ریخته در پوست می نمود، اما خمیده نبود. راست و  ایستاده بود. درون این تن کشیده روحی زخم خورده در خود می پیچید. این روح اما لهیده نبود پرخاشی فرو خورده را، روح زخمی در خود می آراست و نه زوزه ای دردمندانه را. هم از این بود اگر چشم های مرگان چنان زیبا مانده بود.درخششی سمج از قعر نو امیدی.شعله های لرزان فانوسی، در گاو گم شبانگاهان . درشت استخوان بود مرگان.نه همچند برادرش که او جمجمه ای چون جمجمه ی اسب داشت. اما در جمع زنان درشت استخوان می نمود؛ آگرچه کاهیده استخوان بود.زوغوریت هنوز چندان که باید نفرسوده اش بود."

 

 "جای خالی سلوچ"، محمود دولت آبادی،چاپ یازدهم ، نشر چشمه،صفحه ی 98

 

شعر جهان 1 (ترجمه)

دراین بخش تلاش من ، معرفی شاعرانی است که آثار شان کمتر ترجمه شده  و یا اصلن ترجمه نشده اند و ارائه ی شعرهای آنهاست.

نیکی جیووانی

بیو گرافی نیکی جیووانی

 

نیکی جیووانی شاعر،نویسنده ،مفسر و استاد دانشگاه با شهرت جهانی است.در طی سی سال اخیر صداقت وی در نوشته ها و سخنرانی هایش جهانیان را متوجه خویش ساخته است.یکی از شاعران بنام آمریکایی در باره ی او می گوید: او از اینکه یک سیاه پوست آمریکایی،یک زن ،یک مادر ویک پروفسور آمریکایی است، افتخار می کند.جیووانی در مبارزات خود برای حقوق مدنی و برابری متعهد و مصمم است.سماجت وی برای نشان دادن حقایق،به گونه ای که او می بیند- باعث بلند آوازه گشتن وی به عنوان صدای جامعه ی سیاه پوستان گشته است.تاکید وی،بر ویژگی های شخصی بخصوص برقدرت فردی که باعث تغییرات در زندگی خود شخص و بنابراین دیگران می شود، می باشد.

نیکی جیووانی در ناکس ویل(ایالت تنسی آمریکا)به دنیا آمدو در ارتفاعات شهر لینکلن و با  تمام سیاه پوستان حومه ی شهر سین سیتی در ایالت اوهایو آمریکا بزرگ شد.او و خواهرش تابستانها را با پدربزرگ و مادر بزرگ خود در شهر ناکس ویل می گذراندند.او با درجه ی ممتاز از دانشگاه فیسک فارغ التحصیل شد.(دانشگاه پدر بزرگش در سال 1968)

او به دانشگاههای پنسلوانیا و کلمبیا رفت.اولین کتاب شعرش را در سال 1968به نام" احساس سیاه ، حرف سیاه" منتشر کرد.و در کمتر از یکسال دومین کتابش را منتشر کردو به صورت حرفه ای شروع به نویسندگی کرد.

در اوایل به او لقب "شاهدخت شعر  سیاه پوستان"داده شد و در طی دوره هایی  بیش از سه دهه از انتشار کتاب و سخنرانی ها، تا جایی پیش رفته است که او را به دو نام "گنجینه ی ملی "و اخیرا به نام یکی از بیست و پنج Oprah Winfrey "افسانه های  زنده" نامیده اند.تعداد زیادی از کتابهای نیکی جیووانی جایزه و نشان افتخار دریافت کرده اند. طبق اتو بیوگرافی ,Gemini,یک شرکت کننده ی نهایی در جایزه ی بین المللی کتاب بود;اشعار عاشقانه،حزن ها:به خاطرتمام تغییرات، پنبه زنی،لوبیای چشم بلبلی، به رتبه چهارم لیست بهترین فروش لس آنجلس تایمز دست یافتند،که یک موفقیت نادر برای کتاب شعر است.اخیرن کتاب رزا ی وی، ،درباره ی افسانه های حقوق مدنی Rosa Park  ، جزکتاب های Caldecott Honor شده است. وبرایان کولیر ،تصویرگر،جایزه ی Coretta Scott King را برای بهترین تصویر گرفته  است.رزا همچنین به مقام سوم در لیست بهترین فروش نیویورک تایمز دست یافته است.

سخنرانی های ضبط شده ی وی در سطح گسترده ای شناخته شده و پذیرفته شده اند.آلبوم او"حقیقت در مسیر خودش است"که در آن او شعرهای خویش را بر علیه موسیقی Gospel (گاسپل موسیقی کلیسايي است که در مورد شکل گیریش، جدا بودن کلیسای سیاهان از سفید‌ها و متفاوت بودن مذهب امریکایی - افریقایی های اولیه با مسیحیان از مهمترین عاملانش به حساب می آیند.)خوانده است،در راس یکصد آلبوم وی قرار دارد و جایزه ی بهترین آلبوم سخنرانی را از انجمن ملی گویندگان رادیو و تلویزیون دریافت کرده است.مجموعه ی اشعار وی که او در آن شعرهایش را می خواندودرباره شان حرف می زند یکی از پنج برگزیده ی نهایی جایزه ی Grammy (جایزه ای که آکادمی ملی هنرها وتکنیک های ضبط ایالت متحده به شاخص ترین دست یافت ها در صنعت ضبط اهدا می کند.) بود.

جوایز و نشان های افتخار جیووانی در سرتاسر مسیر شغلی وی تداوم دارند.به خاطردریافت بیست و پنج درجه ی افتخار ،او از طرف Mademoiselle Magazine,Ebony Magazine, Ladies Home journal زن سال نامیده شده است.به وی لقب زن  برجسته ی تنسی نیز داده اند..همچنین جوایز فرماندار تنسی و ویرجینیا را نیز دریافت کرده است.او نخستین زنی بود که نشان شجاعت Rosa .L.parks را دریافت کرد و همچنین نشان لنگستون هیوز  Langston Hughes Medal (معتبرترین جایزه ی ادبی آمریکا) را  برای شعر دریافت کرده است. اوهمچنین عضو  مادام العمرافتخاری"Delta  sigma theta sorority" است  و از National council of negro women طومار  دریافت کره است.اوعضو PEN  (انجمن جهانی نویسندگان) است.او به خاطر زندگی وشغلش نشان افتخار از گروه موسیقی History Maker گرفته است.یک دانشمند-که عملکرد وی راتحسین می کند- یک گونه ی خفاشی را که کشف کرده ، به نام وی نام گذاری کرده است.

 او نویسنده ی 30 کتاب برای بزرگسالان و کودکان و استاد برجسته ی دانشگاه در دانشگاه ویرجینیا در" بلک اس برگ "ویرجینیا است.

 متن اصلی بیو گرافی را در اینجا ببینید:    http://nikki-giovanni.com/bio.shtml

دو شعر از نیکی جیووانی

 

(1)

"تو هم آمدی"

 

در جستجوی دوستانی به میان مردم آمدم،

در جستجوی عشق به میان مردم آمدم،

برای فهمیدن به  میان مردم آمدم،

 

ترا پیدا کردم.

 

برای گریستن به میان مردم آمدم،

برای خندیدن به میان  مردم آمدم،

 

تو اشک هایم را پاک کردی،

شادی هایت را با من قسمت کردی.

 

در جستجوی تو از میان  مردم رفتم،

در جستجوی خود از میان مردم رفتم،

برای همیشه  از میان مردم رفتم.

 

تو هم آمدی.

 

 

You Came, Too


I came to the crowd seeking friends
I came to the crowd seeking love
I came to the crowd for understanding


I found you


I came to the crowd to weep
I came to the crowd to laugh


You dried my tears
You shared my happiness


I went from the crowd seeking you
I went from the crowd seeking me
I went from the crowd forever


You came, too

Written by Nikki Giovanni

(2)

"عشق یعنی"

 

برخی فراموش می کنند که عشق یعنی،

در بر گرفتن و بوسیدن تو،

"شب بخیر"

مهم نیست که جوانی یا پیر.

 

برخی به یاد نمی آورند که ،

عشق یعنی

گوش سپردن و خندیدن و بی تابی ،

مهم نیست که چند سال داری.

 

تعداد کمی می فهمند که عشق یعنی،

تعهد و مسئولیت

و نه سرگرمی.

مگرنه اینکه

 

عشق یعنی

تو و من.

 

Love Is

 

 

Some people forget that love is

Tucking  you in and kissing you

"Good night"

No matter how young or old you are

 

 

 

Some people don’t remember that

Love is

Listening and  and laughing and asking

Questions

No matter what your age

 

 

Few  recognize that love is

Commitment , responsibility

No fun at all

Unless

 

 

Love is

You and me