یادداشت هایی برای هیچ کس (2)
اندوه ِزن بودن
شاید من بیش از آنچه سزاوار است،
زنی هستم که می خواهد:
به راستی، زندگی را در یابد
و در میان رازهای این دشت تاریک
در پی چاه ها بگردد...
چه کسی با عصای نسیان بر سرم می کوبد،
تا برق حقیقت، درچشمانم بدرخشاند
و ستارگان نیمروز
مرا به شب راستین
راهبری کنند؟
"غاده السمان"
نمی دانم از آن روزی که وسوسه ات کردم که میوه ی ممنوعه را نوش جان کنی، چند وقت می گذرد؟یک سال، یک میلیون سال؟ یک میلیارد سال... حالا مهم نیست! ما رانده شدیم به همین راحتی! رانده شدیم از آن نمی دانم کدام بهشت! که اصلن چیزی از آن به خاطر نمی آورم، تو یادت می آید؟! رها شدیم در این جهنم دره ی زمین. تا بفهمیم که نافرمانی چه تاوان سختی دارد! تا یادمان بماند که دیگر از این غلط ها نکنیم! که کردیم.
حتا نمی دانم چرا آن زمان بی عقلی کردی و به حرفم عمل کردی؟ آهان الان یادم آمد آخر آن موقع تو هنوز کشف نکرده بودی که من ناقص العقلم! و دوتایِ من تازه به اندازه ی یکیِ تو می فهمد.عجب گرفتاری بزرگی. بیچاره تو!
از آن پس من محکوم شدم که تو را به بهشت برگردانم، باید از دامانم به معراج می رفتی. آخر باعث رانده شدنت من بودم و گرنه تو سر براه بودی! باید نقشم را خوب ایفا می کردم، نقش همسر بودنم را، نقش مادر بودنم را، و این گونه شد که نقش انسان بودنم را به فراموشی سپردم.
شدم فرمانبردارمطلق! پدرم بودی، نباید روی حرفت، حرف می زدم. آخر تقصیر من بود که تو باید از کله ی سحر تا بوق سگ کار می کردی من دربدرت کرده بودم! والا تو کجا اینجا کجا؟ همسرم بودی، نباید بی اذنت از خانه بیرون می زدم، ممکن بود باز عقلم نرسد و دوباره از آن میوه ی ممنوعه کوفت کنم و باز هبوط به جایی بدتر از زمین!
حتا یکبار تصمیم گرفتی برای پیشگیری از فجایع بعدی، زنده به گورم کنی و چه تصمیم عاقلانه ای!با آن روش فقط یکبار می مردم، یکبار برای همیشه و خلاص. نه هر روز هزار بار مردن و زنده شدن.
تصمیم گرفتم گناهم را بپذیرم و جبران کنم. سکوت کردم، سال ها، قرن ها ... نمی دانم چند وقت. توی خلوت روزگار نکبتی ام بی صدا اشک ریختم. همه اش تقصیرِ من بود! چه ظلمی در حقت کرده بودم. باز هم بیچاره تو! آنقدر مظلوم نمایی کردم! که عاقبت دلت به رحم آمد و به خودت نهیب زدی نکند تقصیر خودت هم بوده؟ چرا فکر نکردی ؟ تو که عقل کل بودی؟ کم کم با من مهربان تر شدی (چند میلیارد سال بعد از آن ماجرا خدا می داند) اجازه دادی که شانه به شانه ی تو که نه حداقل یک گام عقب تر از تو قدم بردارم، جای شکرش باقی بود، همیشه ی خدا جای شکرش باقی بود! ولی باز هم متهم ردیف اول من بودم، اگر معشوقه ات بودم من از راه بدردت کرده بودم! اگر همسرت بودم و تو معشوقه داشتی، باز هم تقصیر من بود چون نتوانسته بودم شوهرم را راضی نگه دارم، پس خاک بر سر بی عرضه ام! هنوز عقل نیمه کاره ام کامل نشده بود. حق داشتی چهارتا زن عقدی و بی نهایت صیغه ای و n تا معشوقه داشته باشی، چرا؟ آخر دو تایِ من تازه اندازه ی یکیِ تو بود! و گاهی هزار تای من باز کفافِ یکی تو را نمی داد. ولی من؟ اگر حتا کمی صدایم موقعِ حرف زدن با یکی از جنس تو بلند می شد.... بودم و مستحق همین جهنم دره ی دنیا! اه اه هنوزمثلِ تو آدم نشده بودم!
روزها گذشت و شب ها سپری شد.مهرت بیشتر شد . احساس کردی، می توانی کمی مرا ببخشی ! و لی نه کامل. این بار مهرت را با سکه های طلا ارزانی ام کردی آخر هنوز معنویتی در کار نبود! البته هر چه زیبایی بیشتر، رقم ها نجومی تر!
باید منتظر لطفت می شدم، تا شرمنده ام کنی و مرا لایق همراهی ات بدانی! البته بعد از اینکه مطمئن شدی دوباره میوه ی ممنوعه ای میل نکرده ام.خب این بار خیلی پیشرفت کرده بودی و نمی خواستی آبرویت را (نه آبروی مرا) آشکارا به حراج بگذاری! پس اسناد پزشکی باید ثابت می کرد که من دوباره بلانسبت خر نشده ام و میوه ی ممنوعه ای کوفت نکرده ام! ولی تو؟ هر چقدر خورده بودی نوش جانت! گوارای وجودت! هنوز گناه تاریخی من بخشیده نشده بود.
بعد از اینکه افتخار همراهی تو را پیدا کردم، تازه اولِ داستان بود.باید مثلِ تو فکر می کردم و گرنه حتمن دنبالِ تمایلات شخصی ام بودم و محکوم به خیانت! شک نمی کردی. اگر دوست نداشتم کله ی در آستانه ی انفجارِ از داغ تبعیض را در پارچه بپوشانم، پس تمایل به خودنمایی داشتم ، زن خوبی نبودم باز هم بیچاره تو! چون می خواستم مثلِ تو دوست داشته باشم یا نداشته باشم، بخواهم یا نخواهم، عجب جنایتِ هولناکی! صد رحمت به خوردن میوه ی ممنوعه! با زهم خاک بر سر عصیانگرم.بدترین اتفاقِ زندگیت رخ داده بود! بیچاره تو. زنت نمی خواست فقط همسر باشد، نمی خواست فقط مادر باشد، می خواست انسان باشد می خواست خودش باشد، می خواست بلند بلند بخندد، گریه کند، رها باشد، رهای از بندهایِ تاریخی. چه ظلمی کرده بود در حقت. تو را از داشتن همسری نجیب که باید از دامنش به معراج می رفتی و از آنجا مستقیم و در بستی به بهشت، که با حوریانی از جنس خودِ خاک بر سرش! روزگار سپری کنی؛ محروم کرده بود. جا مانده بودی از کاروان راهیان بهشت! تو حق داشتی، تو حق داری...

