یادداشت هایی برای هیچ کس (1)

همیشه این موقع سال-بوی مهر که می آمد- برای چند روز هم که شده ، حالم خوش بود ولی امسال...راستی چرا بیشتر اوقات حالم خوش نیست؟ البته اطرافیانم معتقدند که حالِ من خوب است، ولی خودم نمی فهمم! خب صد البته ، حالم از کسی که تازه یک پایش را قطع کرده اند، خیلی بهتر است. از کسی هم که نان شب ندارد هم همین طور!ولی از بقیه ؟ بعید می دانم.
اصلن مدتهاست که حالم خوش نیست، یک سال، دو سال... شاید هم از بدو تولد حالم خوش نبوده است. تقصیر هیچ کس هم نیست، حتا خودم. تازه مگر من دنبال مقصر هستم؟ درد اصلی این حالِ کوفتی مزخرفِ من است که انگار امیدی به بهبودش نیست.حال آدمی را دارم که یکهو یک چاه عمیق زیر پایش دهان باز کرده باشد و دهانش مثل همان چاه باز مانده باشد.(البته در حال سقوط ، فکرش را بکن!)
دلم هوای هیچکس و هیج جا را کرده است.اصلن دلم هوای یک جای دور را کرده است، کجا؟ آن را هم نمی دانم.فقط جایی که هیچکس نبیندم و نشناسدم.جایی که مجبور نباشی، از صبح که پایت را توی نگهبانی محل کارت می گذاری تا بعداز ظهر که بر می گردی و " دل خسته سوی خانه، تن‚ خسته می کشی" * از آن لبخند های مضحک تحویل این و آن بدهی که چه؟ که من خوبم ! ملالی نیست! آن هم وقتی که می دانی هست. تازه خیلی هم هست. این همه ملال! این همه ملال زهر ماری ،مگر کم است برای خوش نبودن حال یک نفر.
جایی که نگران خودت نباشی، اصلن نگران هیچ کس نباشی. نگران هیچ کس و هیچ چیز! نگران آینده. از وقتی که یادم می آید همه اش نگران آینده ی احتمالی بودم. این آینده کی می رسد، خدا می داند. اصلن نمی دانم چرا در فرهنگ لغات ما "امروز " را این قدر کمرنگ نوشته اند و آینده را پررنگ."درس بخوان و گرنه آینده ات تباه می شود."، "خوب کار کن و گرنه در آینده نمی توانی"، "پس انداز کن و گرنه در آینده به مشکل برخورد می کنی"،" نخند و گرنه در آینده ، گریه خواهی کرد." من نمی دانم چرا هیچ کس، هیچ وقت به آدم نمی گوید: "زندگی کن چون در آینده ، خواهی مرد! "یا دست کم به من این حرف را نزده اند.
حالم خوش نیست، این حرف ها از سر خوشی نیست. مهر در راه است ودیگر بوی کاغذ تازه ی کتاب، حالم را خوب نمی کند. بچه که بودم با نزدیک شدن مهر ،شادی شیرینی در دلم می نشست .دفتر و کتاب های جلد شده ی رنگی من ، زودتر از مال بقیه آماده بود و من هر مهرماه که می رسید ، به نظر خودم بزرگ می شدم، بزرگ تر و بزرگتر و البته تنهاتر. و غصه هایم با من قد می کشیدند و بزرگ می شدند. چقدر آدم بزرگ ها رادوست داشتم .فکر می کردم آدم، بزرگ که بشود دیگر از هیچ کس و هیچ چیز نمی ترسد. نه از تاریکی، نه از تنهایی و نه از قمه زنان روز عاشورا.تازه یک روز که حسابی برف باریده بود و حتا در خانه هم به زحمت باز می شد،پدرم مرا بغل کرد و از خانه تا مدرسه برد و من توی راه همه اش توی این فکر بودم؛ زودتر که بزرگ شوم، حتمن خودم می توانم تا مدرسه یا هر جای دیگر بروم و دیگر لازم نیست پدرم به زحمت بیفتد.ولی زمستان پارسال یک روز که سرما تا عمق استخوانم نفوذ می کرد و باز همان پدر بیچاره، زودتر از من رفته بود تا ماشین را برای من گرم کند، حس کردم کاش دوباره مرا بغل می کرد و تا سر کار می برد. و آن وقت بود که فهمیدم که علت عجله ی من برای بزرگ شدن نه آدم بزرگ ها، بلکه پدرم بود که آدم بزرگ نه، که آدم, بزرگی بود و هست.
حتمن می دانی که تمام این حرف ها از سر ناخوشی است و گرنه آدم سرخوش که یاد این حرف ها نمی افتد، می افتد؟
*اشاره به شعر محمدعلی بهمنی
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ کز این حصار دل آزار خسته ام....

